داستانی واقعی به لهجه نجف آبادیپاچه های خیس

دسته: اجتماعی , داستان کوتاه
بدون دیدگاه
دوشنبه - ۱۹ آذر ۱۳۹۷
پاچه های خیس

صدای هِرهِره خنده تمسخرآلودشان توی فضا پیچید. جوانی زنجیرنقره ایی بیست سی سانتی دور مچ دستش تاب داد تا دور مچش پیچ خورد و با خاشاکی که کنار دهانش آویزان بود گفت:«حجی، خونه هامون رو آب نبره؟!» پیرمرد رنجیده خاطر از طعنه آنها سکوت کرد.

اشعه های نیمه جانِ آفتابِ پاییزی مستقیم روی سر وصورت پیرمرد می تابید.

دستهایش را که همیشه به پیروی ازسنت پیامبرحنا می بست را به سر و صورت نارنجی رنگش کشید وبعد صدای صلواتِ اهالی شهر فضای ۷۰-۸۰ متری بیابان را پر کرد. استغاثه تمام شده بود.

پیرمرد خود را از روی زمین بلند کرد.خاکِ بیابان، شلوارسیاه دبیتش را کِرِم رنگ کرده بود.عبای قهوه ای رنگش را که وارانه و سروته روی دوش انداخته بود را از روی شانه هایش برداشت و روی دوشش مرتب کرد .کلاه نِمِدی سیاهرنگ کوچکش را از کنار مُهره تربتش برداشت وبا دستان پینه بسته اش گرد و خاک آن راگرفت و روی موهای نعل اسبیِ سرش گذاشت.

صدای بَع بَع ی برّه ها تمام فضا را پر کرده بود.هنوز صف جماعت بهم نخورده بود. عده ایی از مردان که ساعد دستهایشان را برهنه کرده بودند، هنوز رو به آسمان، بلند بود و عده ایی سر به سجده، شانه هایشان می لرزید.با بلند شدن حاج علی، کم کم نظم صف ها بهم خورد. پیرمرد در آخر مراسم باز دستهایش را رو به آسمان بلند کرد و آهسته زیر لب دعایی خواند و باز رد اشک توی جویبار نمناک صورتش راه افتاد.

سنگریزه های بیابان داغ تر از آنی بود که بتوان گرمای سوزانش را تحمل کرد. پیرمرد اُرُسیی هایش را روی زمین انداخت گرد وخاک خشکسالی اززمین بلند شد که با بادگرمِ بیابان در چند ثانیه محو شد. از تابش  گرمای سوزان آفتاب، صدای الاغ حاج علی نیزبلندشده بود. انگار به غیر از زمین، حیوانات هم تشنه ی آب بودند.

پیرمرد رو به جمعیت، یکی از بازاریهای معروف را خطاب قرار داد و گفت:«حج رستم این برّه ها را به مادراشون برسون. یه وقت حیوونا تلف نشند. خدا حداقل به ضجه اینها به ما رحم کند»

به نشانه ی خداحافظی ازجمعیت، افسار الاغش را در دست گرفت و از سمت کوههای شمالی به طرف باغش راه افتاد.

«حجی پاچات روبگیر بالا خیس نَشند؟!» 

و بعد صدای هِرهِره خنده تمسخرآلودشان توی فضا پیچید. جوانی زنجیرنقره ایی بیست سی سانتی دور مچ دستش تاب داد تا دور مچش پیچ خورد و با خاشاکی که کنار دهانش آویزان بود گفت:«حجی، خونه هامون رو آب نبره؟!» پیرمرد رنجیده خاطر از طعنه آنها سکوت کرد.

بهرام سیا که نصف صورتش ماه گرفتگی داشت و شلوار سیاه لُری پوشیده بود و یقه لباسش را که تا جناغ سینه بازکرده بود کمی جمع وجور کرد و گفت:«حجی یعنی حالابا ای چند ساعت دعا ونُمازِ شماها، درِ آسمون باز میشه و بارون میاد؟!»

حلقه های قرمز توی چشمان پیرمرد،به خون نشسته بود سه روز روزه و شبها شب زنده داری و بعد هم زیر آفتاب داغ،دو سه ساعتی به نماز و عبادت، خستگی و پریشانی در چهره پیرمرد، دیگر رمقی برای جواب دادن به تیکه های لات های محله نگذاشته بود.

ساعت استجابت دعای قبل از ظهر، به وقت نماز جمعه پیوند خورد و دسته های پراکنده مردم را، پیاده و سواره به طرف نمازجمعه سرازیر کرد.

