بحر المعارف (جلد دوم )

عالم ربانى و عارف صمدانى مولى عبدالصمد همدانى
تحقيق و ترجمه: حسين‌ استادولى

- ۴۸ -


اى عزيز! شيخ عزيز نسفى در (( مقصد الاقصى )) اين مذهب را ذكر نموده و از كلام وى ظاهر مى شود كه مذهب اهل تصوف است ، زيرا كه گفته است كه : (( آن گنج پنهان ذات خداى است و ذات خداى درياى اول است و روح اضافى درياى دوم است و ملكوت درياى سيم و ملك درياى چهارم . روح اضافى كه درياى دوم است جوهر اول عالم كبير است ، و روح اضافى اسامى بسيار دارد: جوهر اول و عقل اول و روح اعظم و روح اضافى و روح محمد (ى ) صلى الله عليه و آله و نور محمد (ى ) صلى الله عليه و آله و مانند اين آمده است و موجودات از اين چهار دريا بيش نيست . و علما و حكما و اهل وحدت و اهل تصوف را اتفاق است كه اين چهار دريا هست ، اما علما مى گويند كه درياى اول كه ذات خداى تعالى و تقدس است اين سه درياى ديگر را بيافريد، يعنى از نيست هست گردانيد، و باز در آن وقت كه خواهد اين هست را نيست گرداند. اهل حكمت و اهل وحدت مى گويند كه امكان ندارد كه نيست هست شود و امكان ندارد كه هست نيست گردد، و نيست هميشه نيست باشد و هست هميشه هست بود. اهل تصوف مراهل وحدت را مى گويند كه عالم پس چون ظاهر شد؟ اهل وحدت مراهل تصوف را مى گويند پيش شما چون پيدا آمد؟! اهل تصوف مى گويند كه : سهل تسترى و شيبان راعى از خضر شنيدند كه خضر به ايشان گفت : (( خلق الله محمدا )) - الحديث و قد تقدم . (ص 643)

اهل وحدت مى گويند كه : پيش ما آنست كه درياى اول كه ذات خداى است گنج پنهان بود، خواست كه آشكارا گردد و شناخته شود، تجلى كرد و از باطن به ظاهر آمد درياى دوم ظاهر شد. درياى دوم تجلى كرد و از باطن به ظاهر آمد درياى سيم و درياى چهار ظاهر شدند، و اين جمله در يك طرفة العين (بود بلكه كمتر از يك طرفة العين كما قال الله تعالى : و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر او هو اقرب . (1123) و مفردات عالم ملك و عالم ملكوت دايم در تجلى اند و از تجلى ايشان مركبات پيدا آمدند و مى آيند. اين است تمامى موجودات و اين همه از تجلى درياى اول ظاهر شدند در يك طرفة العين )، (1124) الا مركبات كه به تدريج پيدا مى آيند. يعنى درياى اول كه گنج پنهان بود باطن خداى بود، آن باطن تجلى كرد از باطن به ظاهر آمده اين همه ظاهر شدند، پس در وجود نيست الا باطن خداى و ظاهر خداى و به غير وجود خداى وجود ديگر نيست و امكان ندارد كه باشد )) . (1125)

و در موضع ديگر از اين كتاب گفته است : (( بدان كه روح اضافى يك روح است اما اين يك روح ظاهرى دارد و باطنى دارد. ظاهر وى عالم اجسام است يعنى اجسام افلاك و انجم و عناصر شد تا عالم ملك ظاهر شد، و باطن وى حيات عالم گشت يعنى حيات افلاك و انجم و عناصر شد تا عالم ملكوت ظاهر شد. و باطن روح اضافى كه حيات عالم است و متصرف در عالم اوست و تدبير عالم او مى كند كاركنان بسيار دارد و هر يك را به كارى نصب كرده است تا هميشه به آن كار خود مشغولند، افلاك و انجم ثابتات و سيارات جمله كاركنان وى اند و مظاهر صفات وى اند، و عناصر و طبايع جمله كاركنان وى اند. و مظاهر صفات وى اند. صفات خداى اينجا متميز گشتند و اسامى خداى اينجا ظاهر شدند، يعنى از تجلى روح اضافى آباء و امهات پيدا آمدند و آباء و امهات دايم در تجلى اند و از تجلى آباء و امهات مواليد سه گانه پيدا آمدند و مى آيند. (1126)

