ميزان الحكمه جلد ۱۳

آيت الله محمد محمدى رى شهرى

- ۳ -


ـ امـا بـعـد, خداوند سبحان محمد(ص ) رازمانى برانگيخت كه هيچ عربى نه كتابى مى خواند و نه دعوى نبوتى و نه ادعاى وحيى مى كرد پس , آن حضرت با كمك پيروان خويش با مخالفانش , پيكار كرد تا آنان را به سوى سر منزل نجات سوق دهد.
ـ در آن روزگـار, مـردم روى زمـين آيين هاى پراكنده و خواست ها و اهداف گوناگون داشتند و راه هاى متشتت رامى پيمودند گروهى خدا را به آفريدگانش تشبيه مى كردند و جماعتى در نام او كجروى مى كردندو طايفه اى خدايى جز او را نشان مى دادند پس خداوند به واسطه پيامبر آنان را از گمراهى به درآورد و هدايت نمود.
ـ (خداوند) او را هنگامى فرستاد كه مدت ها بود پيامبرى نيامده بود و ملت ها درخوابى طولانى فرو رفته بودند و پايه هاى محكم دين درهم ريخته بود.
ـ او را زمـانـى فـرسـتاد كه مدت ها بودپيامبرى نيامده بود و مردمان در عمل (به فرمان هاى الهى انبياى پيشين ) دچار لغزش وانحراف شده بودند و ملت ها در غفلت و نادانى به سر مى بردند.
ـ او را در زمـانـى فـرسـتـاد كـه مدت ها بودپيامبرى مبعوث نشده بود و مردم گرفتاراختلافات عـقـيـدتى و مجادلات لفظى بودند دراين اوضاع , خداوند پيامبر را پس از همه پيامبران فرستاد و وحى را به او پايان بخشيد.
ـ او را زمـانى فرستاد كه روزگارى بودپيامبرى برانگيخته نشده بود و مردم در خوابى طولانى به سـر مـى بـردند و فتنه ها بالا گرفته وكارها پريشان شده بود و آتش جنگ ها شعله مى كشيد و دنيا بى فروغ و پر از مكر و فريب گشته برگ هاى درخت زندگى به زردى گراييده و از به بار نشستن آن قطع اميد شده بود.
ـ خداوند محمد(ص ) را به عنوان بيم دهنده به جهانيان و امين وحى برگزيد و شما جماعت عرب ! بدترين دين و آيين را داشتيد و دربدترين سرزمين ها مى زيستيد, ميان سنگ هاى درشت و مارهاى گـرزه آب تـيره و ناگوارمى نوشيديدوغذاى خشك وگلوآزارمى خورديد,خون خود را مى ريختيد وپيوندهاى خويشاوندى را مى بريديد بت ها در ميان شما برپا بود وسراپا آلوده به گناهان بوديد.
ـ خداوند سبحان محمد(ص ) را به حق مبعوث كرد, آن گاه كه پايان دنيا نزديك شده و آخرت روى آورده بود و روشنايى ودرخشش آن به تاريكى گراييده بود و مردم آن در سخت ترين شرايط به سر مـى بـردنـد,بـسترش زبر و ناهموار و مهارش در آستانه از هم گسيختگى و مدتش به سر رسيده , ونشانه هاى (نابوديش ) نزديك بود ومردمش در شرف نابودى بودند.

جهانى بودن رسالت محمد(ص ).

قرآن :.
((بگو : گواهى چه كسى از همه برتر است ؟
بگو : خداميان من و شما گواه است و اين قرآن به من وحـى شـده تـابـه وسـيله آن شما و هر كس را (كه اين پيام به او) برسد,هشدار دهم آيا واقعا شما گـواهـى مى دهيد كه در جنب خدا, خدايان ديگرى است ؟
بگو : من گواهى نمى دهم بگو :او تنها معبودى يگانه است و بى ترديد من از آن چه شريك او قرار مى دهيد بيزارم )).
((ومـا تـو را جز (به سمت ) بشارتگر و هشدار دهنده براى تمام مردم نفرستاديم ليكن بيشتر مردم نمى دانند)).
((بگو : اى مردم , من فرستاده خدا به سوى همه شماهستم , همان خدايى كه فرمانروايى آسمان ها و زمين ازآن اوست هيچ معبودى جز او نيست كه زنده مى كند ومى ميراند پس , به خدا و فرستاده او, پيامبر درس ناخوانده اى كه به خدا و كلمات او ايمان دارد, ايمان آوريدو از او پيروى كنيد, باشد كه هدايت شويد)).
((و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم )).
((او كـسـى اسـت كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند,هر چند مشركان خوش نداشته باشند)).
ـ پـيـامـبر خدا(ص ) : هر كه قرآن به اورسد چنان است كه من , به وسيله آن , با وى رو در رو سخن گفته باشم حضرت سپس اين آيه را برخواند : ((و اين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن شما و هر كس را(كه اين قرآن ) به او رسد هشدار دهم )).
ـ من پيامبر كسانى كه با من به سرمى برند و كسانى كه بعد از من به دنيا مى آيندهستم .

ـ من به سوى همه مردم فرستاده شده ام و سلسله پيامبران به من ختم شده است .

ـ پـيـش از من هر پيامبرى به زبان قوم خود به سوى امتش فرستاده شده , ولى خداوند مرا به زبان عربى به سوى هر سياه وسفيدى فرستاده است .

ـ پـنـج چـيز به من داده شده كه به هيچ يك از پيامبران پيش از من داده نشده است : من به سوى سياه و سفيد و سرخ ‌فرستاده شده ام .

