اخلاق در اداره

آيت الله حسين مظاهرى

- ۱ -


مقدمه

فطرت آدمى كمال خواه و خداجوست ، از همين رو انسان مى كوشد تا خود را به سوى تكامل ببرد و استعدادهايش را به رشد برساند.در اين فرايند، مجموعه عوامل تشويق كننده و نيز باز دارنده در وجود او به فعاليت اند و هر يك او را به سويى مى برند. هرگاه كه عوامل باز دارنده بر انسان غلبه كند، فلسفه وجودى اش توقع انسان تا حد حيوانيت تنزل مى كند. انسانى كه بايد رو به خدا مى داشت و به او نظر مى كرد و هدفى جز رضايت و رضوان حضرت حق نداشت اكنون فقط به خور و خواب و شهوت مى انديشد و از آسمان و آن سوى طبيعت بريده است .

در اين جا است كه نقش بزرگ انبياى الهى و امامان معصوم عليه السلام مشخص مى شود؛ آنان با تذكرهاى به موقع و انذارها و بشارت هاى خود رابطه انسان را با خدا، مردم ، پدر و مادر، معلم و استاد، همسايه و دوست ، فاميل و حتى ارتباط او را با همه هستى مشخص مى كنند و هدف هاى عالى را به ياد مى آورند.اين تذكرها و اندرزها و تبشيرها همان است كه آن را اخلاق مى ناميم ، اساسا همه پيامبران براى اين مبعوث شدند تا رفتارها و كردارهاى مردم را تصحيح كنند و آنان را به اخلاق نيكو برانگيزانند و پيامبر ما صلى الله عليه و آله آخرين آنها بود كه براى تكامل چنين اخلاقى مبعوث شد چنان كه خود ايشان مى فرمايد: انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ؛ ممن بر انگيخته شدم تا مكارم اخلاق را تكامل بخشم .

ادامه رسالت پيامبران و امامان معصوم عليه السلام را عالمان دينى بر عهده دارند تا اخلاق را به طور همه جانبه در خانه ، مدرسه ، كارخانه و اداره تعليم دهند و همگان را به وظايف خويش آشنا سازند. اين مهم در روزگار ما خود را به صورت يك نياز مبرم و ضرورى نشان داده و در اداره ها و سازمان هاى گوناگون كارآيى دارد.
از همين رو بر آن شديم تا سلسله مباحث اخلاقى را براى كاركنان ادارات برگزار كنيم .
كتاب حاضر، متشكل از مجموعه بحث هاى اخلاقى است كه فقيه متتبع و معلم اخلاق ، حضرت آية الله مظاهرى در جمع كاركنان اداره ها مطرح كرده اند كه پس از پياده شدن از نوار، استخراج منابع ، مستند سازى و ويرايش به صورتى كه اكنون ملاحظه مى كنيد در آمده است . انتشار اين اثر به مناسبت هفته دولت است از اين رو آن را به شهداى گرانقدر دولت به ويژه دو شهيد والا مقام رجائى و باهنر تقديم مى كنيم .
ياد آور مى شويم كه اين گونه بحث هاى اخلاقى را با حضور اساتيد ارجمند، آيات عظم ، جوادى آملى ، احمدى ميانجى (ر0)، شاه آبادى ، مؤ من ، استادى ، اشتهاردى و تهرانى پيگيرى و برگزار كرده ايم و به زودى در مجموعه ديگرى به چاپ خواهد رسيد.
محمد جواد خالقى شهريور 1381

ارزش كار اداريان

اقتصاد هر مملكتى متوقف بر كار است : كار توليدى ، كار توزيعى و كار خدماتى . از نظر اسلام ، قرآن و روايات اهل بيت عليه السلام كارهاى خدماتى - نظير اداره ها - اهميت بيشترى دارد؛ يعنى اسلام كه مردم را بر كار توليدى و كار توزيعى مثل تجارت سفارش كرده ، به كار خدماتى بيشتر اهميت داده و تاءكيد نموده است ؛ تا جايى كه مى توان گفت : عبادتى بالاتر از خدمت به جامعه نيست .
ثواب كار خدماتى ، از نماز شب ، روزه مستحبى ، حج و حتى از جهاد بالاتر است ؛ در روايتى آمده است :
قضاء حاجة المؤ من يعدل سبعين حجة مبرورة ؛ (1)
برآوردن حاجت مردم ، مساوى با هفتاد، حج مقبول است .
در اين باره اگر همين يك روايت بود قبولش مشكل بود و به نوعى توجيه مى شد، اما آن چه آن را يقين آور مى كند اين است كه اين روايت به طور پى در پى و متواتر، نقل شده است .
در اين جا گوشه اى از سيره پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليه السلام را نقل مى كنيم تا به ارزش خدمت به مردم بيشتر پى ببريد.
سعى و كوشش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اين بود كه گره اى از كار مسلمانى باز كند. يا اگر اميرالمؤ منين عليه السلام گره اى از كار يك مسلمانى مى گشود، برايش از نماز شب خوش حال كننده تر بود. از تاريخ و سيره پيامبر و ائمه عليه السلام به خوبى استفاده مى شود كه بى تفاوت بودن در كار مسلمانان ، توهين كردن به آنان ، به اندازه اى براى آن بزرگواران ناراحت كننده و غم انگيز بوده كه حتى اگر فرزندشان از دنيا مى رفت ، آن اندازه ناراحت نمى شدند.

نقش سعه صدر در گره گشايى از كار مردم

عدى بن حاتم (پسر حاتم طائى ) از شام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا مسلمان شود. وى چون رئيس قبيله بود، حضرت به او احترام كردند. علاوه بر آن اين كه او را در كنار خود نشاندند، موقع نهار نيز به خانه خود بردند. عدى مى گويد: مسلمان شدنم دو علت داشت : يكى اين كه همره پيامبر در حال حركت بودم كه پيرزنى رسيد و بيش از يك ساعت پيغمبر را معطل كرد، ايشان با تبسم و تسلط، جواب آن پير زن را داد، به حدى كه من از آن همه حوصله و صبر خسته شدم ، اما آن حضرت با كمال طماءنينه و سعه صدر با پير زن گفت و گو مى كرد. اين حالت را كه ديدم دريافتم كه آن حالت ، عادى نيست .
جهت ديگر اسلام آوردن من اين بود كه وقتى وارد خانه پيغمبر شدم ، ديدم وضع زندگى اش بسيار ساده و بى آلايش است ، به حدى كه حصيرى هم در خانه ندارد، فقط يك پوست گوسفند بود كه مرا روى آن نشاند، و خود رسول الله روى خاك نشست .
آرى ، با ديدن اين صحنه ها زمينه براى مسلمان شدن عدى مهيا شد و پيغمبر صلى الله عليه و آله وقتى اين زمينه را احساس كرد اين جمله معجزه آميز را به او فرمود:
اى عدى ! تو پسر حاتم طائى و مرد با جراءتى هستى ، عشريه و ماليات گرفتن از مردم در دين تو - كه نصرانى هستى - حرام است و خودت مى دانى كه به خاطر رياستت ادعا مى كنى كه : من بت پرستم !
عدى مى گويد: اين مطلب را هيچ كس نمى دانست جز خودم و تا اين جمله را شنيدم مسلمان شدم . اين جا بود كه پيامبر به من فرمودند: عدى ! اوضاع كنونى مسلمانان و مدينه را در نظر نگير، طولى نمى كشد كه اسلام بر ايران ، روم ، شام و عراق مسلط مى شود و مسلمانان سرفراز مى گردند.
شاهد بحث : جمله اول است كه در مورد سعه صدر پيامبر بود، سعه صدر آن بزرگوار به حدى است كه قرآن منت بر سرش مى گذارد و مى فرمايد:
الم نشرح لك صدرك ؛ (2)
اى پيامبر آيا براى تو سينه ات را نگشاده ايم .

برافروخته شدن پيامبر از توهين به مسلمانان

لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى (3)
چهره در هم كشيد و روى گردانيد كه آن مرد نابينا پيش او آمد و تو چه مى دانى شايد او به پاكى گرايد يا پند پذيرد و اندرز، سودش دهد.
شاءن نزول اين آيات آن است كه : شخص ثروت مندى خدمت پيامبر نشسته بود و با حضرت صحبت مى كرد، در همين هنگام مرد فقير و نابينايى (ابن مكتوم ) رسيد، وى چون چشمش نمى ديد در كنار آن مرد پولدار اشرافى نشست . از اين رو با بر خورد توهين آميزى مواجه شد؛ يعنى آن شخص ‍ متمول خود را جمع و جور كرد، اگر چه ابن مكتوم نابينا بود و متوجه نشد، اما بر خورد توهين آميز بود، فقط همين . رنگ مبارك پيامبر اكرم از شدت عصبانيت برافروخته شد و رو به آن شخص متمول كرد و فرمود: چرا چنين كردى ؟ ترسيدى از فقر او به تو برسد؟! گفت : خير يا رسول الله ! فرمود: ترسيدى از تمول و ثروت تو به او برسد؟! گفت : خير يا رسول الله ! بيچاره گير افتاده بود و نمى دانست چه بگويد و از ناراحتى پيامبر به شدت اندوهگين شد و گفت :
يا رسول الله من حاضرم نصف مال و تمكنم را به ابن مكتوم بدهم تا از خطاى من درگذرى و از من راضى شوى .پيامبر رو به ابن مكتوم كرده و فرمود:
ابن مكتوم ! حاضرى نصف مال او را بپذيرى ؟ گفت : خير يا رسول الله مى ترسم وقتى از جهت ثروت مثل او شدم . از نظر اخلاق نير همانندش ‍ گردم .
وقتى فقير نابينا مى آيد روترش مى كنى ، از كجا معلوم كه او بهتر از تو نباشد و بيشتر از تو از محضر پيامبر استفاده نكرده باشد؟!
آرى ، سوره عبس به ما اين درس را مى دهد كه كارمندى كه پشت ميز اداره اش نشسته و رئيسى كه بر مسند رياست تكيه زده بايد خوش برخورد بوده و سعه صدر داشته باشد. كسى كه ارباب رجوع دارد سعه صدرش بايد به قدرى باشد كه بتواند با پر توقعها بسازد. با تبسم جواب دهد و مردم را به اسلام و انقلاب بدبين نكند و اگر با افرادى مواجه گردد كه زود عصبانى مى شوند. حتى بى جا - بر اعصابش مسلط باشد. يا درباره افرادى كه نادانند - و تعدادشان كم نيست - و تا حاجت و خواسته شان بر آورده نمى شود به انقلاب جسارت مى كنند، سعه صدر به خرج دهد و به مسلمان ، توهين نكند، امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
من اءهان وليا فقد بارزنى بالمحاربة ؛ (4)
اگر كسى به مسلمانى توهين كند گناهش همانند آن است كه جنگ با خدا كرده باشد.