بدان كه (باطن ) روح اضافى كه حيات عالم و عالميان است محيط عالم است ، هر كه اندرون خود را صافى گرداند دل خود را از نقوش اين عالم پاك مى گرداند باطن روح اضافى در اندرون وى ظاهر مى شود و اندرون وى را روشن مى گرداند و حيات وى مى شود. باطن روح اضافى از جايى نمى آيد و به جايى نمى رود؛ دايم حاضراست و محيط عالم است ، چون تو آينه دل خود را صيقل زدى و پاك گردانيدى باطن روح اضافى در اندرون تو ظاهر شد و اندرون تو را روشن گردانيد. پس باطن روح اضافى از جايى نمى آيد و به جايى نمى رود، باطن روح اضافى حاضر بود اما دل تو زنگار گرفته بود، چون زنگار از دل پاك كردى دل تو به نور روح اضافى منور شد و به روح اضافى زنده شد.

اى درويش ! تا اكنون به روح حيوانى و روح نفسانى زنده و دانا بودى اكنون به باطن روح اضافى زنده و دانا شدى و چيزها را چنانچه چيزهاست دانستى و ديدى و بعد از او معاد خود را دانستى و ارواح انبيا و اوليا با تو گويا شد تا هر چه پيش از اين رفته است با تو حكايت كردندى . اى درويش ‍ آباء و امهات و معادن و نباتات و حيوانات و آدميان هر يك به قدر استعداد خود از باطن روح اضافى برخوردار شد )) . (1127)

كل عالم صورت عقل كل است   كوست باباى هر آنچه اهل قل است
چون كسى با عقل كل كفران فزود   صورت كل پيش او هم سگ نمود
صلح كن با اين پدر، عاقى بهل   تا كه فرش زر نمايد آب و گل
من كه صلحم دايما با اين پدر   اين جهان چون جنت استم در نظر
تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال   هر زمان نو صورتى و نو جمال
من همى بينم جهان را پر نعيم   آبها از چشمه ها جوشان مقيم (1128)

فصل 86: تفويض امور تكوينى و تشريعى به مقام ولايت

اى عزيز! از اخبار متقدمه خصوص حديث غمامه و طارق و خطبة البيان و حديث جابر جعفى و بيان وجود منبسط ظاهر شد كه امر عالم تفويض به ولايت است كه ولى باشد، و چون بعضى اخبار نيز بخصوص در اين معنى وارد شده است لهذا اين ضعيف نيز اين معنى را عليحده متعرض شد.

و فى (( معانى الاخبار )) عن ابى الحسن موسى عليه السلام : ان سليمان عليه السلام قال : (( هب لى ملكا لا ينبغى لاءحد من بعدى )) (1129) ان يقول : انه ماءخوذ بالغلبة و الجور (1130) - الى ان قال - و الله اوتينا ما اوتى سليمان و ما لم يوت سليمان و ما لم يوت احد من العالمين ، قال الله عزوجل فى قصة سليمان : (( هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب )) (1131) و قال الله تعالى فى قصة محمد صلى الله عليه و آله : (( و ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا )) . (1132) و سياءتى تفسير هذا الخبر فى الاخبار الاتية .

و در (( معانى الاخبار )) از امام كاظم عليه السلام روايت است كه سليمان عليه السلام گفت : (( به من ملكى ببخش كه هيچ كس را پس از من نسزد )) كه گويد: اين ملك با غلبه و ستم به دست آمده است - تا اينكه فرمود: - به خدا سوگند به ما داده شده آن چه به سليمان داده شده و آن چه به او داده نشده و آن چه به احدى از جهانيان داده نشده است ، خداوند در داستان سليمان فرموده : (( اين عطاى ماست ، پس ببخش يا نگهدار بدون حساب )) ، و در داستان محمد صلى الله عليه و آله فرموده : (( و آن چه را اين رسول براى شما آورد بگيريد، و از آن چه شما را باز داشت باز ايستيد )) .

به زودى تفسير اين خبر در ضمن اخبار آينده خواهد آمد.