ـ امـام صـادق (ع ) : خـداونـد تـبـارك وتـعـالـى شـرايع نوح و ابراهيم و موسى وعيسى (ع ) را به محمد(ص ) داد و او را به سوى سفيد و سياه و جن و انس فرستاد.

نامه هاى پيامبر(ص ).

ـ هـنـگـامـى كـه رسـول خـدا(ص ) در ذيـحجه سال ششم از صلح حديبيه برگشت , سفيرانى را نـزدپـادشاهان فرستاد و براى ايشان نامه نوشت و به اسلام دعوتشان كرد به آن حضرت عرض شد :اى رسول خدا, پادشاهان نامه بدون مهر رانمى خوانند پس , رسول خدا(ص ) همان روزيك انگشتر نقره اى نگين سر خود تهيه كرد وروى آن سه كلمه ((محمد رسول اللّه )) را حك فرمود و نامه ها را با آن مهر زد و شش سفير دريك روز (از مدينه ) بيرون رفتند و اين در ماه محرم سال هفتم بود هر يـك از آن فـرستادگان به زبان همان مردمى سخن مى گفتند كه رسول خدااو را به سوى ايشان فرستاد.
نـخـسـتين سفيرى كه رسول خدا(ص ) اعزام كرد عمرو بن اميه ضمرى بود كه او را با دو نامه نزد نـجـاشـى روانـه كـرد در يكى از آن دو نامه نجاشى را به اسلام دعوت كرده و برايش آياتى از قرآن نـوشـتـه بـود نجاشى نامه رسول خدا(ص )را گرفت و بر ديدگان خود نهاد و براى ابرازتواضع از تـخـت فـرود آمـد و روى زمـيـن نـشـسـت واسـلام آورد و شـهـادتـيـن بر زبان راند و گفت : اگـرمـى توانستم به حضورش بيايم حتما مى آمدم وآن گاه نامه اى حاكى از اجابت حق و تصديق واسـلام آوردن خـود بـه دسـت جـعـفـر بـن ابـى طـالـب وسـر فـرود آوردن در بـرابـر خداوند پروردگارجهانيان , به رسول خدا(ص ) نوشت .

در نـامه دوم , رسول خدا به نجاشى فرموده بود تا ام حبيبه , دختر ابوسفيان بن حرب , را به عقد آن حضرت در آورد ام حبيبه همراه شوهرخود, عبيداللّه بن جحش اسدى به حبشه مهاجرت كرده بود و عـبـيـداللّه در حـبـشـه مسيحى شد و همان جا در گذشت رسول خدا(ص )همچنين در نامه به نـجاشى فرموده بود تا وسيله بازگشت اصحابش را كه در حبشه بودند فراهم سازد و آنان را روانه كند نجاشى طبق دستور, ام حبيبه دختر ابوسفيان را به عقد ازدواج رسول خدا در آورد و چهار صد دينار مهريه برايش تعيين كرد و وسايل بازگشت ياران پيامبر را نيزمهيا نمود و آنان را به وسيله دو كشتى همراه عمروبن اميه ضمرى روانه كرد.
آن گـاه جـعبه اى از عاج خواست و هر دو نامه رسول خدا(ص ) را در آن نهاد و گفت : تا زمانى كه اين دو نامه در حبشه باشد, اين كشور همواره در خير و بركت خواهد بود.
ـ پـيـامبر خدا(ص ) , دحية بن خليفه كلبى را ـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ به سوى قيصرروانه كـرد تـا او را بـه اسـلام دعـوت كـنـد حضرت نامه اى همراه دحيه كرد و به او فرمود آن نامه رابه فـرمـانـدار بـصرى دهد تا او آن را تسليم قيصركند فرماندار بصرى نامه را به قيصر داد در آن روز قيصر در حمص به سر مى برد و نذر كرده بود كه اگر روم بر ايران پيروز شود پياده و با پاى برهنه از قـسـطـنـطـنـيـه بـه ايـلـيا (بيت المقدس ) برودقيصرنامه را خواند و به بزرگان روم كه همراه اودرصـومـعـه اش در حـمـص بـودنـد, گـفـت : اى بـزرگـان روم , آيا مى خواهيد به رستگارى و هـدايـت بـرسـيـد و پـادشـاهـى شما استوار بماند و از فرمان عيسى بن مريم پيروى كرده باشيد؟
رومـيـان گـفـتـند : پادشاها, چه بايد كرد؟
قيصر گفت : ازاين پيامبر عرب پيروى كنيد (راوى ) گـويـد :آنـان هـمچون گورخرها رميدند و هياهو به راه انداختند و صليب ها را برافراشتند هرقل چـون ايـن عـكس العمل را از آنان ديد از اسلام آوردنشان نوميد گشت و نسبت به جان وحكومت خـود احساس خطر كرد لذا آنان راآرام ساخت و گفت : آن چه به شما گفتم درحقيقت براى اين گـفـتم تا اندازه پايدارى شما رادر دينتان بيازمايم و ديدم چنانيد كه من مى خواهم در اين هنگام آنان در برابر قيصر به خاك افتادند.
ـ پيامبر خدا(ص ) عبداللّه بن حذافه سهمى راـ كه يكى از آن شش سفير بود ـ براى دعوت خسرو به اسلام , همراه نامه اى نزد او روانه كردعبداللّه مى گويد : نامه رسول خدا(ص ) را تسليم خسرو كردم چـون نـامـه را بـراى او خواندند, آن راگرفت و پاره كرد وقتى اين خبر به رسول خدا(ص ) رسيد, فـرمـود : پـروردگارا, پادشاهى او را پاره كن ! خسرو طى نامه اى به باذان ,كارگزار خود در يمن , دسـتـور داد كه دو مردچابك سوار را نزد اين مرد در حجاز بفرست تاخبرى از او براى من بياورند بـاذان پـيـشـكار خودو يك نفر ديگر را با نامه اى فرستاد آن دو واردمدينه شدند و نامه باذان را به پـيـامبر(ص ) دادندرسول خدا(ص ) لبخندى زد و آن دو را كه به خود مى لرزيدند, به اسلام دعوت كرد, و فرمود :امروز برويد و فردا پيش من بياييد تا آن چه راكه لازم است به شما بگويم روز بعد آن دو نـزدپـيـامـبـر آمـدند, پيامبر به آنان فرمود : به ارباب خود بگوييد كه خداوند من ديشب هفت سـاعـت از شـب گـذشـتـه , خدايگان او را كشت آن شب ,شب سه شنبه دهم جمادى الاولى سال هـفـتـم هـجـرت بـود (پـيـامـبـر اضـافـه فـرمود كه ) خداى متعال پسر خسرو, شيرويه را بر وى چـيـره گردانيد و او خسرو را به قتل رساند آن دوفرستاده با اين خبر نزد باذان برگشتند و باذان وتمام ايرانيانى كه در يمن بودند مسلمان شدند.
ـ پـيـامبر خدا(ص ) حاطب بن ابى بلتعه لخمى را ـ كه يكى ديگر از آن شش نفر بود ـهمراه نامه اى براى دعوت به اسلام پيش مقوقس , فرمانرواى اسكندريه و سالار قبطيان ,فرستاد حاطب نامه را به مقوقس داد مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت ونامه را در جعبه اى از عاج قرار داد و سـرش را مـهركرد و آن را به كنيز خود داد و به پيامبر(ص )نوشت : من مى دانستم كه هنوز يـك پـيامبر باقى مانده است , اما خيال مى كردم او در شام ظهورخواهد كرد فرستاده تو را گرامى داشـتـم و اكـنـون دو كنيز كه در ميان قبطيان منزلت والايى دارندبرايت مى فرستم و جامه اى و اسـترى كه بر آن سوار شوى به عنوان پيشكش تقديم مى كنم اوچيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نـشد رسول خدا(ص ) هديه مقوقس را پذيرفت و دو كنيز راكه يكى ماريه , مادر ابراهيم پسر رسول اللّه , بود وديگرى خواهرش سيرين , قبول كرد و استرى هم كه فرستاده بود استرى سپيد بود كه در آن روز در مـيـان عـرب هـا چـنان استرى وجود نداشت و آن همان دلدل است رسول خدا فرمود : ايـن نـاپـاك بـه پـادشـاهـى خـود حـرص ورزيـد, حـال آن كـه پـادشاهى او دوامى نخواهد يافت حـاطـب مـى گـويـد : مـقوقس از من با احترام پذيرايى مى كرد و بر درگاه خود مرا كمتر معطل مى نمود ومن پنج روز بيشتر نزد وى اقامت نكردم .

