ولايت فقيه در حكومت اسلام ، جلد دوم

علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى

- ۱۲ -


درس بيست و چهارم : ميزان أعلميّت فقيه ، أعلميّت او به كتاب الله است

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشّيْطَانِ الرّجِيمِ

بِسْمِ اللَهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ

وَ صَلّى اللَهُ عَلَى سَيّدِنَا مُحَمّدٍ وَ ءَالِهِ الطّيّبِينَ الطّاهِرِينَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الْأنَ إلَى قِيَامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إلّا بِاللَهِ الْعَلِىّ الْعَظِيمِ

بحث منتهى شد به اينجا كه : براى ولايت فقيه و مرجعيّت در فتوى أعلميّت لازم است ؛ يعنى شخص والى و شخص مفتى بايد أَعْلَمُ مَنْ فِى الْأُمّةِ باشند .

حال كلام در اين است كه : مراد از علم چيست ؟ و مناط أعلميّت كدام است ؟

محمّد بن يعقوب كلينى (قدّه) روايت مى‏كند از محمّد بن حسن و علىّ‏بن محمّد ، از سهل بن زياد ، از محمّد بن عيسى ، از عبيدالله بن دهقان ، از دُرُست واسطى ، از إبراهيم بن عبدالحميد ، از حضرت أبوالحسن ، موسى إمام كاظم عليه السّلام كه فرمود :

دَخَلَ رَسُولُ اللَهِ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ الْمَسْجِدَ فَإذًا جَمَاعَةٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ . فَقَالَ : مَا هَذَا ؟ فَقِيلَ : عَلاّمَةٌ ! فَقَالَ : وَ مَا الْعَلاّمَةُ ؟ فَقَالُوا لَهُ : أَعْلَمُ النّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَآئِعِهَا ، وَ أَيّامِ الْجَاهِلِيّةِ ، وَ الْأَشْعَارِ الْعَرَبِيّةِ . قَالَ : فَقَالَ النّبِىّ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ : ذَاكَ عِلْمٌ لَا يَضُرّ مَنْ جَهِلَهُ ، وَ لَايَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ .

ثُمّ قَالَ النّبِىّ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ : إنّمَا الْعِلْمُ ثَلاَثَةٌ : ءَايَةٌ مُحْكَمَةٌ ، أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ ، أَوْ سُنّةٌ قَآئِمَةٌ ؛ وَ مَا خَلاَهُنّ فَهُوَ فَضْلٌ (1) .

«رسول خدا داخل مسجد شدند و ديدند گروهى از مردم گرداگرد مردى را گرفته ، به دور او اجتماع كرده‏اند . حضرت فرمودند : اين چيست ؟! گفتند : علّامه است ! حضرت فرمودند : علّامه چيست ؟ گفتند : داناترين مردم است به أنساب عرب و تاريخ و وقايع آنها و جرياناتى كه در عصر جاهليّت واقع شده‏است ، و به أشعار عرب .

حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام فرمودند : در اين حال رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمودند : اين علمى است كه با ندانستن آن كسى را ضررى نمى‏رسد ، و با دانستن آن كسى را منفعتى عائد نخواهد شد .

سپس رسول خدا فرمودند : علم منحصر در سه چيز است : آيه محكم ، و يا فريضه عادله ، و يا سنّت قائمه ؛ و غير از اين سه چيز ، هر چه باشد زيادى است.»

و همچنين اين حديث شريف را مرحوم محدّث جليل ، فيض كاشانى در «محجّةالبيضآء» (2) روايت نموده‏است ؛ و مجلسى رحمةالله‏عليه در «بحارالأنوار (3) » از چهار كتاب «أمالى» صدوق و «معانى الأخبار» و «سرآئر» و «غوالى اللَالى» روايت كرده است و شرحى پيرامون آن (به همان نَهَجى كه در «مرءَاة العقول» است) ميدهد ؛ و ما اينك شرح او را در «مرءَاة العقول» بيان مى‏كنيم .