و فى (( العيون )) عن ياسر الخادم قال : قلت للرضا عليه السلام : ما تقول فى التفويض ؟ فقال : ان الله تعالى فوض الى نبيه صلى الله عليه و آله امر دينه فقال عزوجل (( ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا )) . (1133) فاما الخلق و الرزق فلا. ثم قال عليه السلام : ان الله عزوجل يقول : (( ان الله خالق كل شى ء )) (1134) و يقول الله عزوجل : (( الذى خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شى ء سبحانه و تعالى عما يشركون )) . (1135)

و در (( عيون )) از ياسر خادم روايت است كه : به حضرت رضا عليه السلام گفتم : درباره تفويض چه مى فرماييد؟ فرمود: خداى متعال امر دينش را به پيامبر خود واگذاشت و فرمود: (( آن چه اين رسول براى شما آورد بگيريد و از آن چه شما را باز داشت باز ايستيد )) . اما آفريدن و روزى دادن را نه . سپس فرمود: خداى بزرگ مى فرمايد: (( خداوند آفريننده هر چيزى است )) . و مى فرمايد: (( آن كه شما را آفريد سپس روزيتان داد، سپس شما را مى ميراند، سپس زنده مى گرداند، آيا هيچ يك از آنهايى كه شريك خدا مى دانيد يكى از اين گونه كارها مى كند؟ خداوند منزه و برتر است از آن چه ايشان شرك مى آورند )) . (1136)

و فى (( العيون )) عن ابى هاشم الجعفرى قال : سالت اباالحسن الرضا عليه السلام عن الغلاة و المفوضة ، فقال : الغلاة كفار، و المفوضة مشركون ، من جالسهم او خالطهم او آكلهم او شاربهم او واصلهم او زوجهم او تزوج اليهم او آمنهم او ائتمنهم على امانة او صدق حديثهم او اعانهم بشطر كلمة خرج من ولاية رسوله و ولاية الله عزوجل و ولايتنا اهل البيت عليهم السلام . (1137)

و در (( عيون )) از ابى هاشم جعفرى روايت است كه : از حضرت رضا عليه السلام درباره غاليان و اهل تفويض پرسيدم ، فرمود: غاليان كافرند و اهل تفويض مشركند، هر كه با ايشان بنشيند، يا آميزش داشته باشد، يا هم غذا شود، يا پيوند برقرار كند، يا به آنان زن دهد، يا از ايشان زن بگيرد، يا پناهشان دهد، يا امينشان شمارد، يا سخنشان را تصديق كند، يا با نيم كلمه ياريشان دهد، از تحت ولايت و سرپرستى خداى بزرگ و رسول او و ما خاندان بيرون شده است .

و فى (( الكافى )) عن زرارة انه سمع ابا جعفر و ابا عبدالله عليهما السلام يقولان : ان الله تبارك و تعالى فوض الى نبيه صلى الله عليه و آله امر خلقه لينظر كيف طاعتهم . ثم تلا هذه الاية : (( ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا )) . (1138)

و در (( كافى )) از زراره روايت است كه او از امام باقر و امام صادق عليهما السلام شنيده است كه مى فرمودند: خداى متعال امر خلق خود را به پيامبرش صلى الله عليه و آله واگذاشت تا ببيند چگونه اطاعت مى كنند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (( آن چه پيامبر آورده است بگيريد و از آن چه شما را باز داشت باز ايستيد )) .

و فى (( الكافى )) عن ابى عبدالله عليه السلام : ان الله تعالى ادب نبيه صلى الله عليه و آله ، فلما انتهى به الى ما اراد قال له صلى الله عليه و آله : (( انك لعلى خلق عظيم )) . (1139) ففوض اليه دينه فقال : (( و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا )) . و ان الله عزوجل فرض الفرايض و لم يقسم للجد شيئا، و ان رسول الله صلى الله عليه و آله اطعمه السدس ، فاجاز الله تعالى له ذلك . (1140)

و در (( كافى )) از امام صادق عليه السلام روايت است كه : خداى متعال پيامبر خود صلى الله عليه و آله را ادب آموخت ، و چون او را بدانجا كه مى خواست رسانيد به حضرتش فرمود: (( راستى كه تو داراى خلق عظيمى مى باشى )) . پس امر دين خود را بدو واگذاشت و فرمود: (( و آن چه اين رسول آورد بگيريد... )) و خداوند سهام ارث را معين نمود ولى براى جد چيزى معين نكرد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله يك ششم را سهم او قرار داد و خداى متعال آن را برايش اجازه فرمود.