ـ پيامبر خدا(ص ) شجاع بن وهب اسدى را ـ كه يكى ديگر از آن شش سفير بود ـ همراه نامه اى براى دعـوت بـه اسـلام , نزد حارث بن شمرغسانى روانه كرد شجاع مى گويد : پيش حارث كه در غوطه دمـشق بود رفتم او سرگرم فراهم آوردن وسايل پذيرايى و استقبال ازقيصر بود كه مى خواست از حـمـص بـه ايليا بيايدمن دو يا سه روز بر درگاهش منتظر ماندم سپس به حاجب او گفتم : من فـرسـتـاده رسـول خـدا(ص ) بـه سـوى حـارث هستم او گفت : تافلان روز كه بيرون بيايد به او دسترسى نخواهى داشت حاجب او كه اهل روم و نامش مرى بود,از من درباره رسول خدا سؤالاتى مى كرد و من ازويژگى هاى رسول خدا و آيينى كه به آن دعوت مى كند برايش مى گفتم او چندان تحت تاثيرقرار مى گرفت كه مى گريست و مى گفت : من انجيل را خوانده ام و اكنون خصوصيت ايـن پـيـامـبـر را عـيـنـا مى يابم من به او ايمان آوردم وتصديقش مى كنم , اما مى ترسم حارث مرا بـكـشـدمـرى مـرا گـرامـى مى داشت و با گرمى از من پذيرايى مى كرد روزى حارث از اندرون بـيـرون آمـد و جلوس كرد و تاج بر سر نهاد و آن گاه به من اجازه ورود داد من نامه رسول خدا را تـسـليم او كردم او نامه را خواند, سپس آن را پرت كردو گفت : چه كسى مى تواند پادشاهى مرا از مـن بـگيرد؟
من به سراغ او خواهم رفت , اگر در يمن هم باشد نزدش مى روم مردم را جمع كنيد! اوهـمـچـنان خيالبافى مى كرد تا آن كه برخاست ودستور داد اسب ها را نعل بندند آن گاه گفت :آن چـه را كـه مـى بـيـنـى به سالار خود خبر بده اوبراى قيصر نامه اى نوشت و موضوع آمدن من وتـصـمـيـمـى را كـه گـرفـتـه بـود بـه اطـلاع او رسـاند قيصردر جواب او نوشت : به سوى او (پيامبر)حركت مكن و از اين كار درگذر و به ايليا نزد من بيا چون پاسخ نامه حارث از قيصر رسيد, مـراخـواسـت و گـفـت : چـه وقـت مـى خواهى پيش سالار خود برگردى ؟
گفتم : فردا حارث دستورداد صد مثقال طلا به من دادند مرى خودش را به من رسانيد و دستور داد مقدارى خرجى و يـك جامه به من دادند و گفت : سلام مرا به رسول خدا(ص ) برسان من خدمت رسول خدا آمدم ومـوضـوع را بـه اطلاع ايشان رساندم , حضرت فرمود : پادشاهيش نابود باد! همچنين سلام مرى و حرف هايى را كه زده بود به حضرت ابلاغ كردم پيامبر فرمود : راست گفته است حارث بن ابى شمر در سال فتح مكه در گذشت .