پيامبر بهترين الگوى خدمت گزارى و دريادلى

درست است كه كسى نمى تواند مثل پيغمبر باشد، اما بايد بكوشد تا شباهتى به آن حضرت پيدا كند.
لقد كان لكم فيهم اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر (5)
قطعا براى شما در پيروزى از آنان سرمشقى نيكوست يعنى براى كسى كه به خدا و روز باز پسين اميد مى بندد.
اگر خدا و بهشت مى خواهيم بايد در زندگى از پيامبر سرمشق بگيريم . ايشان ، پيراهن مناسب نداشت ، مسلما مى توانست تهيه كند اما چون مى خواست با ضعيف ترين افراد، يك سان باشد و همانند آنان زندگى كند، از تهيه لباس مناسب سرباز مى زد.
اميرالمؤ منين عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد:
ان الله تعالى فرض على ائمة العدل اءن يقدروا اءنفسهم بضعفة الناس ..(6)
خداوند بر پيشوايان حق واجب شمرده كه بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ضعيف مردم باشند.
شخصى از علاقه مندان پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت پولى به آن حضرت بدهد، به شرط آن كه براى فقيران و ضعيفان مصرف نكند بلكه براى خودش پيراهنى تهيه نمايد؛ لذا عرض كرد.
يا رسول الله ! اين شش درهم را آورده ام براى شما تا با آن يك پيراهن براى خود تهيه كنى . پيامبر صلى الله عليه و آله شش درهم را به على داد و فرمود: برو پيراهن بخر. على عليه السلام رفت و پيراهنى خريد. وقتى پيراهن را آورد، پيامبر نگاهى به پيراهن كرده و ديدند گران قيمت است ؛ رو به على كرده و فرمود: مى توانى اين پيراهن را ببرى و عوض كنى و ارزان ترش را بخرى ؟! على عليه السلام جواب داد: بله يا رسول الله . ولى پيامبر صلى الله عليه و آله احساس كرد كه اين كار براى على سنگين است ، لذا فرمود: بيا با هم برويم . رفتند و پيراهن را پس دادند و يك پيراهن به دو درهم خريدند و رسول گرامى آن را همان جا پوشيدند. در بازگشت به فقيرى برخوردند كه گرسنه بود و غذا نداشت ، دو درهمش را به آن فقير دادند تا شكم گرسنه اش را سير كند.
سپس به كنيزى رسيدند كه غمگين و ناراحت بود، فرمودند: چرا ناراحتى ؟ گفت : دو درهم به من داده اند كه با آن متاعى بخرم و آن را گم گرده ام . پيامبر صلى الله عليه و آله دو درهم باقى مانده را نيز به او داد، اما ديد كه باز هم ناراحت است ، فرمود؛ چرا ناراحتى ؟ كنيز گفت : دير كرده ام اگر به خانه برگردم كتكم مى زنند. فرمود: بيا با هم برويم تا تو را شفاعت كنم .
پيغمبر صلى الله عليه و آله در زد و سلام كرد. اما جواب نيامد، دفعه دوم و سوم سلام كرد، سرانجام زنى كه بسيار مؤ دب بود آمد و در را گشود و عرض ‍ كرد. يا رسول الله ! همان دفعه اول فهميدم و صداى شما را شناختم ، دير كردنم به خاطر آن بود كه دوست داشتم سلام شما را مكرر بشنوم .
پيغمبر فرمود: آمده اين دختر بچه را شفاعت كنم . زن جواب داد: اى رسول خدا! اين كنيز را به خاطر شما در راه خدا آزاد كردم . پيامبر بسيار خوشحال شد و فرمود: عجب پول با بركتى بود! برهنه اى را پوشاند، گرسنه اى را سير كرد و كنيزى را آزاد نمود. آرى ، پيامبر از اين كه دل دختر بچه اى را به دست آورده و گرسنه اى را سير كرده است خوشحال مى شود.
براى مؤ سس حوزه علميه قم مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى قدس سره خانه اى خريدند، طولى نكشيد كه ايشان خانه را فروخت و صرف حوزه كرد. خانه ديگرى خريد، آن را نيز فروخته و صرف حوزه كرد. دفعه سوم ديگر خانه را به نام ايشان نخريدند بلكه به نام فرزندان ايشان خريدند كه نتواند بفروشد.

تاءثر پيامبر صلى الله عليه و آله از ناراحتى اسير غير مسلمان

در جنگ بدر اسيران را گرفتند و شب را زير زنجير گذراندند، پيغمبر فرمود: ديشب خوابم نبرد از اين كه ناله عباس را مى شنيدم ! نكته را دقيق در ذهنتان مجسم كنيد تا به عظمت مطلب پى ببريد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با دوازده هزار نيروى مجهز آمده و مكه را تسخير كرده ، مكه اى كه مردم آن 74 جنگ بر پيغمبر تحميل كردند، مكه اى كه هند جگر خوار با شوهرش ‍ ابوسفيان در مقابل پيامبر ايستاده ، در چنين موقعيتى است كه براى آن حضرت خبر آوردند كه : يا رسول الله ! رزمنده اى تند و احساساتى پرچم به دست گرفته ، و در كوچه ها شعار مى دهد:
اليوم يوم الملحمة :
امروز روز انتقام است .
پيامبر به على فرمودند: برو و پرچم را از دستش بگير و در كوچه ها بگرد و به همه اعلام كن كه :
اليوم يوم المرحمة :
امروز روز بخشش و عفو است .
پيامبر از اين كه توانست توسط على بت ها را بشكند، بسيار خوشحال بود، در مقابل خانه خدا ايستاد و آن خطبه معروف و پرافتخار را خواند، ايشان در فرازى از آن خطبه فرمود: لااله الله وحده وحده ... اسرار از ترس ‍ مى لرزيدند، پيامبر رو به آنان فرمود:
چه كنم با شما؟ همگى گفتند: هر چه كنى بجاست . بكشى ، اموالمان را مصادره كنى و...پيامبر اين آيه را قرائت كرد: لاتثريب عليكم اليوم ...(7) امروز بر شما سرزنشى نيست .
برادرم يوسف به برادرانش گفت : گذشته ها گذشت ... و امروز من نيز با شما همان معامله را مى كنم و از خطاهاى شما مى گذرم ، از اين لحظه هر كس در زير پرچم اسلام زندگى كند ولو غير مسلمان باشد، مشمول عفو و رحمت اسلامى است ، اما اگر توطئه اى كند بايد حساب پس بدهد و مجازات شود.(8)
اگر به اين حوادث دقت كنيم براى ما درس است . پيغمبر زمانى كه كسى را نداشت جز خديجه و على ، و براى ارشاد و تبليغ حركت مى كرد دلش براى همه مى تپيد، آن حضرت حتى براى ابوسفيان ها، ابوجهل ها و براى كافران رذلى كه مسلمان نمى شدند گريه مى كرد.
كفار قريش بچه ها و اراذل و اوباش را وادار كرده بودند كه هر وقت پيغمبر از خانه بيرون آمد، سنگ بارانش كنند و به آنان سفارش كرده بودند كه سنگ را به جاهاى حساس آن حضرت نزنند كه كشته شود، چون اگر پيغمبر كشته مى شد اختلاف بين قريش و ساير طوائف عرب به وجود مى آمد. مى خواستند ايشان را زجركش كنند، لذا سنگ ها را به ساق پاى آن بزرگوار مى زدند (9) پيامبر گاهى به خانه بر مى گشت تا از سنگ باران در امان بماند. خديجه ، يگانه زن ياور اسلام ، پيامبر را داخل اتاق مى برد و خود را سپر آن حضرت مى نمود و فرياد مى زد.خانه را سنگ باران نكنيد، پاهاى پيامبر زخم است و از آن خون جارى است و...
پيامبر ماءيوس و خسته نمى شود. هنوز آفتاب در نيامده براى انجام رسالت به پا مى خاست ، همسرش مى پرسيد يا رسول الله ! كجا مى روى ؟ مى فرمود: اسلام غريب است ، اين ها بى چاره اند و در جهل و نادانى به سر مى برند. بايد هدايت شوند. براى چندمين بار جهت انجام ماءموريت به پا مى خاست ، اما قريش همچنان پاسخش را با سنگ و استخوان هاى شكسته مى دادند. گاهى به كوه پناهنده مى شد، به خديجه خبر مى دادند كه پيامبر به كوه حرا مى رفت و...
على عليه السلام مى فرمايد: با حضرت خديجه مقدارى زاد و توشه بر مى داشتيم ، زير اين سنگ و آن بوته و...به جست و جوى پيامبر مى پرداختيم ، سرانجام پيامبر را زير سنگ ، بوته و يا در غارى پيدا مى كرديم و مى ديديم كه خون از ساق پاى پيامبر مى ريزد و با آن حالتى زمزمه مى كند:
اللهم اهد قومى ؛ فانهم لا يعلمون ؛(10)
خدايا، قوم مرا هدايت كن و آنان را عذاب نكن ، چون نمى فهمند.
اين شعار پيامبر است كه بايد هميشه در خاطره ها بماند؛ انبياى الهى و ائمه طاهرين عليهم اسلام نيز چنين بودند.