و فى آخر عن ابى جعفر عليه السلام : وضع رسول الله صلى الله عليه و آله دية العين و دية النفس ، و حرم النبيذ و كل مسكر. فقال له رجل : وضع رسول الله صلى الله عليه و آله من غير ان يكون جاء فيه شى ء؟ فقال : نعم ، ليعلم من يطع الرسول ممن يعصيه . (1141)

و در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله قانون خونبهاى چشم و جان را وضع كرد و نبيذ (شراب خرما يا انگور) و هر مست كننده اى را حرام فرمود. مردى به حضرتش عرضه داشت : پيامبر (ص ) اين قانون را وضع كرد بدون آن كه دستورى نسبت به آن ها آمده باشد؟ فرمود: آرى ، تا كسانى كه از رسول اطاعت مى كنند از نافرمانان باز شناخته شوند.

و فى آخر عن ابى عبدالله عليه السلام : لا والله ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله صلى الله عليه و آله و الى الائمة عليهم السلام . (1142)

و در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام كه : نه ، به خدا سوگند كه خدا امرى را به هيچ يك از آفريدگانش واگذار نفرموده مگر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام .

و فى آخر عن ابى عبدالله عليه السلام : فما فوض الله الى رسول صلى الله عليه و آله فقد فوض الينا. (1143)

و در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام كه : پس آن چه را كه خداوند به رسول خود صلى الله عليه و آله واگذار فرمود به ما نيز واگذار فرموده است .

و در (( عين الحياة )) به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : (( خداوند عالميان را وصف نمى توان نمود، و چگونه او را وصف مى توان نمود و حال آن كه در قرآن مى فرمايد: و ما قدروا الله حق قدره . (1144) و به درستى كه پيغمبر را وصف نمى توان نمود، و چگونه وصف توان نمود بنده اى را كه خداى تعالى از هفت حجاب او را گذرانيده و با او راز گفت و طاعت او را در زمين مانند طاعت خود گردانيد تا آن كه امور دين را به او مفوض گردانيد. و ما اهل بيت را وصف نمى توان نمود - تا آن كه فرمودند - و مؤمن را وصف نمى توان كرد، الحديث )) .

و بعد از اين گفته است كه : (( به سند معتبر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است - و در آخر حديث حضرت فرمودند كه - مؤمن را براى اين مؤمن مى گويند كه امان مى دهد از جانب خدا از عذاب الهى و خدا امان او را اجازه مى فرمايد )) . (1145)

و فى كتاب (( النوادر )) و (( العيون )) : الغلاة و المفوضة مشركون .

بيان : المفوضة تطلق تارة على القدرية و اخرى على من يقول : ان الله فوض ‍ امر الخلق و الرزق و غيرهما الى النبى صلى الله عليه و آله ، و قد جاء التفسيران فى الاخبار. (1146)

و در كتاب (( نوادر )) و (( عيون )) آمده است : غاليان و اهل تفويض ‍ مشركند.

بيان : مفوضه گاهى بر قدريه (كسانى كه انسان را مختار و مستقل در اراده مى دانند و مى گويند خداوند بندگان را به اراده خودشان واگذارده است ) اطلاق مى شود، و گاهى بر كسانى كه مى گويند خداوند امر خلق و رزق و... را به پيامبر صلى الله عليه و آله واگذار نموده است . و هر دو تفسير در اخبار وارد شده است .

و فى كتاب (( الغيبة )) للشيخ (ره ) عن الشيخ ابى القاسم بن الروح (1147) قال : اختلف اصحابنا فى التفويض و غيره ، فمضيت الى ابى طاهر بن هلال (1148) فى ايام استقامته ، فعرفته الخلاف ، فقال : اءخرنى ، فاءخرته اياما، فعدت اليه ، فاخرج الى حديثا باسناده عن ابى عبدالله عليه السلام قال : اذا اراد الله ان يحدث امرا عرضه على رسول الله صلى الله عليه و آله ثم اميرالمؤمنين عليه السلام واحدا بعد واحد الى ان ينتهى الى صاحب الزمان ، ثم يخرج الى الدنيا. و اذا اراد الملائكة ان يرفعوا الى الله عزوجل عملا عرض على صاحب الزمان عليه السلام ثم على واحد بعد واحد الى ان يعرض على رسول الله صلى الله عليه و آله ثم يعرض على الله . فما نزلت من الله فعلى ايديهم ، (و ما عرج الى الله فعلى ايديهم )، و ما استغنوا عن الله عزوجل طرفة عين . (1149)