باد داشت صدای حاج شیخ عباس ایزدی را که خطبه های نماز جمعه را می خواند، لوله لوله می کرد و توی خانه های خالی شهرمی چرخاند. انگار تمام سکنه در میدان بزرگ شهر جمع شده بودند تا با تمام جمعیت شان،ناتوانی و عجزشان را به درگاه خداوند ناله کنند. هر کس چیزی می گفت:

این خشکسالی پِدَرِمردم رو درمیاره! گرونی میشه!

خدا ارحم الراحمینه.

حالا بذارببینیم سه روز دعا و روزه، جوق مسجدکوچه شاه (هدایت فعلی) رو پرآب می کنه یا نه؟

دیدی صبح چیطور۴تا جوون ،حج علی رو جلو بقیه مسخره کردند؟

اینا کی بودند؟هیشکی هم هیچی به اینا نگفت؟!

چوم! یکیش بهرام سیا بود. اینا مال محله کوچه شاغالی اند. همش چار پنج تای، اینجا می گردند.

سبزعلی تسبیح دانه درشتِ یاقوتی اش را در هوا چرخاند و دور دستش حلقه کرد و گفت: حج علی آدِم درست و راستیه. همه قبولش دارند. می گند خیلی حلال و حروم می کنه.  بعدنفس خش دارش رو از سینه بیرون داد وگفت: خدا به هیشکی رحم نکنه دعا ای پیرمرد و بالا می بره.

نه بابا ! مِگِه نشنُفتِی اُوقت کُه گنا زیادبشه تر و خشک با هم می سوزند! اُوُقت دعا حج علی و اینا هم فایده نداره. اونم یه رَعیِت ساده اس. مگه اِز آسمون اومدند پاین؟!انگار مخ تو رو هم تو فرغون هشتند؟!

مرد میانسال از کنار جوی خشک ازآب بلند شد و شلوارش را تکاند و گفت: حج علی با بقیه، با من، با تو فرق داره. اُوُقت کُو من و تو  آب تو شیر می ریزیم و به مردم می فروشیم یا مِث مش رمضون شیرینی مُوندا رو خاک می کنیم آ داباره شیرینی درست می کنیم می دیم دست مردم، یا حج کریم خودت کُو با روغنِ سیاهِ چند بار سرخ شده، داباره خوراکی درست می کنی و می فروشی، حجعلی دهن گوسفنداشو پوز بند می بندِد کُو مبادا علفا و محصولاتِ مردم رو بخورند!

قربون از خشم و عصبانیت دهانش کف کرده بود و انگار می خواست با این حرفها و اعترافات، یه جورایی به گناه خودشان اقرار کند. مش رمضون که خیره به قربون نگاه می کرد، بلند شد ایستاد دستش را به سگگ کمربندش برد و آن را سرجایش چپ و راست کرد و بعد با کناره های کف دستش ، کمربندشلوارش را به طرف بالا کشید و گفت: اینا در و دُکونشونه! تو چِرو گول می خوری؟ اِز ای حرفا خیلیه. مثلا حج رضا بوسوره پِسِرم ، همساده باغ حج علیه. میگه :«موقع آبیاری ، نیمذارد واره رو کمکش ببندم میگه ای کارو نکن و الا چند ثانیه از وقت حق آبه ی همساده باغ بغلی رو گرفتم و این دزدیه» ! یا حج رضا میگد:« زودتر از موعد واره آب رو می بندد تا یه موقع وقتِ آب همساده باغ رو نگرفته باشد».

حاج حبیب که تا اون موقع ساکت بودو حرفهای آنها را گوش می کرد دستش را روی بینی عقابی اش کشید و با کمی غیظ گفت:پِسِرش شیخ حسینعلی! می گند تو قم درس خوونده س. حالا هم تو دَم و دستگاه کسی شده س. ایناکُو اَنقَذه حلال و حروم می کنند پس چِروُ زیمینا منصور خان رو مصادره کردند؟!

بعد هم اَخ غلیظی کشید و آب دهانش را از تَه حلقش جمع کرد و توی دهانش جمع کرد و بدون اعتنا به چشمان قربون و سبزعلی، چماله ایی از تُف توی جویِ خشکِ روبه رویشان انداخت و گفت: مَ دیگه بِرم.ضعیفه چایده بوده یخده گوشت و شیوید درست کرده س.برم چش براس .

با رفتن حاج حبیب، جمعِ چند نفره یِ  تحلیلگرانِ پیرشهر هم، از هم پاشید. نماز جمعه هم تمام شده بود و جمعیت مثل سیلِ جمعیتِ مورچگانِ بزرگ و سیاهِ در حال تلاش، از مسجد جامع شهر به طرف خانه ها و اطراف شهر کشیده شدند.

