غیرت «فاطمه گچی»

دسته: اخبار نجف آباد , داستان کوتاه
دیدگاه
پنجشنبه - ۲۸ تیر ۱۳۹۷
غیرت «فاطمه گچی»

شبها توی تاریکی که زنها از ترس پری و  اجنه و همزاد، دنبالشون تا توی مستراح دالان خونه شون چراغ گِرد سوز می بردند، "فاطامه گَچی" توی همان تاریکی های شبانه، بیل به تَرک موتور ایژش می بست و چادرش را دور کمرش گره می کرد و می رفت واسه آبیاری.

بعد از ظهر تیرماه بود توی کوچه پس کوچه های کوچه برجی هیچ صدایی نمی آمد.گه گداری شاید صدای بازیگوشی بچه ای که توی حوض خونه شون شنا بازی می کرد با صدای ویراژ موتوری که از آن محله می گذشت، صدای دیگری بلند نبود.

بدن خاکی اش همرنگ دیوار کاه گل بود و همین طور خال های سیاه رنگ روی پوستش مثل سنگریزه های سیاه توی دیوار. انگار رده ایی زردنگ مثل رنگ کاه روی بدنش بود.از هُرم داغی تیرماه انگار تمام بدنش با نفس کشیدن بالا وپایین می شد. پنجه هایش را پهن وباز روی دیوار کاه گلی کشیده بود تا شاید خنکای کاه گل را بگیرد و با کمترین صدا به سرعت روی دیوار جابه جا می شد.

زن بدون ترس وبه قول زنها حس چندش آور بودن، او را توی مشتش گرفت این قدر بزرگ بود که مثل یک کاموا توی مشتش جا گرفت. مارمولک بیچاره توی دست زن هیج حرکتی نتونست بکند. جثه مار مولک که به اندازه یک گنجشک می رسید مثل یه کاموای نرم اسیر پنچه های بزرگ وزمخت زن شده بود.

خسته بود از صبح زود یعنی قبل اذان رفته بود آبیاری. بعدش هم توی کارگاه گچ پزی پدرش برای کمک رفته بود.تک و توک مغازه ایی باز بودند باز که نه نیمه باز . درب کره کره ایی مغازه تا نیمه پایین کشیده شده بود وصاحبان مغازه مشغول چرت بعداز ظهری یا سرگرم کاری بودند.

امروز برعکس روزهای دیگر مغازه حج یدالله ، رنگ قالی فروش هم تا نیمه باز بود سه چهارم درب کره کره ایی مغازه پایین بود.

زن از۶۰-۷۰متری مغازه متوجه حضور نابه جا وعجیب غلام ودوچرخه اش شده بود. غلام آدم چندان خوبی نبود. بین زنهای محله کوچه برجی چُو افتاده بود: غلام آدم چشم چرونیه، حیضه. یادش به حرفهای شهلا خانم عروس حاج محمدعلی افتاده بود که تعریف کرده بود: “یه بار کُه رفته بودم اِز مغازه حج یدالله رنگ قالی بخرم حجی خودش سرش پاین بود آ سرگرم کلافه قالی ها. غلام هم تازه اومده بود واسه شاگردی، با چشم لوچش این قد  منو از سرتا پا ورانداز کرد که اِز خجالت آب شدم” بعد هم به بهانه پول گرفتن ودادن کلافه قالی، دست شهلا خانم را گرفته بود. از آن به بعد دیگه بین زنهای محله پیچید دیگه زنی تنها در مغازه حج یدالله نره یا اگه خود حج یدالله نیست زنی پیش غلام، درب مغازه نرود.

زن با یادآوری این حرفها اوقاتش تلخ شد. همیشه منتظر بود یه آتویی از غلام لوچ بگیره تا حسابش رو بگذاره کف دستش.