ـ فـروة بـن عـمـرو جـذامى كارگزار قيصردر عمان , از سرزمين بلقا بود رسول خدا(ص )براى او نـامه اى ننوشت , ولى او خودش مسلمان شد و نامه اى درباره اسلام آوردن خود به رسول خدا(ص ) نـوشـت و آن را همراه با هديه اى توسط يكى از افراد قوم خود به نام مسعود بن سعد فرستاد رسول خـدا(ص ) نـامـه او را خـوانـد وهـديه اش را پذيرفت و پاسخ نامه اش را نوشت وبه مسعود بن سعد دوازده و نيم اوقيه , يعنى پانصد درهم , جايزه عطا فرمود.
ـ پيامبر خدا(ص ) سليط بن عمرو عامرى راكه او نيز يكى از آن شش نفر بود, همراه بانامه اى براى دعـوت به اسلام , نزد هوذة بن على حنفى فرستاد سليط بر او وارد شد هوذه او راميهمان كرد و به وى بـخـشـش كـرد و نامه پيامبر راخواند و به سليط جواب صريحى نداد و به پيامبر(ص ) نوشت : آن چـه بدان دعوت مى كنى , بسيار نيكو و زيباست من شاعر وخطيب قوم خود هستم و عرب ها به موقعيت من احترام مى گذارند پس , براى من فرماندهى منطقه اى را تعيين كن تا از تو پيروى كنم او بـه سـلـيط پاداشى داد و جامه هايى از پارچه هاى هجربر وى پوشانيد سليط همه آن ها را خدمت پـيـامـبرآورد و گفته هاى او را به اطلاع ايشان رساندپيامبر نامه هوذه را خواند و فرمود : اگر به انـدازه غـوره خـرمـايـى زمـيـن از من بخواهد به او نخواهم داد خودش و هر آن چه دارد نابود باد! چون پيامبر از فتح مكه برگشت جبرئيل خبر مرگ هوذه را به آن حضرت داد.
ـ ابوسفيان : زمانى كه در شام بودم نامه اى از رسول خدا(ص ), براى هرقل آورده شد هرقل گفت : آيا از قوم اين مردى كه مى گويد پيامبر است كسى در اين جاهست .

گفتند : آرى .

ابوسفيان مى گويد : من با چند نفر از قريش احضار شديم وقتى بر هرقل وارد شديم او ما رادر برابر خود نشاند و همراهانم را پشت سرم نشاندند.
آن گـاه بـه مـتـرجـم خـود گـفـت : از او بـپـرس كـه حسب و نسب وى (پيامبر) در ميان شما چـگـونـه اسـت ؟
مـن گفتم : او در ميان ما از حسب و نسب برخوردار است پرسيد : آيا از پدران او كـسـى پـادشـاه بـوده اسـت ؟
مـن گـفـتـم : نـه پـرسـيـد : آيـاپـيـش ازـفگ ن ـم ؟
ت ـساه ـنوـگـچ آن كـه دعوى نبوت كند,اورابه دروغگويى متهم مى كرده ايد؟
من گفتم : نه پرسيد : چه كسانى از او پـيـروى مـى كـنـند, اشراف يا مردمان فرودست ؟
ابوسفيان مى گويد : گفتم : مردمان فرودست پـرسـيد : آيا روز به روز بر تعداد آن هاافزوده مى شود يا كاسته مى گردد؟
گفتم : نه ,بلكه افزوده مـى شـونـد پـرسـيد : آيا پيش آمده است كه فردى از آن ها پس از پذيرفتن دين او,به علت خشم و نـارضايى از وى دينش را ترك كند؟
گفتم : نه پرسيد : وضعيت جنگ شما با اوچگونه بوده است ؟
گـفـتـم : بـين ما و او جنگ هاى سختى در مى گرفت و او از ما مى كشت و ما هم ازاو مى كشتيم پرسيد : آيا خيانت و پيمان شكنى مى كند؟
گفتم : نه , در اين مدتى كه ما با اوبوده ايم چنين عملى از وى مشاهده نكرده ايم پرسيد: آيا پيش از او كسى چنين دعويى كرده است ؟
ابوسفيان مى گويد : گفتم : نه .

هـرقـل گـفـت : اگـر آن چـه درباره او مى گويى حقيقت داشته باشد, بى گمان او پيامبر است مـن مـى دانـسـتـم كه او ظهور خواهد كرد, اما گمان نمى كردم كه از شما باشد اگر برايم امكان داشـت ,دوسـت داشـتـم مـلاقاتش كنم و اگر نزد وى مى بودم , پاهايش را مى شستم پادشاهى او به آن چه زيرپاى من است خواهد رسيد.
ابـوسـفـيـان مى گويد : هرقل سپس نامه رسول خدا را خواست و آن را بدين شرح خواند : بسم اللّه الرحمن الرحيم از محمد رسول خدا به هرقل بزرگ روم درود بر كسى كه از راه راست پيروى كند امـا بـعـد, من تو را به دعوت اسلام فرامى خوانم مسلمان شو تا به سلامت (و در امان )مانى , اسلام بياور تا خداوند به تو دو برابر مزددهد و اگر نپذيرى , گناه رعيت به گردن توست اى اهل كتاب , بـيـايـيـد بر سر سخنى كه ميان ما وشما يكسان است , بايستيم و آن اين كه : جز خدارا نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم .

وقتى نامه را به پايان برد, سر و صدا بلند شدو همهمه در همه جا پيچيد او دستور داد ما را ازحضور او بيرون بردند وقتى بيرون رفتيم , به همراهانم گفتم : كار پسر ابوكبشه (پيامبر) بالاگرفت .

ـ دحـيـه كـلـبى : رسول خدا(ص ) مرا بانامه اى به سوى قيصر فرستاد او به اسقف پيغام داد و خبر مـحـمـد(ص ) و نـامـه ايـشـان را به اطلاع وى رسانيد اسقف گفت : اين همان پيامبرى است كه انـتظارش را مى كشيديم و عيسى بن مريم آمدن او را به ما بشارت داده است اسقف سپس گفت : مـن بـه او ايـمان مى آورم و پيروش مى شوم قيصر گفت : اما من اگر اين كار را بكنم پادشاهيم از بـين مى رود او سپس گفت : از قوم او در اين جا يك نفر را پيش من بياوريد تادرباره وى (پيامبر) سؤالاتى كنم .

ابـوسـفـيـان و گروهى از قريش قبلا براى تجارت وارد شام شده بودند قيصر آنان رااحضار كرد و گـفـت : كـسـى از شما كه با اوخويشاونديش نزديكتر است , نزديك من بيايدابوسفيان پيش رفت قيصر گفت : من درباره اين مردى كه مى گويد پيامبر است سؤالاتى مى كنم آن گاه به همراهان ابـوسـفـيان گفت : اگر او پاسخ ‌دروغ داد, شما بگوييد دروغ مى گويد ابوسفيان مى گويد : اگر شـرم از اين نبود كه همراهانم مرا به دروغگويى نسبت دهند,خلاف واقعيت را به هرقل مى گفتم هـرقـل پـرسـيـد : نـسـب و مـوقعيت خانوادگى او در ميان شما چگونه است ؟
من گفتم : معتبر اسـت پـرسـيد : آيا كس ديگرى از شما چنين دعويى كرده است ؟
گفتم : خير پرسيد : آيا قبلا او را بـه دروغگويى متهم مى كرديد؟
گفتم : خيرپرسيد : اشراف و بزرگان قوم از او پيروى مى كنند يا مـردمان فرودست ؟
گفتم : مردمان فرودست پرسيد : آيا تعدادشان (پيوسته ) زيادمى شود يا كم ؟
گـفـتـم : زيـاد مـى شوند پرسيد : آياكسى از آن ها به سبب نارضايى از دينش , مرتدهم مى شود؟
گـفـتم : خير پرسيد : آيا خيانت وپيمان شكنى مى كند؟
گفتم : خير پرسيد : آيا باشما جنگ هم كـرده اسـت ؟
گـفتم : آرى پرسيد :جنگ شما و او چگونه است ؟
گفتم : سخت وشديد گاهى او پـيروز مى شود و گاهى ما هرقل گفت : اين نشانه نبوت است پرسيد : به شما چه دستور مى دهد؟
گـفـتـم : بـه مـا دستور مى دهد تنهاخدا را بپرستيم و چيزى شريك او قرار ندهيم مارا از آن چه پدرانمان مى پرستيدند باز مى دارد,ما را به نماز و روزه و پاكدامنى و راستگويى وامانتدارى و وفاى بـه عـهـد فـرمـان مى دهد هرقل گفت : اين ها ويژگى پيامبر است من اطلاع داشتم كه او ظهور خـواهـد كـرد, امـا گمان نمى كردم از شما مردم باشد زودا كه او آن چه را زير اين دوپاى من است تـصرف كند اگر مى توانستم نزداو بروم , بى گمان به ديدارش مى شتافتم و اگر نزدوى مى بودم پـاهـايـش را مى شستم نصارا دوراسقف را گرفتند تا او را بكشند هرقل گفت : نزدسالارت برو و سـلام مـرا به او برسان و به اطلاعش برسان كه من گواهى مى دهم خدايى جز اللّه نيست و محمد فـرسـتـاده خداست و نصارااز اين كار من , درخشمند هرقل سپس به ميان نصارا رفت و آن ها او را كشتند.
ـ پـيـامبر خدا(ص ) در نامه اى به امپراتورروم نوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم از محمدرسول اللّه بنده و فرستاده او به هرقل بزرگ روم درود بر كسى كه از راه راست پيروى كند اما بعد,من تو را به دعـوت اسـلام فـرا مى خوانم اسلام بياور تا به سلامت مانى مسلمان شو تا خداونداجر تو را دو برابر دهد اگر نپذيرى گناه رعيت به عهده توست اى اهل كتاب , بياييد بر سرسخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه : جزخدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم وهريك از ما ديگرى را به جاى خداوند,خدايگان نگيرد پس اگر اعراض كردند, بگو :گواه باشيد كه ما مسلمانيم .

ـ ابـن مهدى مطاميرى در مجالس خود نوشته است كه پيامبر خدا(ص ) به خسرو نوشت : ازمحمد رسول خدا به خسرو پسر هرمزد, اما بعد,اسلام بياور تا به سلامت مانى , در غير اين صورت به خدا و رسول او اعلام جنگ كن درودبر كسى كه از راه راست پيروى كند.
وقـتى نامه به خسرو رسيد, با بى اعتنايى آن را پاره كرد وگفت : اين كيست كه مرا به دين خود فرا مى خواند و نام خودش را پيش از نام من مى آورد؟
او مشتى خاك براى پيامبر فرستادحضرت فرمود : خـداونـد پـادشـاهى او را از هم درد, چنان كه نامه مرا پاره كرد بدانيد كه به زودى سلطنت او را مـتـلاشى خواهيد كرد اوبراى من مشتى خاك فرستاده است بدانيد كه به زودى خاك او را تصرف خواهيد كرد.
ـ مـحـمد بن اسحاق : پيامبر خدا(ص ) عبداللّه بن حذافة بن قيس را به نزد خسرو پور هرمز,پادشاه ايـران , فـرسـتاد و به او نوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم از محمد رسول خدا به خسروبزرگ ايران درود بر كسى كه از راه راست پيروى كند و به خدا و فرستاده او ايمان آورد من تو را به دعوت خداى عـزوجـل فـرامـى خـوانـم , زيـرا كـه مـن فرستاده خدا به سوى همه مردم هستم تا آن را كه زنده اسـت هـشـدار دهم و سخن حق براى كافران معلوم شود پس , اسلام بياور تا به سلامت مانى واگر امتناع ورزى , گناه مجوسيان به گردن توست .

