یک روایت تاریخیتیرباران در علی آباد

دسته: اجتماعی , ایثار و شهادت
بدون دیدگاه
شنبه - ۲۳ تیر ۱۳۹۷
تیرباران در علی آباد

بچه کمیته ای با آن هیکل لاغر و لباس هایی که مثل خودم بیشتر اوقات بوی نفت و بنزین می داد، از دریچه در گفت: «مهدی! شب آخره. پاشو توبه کن!» بیچاره نمی دونست شاید شب آخر خودش باشه.

اصلاً کاری نکرده بودم که این شیخ درچه ای بخواد حکم اعدام بده. گیرم پدرم با سه زن و یکی دو جین بچه قد و نیم قد، مال و خانه خیلی از بچه یتیم ها را بالا کشیده بود یا خودم با زن و چند تا بچه، هر روز یکی سوار شورلتم می شد. این چه دخلی به بقیه داشت، این رو به اوس اکبر هم گفته بودم: «آدم تا زنده اس باید حالش رو ببره! وقتی رفتی زیرخاک که دیگه کاری ازت بر نمیاد!»

اکبر به خیال خودش اومده بود نصیحتم کنه که چرا زن غریبه جلوی ماشین ام می گذارم.

تقصیر من که نبود. خودشون یکی دو ساعت دم صافکاری ام رژه می رفتند تا پذیرش بشند. خوش تیپی و هیکل درشتم به کنار ولی بیشترش دنبال اعتبار بودند و حتی پول می دادند. می دونستند که مثل بابام با شهربانی و ساواک جیک تو جیکم و  جاهایی به دردشون می خورم.

از اولش هم از آدمای فضول بدم می اومد. یک بار که تازه سرم را تراشیده بودم و «سوژه» هم مثل بقیه از چین های چند لایه پوست سرم و تشبیهش به بدن عضلانی ام واژه سرایی می کرد، سر و کله بچه شیخ حسنی پیدا شد. همان جا دم باغ دادم کارش را ساختند و جنازه را توی کمربندی طوری روی موتورش گذاشتند که انگار تصادف کرده.

روزی هم که شهر برای پایین کشیدن مجسمه اعلی حضرت شلوغ شد، مثل قبل آمار چندتا از فضول ها را دادم به ساواکی ها و اراذل. تا قبلش هم خیلی از خرابکارها رو معرفی کردم تا باباجونشون رو در بیارند.

انقلاب که شد، چند باری سپاه خواستم ولی نرفتم تا این که دوباره سر و کله اوس اکبر مکانیک پیدا شد.

– آقا مهدی بیا بریم کمیته، بچه ها چند تا سوال ازت دارند.

– من نمیام. هر کی کار داره، خودش بیاد این جا.

– حالا شما بیا بریم، خیلی طول نمی کشه. زود برگرد.

یه جورایی با اکبر رودربایستی داشتم. قبول کردم ولی به شرط این که با ماشین خودم برم. ماشین را نزدیک حسینیه اعظم پارک کردم و رفتیم داخل ساختمانی که شماها الآن به اسم تربیت بدنی می شناسید. طبقه اولش حفاظت اطلاعات سپاه بود و طبقه دومش هم خود سپاه. دیگه نگذاشتند بیام بیرون و انداختندم زندان.

روز موعود تنها نبودم. یک پاسبان قاتل و یکی هم که جرمش تجاوز به عنف بود، نوبت اعدام داشتند. موقع رفتن، بد مستی کردم و تکان نخوردم. سه چهار نفری ریخته بودند سرم ولی زورشان نمی رسید. آخرش هم یکی شون دستمال انداخت توی دهنم و مثل افسار اسب کشید. دست و پا بسته و با چشم بند انداختندم عقب ماشین و راه افتادیم.

اعدامی ها را همیشه جایی نزدیک به پارک کوهستان به تیر بسته و با ژ۳ می زدند. بچه ها سر چند کوچه که به آن جا می رسید، مسلح منتظر بودند تا نجاتم دهند ولی انگار پاسدارها بو برده بودند. رفتیم سمت قل قله علی آباد. اون دو تا دعا و ثنایی کردند ولی من عین یک جونه زخمی، فقط فحش دادم و نعره کشیدم.

بعد اعدام،  رفیقام ریختند دم خونه شیخ حسنی و هر چی شیشه داشت، شکستند. انتقامم را صدام وقتی گرفت که به فاصله چند سال، دو تا دیگه از پسراش شهید شدند. مردم هم گاهی سرمزارم می آمدند ولی برای شکستن عکس یا ریختن نجاست.


بازدید: ۱۸۷
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.