و أيضاً اين حديث را غزالى در «إحيآء العلوم» (4) آورده‏است .

و با اينكه مرحوم مجلسى در «مرءَاة العقول» اين حديث را از أحاديث ضِعاف شمرده است ، ليكن چون بزرگان ، همه در كتابهاى خود ذكر كرده‏اند و مَتنش متنى است مورد اعتبار ، يعنى متنش حاوى مضمونى است كه آيات قرآن و روايات ديگر آن را تقويت و تأييد مى‏كند ، و يكى از جهات جابره روايات ضِعاف ـ همانطورى كه سابقاً بيان كرديم ـ انجبار به شهرت عملى يا شهرت فتوائى است ؛ بنابراين ، روايت معتبر و مورد قبول واقع مى‏شود .

يكى از جهات جابره اعتبار است ؛ اعتبار يعنى متن حديث متنى باشد كه قرائن كثيره‏اى از آيات يا روايات مؤيّد آن قرار گيرد ؛ اين روايت را معتبره مى‏گويند ؛ يعنى متنش و مضمونش مورد اعتبار است .

متن اين حديث شريف از همين قبيل است ؛ زيرا مطالبى كه در روايات ديگر بيان شده‏است ، گرچه به صورت انحصار علم در اين سه موضوع نيست وليكن آنچه از روايات كثيره‏اى كه محدّثين در أبواب علم و عقل از رسول خدا و أئمّه عليهم السّلام نقل كرده‏اند استفاده مى‏شود ، از اين سه أمر خارج نيست ؛ و مضمون اين روايت ، همان مضامينى است كه در آن روايات كثيره متفرّقه آمده است . بنابراين در سند جاى إشكالى نيست و قابل قبول است .

أمّا در شرح اين گفتارِ حضرت رسول صلّى الله عليه و آله ، مرحوم مجلسى بيانى دارد و محقّق فيض بيانى ديگر و محقّق ميرداماد نيز بيانى ديگر .

مجلسى در «مرءَاة العقول» (5) در شرح اين حديث مى‏گويد : اينكه رسول خدا فرمودند : مَا هَذَا ؟ و نگفتند : مَنْ هَذَا ؟ در حالتى كه بايد بگويند : مَنْ هَذَا ؟ (زيرا سؤال از هويّت عاقل است نه غير عاقل ؛ و لفظ «مَا» براى غير عاقل استعمال مى‏شود و لفظ «مَنْ» براى عاقل . يعنى بايد بگويند : اين چه كسى است ؟ نه اينكه بگويند : اين چه چيزى است؟) بدين علّت است كه بفهمانند : شما كه مى‏گوئيد : اين علّامه است ، استفاده لفظ علّامه در اينجا غلط است . و علّت ديگر تحقير و پست شمردن و تأديب او بوده است .

حضرت مى‏خواهد بفرمايد كه : أصلاً اين علم در حكم لاعلم است ؛ و اين شخص كه متّصف به اين علم است ، ساقط از درجه عقل و علم است ؛ و لذا به او مانند ذوى العقول نبايد خطاب نمود . البتّه اين مسأله در علم بيان مفصّلاً بحث شده‏است .

و أمّا اينكه پس از آن رسول خدا فرمودند : علّامه چيست ؟ يعنى حقيقت علم وى كه به آن وصف ، متّصف به علّامه شده است چيست ؟ كدام نوع از أنواع علّامه است ؟ تنوّعش به اعتبار كدام يك از علوم است ؟ معنى علّامه‏اى را كه شما گفته‏ايد و بر وى إطلاق نموده‏ايد ، كدام است ؟!