روبه روی مغازه حج یدالله مغازه چیت گری بود که همیشه خدا صاحب مغازه نبود. دوتا پسرهای نوجوانش را اسیر می کرد و درب مغازه می گذاشت. هر دفعه که به مغازه می رسید از علی می پرسید: پس آقات کجاست؟علی خجالتی و با حیا بود سر به زیر می گفت: “آقام امروز رفتس اصفان جنس بیاره”

-” هروز هر روزاصفان؟؟ حالا خوبه آقات تیمچه دار نیس”!! بعد هم زیر لب غُر غُر کنان می گفت: “خوبه س توی ای مغازه هم جنسی واسه فروش نیس! معلوم نیس هر روز هرروز به بهونه جنس اُوردن سر اِز کُجو در بیاره! بیچاره زنش!”

امروز باز علی و مهدی توی مغازه بودند. علی سرش روی دخل مغازه بود و خواب می رفت ومهدی هم تَه مغازه مشغول بازی و اذیت کردن صف طویلی از مورچه ها بود. دوتا برادر اصلا شبیه هم نبودند یکی بور و سفید و علی مومشکی و گندمی.

نزدیک مغازه حج یدالله شد. صدای پچ پج دونفر از توی مغازه می آمد. صدای خشن وپر اضطراب غلام همراه با صدای نازک و ترسیده دختری.

غلام دستپاچه می گفت: ” خفه شو …خفه شو… به آقات میگما…”

گوشهای زن تیزتر شد. زن فضولی نبود. سرش به کار خودش بود ولی ترسو وتو سری خور هم نبود. غیرتی بود و از زن جماعت هم اگه مورد ظلم قرار می گرفت حمایت می کرد. بشدت از دروغ وچاخان هم بدش می آمد. زن رُکی بود اگه کسی بهش دروغ می گفت، صریح می گفت: “اُوی چاخان نکن”

وقتی از کار روزانه فارغ می شد شبها بساط چایی و میوه رو رُو می کرد و با سید شوهرش و  همسایه ها  دور هم درب خونه می نشستند. هرچند ظاهری مردانه و خشن داشت ولی زن مهربانی بود.

سبزه رو با صورتی تورک دار بود بخلاف چشمهای ریزش، لب و دماغ درشتی داشت قد بلند و چهارشونه بود. زن بود ولی کارهای مردونه می کرد قُلدر بود ولی ظالم و زورگو نبود. شبها توی تاریکی که زنها از ترس پری و  اجنه و همزاد، دنبالشون تا توی مستراح دالان خونه شون چراغ گِرد سوز می بردند، “فاطامه گچی” توی همان تاریکی های شبانه، بیل به تَرک موتور ایژش می بست و چادرش را دور کمرش گره می کرد و می رفت واسه آبیاری.

کلا همه از “فاطامه گچی”حساب می بردند. یعنی یه جورایی روش حساب وا می کردند. شیر زنی بود واسه خودش.

“فاطامه گچی”با شنیدن صدای غلام و التماس های یک دختر، ناگهان مارمولک توی دستش را که ناخود آگاه مشتش محکمتر می شد به جنب وجوش انداخت. بیچاره مارمولک داشت خفه می شد. شاید هم داشت تقاص گناه غلام را پس می داد. مشتش را باز کرد و مارمولک را توی سایه پرده رنگ و رو رفته و پروصله به اصطلاح سایه بان مغازه حج یدالله پرت کرد. موتورایژش که پنچر شده و دستش گرفته بود و پیاده راه می رفت را به تیرک چوبی مغازه تکیه داد و زنجیر کلفتی را که همیشه توی خورجین موتورش مثل ماری چنبرک زده بود را بیرون کشید چند دور، دور دستش پیچ داد و ودرب کره کره ایی را بالا کشید. صدای خفه ی جیغ عشرت بلند شد. عشرتیِ شیرین عقل رو از توی مغازه بیرون کرد و خودش رفت توی مغازه و درب کره کره ایی را تا نزدیک زمین پایین کشید.

علی و مهدی که از سر و صدا به تماشا ایستاده بودند نعره های غلام لوچ را می شنیدند که با التماس می گفت: ” غلط کردم…غلط کردم…. فاطامه گچی جون بچه هات نزن …خوردم …غلط کردم.

نوشته ای از «حدیث» ۲۷ تیر ۹۷ (یکی از شرکت کنندگان در دوره دوم نویسندگی انتشارات مهر زهرا)

 

 

 

 

 

 

 


بازدید: ۱۱۰
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.