ـ در ((الخرائج و الجرائح )) آمده است :خسرو به فيروز ديلمى كه از بقاياى ياران سيف بن ذى يزن بود, نوشت : اين بنده اى راكه نام خودش را پيش از نام من مى آورد وگستاخانه مرا به دينى غير از ديـن خـودم دعـوت مـى كـنـد, نزد من روانه كن فيروز نزدپيامبر(ص ) آمد و گفت : خداوند من مرادستور داده تو را نزد او برم رسول خدا(ص )فرمود : خداوند من مرا خبر داد كه خداوندتو ديشب كـشـته شد در اين هنگام خبر رسيدكه فرزند او شيرويه در آن شب بر وى حمله برده و او را كشته اسـت پـس , فيروز وهمراهانش اسلام آوردند زمانى كه كذاب عبسى سر برداشت رسول خدا(ص ) فيروزرا براى كشتن او فرستاد او از بام بالا رفت وگردنش را پيچاند و او را كشت .

ـ پيامبر خدا(ص ) به گروهى (راهزن )كه در كوه تهامه جمع شده و كاروانيان كنانه ومزينه و حكم و قاره و شمارى از بردگان آنان را تاراج كرده بودند و پس از پيروزى رسول خدا(ص ) نمايندگانى بـه حـضـور آن حـضـرت فرستاده بودند, چنين نوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم اين نامه اى است ازمـحـمـد نبى فرستاده خدا به بندگان آزاده شده خداوند كه اگر ايمان بياورند و نماز بگزارندو زكـات بـپردازند بردگان ايشان همگى آزادند و مولاى ايشان محمد است و هركس از ايشان كه از قبيله اى است به آن قبيله برگردانده نمى شود و اگر خونى به گردن دارند يا مالى گرفته اند, از خود ايشان است (و بخشيده مى شوند) و اگرطلبى از مردم دارند, بايد به ايشان برگردانده شود و هيچ ستم و ظلمى به ايشان نخواهد شد و در پناه خدا و در پناه محمد هستند والسلام عليكم .

ـ انـس : پـيـامـبـر خـدا(ص ) به كسرى وقيصر و نجاشى و ديگر زمامداران نامه نوشت و آنان را به (تـسـلـيم در برابر) خداى متعال دعوت كرد اين نجاشى همان نجاشى نيست كه پيامبر(ص ) بر او درود فرستاد.
ـ ابن عباس : رسول خدا(ص ) به كفاراين آيه را مى نوشت : ((تعالوا الى كلمة سوابيننا و بينكم )).

دودمان پيامبر(ص ).

ـ امام على (ع ) ـ در وصف پيامبران ـ :آنان را در برترين امانتگاه به وديعه نهاد ودر بهترين قرارگاه جـايـشـان داد تـا آن كـه كـرامـت خـداونـد سـبـحـانـه و تعالى به محمد(ص ) رسيد پس او را از بـرترين رويشگاه و از ارجمندترين كشتگاه بيرون آورد, از شجره اى كه پيامبران خود را از آن آشكار نـمـود و امـناى خويش را از آن برگزيد خانواده اش بهترين خانواده ودودمانش بهترين دودمان و شـجـره اش بـهـتـريـن شـجـره اسـت , ايـن شـجـره در حـرم (الـهـى ) رويـيـد و درــما و دوـمـن (كشتزار)كرم وبزرگوارى باليد, شاخه هايش بلند است و ميوه هايش دست نيافتنى .

ـ دودمان او بهترين دودمان است وشجره اش بهترين شجره , شاخه هايش راست است و ميوه هايش آويـخـتـه , زادگـاهـش مكه است و هجرتش به مدينه طيبه , در آن جاآوازه اش بلند شد و صداى (دعوت ) او به همه جا كشيده شد.
ـ پيامبر خدا(ص ) : من محمدبن عبداللّه بن عبدالمطلب هستم خداى متعال آفريدگان را بيافريد و مـرا در (پشت ) بهترين آنان قرار داد آن گاه آنان را به دو گروه تقسيم كرد و (باز) مرا در بهترين گروه آنان جاى داد سپس آنان را قبيله قبيله كرد و مرا دربهترين قبيله آنان قرار داد آن گاه آنان را به خاندان ها تقسيم كرد و مرا در بهترين خاندان جاى داد پس من از بهترين خاندان ها و پاكترين شما هستم .

ـ خـداى مـتـعـال آفـريدگان خويش رابيافريد و آنان را به دو گروه تقسيم كرد و مرادر بهترين گـروه قرار داد سپس آنان را قبيله قبيله ساخت و مرا در بهترين قبيله جاى دادآن گاه آنان را به خاندان ها تقسيم نمود و مرادر بهترين خاندان آن ها قرار داد بنابراين ,من از بهترين قبيله و بهترين خاندان هستم .

ـ امـام عـلـى (ع ) : گـواهـى مى دهم كه محمدبنده و فرستاده خدا و مهتر بندگان اوست هرگاه خداوند خلق را به دو گروه تقسيم كرد, او را در بهترين گروه آن قرار داد.