جلوی مغازه ی مهدی کله پز ، حلبی پر از کُلۀ های آتش بود.جرقه های قرمز ونارنجی آتش از روی هیزمها بالا می پریدند و رقصان رقصان توی هوا محو می شدند  بوی عطرسوختن شاخه های خشک بِه و سیب و انگور، تمام  راستای چهار راه بازار تا مسجد صاحب الزمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)  را پر کرده بود.حاج علی خورجین های الاغش را از انار و انگور پاییزی پر کرده بود. انارهایی که گاه لکه دار و تَرک خورده و انگورهایی که برخی خوشه هایش، زنبور خورده بود را توی کارتن، جلوی مغازه عباسعلی گذاشت. عباسعلی با دیدن حاج علی از پشت دَخل مغازه بیرون پرید.

حجی سلامٌ علیکم.خدا قوت. 

همین طور که قدکوتاه، حاج علی خمشده بود و با وسواس میوه ها روتوی کارتن می چید گفت:

علیکم السلام.حجی این محصولا رو هم بذار در مغازه ات آبفروش. همینجور کُو خودم گذاشتم بفروش.دست نبری درشت و خوباشو بذای رو آ ریز و خراباشو بذاری تَه!

عباسعلی کلاهنمد اش را جابه جا کرد و کله ی بی مویش را خاراند و با خنده گفت : باشِد حجعلی….و آهسته زمزمه کرد: آخه این جوری، کِسی اینا رو نیمخِرِد!

حج علی افسار الاغش را به طرف مسجد صاحب الزمان تغییر جهت داد. باد صدایِ اذانِ«حاج علی مومن» را با خودش رقصان رقصان به تمام خانه های شهر می کشاند. حاج علی افسار مرکبش را به درختِ توتِ مقابل درب مسجدبست و عبای قهوه ایش را از خورجین الاغش بیرون کشید و روی قبایش که مثل همیشه دکمه هایش باز بود انداخت.

خستگی از سرو صورت پیرمرد می بارید.همه می دانستند حاج علی نماز جماعت را زود اقامه نمی کند. و در عین حال نماز را هم طولانی  نمی کند.

«حاج علی منتظری» هرشب بین نمازمغرب و عشا ، صدایش به آیه ی «وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن …» بلند می شد. بااینکه نماز مستحبی بود ولی زن ومردِ مسجد ، نماز غفیله را دسته جمعی با حاج علی همراهی می کردند. موذن مسجد هم بخاطر تُن بلند صدایش، ذکرهای نماز را بلند بلند وشمرده می خواند تا هر کر و بیسوادی، فیض نماز غفیله را برده باشد.انگار  در و دیوار مسجد  هنوز نُت های نازک وجیغ مانند صدای حاج علی را که به تفسیر و قرائت قرآن می پرداخت در خود به یادگار نگه داشته است.

حج علی چَندی باید ناماز بارون خوند تا بارون بیاد؟ محصولات اِز بین رفت! اللهم صل علی محمد وآل محمد . در ادامه جمعیت با تحکم بیشتر فریاد زد: وعجّل فرجهُم. صدای صلوات ِبلندِ  جمعیت، اعتراض حاج حبیبِ را خاموش کرد.

پیرمردنازک دل گفت: تا وقتی کُو گُنا نکنیم. تا وقتی کُو مالِ مردم و نخوریم. تا وقتی کُو میوه ها رو قَرَم قاطی بفروشیمو خوباشو نذاریم رو وبدا و ریزاشو بزایم تَه.تا وقتی کُو حق الناس نکنیم …

حاج علی می گفت و با آوردن هر جمله ، مصداقی از آیه قرآن ضمیمه ی آن می کرد.

نماز و تفسیر تمام شده بود ولی انگار مردم لطیف تر شده بودند، بیدار شده بودند، دست آویزی می خواستند که به آن چنگ بزنند. صدای گریه مردم با حاج علی که بلند بلند گریه می کرد، فضای مسجد را معنوی تر کرده بود. انگار هرکس از گناه خود پشیمان  و درصدد جبران بود.

مسجد هنوز خالی از جمعیت نشده بود که ابرهای فشرده ی سیاه روی شهر سایه انداخت.

سحرگاه بهرام سیا، از ترس هجوم آب، فرش اتاقش را لوله کرد و جلوی درب اتاقش گذاشت.

نویسنده: «حدیث». از هنرآموزان مجموعه کلاس های داستان نویسی استاد «سلمان باهنر» در  انتشارات مهر زهرا




نوشته شده توسط:سخا - 3460 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۴۲
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.