و در كتاب (( غيبت )) شيخ طوسى (ره ) از شيخ ابى القاسم بن روح (سومين نايب خاص امام زمان عليه السلام ) روايت است كه : اصحاب ما در مساله تفويض و مسائل ديگر اختلاف كردند، من نزد ابى طاهر بن هلال در ايامى كه بر مذهب حق بود رفته و خلاف واقع شده را برايش باز گفتم ، گفت : به من مهلت ده ، من هم چند روزى مهلت دادم سپس به نزدش ‍ بازگشتم ، وى حديثى را با سند خود از امام صادق عليه السلام برايم تخريج كرد كه فرموده : هرگاه خداوند بخواهد امرى را احداث كند آن را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سپس بر امير مؤمنان و سپس بر امامان عليهم السلام يكى پس از ديگرى عرضه مى دارد تا اين كه به حضرت صاحب الزمان عليه السلام برسد، سپس به سوى دنيا بيرون مى شود. و هر گاه فرشتگان بخواهند عملى را به سوى خداى بزرگ بالا برند آن عمل بر صاحب الزمان عليه السلام عرضه مى شود، سپس بر يك يك امامان عليهم السلام تا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه گردد، سپس بر خداى متعال عرضه مى گردد. پس آن چه از سوى خداوند نازل مى شود بر دست ايشان جارى مى گردد، (و آن چه به سوى خدا بالا مى رود بر دست ايشان مى رود) و ايشان يك چشم بهم زدن از خداوند بى نياز نمى باشند.

و فى (( الخرايج )) عن ابى ابراهيم عليه السلام قال : ما من ملك يهبطه الله فى امر الا ابدا بالامام عليه السلام فعرض ذلك عليه ، و ان مختلف الملائكة من عند الله الى صاحب هذا الامر. (1150)

و در (( خرايج )) از امام كاظم عليه السلام روايت است كه : هيچ فرشته اى را خداوند براى كارى فرو نمى فرستد جز اين كه از امام عليه السلام شروع مى كند و آن كار را بر او عرضه مى دارد، و همانا آمد و شد فرشتگان از جانب خداوند به نزد صاحب اين امر است .

و فى (( الكافى )) عن محمد بن سنان قال : كنت عند ابى جعفر الثانى عليه السلام فاجريت اختلاف الشيعة ، فقال : يا محمد ان الله تعالى لم يزل متفردا بوحدانيته ، ثم خلق محمدا صلى الله عليه و آله و عليا عليه السلام و فاطمة ، فمكثوا الف دهر، ثم خلق جميع الاشياء فاشهدهم خلقها و اجرى طاعتهم عليها و فوض امورها اليهم ، فهم يحلون ما يشاؤ ون و يحرمون ما يشاؤ ون ، و لن يشاؤ وا الا ان يشاء الله . ثم قال : يا محمد، هذه الديانة التى من تقدمها مرق ، و من تخلف عنها محق ، و من لزمها لحق ، خذها اليك . (1151)

و در (( كافى )) از محمد بن سنان روايت است كه : خدمت امام جواد عليه السلام بودم كه سخن از اختلاف شيعه به ميان آمد، امام فرمود: اى محمد، خداوند پيوسته در يگانگى و يكتايى خويش به سر مى برد، سپس محمد صلى الله عليه و آله و على و فاطمه را آفريد، ايشان هزار دهر ماندند، سپس ‍ تمام اشياء را آفريد و آنان را بر آفرينش اشياء گواه گرفت و طاعت ايشان را بر آن ها واجب نمود، و امور آن ها را به ايشان واگذار فرمود، پس ايشانند كه آن چه را خواهند حلال و آن چه را خواهند حرام مى نمايند، و هرگز چيزى را نخواهند مگر آن چه را خدا خواهد. سپس فرمود: اى محمد، اين همان ديانتى است كه هر كس بر آن پيشى گيرد از جاده راست به در رفته ، و هر كه از آن باز ماند نابود گشته ، و هر كه همراه آن باشد به مقصد رسيده است . اين را بگير(كه اصول سعادت در آن نهفته است ).