ويژگى هاى پيامبر(ص )

يتيم .

قرآن :.
((مگر نه تو را يتيم يافت , پس پناه داد)).
ـ در مـجمع البيان آمده است : زمانى كه رسول خدا(ص ) در شكم مادرش بود و يااندك زمانى پس از ولادت او, پـدربزرگوارش درگذشت و دو ساله بود كه مادرش از دنيا رفت و در هشت سالگى جدخود را از دست داد.
ـ ابن عباس ـ در پاسخ به سؤال از آيه ((مگر نه تو را يتيم يافت , پس پناه داد)) ـ :در حقيقت رسول خـدا از آن رو يـتـيـم نـاميده شده كه در پهنه زمين هيچ كس , از اولين وآخرين , نظير او نبود لذا خـداونـد عزوجل بابر شمردن نعمت هاى خود بر آن حضرت منت نهاده مى فرمايد : ((مگر نه تو را يـتـيـم يافت )) يعنى يگانه و بى مانند ((پس , پناه داد)) يعنى مردم را به سوى تو كشاند وفضيلت و ارزش تو را به ايشان شناساند وآن ها تو را شناختند.
ـ امـام باقر يا امام صادق (ع ) ـ درباره آيه ((مگر نه تو را يتيم يافت , پس پناه داد)) ـ : يتيم به معناى كسى است كه مانندندارد به همين دليل دردانه را ((يتيمه ))مى گويند, چون نظير ندارد.
ـ امـام رضا(ع ), خداوند عزوجل به پيامبرش محمد(ص ) فرمود : ((مگر نه تو رايتيم يافت , پس پناه داد)) مى فرمايد : مگرنه اين كه تو را يگانه (و دردانه ) يافت ومردم را به سوى تو كشاند.
ـ امام باقر و امام صادق (ع ) ـ درباره آيه ((مگر نه تو را يتيم يافت , پس پناه داد)) ـ : يعنى مردم را به سوى تو كشاند (وآنان را متوجه ارزش تو كرد).

فقير.

قرآن :.
((و تو را فقير يافت و بى نياز گردانيد)).
ـ امام على (ع ) ـ در وصف پيامبران ـ :آنان جماعتى مستضعف بودند و خداوندايشان را با گرسنگى آزمـود و بـا رنـج و مـشـقـت امـتـحانشان فرمود اما خداوند سبحان فرستادگان خود را صاحبان اراده هـاى نـيـرومـنـد قـرار داد و از نظر حالات ظاهرى ضعيف و فقير اما توام با قناعتى كه دل ها وچشم ها را پر از بى نيازى مى كرد و همراه بانيازمندى و فقرى كه چشم ها و گوش ها را ازناراحتى لبريز مى ساخت .

ـ در مـنـاقـب ابـن شـهـر آشوب آمده است :آن حضرت از ويژگى هاى مردمان ضعيف وتهيدست بـرخـوردار بـود, ويژگى هايى كه اگربخشى از آن ها در شخصى باشد, كارش پريشان مى شود آن حـضـرت يـتـيم و فقير وناتوان و تنها و غريب بود, نه قلعه و حصارى داشت و نه شكوه و شوكتى و دشمن بسيارداشت , با همه اين احوال , منزلتى والا وجايگاهى بلند يافت و اين خود نشان و دليل بر نـبـوت او شـد صـحـرانـشين خشن ودرشتخوى هرگاه چهره بزرگوارانه آن حضرت را مى ديد, مى گفت : به خدا قسم كه اين , چهره آدم دروغگو نيست درسختى هاى زمان تحت تعقيب , استوار ونستوه بود و در شدايد و دشوارى هاى زمانى كه گرفتار جنگ و غارتگرى هاى دشمن بود, پايدار و شكيبا به دنيا بى اعتنا بود و به آخرت راغب و مشتاق بنابراين , سلطنت اواستوار و پا برجا گشت .

ـ پيامبر خدا(ص ) : فقر افتخار من است .

درس ناخوانده .

قرآن :.
((و تـو هـيـچ كـتـابـى را پـيـش از ايـن نمى خواندى و بادست (راست ) خود كتابى نمى نوشتى و گرنه باطل انديشان قطعا به شك مى افتادند)).
((و هـمين گونه , روحى از امر خودمان به سوى تووحى كرديم در حالى كه تو نمى دانستى كتاب چيست ونه ايمان (كدام است ) ولى آن را نورى گردانيديم كه هركس از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مى نماييم و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مى كنى )).
ـ امـام رضـا(ع ) ـ در مباحثات خود باپيروان اديان , در اثبات نبوت حضرت محمد(ص ) ـ : از جمله نـشانه هاى (نبوتش )اين است كه آن حضرت يتيم و فقير وچوپان و مزد بگير بود نه كتابى آموخت ونـه بـه مـحـضر آموزگارى آمد و شد كرد سپس قرآنى آورد كه در آن كلمه به كلمه داستان هاى پيامبران و سرگذشت آنان واخبار گذشتگان و آيندگان تا روز قيامت ,آمده است .

برخوردار از خويى والا.

قرآن :.
((و راستى كه تو را خويى والاست )).
ـ در مناقب ابن شهر آشوب آمده است :پيامبر خدا(ص ) پيش از آن كه مبعوث شود, بيست خصلت از خـصلت هاى پيامبران را دارا بود كه اگر فردى يكى از آن ها راداشته باشد, دليل بر عظمت اوست چـه رسـدبـه كـسى كه همه آن ها را دارا باشد! آن حضرت پيامبرى امين , راستگو, ماهر, بااصالت , شـريـف , والا مـقام , سخنور, خردمند,با فضيلت , عبادت پيشه , بى اعتنا به دنيا,سخاوتمند, دلير و جنگاور, قانع , فروتن ,بردبار, مهربان , غيرتمند, صبور, سازگار ونرمخو بود, با هيچ منجم و كاهن و پيشگويى درنياميخت .