سعه صدر حضرت يوسف عليه السلام

قرآن مى فرمايد: وقتى كه برادران حضرت يوسف او را شناختند، از آن جهت كه جنايتشان خيلى بزرگ بود خجالت مى كشيدند و حضرت يوسف فرمود:
لا تثريب عليكم اليوم (11)
امروز بر شما سرزنشى نيست .
تاريخ مى نويسد: ماءموران دربار به خاطر احترام به برادران يوسف سفره مى انداختند و حضرت يوسف مى آمد و سر سفره مى نشست ، برادرانش ‍ جنايتى را كه در حق او كرده بودند به ياد مى آوردند و خجالت مى كشيدند و نمى توانستند غذا بخورند، لذا حضرت يوسف روزى قبل از صرف غذا نطقى ايراد كرد و فرمود:
برادران من ! چرا خجالت مى كشيد؟ اين را بدانيد كه شما مرا به اين سمت و منصب رسانديد، شما مرا در چاه انداختيد و... تا اين كه سرانجام و سرنوشت من به اين جا منتهى شد و...
قرآن هم مى فرمايد: يوسف عليه السلام خطاب به برادرانش گفت : برويد پدرم را بياوريد، پدر را آوردند، يوسف به جلال و عظمت رسيده است ، به اندازه اى كه پدر و برادرانش به او احترام فراوانى كردند، يوسف عليه السلام اولين حرفى كه زد، خطاب به پدرش گفت : پدرجان ؟ مبادا از دست برادرانم ناراحت باشى ، آن خطاهايى كه از ناحيه آنان صادر شد كار شيطان بود، شيطان بين من و برادرانم كدورت انداخت و آن صحنه بد را ايجاد ايجاد كرد (12)، پدرم ! برادرانم را ببخش و از آنان درگذر.
اين روش يك انسان الهى است ، پس كوشش كنيم تا اين گونه باشيم .
برادران ! مسئوليت حساس و خطيرى به عهده شما گذارده شده است ، اگر بخواهيد اين انقلاب كه با خون جگر خوردن هاى فراوان به پيروزى رسيده به جايى برسد بايد حداقل شباهتى به انبيا و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پيدا كنيد، اگر - خداى نخواسته - بخواهيد به زمان طاغوت شباهت داشته باشيد؛ يعنى كاغذ بازى كنيد و مردم را پشت در اداره ها و سازمان ها نگهداريد و اعتنا به مراجعه كنندگان نكنيد و...ضربه به انقلاب زده ايد، و خون شهيدان را پايمال نموده ايد.

اهميت گره گشايى از كار مردم

هارون الرشيد حاكمى ظالم و مغرور بود كه وقتى ابر بالاى سرش مى آمد مغرورانه مى گفت : اى ابر! ببار، هر جا كه ببارى بر مملكت من باريده اى و به راستى هم همينطور بود؛ يعنى آن زمان كه آمريكا كشف نشده بود و تقريبا دو سوم دنياى منهاى آمريكا تحت سلطه اسلام بود. همين هارون ، وزيرى به نام على بن يقطين داشت ، وى از شيعيان راستين و از دوستداران واقعى ائمه اطهار بود، كه زير پرچم ظلم بود و زجر مى كشيد، مرتب به امام موسى بن جعفر عليه السلام نامه مى نوشت كه : آقا! من زير پرچم ظلم زجر مى كشم ، آيا مى توانم خودم را از منصب وزارت هارون خلاص كنم ؟ امام عليه السلام سفارش مى كرد كه بايد در منصب خود باقى بمانى ، چون كفاره گناه تو خدمت به مسلمان است ، اگر بتوانى گره اى از كار مسلمانى بگشايى كفاره گناهانت را پرداخته اى . (13)

زير پرچم ظالم و حاكم جور بودن بسيار گناه بزرگى است ، تا جايى كه امام رضا عليه السلام مى فرمايد: در روز قيامت خيمه اى به پا مى كنند و هر كسى كه تجاوز و ظلمى كرده باشد به آن خيمه مى برند، و سپس مى فرمايد: حتى آن افرادى را كه آب در دوات ظالم ريخته اند و قلم براى ظالم مهيا كرده اند داخل آن خيمه مى كنند؛ يعنى يك مستخدم ظالم با خود او در يك ميان جاى مى گيرند؛ با اين كه درجه گناه در خدمت ظالم بودن تا اين حد بالاست ، اما امام موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد: كفاره چنين گناه بزرگى اين است كه گره اى از كار يك مسلمانى بگشايى .

خدمت خالصانه

كار اداريان خدمت به مردم و سامان دهى كار آنان است . اين قشر عظيم و محترم هميشه در فكر آنند كه گره اى از كار فرو بسته خلق خدا بگشايند. اما نكته اين جاست كه اگر بخواهند اين كارها پربركت و جاويدان شود و در دنيا و آخرت به كارشان بيايد بايد با اخلاص هم آغوش گردد. از همين روست كه در اين جا اندكى درباره اين موضوع بحث مى كنيم .
خلوص واژه اى است كه همواره تقدس و نورانيت و نجات را به همراه دارد. در مقابل خلوص ، ريا و تظاهر است كه هر گاه اين كلمه را تصور مى كنيد ناميمونى و ظلمت در ذهنتان تداعى مى شود. نتيجه و معناى اين دو واژه از حيث تاءثير در جامعه به اندازه اى بزرگ و وسيع است كه حتى به لفظ خود نيز سرايت كرده و آن را مقدس و نامقدس نموده است .
وقتى به قرآن و روايت اهل بيت عليهم اسلام رجوع مى كنيم ، مى بينيم كه در مورد كسب خلوص و پرهيز از ريا و تظاهر تاءكيد فراوان شده است .

قرآن كريم مى فرمايد: اگر مى خواهى به مقام لقا و فنا برسى ، اولين چيزى را كه بايد سرلوحه زندگى ات قرار دهى اين است كه به همه كارهايت رنگ خلوص بدهى .
صبغة الله ، و من احسن من الله صبغة (14)
عمل ، هر چه كه كوچك باشد، اگر خلوص را به همراه خود داشته باشد ارزش پيدا مى كند، حتى ارزشش از دنيا و آنچه در آن است بيشتر و بزرگ تر مى شود.
اميرالمؤ منين عليه السلام انگشترى به فقير داد كه ارزش پولى چندانى نداشت ، اما از آن جا كه خالصانه بود به قدرى اهميت يافت كه در قرآن آيه ولايت در خصوص اين عمل نازل شد.
انما وليكم الله و رسوله والذين يؤ منون الذين يقيمون الصلوة ويؤ تون الزكوة وهم راكعون ...(15)
ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند.همان كسانى كه نماز بر پا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى دهند.
به اعتراف شيعه و سنى شاءن نزول متجاوز از سيصد آبه در مورد على عليه السلام است . اما اين آيه از اهميت بيشترى برخوردار است و براى شيعه محكم ترين دليل است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام داراى ولايت مطلقه الهى است .
آرى ، در اثر خلوص ، يك انگشتر كم بها پرارزش مى شود، تا آن جا كه به آن چه در دنيا و آخرت است مى ارزد. يا يك ضربه شمشير خالصانه از عبادت جن و انس بالاتر مى شود چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام مى فرمايد:
ضرية على يوم الخندق اءفضل من عبادة الثقلين ؛ (16)
ارزش عبادت ضربه على در جنگ خندق كه بر عمر بن عبدود وارد كرد از عبادت جن و انس بالاتر است .
يعنى از زمان خلقت آدم عليه السلام تا روز قيامت عبادت مردم بلكه جن و انس يك طرف ، و ثواب آن ضربه شمشير در طرف ديگر:
على عليه السلام در راه اسلام بسيار جنگيد و شمشيرهاى فراوانى زد و در همه آن نبردها اخلاص داشته است ، اما آن ضربه اش استثنايى است .
يا اين كه در ليلة المبيت على عليه السلام به جاى پيامبر در بستر خوابيد و آن حضرت را از خطر رهانيد و زمينه هجرتش را فراهم كرد.اين كار براى على ، ساده و كوچك است ، چون شجاعت و دليرى على عليه السلام فوق اين كارهاست ، اما همين عمل به اندازه اى ارزش پيدا مى كند كه آيه اى درباره اش نازل مى شود (17) و مضمون اين آيه بسيار بالا است :
و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رءوف بالعباد(18)
و از ميان مردم مراد على عليه السلام است كسى است كه از جان خود در راه رضاى خدا مى گذرد مانند شبى كه على عليه السلام به جاى پيغمبر صلى الله عليه و آله در بستر خوابيد و خدا دوست دار چنين بندگانى است .
گاهى قضيه به عكس مى شود، يعنى چه بسا كار خوبى از جهت مادى و تاءثير گذارى بسيار بزرگ و وسيع است ولى از آن جا كه رنگ خلوص به خود نمى گيرد در نزد خداوند هيچ ارزشى ندارد و به مال مگسى نمى ارزد. اگر خداى ناكرده عملى رنگ ريا و تظاهر داشته باشد، نه تنها باطل ، كه گناهى بس بزرگ و در حد كفر است .
در روايت آمده است كه : كسى را در صف محشر مى آورند و به او مى گويند: چه كاره بودى ؟ جواب مى دهد: من هفتاد سال براى رضاى خدا درس دين مى آموختم و از معصومين عليه السلام براى مردم حديث مى خواندم و آنان را موعظه مى كردم و....
خطاب مى شود: درست است كه هفتاد سال چنين كردى اما تنها براى خدا نبوده بلكه به خاطر اين بود كه به تو بگويند بارك الله ! چه عالم خوبى است ! و يا براى اين بود كه شهرتى پيدا كنى و براى خودت موقعيت اجتماعى كسب نمايى (19) و....