و فى (( الكافى )) عن ابى عبدالله عليه السلام قال : سالته عن الامام عليه السلام فوض الله اليه كما فوض الى سليمان بن داود عليهما السلام ؟ فقال : نعم . و ذلك ان رجلا ساءله عن مسالة فاجابه فيها، و ساءله آخر عن تلك المسالة فاجابه بغير جواب الاول ، ثم ساءله آخر فاجابه بغير جواب الاولين ، ثم قال : (( هذا عطاؤ نا فامنن او اسخط بغير حساب )) (1152) و هكذا فى قراءة على عليه السلام : قال : قلت : اصلحك الله فحين اجابهم بهذا الجواب يعرفهم الامام عليه السلام ؟ قال : سبحان الله ! اءما تسمع الله يقول : (( ان فى ذلك لآيات للمتوسمين )) (1153) و هم الائمة عليهم السلام (( و انها لبسبيل مقيم )) (1154) لا يخرج منها ابدا. ثم قال لى : نعم ، ان الامام اذا ابصر الرجل عرفه و عرف لونه ، و ان سمع كلامه من خلف حايط عرفه و عرف ما هو، ان الله يقول : (( و من آياته خلق السماوات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان فى ذلك لآيات للعالمين )) (1155) و هم العلماء، فليس يسمع شيئا من الامر ينطق به الا عرفه ناج او هالك ، فلذلك يجيبهم بالذى يجيبهم . (1156)

و در (( كافى )) (از عبدالله بن سليمان ) روايت است كه : از امام صادق عليه السلام درباره امام پرسيدم كه آيا خداوند كارها را به او واگذار نموده چنان كه به سليمان بن داود عليهما السلام واگذار فرموده بود؟ فرمود: آرى . و منشا سوالم اين بود كه مردى مساله اى از امام پرسيد، حضرتش پاسخ آن را داد، سپس ديگرى همان مساله را پرسيد، حضرت پاسخ ديگرى داد غير از پاسخى كه به اولى داده بود؛ باز ديگرى همان مساله را پرسيد، حضرت پاسخى غير از پاسخ آن دو نفر به او داد، سپس فرمود: (( اين است بخشش ‍ ما، پس ببخش يا خشم گير (منت گذار يا ببخش ) بدون حساب )) - آيه شريفه در قرائت على عليه السلام اين گونه آمده است -. من گفتم : اصلحك الله ، آيا امام هنگامى كه اين پاسخ را مى گويد آن ها را مى شناسد؟ فرمود: سبحان الله ! نمى شنوى كه خدا مى فرمايد: (( و در اينها نشانه هايى است براى هوشياران )) و آن ها امامان عليهم السلام اند، (( و آن ها در راهى پابرجا و هميشگى است )) كه (آن راه ) هيچ گاه از آن ها خارج نشود (و اين نشانه ها براى هميشه در آن باقى خواهد ماند). سپس به من فرمود: آرى ، امام هنگامى كه مردى را ببيند او را مى شناسد و رنگش را مى شناسد (رنگ رخساره گواهى دهد از سر درون ) و اگر سخن او را از پس ديوار بشنود او را و شخصيتش را مى شناسد، خداى متعال مى فرمايد: (( از نشانه هاى خدا آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبان ها و رنگهاى شماست ، همانا در اين اختلاف براى دانشمندان نشانه هايى وجود دارد )) و آنها (امامان عليهم السلام ) دانشمندان مى باشند، پس امام هيچ امرى را كه به زبان آيد نمى شنود جز اين كه گوينده آن را مى شناسد كه اهل نجات است يا هلاكت ، و از اين روست كه به مردم آن گونه پاسخ مى دهد (هر كسى را در خور فهم و استعداد و يا ايمان و كفر و نفاقش ).