ـ انس : رسول خدا(ص ) نيك خوترين مردمان بود.
ـ عـايشه ـ در پاسخ به اين سؤال كه اخلاق پيامبر(ص ) در محيط خانه چگونه بود ـ : خوش خوترين مردمان بود نه دشنام مى داد و نه بد زبانى مى كرد و نه در كوچه وبازار هياهو به راه مى انداخت و نه بدى را به بدى جبران مى كرد, بلكه مى بخشيد وگذشت مى كرد.
ـ كعب الاحبار ـ در پاسخ به سؤال از اوصاف پيامبر(ص ) در تورات ـ :اينچنين او را مى يابيم : محمد پـسـر عـبـداللّه نـه بد زبان است و نه در كوچه و بازار هياهو به راه مى اندازد و بدى را با بدى پاسخ نمى دهد,بلكه مى بخشد و گذشت مى كند.
ـ كعب الاحبار : ما در تورات چنين مى خوانيم : محمد پيامبر برگزيده , نه تندخوست ونه خشن و نه اهـل جـار و جـنـجـال در كـوچه و بازار, بدى را با بدى جواب نمى دهد, بلكه مى بخشد و گذشت مى كند.
ـ حـسـن : گـروهـى از اصـحاب پيامبر(ص )جمع شدند و گفتند : چه خوب است كسى راپيش همسران رسول خدا(ص ) بفرستيم و ازنحوه رفتار آن حضرت در خانه اش سؤال كنيم تابلكه ايشان را سـرمـشـق خود قرار دهيم آنان كسى را پيش يكايك همسران پيامبر فرستادندو آن فرستاده (از همه آنان ) يك پاسخ آورد :شما از اخلاق پيامبرتان مى پرسيد اخلاق او(همان دستورات ) قرآن است رسـول خـداشـب هـا را نماز مى خواند و مى خوابد و روزه مى گيرد و روزه مى گشايد و با خانواده خودمى آميزد.
ـ ابـراهـيـم بـن مـحـمد, يكى از فرزندان على (ع ) : على (ع ) هرگاه پيامبر(ص ) راوصف مى كرد, مـى فـرمود : او خاتم پيامبران است بخشنده ترين مردم بود و دليرترين وراستگوترين و پايبندترين آنـان بـه عهد و پيمان از همه نرمخوتر بود و رفتارش بزرگوارانه تر[هركس بدون سابقه قبلى او را مـى ديـد, هـيـبـتش او را مى گرفت و هر كه با وى آميزش مى كرد واو را مى شناخت دوستدارش مـى شـد هـر كـه مـى خـواست آن حضرت را وصف كند,مى گفت : نظير او را در گذشته و حال نـديـده ام ] ـ عـايـشـه : رسـول خـدا(ص ) هـرگـاه ميان دوكار مخير مى شد آن را كه آسانتر بود انتخاب مى كرد و اين در صورتى بود كه آن كار گناهى نبود اما اگر گناه بود از همه مردم بيشتر از آن دورى مى ورزيد.
ـ امام على (ع ) : هيچ گاه دو كار برايش پيش نيامد, مگر اين كه دشوارترين آن رابرگزيد.
ـ محمدبن حنفيه : رسول خدا(ص ) تقريباهيچ گاه به چيزى ((نه )) نمى گفت هرگاه از اوچيزى خواسته مى شد اگر مى خواست آن راانجام دهد, مى فرمود : آرى و اگر نمى خواست انجامش دهد سكوت مى كرد و در نتيجه , طرف مى فهميد كه حضرت به آن كار تمايلى ندارد.
ـ عـايشه : رسول خدا(ص ) نرمخوترين وبزرگوارترين مردم بود او هم مردى چون مردان شما بود, با اين تفاوت كه همواره خنده و تبسم بر لب داشت .

ـ در مناقب ابن شهر آشوب آمده است :پيامبر خدا(ص ) بر نمى خاست و نمى نشست مگر با ذكر خدا.
ـ عبداللّه بن حارث : من احدى را نديده ام كه به اندازه رسول خدا(ص ) لبخندبرلب داشته باشد.
ـ سـعـيد مقبرى : رسول خدا(ص ) هر گاه كارى انجام مى داد بر آن مداومت مى ورزيد واين طور نبود كه آن را يك بار انجام دهد و يك بار انجام ندهد.
ـ عـطـا بـن يـسـار : جـبرئيل نزد پيامبر(ص )كه در منطقه بالاى شهر مكه در حال تكيه دادن غذا مى خورد, آمد و گفت : اى محمد, شاهانه غذا مى خورى ! پس پيامبر(ص ) راست نشست .

ـ امـام صادق (ع ) : پيامبر خدا(ص ) از زمانى كه خداوند عزوجل او را برانگيخت , در حال تكيه دادن غذا نخورد و خوش نداشت كه مانندپادشاهان باشد اما ما نمى توانيم اين كار را بكنيم .

ـ امـام عـلـى (ع ) ـ در وصف پيامبر(ص ) ـ :(او بخشنده ترين , دليرترين , راستگوترين ,خوش عهد و پيمان ترين و نرمخوترين مردم بود ورفتارش از همه بزرگوارانه تر بود هركس بدون سابقه قبلى آن حـضـرت را مى ديد, هيبتش او را مى گرفت و هركس با وى مى اميخت مى كرد و او را مى شناخت , دوستدارش مى شدنظير او را در گذشته و حال نديده ام .