اين جا است كه انسان گير مى كند، چرا كه كارهايش رنگ خلوص نداشته و يا تواءم با تظاهر و ريا بوده است . از همين رو دستور مى رسد كه او را به رو، به آتش بيندازيد!
چه سخت و دردناك است هفتاد سال خون جگر خوردن و عالم شدن و در فنون اسلامى متخصص گرديدن ، و سرانجام هم در آتش سوختن .
در روايت ديگر آمده است .از شخصى مى پرسند براى چنين روزى چه آورده اى ؟ مى گويد: به خط مقدم جبهه رفتم و با دشمن جنگيدم ، از آنان كشتم و خود نيز آماده كشته شدن در راه خدا بودم و.. خطاب مى شود. بله ، جبهه رفتى ، در خط مقدم حضور پيدا كردى و حتى كشته هم شدى اما اين عمل تو خالص نبود، بلكه براى اين بود كه به تو بگويند: بارك الله ! آقا هم به جبهه رفت ، چه شجاعتى دارد و چه خوب مى جنگد! و....به ماءموران الهى خطاب مى شود: او را روانه آتش كنيد، اگر چه در روز قيامت از آن انبياى الهى است و دومين مقام ، مقام عالمان و دانشمندان دينى است و سومين مقام را شهدا دارند.

زمانى كه در محشر، صف بسته مى شود، شهدا مثل ماه مى درخشند و همه را به خود جلب مى كنند. اما اين همه مقام ، در صورتى است كه عمل خالص باشد وگرنه جايگاه انسان در آتش است .
باز هم در روايت مى خوانيم روز قيامت شخصى را كه عمرش را وقف مردم نموده و با زبان پول و قدم و قلم شبانه روز براى مردم كار كرده است ، در محضر عدل الهى حاضر مى كنند و از او مى پرسند : چه كاره بودى ؟ مى گويد: خدمت گذار خدا بودم و اصلا زندگى ام را صرف مردم كردم و خطاب مى رسد: درست است كه چنين بودى اما كارهايت براى خدا نبود، بلكه به خاطر اين بود كه شهرت و موقعيت اجتماعى كسب كنى و عملت ريا داشت . سرانجام دستور مى رسد كه او را هم داخل آتش كنيد. (20)

اين مطلب نزد همه فقها مسلم است كه ريا و تظاهر اگر در عمل عبادى باشد مثل نماز و روزه و...آن را باطل مى كند و بايد دوباره به جا آورده شود.و اگر عمل ، عبادى نباشد و در صورت خالص نبودن پوچ و بى ارزش است .
قرآن كريم اهميت زيادى به خلوص داده و مى فرمايد:
وما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الذين ؛ (21)
و امر نشدند مگر بر اين كه خدا را به خلوص كامل در دين پرستش كنند.
فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا ولا يشرك بعبادة ربه احدا(22)
پس هر كسى به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش شريك نسازد.
آرى ، اگر كسى بخواهد به مقام لقاى پروردگار برسد؛ يعنى مقامى كه خدا بر دل او حكومت داشته باشد، تمام بت ها را شكسته و جز خدا هيچ چيز و هيچ كس در دلش نباشد بايد به مقام اخلاص برسد، و در هر كارى فقط خدا را در نظر بگيرد.
عزيزان ! بياييد خود را اصلاح كنيم . ريا و تظاهر را از خود دور سازيم . ريا دل را تاريك و عمل را باطل مى سازد و انسان را از جامعه طرد. مى كند. هيچ كس انسان رياكار و زبان باز را دوست ندارد. انسان ظاهر ساز مى كوشد تا خود را بالا ببرد اما هم در ميان مردم منفور مى شود و هم از نظر خدا مى افتد. رنگ خلوص ، رنگ بسيار زيبايى است ؛ بياييد كارى كنيم كه همگى در زندگى به اين رنگ ، مزين باشيم . انسان مى تواند به تمام كارهايش رنگ اخلاص و عبادت بدهد. با خوردن ، آشاميدن ، خوابيدن و... ثواب كسب كند. روايت داريم كه :اگر زنى سفره اى پهن كند، غذايى آماده نمايد، ظرفى بشويد و...ثواب يك شهيد در نامه عملش نوشته مى شود (23)
هم چنين اگر مردى در خانه ، همسرش را يارى كند، با زحمت بازو پولى به دست آورده و زن و بچه اش را به رفاه و آسايش برساند ثواب شهيد دارد:
الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله ؛ (24)
كارگرى كه براى اداره خانواده اش تلاش مى كند، هم چون مجاهد فى سبيل الله است .
بديهى است اين همه اجر و ثواب ، زمانى است كه كار براى رضاى خدا بوده و رنگ خلوص داشته باشد. كار اگر براى خدا باشد براى هر قطره آبى كه در غسل جنابت ريخته مى شود ملكى ماءمور و براى او تا روز قيامت استغفار و طلب بخشش مى كند.

نقل مى كنند كه بعضى از بزرگان ، مانند شهيد، سيد بن طاوس ، كاشف الغطاء و...تمام كارهايشان يا واجب بوده ، يا مستحب ، حرام و مكروه و حتى مباح نداشته اند، چون به تمام كارهايشان رنگ عبادت و خلوص ‍ مى دادند.
انسان الهى مى خوابد تا خستگى را از تن دور كرده و آمادگى براى كار پيدا كند. مى خورد تا نيرو بگيرد؛ حال اگر طلبه و محصل است براى تحصيلش ، اگر ادارى است براى راه انداختن كارهاى ارباب رجوعش ، و اگر كارگر است براى كار كردن و به حركت در آوردن چرخ ‌هاى اقتصاد جامعه و...شما هم مى توانيد فعاليت كنيد، كاردان باشيد، با مردم مدارا كنيد، تا مى توانيد گره از كار مردم بگشاييد، با اخلاق اسلامى برخورد كنيد و سعى نماييد كه همه اين ها را براى خدا انجام دهيد.

نتايج اخلاص

گفتيم كه انسان هاى الهى با عمل خالصانه به مقام بلندى در معنويت و سلوك ، دست يافته اند؛ به طورى كه كارهاى شان يا واجب است يا مستحب ؛ يعنى حرام و يا مكروه در زندگى ندارند و به كارهاى مباحشان نيز رنگ عبادت و خلوص مى دهند. شما اگر نمى توانيد در همه كارهايتان چنين باشيد حداقل در اداره و محل كار خود به وظيفه انسانى و الهى تان عمل كنيد و آن را فى سبيل الله و براى رضاى خدا و به حساب عالم آخرت به جا آوريد.
استاد بزرگوار علامه طباطبائى رحمة الله بارها مى فرمودند: خلوص اكسير عجيبى است . در علوم غريبه گفته اند كه اكسير، ماده اى است كه اگر به مس ‍ بخورد آن را طلا مى كند. نمى دانم چنين چيزى درست است يا خير و آيا مى شود مس را طلا كرد يا نه ، اما مى دانم كه اگر به عمل انسان ، رنگ خلوص ‍ بخورد - اگر چه عمل خيلى كوچك هم باشد نزد خدا بسيار بزرگ جلوه مى كند.