و فى (( بصائر الدرجات )) عن موسى بن اشيم قال : دخلت على ابى عبدالله عليه السلام فسالته عن مسالة فاجابنى فيها، و انا جالس اذ جاء آخر فساله عنها، فاجابه بخلاف ما اجابنى ، ثم جاء آخر فساله عن هذه المسالة فاجابه بخلاف ما اجابنى و اجاب صاحبى ، ففزعت من ذلك و عظم على ، فلما خرج القوم نظر الى فقال : يابن اشيم ، كانك فزعت ؟ قلت : جعلت فداك من ثلاثة اقاويل فى مسالة واحدة ! قال : يابن اشيم ، ان الله فوض الى (سليمان بن ) داود عليه السلام امر ملكه فقال : (( هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب )) ، (1157) و فوض الى محمد صلى الله عليه و آله امر دينه فقال : (( ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا )) . (1158) و ان الله تبارك و تعالى فوض الى الائمة منا، و الينا فوض ما فوض الى محمد صلى الله عليه و آله و سلم فلا تفزع يابن اشيم . (1159)

و در (( بصائر الدرجات )) از موسى بن اشيم روايت است كه : بر امام صادق عليه السلام وارد شدم و مساله اى پرسيدم و حضرتش پاسخ آن را به من داد، و همين طور كه نشسته بودم شخص ديگرى آمد و همان مساله را پرسيد، و حضرت پاسخى به خلاف پاسخ من داد. سپس نفر سومى آمد و از همان مساله پرسيد و حضرت پاسخى به خلاف پاسخ من و آن ديگرى داد. من از اين امر دهشت كردم و بر من گران آمد. چون آن گروه بيرون رفتند حضرت به من رو كرده فرمود: اى پسر اشيم ، گويا دهشت كردى ؟ گفتم : فدايت شوم ، دهشتم از سه پاسخ مختلف در مساله واحدى است ! فرمود: اى پسر اشيم ، خداوند به (سليمان بن ) داود عليه السلام امر حكومتش را واگذارد و فرمود: (( اين عطاى ماست ، پس ببخش يا نگهدار بدون حساب )) و امر دين خود را به محمد صلى الله عليه و آله واگذارد و فرمود: (( آن چه را اين رسول براى شما آورد بگيريد و از آن چه شما را باز داشت باز ايستيد )) . و همانا خداوند تبارك و تعالى به امامان از ما خاندان نيز تفويض فرموده و آن چه را كه به محمد صلى الله عليه و آله واگذارده به ما نيز واگذار نموده است ، پس دهشت مكن اى پسر اشيم !

و فى (( بصائر الدرجات )) عن ابى حمزة الثمالى قال : سمعت ابا جعفر عليهما السلام يقول : من احللنا له شيئا اصابه من اعمال الظالمين فهو له حلال ، ان الائمة منا مفوض اليهم ، فما احلوا فهو حلال ، و ما حرموا فهو حرام . (1160)

و در (( بصائر الدرجات )) از ابى حمزه ثمالى روايت است كه : از امام باقر عليه السلام شنيدم مى فرمود: هر كس كه ما براى او حلال كرديم آن چه را كه از خدمت در دستگاه ظالمان به دست آورده ، پس براى او حلال است ، همانا به امامان از ما خاندان اختيار داده شده است . پس آن چه را حلال كنند حلال است و آن چه را حرام نمايند حرام مى باشد.

و فى هذا الباب اخبار اخر طوينا ذكرها.

و در اين باب اخبار ديگرى موجود است كه ما از ذكر آن ها صرفنظر كرديم .

اى عزيز! آنچه ذكر شد از اخبار تفويض امور دين و احكام شريعت به ايشان ، منافاتى با آن چه در خطبة البيان و غيرها گذشت ندارد؛ چه مثلى است مشهور كه (( اثبات شى ء نفى ما عدا نمى كند )) ، و آن چه در حديث ياسر خادم گذشت كه : اما الخلق و الرزق فلا، بنابر مقدار فهم راوى بود كه (( كلم الناس على قدر عقولهم )) .

اى عزيز! چه عجب است در اين كه تفويض امور خلايق به ايشان باشد در دنيا و حال آن كه خاصه و عامه اتفاق بر اين دارند كه امور آخرت مفوض به ايشان است ، و ان شاء الله اخبار متواتره در اين باب بيايد. و اين معنى لايق مرتبه سلطنت و جهاندارى نيز نيست كه پادشاه خود مباشر همه كارى شود حتى امور جزئيه محقره ، بل مناسب آنست كه يكى از خدام كه به تمييز و ذكا و قوت و قرب موصوف باشد تفويض رعايت رعايا به او نمايد و مفاتيح امور مملكت به او دهد تا او به فرموده او متصدى آن گردد؛ و در اخبار بسيارى تصريح به اين معنى شده است چنانكه گذشت .