تا اينجا مرحوم مجلسى مطلب را بيان مى‏كند ، سپس به تحقيق در معنى اين سه أمرى كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله ، علم را در آن سه چيز منحصر كرده‏اند مى‏پردازد ، و پس از چند احتمالى كه در مسأله مى‏دهد مى‏فرمايد : مراد از آيه محكمه ، براهين عقليّه بر اُصول دين است كه از قرآن استنباط شده است ؛ چون محكم است و با شكوك و شبهات زائل نمى‏شود . و مراد از فريضه ، أحكام واجبات ؛ و مراد از سنّت ، أحكام مستحبّات است ؛ چه آنكه از قرآن أخذ شوند و چه از غير قرآن .

زيرا محكم در مقابل متشابه است ؛ و آيه محكمه به آيه‏اى مى‏گويند كه در دلالت بر مراد نياز به تأويل ندارد . و عقائد و اُصولى كه چنين باشند ، إحكام و استحكام دارند . و أمّا علّت آنكه فريضه يعنى واجب را به صفت عادله توصيف كرده است ، آنست كه : از كتاب و سنّت به طور مساوى ، بدون جور و حيف و تمايل به خلاف أخذ شده است .

آنگاه مرحوم مجلسى (قدّه) از ابن أثير در «نهايه» نقل كرده است كه او مى‏گويد : مراد از عدل در عبارتِ «فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ» عدالت در قسمت است ؛ يعنى حقوق واجبه‏اى كه به طور عدالت بر سهام مذكورى كه در كتاب و سنّت وارد شده است بدون جور و ظلم أدا شود ؛ يعنى أنّها مُسْتَنْبَطَةٌ مِنَ الْكِتابِ وَ السّنّةِ فَتَكونُ هَذِهِ الْفَريضَةُ تَعْدِلُ بِما اُخِذَ عَنْهُما .

محقّق فيض در شرح اين حديث ، در كتاب شريف «وافى» (6) مى‏فرمايد : علّامه بمعنى كثير العلم است و «تاء » آن براى مبالغه است ؛ و رسول خدا با عبارت : لَايَضُرّ مَنْ جَهِلَهُ ، تنبيه فرموده است كه : آن علم در حقيقت علم نيست ؛ زيرا علم حقيقى آنست كه ندانستن آن به معاد إنسان ضرر برساند ، و دانستن آن در يَوْمُ التّناد نفع برساند . نه آنچه كه عوام آنرا مى‏پسندند و دام و تله‏اى براى شكار حُطام دنيا قرار مى‏دهند . سپس رسول‏خدا صلّى‏الله‏عليه‏وآله ، علم نافع را كه در شرع بر فرا گيرى آن ترغيب و تحريص شده‏است بيان مى‏فرمايد ، و آن را منحصر در سه چيز مى‏كند :

آيه محكمه ، إشاره به اُصول عقائد است ؛ چون براهينش آيات محكماتى است كه از عالِم و يا قرآن أخذ مى‏گردد ؛ و در قرآن كريم در بسيارى از موارد كه ذكرى از مبدأ و معاد مى‏آورد ، مى‏گويد : إِنّ فِى ذَ لِكَ لَأيَتٍ يا لَأيَةً .

و فريضه عادله ، إشاره به علم أخلاق است ، زيرا كه محاسن أخلاق از جنود عقل است ، و بديهاى أخلاق از جنود جهل . و چون تحلّى به أوّل و تخلّى از دوّم واجب است ، از آن تعبير به فريضه شده است . أمّا تعبير از آن به صفت عدالت ، براى واسطه بودن آن است در دو طرف إفراط و تفريط .

و سنّت قائمه ، إشاره به أحكام شريعت و مسائل حلال و حرام است .

و انحصار علوم دينى در اين سه چيز معلوم است ، و همان سه أمرى است كه كتاب «وافى» متضمّن بيان آنهاست ؛ و آن مطابق با نشآت سه گانه إنسان است ؛ أوّل براى عقلش ، دوّم براى نفسش ، سوّم براى بدنش ؛ بلكه عوالم سه گانه وجودش كه عالَم عقل و خيال و حسّ باشد .