در اين جا گوشه اى از اعمال خالصانه عالمان دين و نتايج آن را نقل مى كنيم :
علامه مجلسى رحمة الله از بزرگان و از اهل خلوص است . مرحوم سيد جزايرى كه از شاگردان ايشان بوده مى گويد: با علامه معاهده كرده بوديم كه هر كدام اول از دنيا رفتيم به خواب ديگرى بياييم . علامه قبل از من رحلت كرد، مدتى نگذشت كه به خوابم آمد، ديدم خيلى بشاش و با نشاط است ، پرسيدم : وضعيت چگونه است ؟ كدام يك از اعمالت بيشتر به دردت خورد؟ گفت كارهاى من همه اش مفيد بود اما دو يا سه تاى آن اگر چه كوچك بود ولى خيلى به دردم خورد.
يكى اين كه : در يك روز ابرى در حال رفتن به مسجد بودم ، آسمان غريد و تگرگ بسيار تندى باريد، ناگهان ديدم كه بچه گربه اى - در حالى كه تگرگ بر سرش مى كوبيد - از ين طرف به آن طرف مى دويد و درمانده شده بود، من براى رضاى خدا آن بچه گربه را زير عبايم گرفتم تا اين كه تگرگ تمام شد و رهايش كردم . اين عمل در عالم آخرت و در شب اول قبر خيلى به دردم خورد.
دومين عملى كه در عالم آخرت برايم چاره ساز بود اين بود كه : روزى در راه ، در حالى كه سيبى در دستم بود مى رفتم و يك بچه يهودى - كه در آغوش مادرش بود - سيب را در دست من ديد و دلش خواست و من نيز براى رضاى خدا سبب را به او دادم .
سومين عمل اين بود كه : روزى از راهى عبور مى كردم ديدم جمعيتى اطراف شخصى را گرفته اند و به او اهانت مى كنند. جريان را پرسيدم ، گفتند: اين آقا ورشكست شده و به مردم بدهكار است و اين ها طلبكاران هستند كه دورش را گرفته اند. جلو رفتم و ضامن شدم . و او را از دست آن ها نجات دادم . و دل انسان گرفتارى را به دست آوردم . (25) درباره على عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام سوره هل اتى نازل شده ، چرا؟ مگر آن ها چه كرده بودند؟ آنان ايثار كرده و شام خود را به فقير دادند.! در آن زمان مسلمانان و يا اصحاب ، زياد ايثار مى كردند؛ به طورى كه خانه شان را به ديگران مى دادند، پس قضيه فقط ايثار و دادن شام نبوده و سر ديگرى دارد.
امام حسن و امام حسين عليه السلام بيمار شدند، على عليه السلام و فاطمه عليها اسلام و خادم آن ها فضه نذر كردند كه اگر آن دو بزرگوار شفا يابند سه روز روزه بگيرند، هر دو شفا يافتند. غذاى مختصرى براى افطار آماده كردند بودند، كه سائلى در زد، آن ها او را بر خود مقدم داشته غذاى خود را به او دادند و آن شب ، چيزى جز آب نخوردند. تا سه روز اين كار تكرار شد.تا اين كه على عليه السلام با حسن و حسين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند. وقتى آن ها را در حال ضعف ديد ناراحت شد و همگى به خانه فاطمه عليها اسلام آمدند، ايشان در محراب عبادت بود و شديدا هم گرسنه . در اين هنگام جبرئيل نازل شد و سوره هل اتى را بر پيغمبر خواند. (26)
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (27)
چرا اين عمل حضرت فاطمه تا اين حد در نظر خدا بزرگ مى شود؟
سرش اين است كه : لوجه الله است . و خداوند در تاءييد عملشان مى فرمايد:
انما نطعمكم لوجه الله .
همانا اطعام ها و ايثارگرى هاى ما فقط و فقط براى خداست .
انسان گاهى كار خوب انجام مى دهد تا به بهشت برود، اين عمل ريايى نيست و قصد قربت نير هست . يا كارى مى كند تا به جهنم نرود. اين هم براى خداست و ريا محسوب نمى شود. اما گاهى كارى مى دهد كه نظرش نه بهشت است و نه جهنم ، بلكه آن عمل را به جا مى آورد چون خدا راضى است . اگر انسان بتواند به اين حد از كمال برسد مقام والايى را كسب كرده است .
در روز قيامت ، عمل انسان را مى سنجند و مى بينند كه سبك است و نجات بخش نيست .لذا يك عمل فوق العاده كوچكى را به آن ضميمه مى كنند كه بسيار سنگين مى شود، تا جايى كه بهشت بر انسان واجب مى گردد، به فرشتگان خطاب مى شود كه : اين بنده من به خاطر گناهش از من خجالت كشيد و قطره اشكى ريخت ، و آن قطره اشك چون به خاطر من بود ارزش ‍ والا دارد و سنگين است .
در دل شب از خواب برخاستن و يا الله ، العفو و سبوح وقدس گفتن ؛ آن نه براى رفع گرفتارى و رفتن به بهشت و ترس از آتش جهنم ، بلكه فقط و فقط براى خشنودى و رضاى خدا، بسيار مشكل است و توفيق مى خواهد. انسانى چون اميرالمؤ منين عليه السلام مى خواهد كه بگويد: الهى ما عبدتك خوفا من نارك ... (28)
اگر مصمم شويم كه ريشه ريا و تظاهر را از دل خود بركنيم مرتبه اول خلوص ‍ را پيمود و مى توانيم گاهى به تاءسى از اميرالمؤ منين و حضرت زهرا اعمال خالص انجام دهيم .
چه زيباست كه انسان گاهى به ياد آورد با چهره اى خجلت زده و شرمنده به سراغ خدا رود و لحظاتى با او خلوت كند و اشكى بريزد. و يا براى رضاى او دل انسانى را به دست آورد. اگر كارى هم انجام مى دهد براى جلب رضايت پروردگار باشد؛ نه نظر به بهشت داشته باشد و نه ترس از جهنم . اگر كسى بتواند به اين مرحله برسد مطمئن باشد كه همان اعمال خالصش هر اندازه هم كه كوچك باشد او را به رستگارى مى رساند.

هر كدام از ما از همين لحظه مى توانيم براى كسب اخلاص تلاش كنيم ؛ يعنى زمانى كه از خانه قدم بيرون مى گذاريم بگوييم : خدايا! براى خدمت به خلق تو مى خواهم به اداره و محل كار بروم . و هنگامى كه وارد محل كار شدى با خدايت پيمان ببندى كه خدايا! براى رضا و خشنودى تو مى خواهم با بندگانت - كه ارباب رجوع من هستند. برخورد انسانى داشته باشم ، و به خاطر تو مى كوشم كه مشكل انسان هاى گرفتار را حل كنم . ابتدا فقط لفظ است و سپس كم كم لفظ در عقل رسوخ مى كند و سرانجام به دل راه پيدا مى كند پروردگار عالم عنايت و توجهش را شامل انسان مى كند و اعمالش ‍ به تدريج رنگ اخلاص به خود مى گيرد و در روز قيامت در صف دوستان و محبان اميرالمؤ منين عليه السلام قرار مى گيرد.

علامه بحرالعلوم عليه السلام روزى بالاى منبر رفت ؛ در حالى كه بسيار شاد و خوشحال به نظر مى رسيد، در حضور شاگردانش ادعا كرد كه : من توانستم ريشه ريا از دل بر كنم و خلوص را جايگزين آن گردانم ، مدت ها بود كه كم توفيق شده بودم ، حال خواندن قرآن و نماز شب و راز و نياز را نداشتم ، يك حالت سستى در عبادت در وجود من ايجاد شده بود، از اين وضع تعجب مى كردم تا اين كه سرانجام خوابى ديدم و در خواب خطاب به من گفتند: شكت عنك عصفورة فى الحضرة ؛ اين حالتى كه در تو به وجود آمده به خاطر اين است كه گنجشكى پيش خدا از تو شكايت كرده است .
از خواب بيدار شدم و به خاطرم رسيد كه چند روز قبل در حال رفتن بودم كه ديدم بچه گنجشكى در دست بچه اى است و دارد با او بازى مى كند و من در حالى كه مى توانستم آن بچه گنجشك را نجات دهم چنين نكردم و با بى تفاوتى از كنار آن گذشتم و با ديدن اين خواب فهميدم كه آن سلب توفيق ها به خاطر اين قضيه بوده است . بعد از بيدارى ، بسيار ناراحت و متحير بودم كه چه كنم ، آن بچه گنجشك كه مرده است من چگونه آن اشتباه را جبران كنم ؟! با يك حالت گرفتگى و پريشانى راهى صحرا شدم ، اتفاقا از عنايت خدا، ديدم كه مارى در حال شكار بچه گنجشكى است عصايم را بلند كردم و مار را متوارى ساختم و بچه گنجشك را از خطر نجات دادم ، از زمين برداشته و نوازشش كردم ، شب بعد در خواب ديدم كه به من مى گويند:
شكرت عنك عصفورة فى الحضرة ؛
بچه گنجشكى نزد خدا از تو قدردانى و تشكر كرد.
بعد از اين خواب بود كه آن حالت بى نشاطيم بر طرف شد.

نقل مى كنند كه يكى از بزرگان گفته است : جهت زيارت ، به حرم مطهر امام حسين عليه السلام رفتم ، همين طور كه زيارت مى خواندم داشتم با آن حضرت حرف مى زدم ؛ يعنى امام را مى ديدم كه ناگاه ديدم جوانى وارد حرم شد و رو به ضريح سلام كرد. امام حسين عليه السلام جوابش را داد و براى او تعظيم كرد اما خود جوان اين صحنه را نمى ديد و من ناظر جريان بودم ، تعجب كردم ، اين جوان چه كرده كه تا اين اندازه مورد عنايت امام عليه السلام قرار گرفته است ؟!
جوان بعد از زيارت از حرم خارج شده و در حال رفتن بود كه به دنبالش راه افتادم و در جاى خلوتى از او پرسيدم : تو كيستى و چگونه به اين مقام رسيده اى ؟
گفت : كدام مقام ؟
گفتم : وقتى به امام حسين عليه السلام سلام كردى آن حضرت جوابت را داد و برايت تعظيم كرد. معلوم است كه تو مقامى والايى نزد خدا دارى ؛ چه كار خالصانه اى را براى او انجام داده اى ؟!
جوان گفت : من باديه نشين هستم ، پدرم از من خواست كه با دختر برادرش ‍ ازدواج كنم و من با اين كه ميل باطنى به اين ازدواج نداشتم تسليم خواست پدرم شده و براى رضاى خدا آن را پذيرفتم ، در شب زفاف متوجه شدم كه همسرم آنچه را كه بايد يك دختر داشته باشد ندارد و من به خاطر خدا پا روى نفسم گذاشتم و آبروى او را حفظ كرده و حيثيت او را نريختم . تا اين كه چندى قبل پدرم در حالى كه قدرت و توان رفتن نداشت از من خواست كه او را به زيارت امام حسين بياورم ، و من او را به دوش گرفته و به كربلا آوردم . پدرم بعد از زيارت ، از دنيا رحلت نمود، ساعاتى قبل ، او را دفن كرده و براى وداع با اباعبدالله عليه السلام به اين جا آمدم .
آرى ، انسان كار را براى خدا و به خاطر رضاى او به جا آورد آن چنان عزيز مى شود كه امام حسين عليه السلام برايش تعظيم مى كند.

