چشم پلشت

دسته: اجتماعی , یادداشت
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۲ مرداد ۱۳۹۷
چشم پلشت

با هر آجری که روی هم می گذاشت، یک دور کامل و دقیق موقعیت همسایه ها و کوچه را کنترل می کرد. چنان غرق این وظیفه می شد که گاهی آجر پرتاب شده را هم نمی دید و شاگرد باید جواب می داد که چرا با آجر به پهلو یا سر و کله اش زده.

از استاد حیدر خدابیامرز فقط فنی اش را یاد گرفته بود و کلاه نقاب دارش که همیشه موقع دیوار چینی به حرمت حریم همسایه ها به سر می گذاشت را نخواسته بود که ببیند. التماس های سه دخترش که همه به مادرشان رفته بودند و یکی خوشگل تر از دیگری را هم روز دادگاه خانواده ندید و طلاق داد زنی را که برایش دیگر جذابیت نداشت.

 

  • گاهی حتی وارد مغازه نمی شد و همان روی سکوی می نشست. با همان حرص و ولع همیشگی شروع می کرد به رصد عابرین پیاده؛ البته بیشتر از جنس مخالف خودش. هیچ کس را از قلم نمی انداخت و آمار آشنا و غریبه را می گرفت.

بسته به سوی چشمانش، از ده تا بیستر مانده به مغازه سوژه را تحت نظر می گرفت و به همین مسافت او را پس از عبور از مقابل دکان همیشه کسادش، دنبالش می کرد.

طوری با بقیه همسایه مغازه ها هماهنگ بود که شخص مورد نظر هنوز از قلمرو بصری او خارج نشده، وارد حیطه دیگری می شد. نگاه ها، گاهی نیز همپوشانی پیدا می کرد ولی قرار داشتند که پیاده ها را تحویل هم بدهند.

البته استثنائی در کار نبود و همه زیر نظر بودند ولی کیفیت پوشش، کیفیت و کمیت نگاه را کم و زیاد می کرد.

 

 

  • داخل مغازه، فضا بود ولی دوست داشت که جزئی ترین کارهایی که گاهی برایش می آوردند را درب مغازه انجام دهد. از چشمانش به اندازه یا حتی بیشتر از دست ها کار می کشید و هر جنبنده ای را با هر وضعیت و شرایطی رصد می کرد.

پیر یا جوان، زن یا مرد، با حجاب یا بد حجاب و یا حتی انفرادی یا گروهی برایش فرقی نداشت. همه را باید حداقل یک نگاه، نگاه می کرد. نگاه هایش را طوری ریخت و پاش کرده بود که دیگر چیزی به خانه نمی رسید.

زنش که چهار پنج بچه قد و نیم قد را با همه سختی ها و کمبود ها به جایی رسانده بود را نمی دید و زیر سرش بلند شده بود.

 

 

  • هیچ وقت نشد که دم مغازه ببینمش. اصلا جنس ها را طوری چیده بود که اگر هم می خواست، نمی توانست بیرون را دید بزند.

داخل هم که می رفتی، نگاهش مهار داشت و کسی را اذیت نمی کرد. حتی اگر طوری سرخاب و سفیداب کرده بودی که اذیت شوی.

همه این ها و انصافش که شهره شده بود را از پدرش یاد گرفته بود. پدری که حالا کمتر مغازه می آمد و بیشتر پیگیر مشکلات مردم و امورات خیر بود.

 


بازدید: ۶۷
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.