أمّا اينكه فرموده است : غير از اينها فضل است ، يعنى زائد است و نيازى بدان نيست ؛ يا فضيلت است وليكن بدان درجه نيست .

ميرداماد قَدّس الله سرّه مى‏فرمايد (7) : علم به آيه محكمه علم نظرى است ، كه آن معرفت به خداوند و أنبياء و حقيقت أمر در بَدْو و در عَوْد است ؛ و اين فقه أكبر است . و علم به فريضه عادله علم شرعى است ، كه در آن معرفت به شرائع و سُنن و قواعد و أحكام در حلال و حرام است ؛ و اين فقه أصغر است. و علم به سنّت قائمه علم تهذيب أخلاق و تكميل آداب سفر إلى الله است ؛ و سير و سلوك به سوى او و شناختن منازل و مقامات و بينش بِما فيها مِنَ الْمُهْلِكاتِ وَ الْمُنْجيات است . اين مطالب از مرحوم ميرداماد تا همينجا پايان مى‏پذيرد .

از مجموع اين مطالب ، إجمالاً بدست مى‏آوريم كه : اين سه بزرگوار ، يعنى مرحوم مجلسى و مرحوم فيض و مرحوم ميرداماد ، يك مطلب را مى‏خواهند بيان كنند . يعنى مى‏خواهند بگويند : علم نافع و علم حقيقى ، از مجموع علوم شرعيّه و دينيّه كه موجب كمال إنسان است (از عقائد و أخلاق و عبادات و معاملات و دستورات و تكاليف شرعيّه) خارج نيست .

مرحوم مجلسى (قدّه) آيه محكمه را عبارت مى‏داند از : علم به توحيد و معارف إلهيّه و صفات پروردگار ، كه تقريباً همان معنى است كه محقّق فيض و سيّد داماد براى آيه محكمه مى‏كنند .

بنابراين ، در تفسير آيه محكمه اختلافى ندارند . أمّا در فريضه عادله و سنّت قائمه ، مرحوم مجلسى مى‏فرمايد : فريضه عادله علم به واجبات است ، أعمّ از واجبات فقهى و عملى كه در رسائل عمليّه نوشته شده است ؛ و سنّت قائمه مستحبّات است ، أعمّ از اينكه مستحبّات أخلاقيّه باشد يا اينكه تكاليف مستحبّه .

مرحوم فيض (قدّه) علم فريضه عادله را علم أخلاق مى‏داند ، كه بايد از جنبه إفراط و تفريط جدا باشد ؛ و در هر حال براى إنسان ملكه عادله پيدا شود كه حدّ ميانه است ؛ و چون از علم به توحيد يك درجه پائين تر است ، او را در درجه دوّم شمرده است . و سنّت قائمه را علم به أحكام ظاهريّه گرفته ، كه أعمّ از واجبات و مستحبّات است ؛ و جنبه تعميم را در اينجا آورده ، و لذا در مرحله سوّم قرار داده است . و اين سه ، مجموعاً سه چيزى است كه در ناحيه عقل و در ناحيه نفس و در ناحيه بدن ، موجب كمال إنسان است .

أمّا محقّق ميرداماد (قدّه) فريضه عادله را عبارت از علم فقه معمولى دانسته است ، كه آن را فقه أصغر مى‏گويند ؛ در مقابل فقه أكبر كه همان آيه محكمه باشد ؛ و سنّت قائمه را علم أخلاق گرفته است .

بنابراين ، من حيث المجموع هيچ تفاوتى در استفاده اين بزرگواران از اين روايت نيست ؛ هر كدام از آنها به جهتى اين عبارت را بر همان أصلى كه در ذهن شريف خود داشته‏اند تطبيق كرده و توجيه نموده‏اند .