پرهيز از منت گذارى

اميرالمؤ منين عليه السلام منشور بسيار ارزشمندى به مالك اشتر و در واقع خطاب به سياست مداران و حكومت گران و نيز تمام كسانى كه به نحوى با ارباب رجوع سر و كار دارند نوشته است . اين منشور، افتخارى براى عالم اسلام است كه حتى آن را منشور سازمان ملل مقايسه كرده و به اين نتيجه رسيده اند كه اين دو منشور از نظر محتوا و دقت در عدالت اجتماع با هم قابل قياس نيستند؛ منشور سازمان ملل ، منشورى است كه متفكران دنيا از كشورهاى مختلف بعد از جنگ جهانى دوم گرد هم آمدند، دو سال فكر كردند و تلاش نمودند تا آن را نوشتند.اما اميرالمؤ منين آن منشور را زمانى نوشت كه مالك اشتر سوار بر مركب ، و مهياى رفتن براى حكومت بود.
على عليه السلام در اين منشور به مالك اشتر مى فرمايد:
اياك و المن على رعيتك باحسانك ...فان المن يبطل الاحسان ؛ (29)
مبادا هرگز با خدمت هايى كه انجام دادى بر مردم ، منت گذارى ....زيرا منت نهادن پاداش نيكوكارى را از بين مى برد.
انسان وقتى سيره اهل بيت عليهم السلام را مطالعه مى كند مى بيند كه آن بزرگواران تلاش فراوان داشتند كه چشم ارباب رجوع ، و مستمندان و گرفتاران به چشم آنان نيفتد كه در نتيجه خجالت بكشند، از اين رو، هميشه سعى مى كردند كه در نيمه هاى شب به سراغ محرومان رفته و نيازهاى آنان را برطرف كنند؛ به طورى كه محرومان متوجه نمى شدند چه كسى است كه به يارى آنان مى شتابد. زمانى ياور و حامى شان را مى شناختند كه نعمت از دستشان مى رفت .
على عليه السلام با همه گرفتارى هاى حكومتى كه دارد و از طرفى پير هم شده ، اما در دل شب ، كوچه به كوچه ، خانه به خانه مى رود و به حل مشكلات مردم مى پردازد؛ تا آن جا كه وقتى مى بيند پيرزنى نمى تواند هيزم حمل كند، از دستش مى گيرد و آن را به خانه پير زن مى رساند. حتى در بعضى از موارد على را نمى شناختند و زبان به گله مى گشودند و اظهار نارضايتى از آن حضرت مى كردند.
در تاريخ آمده است كه : على عليه السلام در حال راه رفتن بودند كه مشاهده كردند زنى مشك آبى بر دوش گرفته و به خانه اش مى برد و در اثر خستگى و فشار زندگى ، اظهار نارضايتى از حكومت على مى كرد. على جلو رفت و مشك آب را از او گرفت و آن زن ، نق زنان به دنبال على حركت مى كرد. على در حالى كه مى ديد آن زن پشت سرش حرف مى زند با اين وصف ، خود را معرفى نكرد، بلكه به منزل خود رفت و مقدارى آرد و خرما و... تهيه نمود و به منزل آن زن آورد، و خطاب به زن بى سرپرست فرمود: هم مى توانم نانوايى كنم و هم بچه دارى ، كدام را انجام دهم ؟! زن گفت : تو بچه دارى كن و من نان مى پزم ، على بچه ها را بغل كرد و مثل باران اشك مى ريخت ، خرما در دهان بچه ها مى گذاشت و آنان را نوازش مى داد و مرتب به بچه ها مى فرمود: على را ببخشيد، گويا درباره شما كوتاهى كرده است و... در اين هنگام ، زن ديگرى آمد و ديد كه اميرالمؤ منين عليه السلام بچه دارى مى كند، با عجله تمام نزد زن رفت و گفت : اين مرد را مى شناسى ؟ زن جواب داد: خير، مشك آب به دوشم بود، خسته شده بودم ، او آمد مشك آب را گرفت و كمك كرد و مقدارى آرد، خرما و هيزم برايمان آورد.
زن همسايه گفت : اين مرد، اميرالمؤ منين عليه السلام است ؟ زن بى سرپرست بسيار شرمنده و ناراحت ، آمد خدمت على و شروع كرد به عذر خواهى كردن . اشك از چشمان على سرازير شد و فرمود: من بايد از تو عذر خواهى كنم ، معلوم مى شود در حق شما كوتاهى كرده ام .
همه ائمه معصومين عليه السلام چنين بودند. راوى نقل مى كند كه : در تاريكى شب از كوچه عبور مى كردم ديدم شخصى در حالى كه بارى بر دوش حمل مى كند نقش زمين شد، نزديكش رفتم و ديدم كه امام صادق عليه السلام است ، و سفره نانى كه بر دوش داشت پخش زمين شده است .
شخصى آمد خدمت حضرت رضا عليه السلام در خواست كمك مالى كرد، امام عليه السلام از مجلس بيرون آمد و راهى منزلش شد و هزار درهم برايش فرستاد و خودش به جلسه نيامد، آن شخص محتاج وقتى پول را گرفت و رفت ، حضرت آمدند و در جلسه شركت كردند. سؤ ال شد: يا بن رسول الله ! چرا خودتان پول را بياورديد؟ فرمود: نمى خواستم چشم او به چشمم بيفتد و خجالت بكشد.(30)
در مورد ديگرى نقل كرده اند كه : كسى خدمت امام حسين عليه السلام آمد و گفت : حسين جان ! من قرضى دارم و توان پرداخت آن را ندارم ، و لذا فكر كردم كه بايد آبرو بفروشم تا قرضم را ادا نمايم ، و اين آبرو را به چه كسى بفروشم كه بهتر از شما باشد! اينك نزد تو آمده ام تا اين معامله را با تو انجام دهم .
امام حسين عليه السلام بسيار ناراحت و غمگين شد، از جاى برخاست و به منزل رفت و پول آورد، اما هنگام دادن پول وارد اتاق نشد بلكه در را كمى باز كرد و دست مبارك خود را به طرفش بردند و فرمودند: لازم نيست آبرو بفروشى ، مثل اين كه اصلا پولى به تو نداده ام . و هنگام پول دادن نگذاشت كه چشم او به چشمش بيفتد.
ممكن است به ذهن بسيارى از افراد، خطور كند كه : امامان ما در تاريكى شب و يا غير مستقيم به بيچارگان ، رسيدگى مى كردند تا ريا از آنان سر نزد، اما به يقين مى توان گفت كه قضيه اين نيست ، زيرا يا درباره آن بزرگواران معنا ندارد، بلكه مى خواستند كه طرف مقابل خجالت نكشد.

گاو نه من شير نباشيم !

برادر و خواهرى كه مسئوليتى را پذيرفته اى ، كار ارباب رجوع را به فردا و فرداها موكول نكن ، اگر در ساعت ادارى رجوع كرده ، وظيفه تو است كه گره از كارش بگشايى ، و اگر خارج از ساعت ادارى است ، بزرگوارى كرده و مشكلش را حل نما، و مواظب باش كه منت نگذارى .
در ميان عوام مشهور است كه مى گويند: بعضى گاو نه من شير هستند؛ بعضى از گاوها شير زيادى مى دهند، اما وقتى كه مى خواهى شير را از زير پستانش بردارى يك لگد مى زند و همه شيرها را به زمين مى ريزد! كسى ؟ كارى و خدمتى براى شخصى انجام مى دهد و منت بر سرش مى گذارد همانند گاو نه من شير است كه زحمتش را كشيده و وظيفه اش را انجام داده ، اما با يك منت همه را نابود كرده است .فرق گاو با انسان منت گذار، اين است كه : گاو فقط نتيجه و حاصل زحمتش را نابود مى كند اما انسان با منت گذاشتن ، علاوه بر اين كه پاداش عملش را باطل و نابود مى كند، مرتكب گناه نيز مى شود، منت گذاشتن ، اجر و ثواب را حبط و محو مى كند.
مسلمانان نبايد كارهاى خوب خود را به رخ ديگران بكشد و منت بر سر آنان بگذارد، كه مثلا من براى به ثمر رسيدن انقلاب فدا كارى كردم ، جان فشانى نمودم ، زندان رفتم و...احترام خانواده معظم و عزيز شهدا و مفقودين و هم چنين جانبازان و آزادگان بر همه ما واجب و لازم است و آنان افتخارى براى جامعه ما هستند، آنان نيز بايد مواظب باشند كه بر ديگران منت نگذارند كه اگر چنين كنند اجر و ثواب خود را حبط كرده و شهدا را از خودشان ناراحت خواهند نمود و در نتيجه گناه بزرگى در نامه عملشان ثبت خواهد شد.

پرهيز از عجب

يكى از صفات رذيله و زشتى كه ما همگى بايد از آن دورى بجوييم و مواظب باشيم كه با متصف شدن به آن اعمال خود را حبط نكنيم عجب است .
اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: عمل خود را بزرگ حساب نكنيد كه اگر چنين نموديد، نور حق از آن عمل مى رود. و به فرموده قرآن چنين عملى مربوط به جهنم است ، هم خود عمل و هم صاحبش .
علماى علم اخلاق نسبت به عجب ، حساسيت خاصى داشته و بر اجتناب از آن پافشارى بسيارى نموده اند:

فرق عجب و ريا

فرق ميان عجب و ريا اين است كه :
ريا در عمل است ؛ يعنى انسان عمل را در ظاهر براى خدا انجام مى دهد اما در واقع و حقيقت براى تظاهر و نشان دادن خود است تا اين كه به او اعتماد و او را آدم خوبى حساب نمايند.
اما عجب يعنى عمل را بزرگ ديدن و به آن باليدن ، كارى كه انجام مى دهد آن كار در نظرش بزرگ جلوه كند.
رسول گرامى و امامان عليه السلام ما در شب ها گريه ها داشتند و از خدا طلب عفو و بخشش مى كردند. دعاى كميل از اول تا آخر، آه و ناله است ، سر تا پايش گريه و اقرار به تقصير است . اين حالت كه براى پيامبران و معصومين رخ مى دهد به خاطر همين است كه عبادت خود را نمى بينند، هر چه عمل مى كنند باز خود را قاصر دانسته و عملشان را هيچ مى دانند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
دو نفر وارد مسجد شدند كه يكى فاسق بود و ديگرى صديق (31)، وقتى از مسجد بيرون آمدند، فاسق ، صديق شده بود و صديق ، فاسق . زيرا فاسق به خاطر گناهانش اشك ريخت و اظهار ندامت و پشيمانى از گذشته كرد، اما صديق به عمل خودش افتخار كرد و به خود باليد و عملش در نظرش بزرگ جلوه نمود و در نتيجه از آن درجه صديقى سقوط نموده و فاسق گرديد. (32)
شخص گناه كار، اگر واقعا براى تقصيرش بنالد و تلاطم درونى پيدا كند نه تنها فسقش زايل مى شود كه به مقام بلند و والايى نيز مى رسد، پرونده سياهش بسته و پرونده درخشانى برايش باز مى شود.
الا من تاب و امن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات (33)
به عكس ، اگر كسى خود را گناه كار و مقصر نداند و به اعمالش بنازد و از خود راضى باشد، از مقام صديقى به فسق سقوط مى كند، گويى كه اصلا عملى را انجام نداده است .

