رودست به دختر آمریکایی

دسته: ایثار و شهادت , داستان کوتاه
دیدگاه
سه شنبه - ۲ مرداد ۱۳۹۷
رودست به دختر آمریکایی

حدودا ۲۲ ساله که گرمای تیرماه عراق بدجوری اذیتش کرده بود. تی‌شرت یقه‌باز و آستین‌کوتاه با دامنی تَنگ که به زور تا بالای زانوها می‌رسید. بوی ادکلنش هم چیز جدیدی بود بعد از یکی دو هفته تحمل بوی خون، عفونت و عرق.

مصاحبه تلویزیونی که تمام شد، همه را بردند به محوطه روبازی که دورتادورش را فنس کشیده بودند و هوای گرم صحرای رمادی را به خوبی نشان می داد. موهای بور، سن و سال پایین، هیکل لاغر، ریش و سبیلی که نبود و دست‌های حنا‌بسته، محمد رضا را سوژه‌ خبرنگاران و عکاسان کرده بود. گذاشتن حنا هم فایده معنوی داشت و هم پوست دست ها را برای جنگیدن در شرایط سخت و سرد کوهستانی مقاوم می کرد. نوروز۶۴ بود که اصرارهایش جواب داد و قبل از امتحانات پایانی دوم دبیرستان، رفت دوره آموزشی که میزبانش محل فعلی شهربازی نجف آباد بود. البته فقط در دوره موفق بود و برعکس سال های قبل که کمتر از ۱۵ نمی گرفت، سال آخری را «تمام مواد» شد.

ده بیست خبرنگار و عکاس در کانون صندلی هایی که هلالی چیده شده بودند، منتظر ایرانی های تازه اسیر شده بودند. موهای بور و پوست زیادی سفید شان هم تازگی داشت و هم توی ذوق می زد.

نوجوان نجف آبادی در اولین ردیف نشست کنار ستوان ها و تک سرباز ارتشی. طوری دست به زانو که رنگ حنایی دست ها توی چشم می زد. این را ستوان احمدی با ایما و اشاره بهش فهماند و خواست که جمع و جورشان کند. احمدی از آن بچه لوطی های جنوب تهران بود که هر قدر شکنجه اش کرده بودند، چیزی نگفته بود. در مصاحبه هم برعکس دیگر هم رده اش، چیزی باب دلخواه بعثی ها نگفت. مرحله اول مصاحبه که تمام شد، اجازه دادند هر خبرنگار یک اسیر را برای مصاحبه اختصاصی انتخاب کند. از خوش شانسی یا بد شانسی، سهم محمد رضا یک دختر خوش تیپ آمریکایی بود.

حدودا ۲۲ ساله که گرمای تیرماه عراق بدجوری اذیتش کرده بود. تی‌شرت یقه‌باز و آستین‌کوتاه با دامنی تَنگ که به زور تا بالای زانوها می‌رسید. بوی ادکلنش هم چیز جدیدی بود بعد از یکی دو هفته تحمل بوی خون، عفونت و عرق.  محمد رضا  هر بار که مترجم عراقی می زد زیر چانه یا توی صورتش تا سرش بالا باشد، قسمتی از دکور خبرنگار لاغر مردنی را می دید. بعد از یک معرفی اجمالی و پرسیدن چند سوال شناسنامه ای، رفت سراغ چالشی ها.

– ازدواج کرده‌ای؟

– نه!

– پس چرا دست و ناخن‌هایت را لاک زده‌ای!؟

– رسم داریم حنا بگذاریم.

– پیداست که خیلی خوشحالی که اومدی جنگ؟!

– گذاشتم که دست و انگشت­هام محکم بشه.

– که بهتر ماشه بِچِکانی؟!

سوالهای ضعیفه آمریکایی دیگه داشت کلافه اش می کرد که افسر عراقی ختم مصاحبه را اعلام کرد. یک شربت به هر کدام دادند و به یک ستون راه افتادند سمت اتوبوس ها. یکی گفت: «نوریان! دختره دمِ در چشم به راهته!» با آن قد درازش بین اسرایی که به هر کدام یک مدل لباس نو پوشانده بودند، دنبال آشنایی می گشت.

حدس می­زد لپش را بگیرد یا نوازشش کند. آستین پیراهن گشاد و بی قواره اش را آورد پایین و محکم گرفت. همین که رسیدند به هم، «هِلو محمد!» را گفته و نگفته، انگشت های دراز و لاک زده اش را انداخت بین موهایش. پسر بزرگ اوس مجتبای بند کش هم مهلتش نداد و چنان با دست کوبید روی دستش که دختره همان جا نشست. تا بیاد کیف حرکتش را ببره، سرباز عراقی با یک پس گردنی محکم برای چند ثانیه هوش و حواسش را مختل کرد.

هر چی سرباز و افسر آن دور و اطراف بود، از خدا خواسته رفتند دلجویی خبرنگار و تنبیه خاطی یادشان رفت.

تا پنج شش ماه، حرکت بچه محله آب کهریز توی بورس بود و هر کس جوری تفسیرش می کرد.

– «دَمِت گرم! خوب حالشو گرفتی!»

– «خر شدی! اگه با دختره راه اومده بودی، الآن آمریکا بودی و این همه خاک برسری نمی‌کشیدی!»

اسیر قادر وقتی به حاشیه رفت که خبر مصاحبه «مهدی طحانیان» با خبرنگار هندی رفت روی آنتن.

شش سال بعد که پدرش را دید، با اولین جمله تمام خستگی اسارت و غربت به تنش ماند. «بابا! خوابت برد که اسیرت کردند!؟»


بازدید: ۱۴۳
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.