سلمان فارسى و مبارزه با عجب

انسان وقتى درباره مقام و منزلت حضرت سلمان فكر مى كند اين سوال به ذهنش خطور مى كند كه سلمان در درجه منا اهل البيت رسيد و هيچ كدام از اصحاب رسول گرامى به اين درجه نائل نشدند؟
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: سلمان نه درجه از ايمان را پيمود و بسيارى از اصحاب خوب رسول گرامى حتى يك درجه از آن را نپيمودند. سلمان به مقامى رسيد؟ ابوذر و مقداد و.... هم به آن مقام نرسيدند؛ او از اصحاب رزم نبود؛ يعنى به جبهه مى رفت و در جنگ شركت مى كرد، اما همانند مالك و عمار در رزم آورى شهر نيست و تاريخ براى ما نقل نكرده است .
حضرت سلمان در زمان خليفه دوم به استاندارى مدائن منصوب شد وى اجازه ولايى اميرالمؤ منين عليه السلام را نيز داشت و خدمات شايسته و فراوان كرد. نوشته اند كه وقتى سلمان از رفت اميرالمؤ منين عليه السلام از مدينه به مدائن آمد و او را غسل و كفن نمود.
من وقتى فكر مى كردم كه چرا سلمان رحمة الله به اين مقام رسيد، به جمله اى بسيار مهم - كه براى جلسه ما هم خيلى مفيد است . برخوردم و آن اين كه راوى نقل مى كند كه : هنگام مرگ در بالين سلمان بودم ديدم كه گريه مى كند، گفتم : آقا! چرا گريه مى كنى ؟ تو كه به درجه منا اهل البيت رسيده اى و بعد از مرگ وارد بر رسول الله و اهل بيت مى شوى ؟ سلمان در جوابم فرمود: روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله به يادم آمد و مرا منقلب كرد، كه فرمود:
نجا المخفون و هلك المثقلون ؛ (34)
سبك باران رستگارند و سنگين باران در هلاكت .
راوى ادامه مى دهد كه : به ساختمان آقاى استاندار (سلمان ) نظر كردم و ديدم كه استاندارى او يك مغازه كرايه كرده است و آن جا، هم محل كارش ‍ است و هم منزلش . (معلوم مى شود زن و بچه نداشته يا آنان را پيش خود نبرده است ). ديدم يك پوستينى انداخته و روى آن خوابيده است كه اين پوستين ، هم فرش او است و هم رختخوابش . يك كاسه گلى دارد كه در غذا خوردن از آن استفاده مى كند.و يك آفتابه گلى براى تطهير و وضويش . يك قلم و دوات هم براى خدمت كردن به جامعه اش . با اين وضع و حالش ‍ مى نالد و مى گويد سنگين بارم ، سنگين بارم .
سلمان بايد به درجه منا اهل البيت برسد چرا كه عجب ندارد، اگر چه تمام عمرش را عبادت كرده و بنده مطيع خدا بوده ، اما باز خود را مقصر مى داند.

ايستگاه خطرناك

در روز قيامت چندين گردنه است بازرسى وجود دارد؛ يعنى زمانى كه انسان وارد صف محشر مى شود بايد در هفتاد مورد حساب و كتاب پس ‍ بدهد. يكى از ايستگاه ها خطرناك است و آن ايستگاه مرصاد نام دارد. در اين ايستگاه ، بازرسى كننده خود خداوند است .
ان ربك لبالمرصاد(35)
آيه مذكور دو معنا دارد:
1- خداوند در كمين گاه تو بوده و ناظر اعمالت مى باشد؛
2- در روز قيامت حساب و كتاب تو كه مربوط به حق الناس است با خداست و خداوند قسم خورده است كه به عزت و جلالم سوگند از حق الله ممكن است بگذرم اما از حق الناس نخواهم گذشت .
على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد: خدايا پناه مى برم به تو از پليس ‍ راه دوم مرصاد، كه حتى اگر خارى در دست رفته باشد از آن هم سوال مى كنى كه آيا اين خار از درخت خودت بود يا از درخت ديگرى .
آرى ، از اين پليس راه نمى گذرند جز سبكبارها، بابا طاهر عريان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله را اين گونه به شعر در آورده است :
 

موى چون اشترى قانع به خارم   خورم خارى خروارى به بارم
با اين خرج قليل و بار سنگين   هنوز در روى صاحب شرمسارم

سعدى نيز بسيار عالى سروده است :

يكى قطره باران زابرى چكيد   خجل شد چو پهناى دريا بديد

مى گويد: قطره بارانى به دريا افتاد و خود را در مقابل دريا و عظمت آن كوچك ديد و با خود گفت : آن جا كه دريا است من نيستم ، يك قطره در مقابل دريا چيست ؟! از آن جا كه خود را كوچك شمرده و عملش را ناچيز ديد سرانجام همين قطره داخل دهان صدف افتاد و در و لؤ لؤ شد.
آرى خود را نيست حساب كرد و هست شد.
چه خوب است كه انسان هميشه اعمال خودش را با اعمال على عليه السلام مقايسه كند، على عليه السلام بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله - آن 25 سالى كه خانه نشين بود -بيكار ننشست و همواره كارش ‍ خدمت به خلق خدا بود؛ در اين دوران 25 ساله ، على عليه السلام 26 باغ نخلستان براى فقرا درست كرد و براى هر يك از آن باغ ها قناتى حفر نمود.
قنبر مى گويد: اميرالمؤ منين عليه السلام در يكى از قنات ها - كه كم آب بود - در حال كندن چاه بودند. هنگام ظهر از قنات بيرون آمدند نماز خوانده و بعد از نماز فرمودند: قنبر! ناهار چه دارى ؟ گفتم : يا على ! كدوى پخته ، على عليه السلام دستان مباركش را با آبى كه از چشمه بيرون مى آمد شستند و فرمودند: غذا را بياور: قنبر مى گويد: على كدوى پخته را مى خوردند و زير لب اين كلمات را زمزمه مى كردند كه : لعنت خدا باد بر آن كسى كه به خاطر شكم به جهنم رود؛ شكمى كه مى توان آن را با نان جو و كدوى پخته سير كرد.
على كدوى پخته را خورد و براى كندن قنات ، داخل چاه رفت ، كلنگ ، آقا در حال كندن به سنگى خورد و آب فوران كرد و ديگر نتوانست كارش را ادامه دهد، از چاه بيرون آمد، ديدم محاسن مباركش گل آلوده است . در اين هنگام بود كه بستگان و خويشان على در حالى كه هنوز از چاه بيرون نيامده بود، يك پايش اين طرف چاه و پاى ديگرش را در آن طرف چاه قرار داشت چشمش به خويشان و اقوامش افتاد، فرمود: قنبر قلم و دوات بياور. قنبر مى گويد رفتم و قلم و دوات آوردم آقا در كنار همان چاه رو به قوم و خويشانش كرده و فرمودند: چشم داشتى به اين چاه نداشته باشيد، اين چاه و قنات مال فقرا و بيوه زنان است ؛ مال يتيم ها است . در همان حال ، قنات را براى مستضعفين وقف كردند و از چاه بيرون آمدند.(36)
راوى مى گويد: بعد از ظهر در حالى كه آفتاب گرم و سوزان بود از خانه بيرون آمدم ، ديدم على در وسط آفتاب ايستاده است ، جلو رفتم و عرض ‍ كردم : يا على ! همه در استراحتند شما هم استراحت كنيد، در اين گرماى سوزان چرا اين جا ايستاده اى ؟ فرمود: مى ترسم شخصى مشكلى داشته باشد و خجالت بكشد در خانه ام را بزند.
راوى مى گويد: در همين حال ، زنى آمد خدمت على و فرياد بر آورد: يا على ! به فريادم برس . حضرت فرمود: چه شده است ؟ گفت : شوهرم مرا از خانه بيرون كرده است .
اميرالمؤ منين به طرف خانه آن زن راه افتاد و فرمود: بيا برويم شما را آشتى دهم . زن راه افتاد آمد پشت در! على در زد، جوان بى ادبى پشت در آمد - هم از لحاظ لباس بى ادب بود و هم از لحاظ گفتار - اميرالمؤ منين سلام كرده و با زبان خوش فرمودند: اين زن است و زير دست تو است بايد به او خدمت كنى و دلش را به دست آورى ، چرا در اين هواى گرم از خانه ات بيرون رانده اى ؟ جوان عصبانى شده رو به زنش كرد و گفت : شكايت را نزد نامحرم برده اى ؟ اگر به خانه بيايى آتشت خواهم زد.
على وقتى اين جمله را شنيد پيراهن جوان را گرفت و به او سختى كرد. جوان در اين گير و دار على را شناخت ، به التماس افتاد، آقا! اشتباه كردم ديگر تكرار نمى كنم و...على عليه السلام رهايش كردند و فرمودند: توبه ات اين است كه با همسرت سازش كنى .
آرى ، همه در استراحتند اما على عليه السلام به فكر ديگران است ، اما با اين حال ، از قصور و تقصيرش مى گويد، مى نالد و غش مى كند. هزار ركعت نماز مى خواند ولى باز فرياد و ناله اش بلند است ؛ از خوف خدا به حالت اغما مى افتد و از صداى ناله اش نه اهل خانه كه ديگران بيدار مى شوند.
اگر خداى نكرده شيطان وسوسه اى كرد و خواست شما را از راه عجب به جهنم بكشاند على را به ياد آوريد و خود را با او مقايسه كنيد، خواهيد ديد كه كارهاى شما در مقابل كارهاى على ذره و قطره اى است در مقابل دريا. اگر مى خواهيد سير و سلوكى داشته باشيد، اگر مى خواهيد به رستگارى برسيد، اگر مى خواهيد اهل بهشت شويد بايد دو چيز را در نظر داشته باشيد:
1- خلوص و يك رنگى بر زندگى ، بر كار ادارى و خلاصه بر تمام اعمال شما حاكم باشد.
2- مواظب باشيد كه شيطان با عجب ، شما را به انحراف نكشاند.
البته بديهى است كسى كه خدمت به خلق خدا كند، كسى كه نماز شب بخواند و يا هر عمل نيك ديگر انجام دهد خوشحال مى شود، تنها چيزى كه هست اين كه : انسان نبايد به عمل خود ببالد و آن را بزرگ بيند.

ويژگى هاى مديران موفق

هر جامعه اى هر چند كه كوچك باشد - مانند جمعيت يك خانواده - اگر بخواهد متشكل و منظم باشد، بايد رئيس و سرپرست داشته باشد، در غير اين صورت ، بى نظمى و هرج و مرج در آن جامعه حاكم مى شود.
قرآن كريم نير اين مطلب را پذيرفته است ؛ منتها به اين تغيير، بلكه به تغييرهاى مختلف ديگر بيان فرموده است ، مثلا به جاى رياست كلمه قوام به كار مى برد و مى فرمايد:
الرجال قوامون على النساء (37)
مردان ، سرپرست زنان هستند.
و اين شايد به دو دليل باشد: يكى تعقلى تر بودن مردم و سختى پذيرش . و ديگرى عهده دارى نفقه اهل خانه .
بنابراين ، رياست و سرپرستى ، يك امر عقلايى بوده و اسلام آن را پذيرفته است ؛ يعنى بودن رئيس و سرپرست در هر اداره و تشكيلاتى ايجاد نظم و به وجود آوردن تشكل ، تنها وجود رئيس كافى نيست بلكه افراد تحت امر يك فرمانده و افراد زير دست يك رئيس ، بايد اطاعت پذيرى داشته باشند و از او پيروى كنند؛ اما رؤ سا و مديران بايد ويژگى هايى داشته باشند تا در كار خود موفق باشند كه در اين جا برخى از آن ها را بر مى شمريم :

1 - تخصص و تعهد

درباره طالوت و جالوت در قرآن كريم آمده است كه : جنگى بين حق و ناحق اتفاق افتاد، و از پيامبر آن زمان خواسته شد كه رئيس و فرماندهى براى لشگر تعيين كند. آن پيامبر از خداوند خواست تا فرمانده اى معرفى نمايد، پروردگار عالم جوانى را براى فرماندهى لشكر برگزيد. مردم اعتراض كردند كه اين جوان است و مناسب فرماندهى و رياست نيست . آن پيامبر از سوى خداوند به مردم اعلام كرد كه اين جوان ، دو صفت دارد تخصص و تعهد:
از اين قرآن ، به خوبى مى فهميم كه اين دو صفت ويژگى اوليه يك مدير موفق است .

2 - ايجاد مواسات

اين شرط، بسيار مهم است ، و بايد همگى سعى كنيم در خانه ، اداره و يا در هر جاى ديگر باز زير دستان خود مدارا نموده و با آنان مثل يك رفيق صميمى و برادر برخورد كنيم و قانون مواسات بين ما حاكم باشد.
اميرالمؤ منين عليه السلام به مالك اشتر مى فرمايد:
اى مالك ! فرماندارها و فرماندهان لشكر تو بايد از افرادى باشند كه مواسات بر وجود آنان حاكم است .(38)
مواسات ، قانون بسيار مهمى است ، و كپى شده از عالم تكوين است . مواساتى كه اسلام دارد از عالم تكوين نشاءت گرفته است . انسان اعضاى مختلفى دارد: پا، دست ، چشم و...در بين اعضا، سر به منزله رئيس است در بدن . لذا مى گويند: سر انسان از اعضاى رئيسه است . بين سر و بقيه اعضاى بدن قانون مواسات و برابرى حاكم است و سر هيچ گاه تحميل كننده بر بقيه اعضاى بدن نيست و با آنان مستبدانه بر خورد نمى كند.
سعدى عليه الرحمه بسيار عالى سروده است كه :
 

بنى آدم اعضاى يكديگرند   كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار   دگر عضوها را نماند قرار
توكز محنت ديگران بى غمى   نشايد كه نامت نهند آدمى

اين شعار برگرفته از روايات است ؛ مرحوم كلينى حدود پنجاه روايت در اين زمينه در جلد دوم اصول كافى آورده است . اين همان قانون مساوات است ؛ يعنى اگر خارى به پا فرو رود مثل اين است كه به چشم فرو رفته باشد، نه تنها پا ناراحت است كه ديگر اعضا نيز با پا همناله مى شوند. اين جاست كه فعاليت همگانى براى نجات پا شروع مى شود، و رئيس بدن ، يعنى سر به دست ، چشم مغز و...فرمان مى دهد تا با دقت تمام آن تيغ و خار را از پا در آورند. هيچ يك از اعضا بى تفاوت نبوده و خود را كنار نمى كشند، بلكه سر - كه رئيس بدن است - مى گويد: درد پا درد من است ، لذت و خوشحالى پا لذت و خوشحالى من است . دستور اسلام در عالم تشريع نيز چنين است ، و مسلمانان بايد چنين باشند.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
من اءصبح ولم يهتم باءمور المسلمين فليس بمسلم ؛ (39)
كسى كه صبح كند و به امور مسلمانان ، همت نورزد، مسلمان نيست .

3 - منطقى بودن

يكى ديگر از ويژگى هاى مدير موفق اين است كه رئيس و مسئول با استدلال و منطق به ميدان كار وارد شود نه با زور و قلدرى . البته ممكن است با زور و تحميل تشكل به وجود بيايد اما به قول شيخ الرئيس بوعلى سينا رحمه الله چنين نظمى دوام و استمرار نخواهد داشت . شما اگر سنگى را به وسيله زور و نيروى بازو به طرف بالا پرتاب كرديد، آن سنگ به اندازه زور و بازوى شما بالا خواهد رفت و بيش از آن ادامه نخواهد يافت ، و سرانجام به طرف پايين خواهد آمد.
طبق فرموده قرآن ، اگر پدر، مادر و رئيسى بخواهد نظرش را بر زير دستانش ‍ تحميل كند نه تنها پيشرفتى ندارد كه آنان را عقده اى بار خواهد آورد.لذا اگر تند خويى و خشونت به ميان آمد انسان به جاى گرفتن نتيجه مثبت ، با سرعت تمام به سوى ضد مطلوب خود مى رود.
امام حسين عليه السلام سخنى دارد كه بايد پدران و مادران در خانه ، و مسئولان در اداره ، آن را با آب طلا بنويسند و در اتاقشان نصب كنند و آن اين كه امام عليه السلام فرمود:
من هاول اءمرا بمعصية الله كان اءفوت لما يرجوا... (40)
اگر كسى از راه گناه و خلاف چيزى را به دست آورد، مسلما اميد او قطع مى شود و به ضد مطلوب خود مى رسد.

4 - پرهيز از تندخويى

رئيس تندخو و نامهربان ، گذشته از اين كه در مسند مديريت ناموفق بوده و شكست مى خورد، مصيبت فشار قبر را نيز براى خود خريده است .
معاذ، جوان پاك و خوبى است ، جبهه رفته و براى اسلام پيكارهاى فراوان نموده است ، زمانى كه از دنيا رفت فرشتگان به قدرى در تشييع جنازه اش ‍ شركت نموده اند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: زمين در تشييع معاذ از ملائكه پر شده است . رسول گرامى اسلام در تشييع و غسل و كفنش ‍ شركت كردند، و با دست مبارك خود بر قبر گذاشتند، اما زمانى كه قبر را با خاك پر نموده و روى آن را پوشانيدند، پيامبر رو به اصحاب كرده و فرمودند: قبر چنان فشارى به معاذ داد كه استخوان هاى سينه اش در هم شكست ، اصحاب تعجب كردند و پرسيدند: يا رسول الله ! معاذ كه انسان خوبى بود. پيامبر فرمود: آرى ، آدم خوبى بود، بهشت هم مى رود، اما در خانه با زير دستانش رفتار تندى داشت و تندخو بود.

5 - سعه صدر

دريا دلى و سعه صدر، از صفات لازم يك مدير است . با اين ابزار است كه مسئولان و مديران مى توانند با حوادث رو به رو شوند و مشكلات مردم را درك كنند. از همين روست كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود:
آلة الرياسة سعة الصدر؛ (41)
ابزار رياست ، سعه صدر است .
مسئول و رئيس ، در اثر زيادى ارباب رجوع و سختى كار، و بد بودن افراد زير دست هر چه كه خسته و عصبانى باشد باز نمى تواند بد اخلاقى كند و از مرز اعتدال خارج شود و برخورد خشن و نامناسب با ارباب رجوع داشته باشد و در نتيجه ، كار خوب و خدمات گذشته اش را حبط و نابود كند.
ممكن است كسى كه يك سال خدمت به جامعه و انقلاب كند اما از طرفى دل مسلمان و مؤ منى را بى جا بيازارد، كه در اين صورت ، آن يك سال خدمت و عبادت - هر چه بالا باشد - باز در مقابل آن گناه نمى توانند قد علم كند؛ چرا كه اهانت به مسلمان ، جنگ با خداست :
من اهان وليا فقد بار زنى بالمحاربة ؛(42)
عزيزان ! به خاطر داشتن ميز رياست يا معاونت ، مغرور نشويد و خود را گم نكنيد، اين عنوان ها همه هيچ است .
يكى از كرامت هاى بزرگ رهبر عظيم الشاءن انقلاب همين است كه : من بعضى از اوقات وقتى خدمت ايشان مى رفتم همان تلطف ها و همان نگاه هايى را مى ديدم كه در سال هاى 1335 و 1336 ديده بودم و ذره اى تفاوت نكرده بود.
روزى حضرت امام قدس سره به شهيد رجائى ، خدمت گذار صميمى ، صادق و وارسته ملت فرمود:
آقاى رجائى ! اين رياست جمهورى چيزى نيست كه انسان به واسطه آن گول بخورد!...از كجا معلوم من و تو تا يك ساعت ديگر زنده باشيم و بخواهيم به رياست جمهوريمان بنازيم .