و ماحصل مطالب اينها اينست كه : علم منحصر است در علم عرفان إلهىّ و توحيد ذات پروردگار و علومى را كه علم حكمت و فلسفه متعاليه و دروس عقليّه متضمّن آنست ، كه اين درجه أوّل از علم است ؛ و از آن گذشته ، علم أخلاق كه به موجب آن ، إنسان از أصحاب اليمين گشته و متخلّق به صفات بزرگان و صفات أولياء مى‏گردد ؛ و در مرحله سوّم ، فقه جوارح كه مقدّمه براى علم أخلاق ، و أخلاق هم مقدّمه براى كمال است . و لذا اين معانى به طور كلّى قابل إنكار نيست ، و براى انحصار علم در اين علوم ثلاثه ، شواهد بسيارى از آيات و روايات است :

اللَهُ الّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَوَ تٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنّ يَتَنَزّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنّ لِتَعْلَمُوا أَنّ اللَه عَلَى‏ كُلّ شَىْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَنّ اللَه قَدْ أَحَاطَ بِكُلّ شَىْ‏ءٍ عِلْمًا (8) .

«خداوند آن كسى است كه آسمانهاى هفتگانه و زمينها را به تعداد آنها آفريد ، و أمر را بين آسمانها و زمينهاى هفتگانه نازل فرمود ؛ براى اينكه شما بدانيد (يعنى تمام آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه و نزول أمر از بين آنها ، همه مقدّمه است براى علم شما ، و اينكه بدانيد) : خداوند بر هر چيز تواناست، و خداوند علمش بر هر چيزى إحاطه دارد.» تمام اين دستگاه آفرينش ، مقدّمه علم است .

أميرالمؤمنين عليه السّلام مى‏فرمايد : وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ (9) . در روايت است : اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّينِ (10) . «شما به دنبال علم برويد گرچه در چين باشد.»

در «مصباح الشّريعة» آمده است كه : «قَالَ عَلِىّ عَلَيْهِ السّلاَمُ : اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّينِ.» وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةُ النّفْسِ وَ فِيهِ مَعْرِفَةُ الرّبّ عَزّ وَ جَلّ (11) .

حضرت اُستادنا الأكرم آية الله علّامه طباطبائى قدّس الله سرّه ، از «غُرر و دُرر» آمُدى از أميرالمؤمنين عليه السّلام در اين معنى نوزده روايت بيان كرده‏اند (12) .

وَ قَدْ اتّفَقَ الْعُلَمآءُ : أنّ شَرَفَ كُلّ عِلْمٍ بِشَرَفِ الْمَعْلومِ ، وَ كُلّ عِلْمٍ يَكونُ مَعْلومُهُ أشْرَفَ الْمَعْلوماتِ يَكونُ ذَلِكَ الْعِلْمُ أشْرَفَ الْعُلومِ ؛ فَأشْرَفُ الْعُلومِ الْعِلْمُ الْإلَهىّ ، لِأنّ مَعْلومَهُ اللَهُ تَبارَكَ وَ تَعالَى ، وَ هُوَ أشْرَفُ الْمَعْلومات .

شواهد مذكوره ، اعتبارات عقلى و روائى و قرآنى است كه براى تأييد مضمون اين حديث شريف بيان شد ؛ پس حديث ، متقن است از جهت اعتبار و مفاد .

حال ، وقتى علم از نقطه نظر شرع منحصر شد در اين سه چيز ، ما مى‏توانيم أعلم را هم مشخّص كنيم ، كه أعلم در اين سه چيز چه كسى ميباشد .

مثلاً اگر در دانشگاه پزشكى كلام از أعلم به ميان آيد ، معلوم است كه مراد أعْلَم مَنْ فِى الْأطِبّآء است ، نه اينكه أعلم در فلان علم و فنّ . وقتى كه از نظر مذاق شارع ، أصل علم منحصر شد در علوم و معارف إلهىّ و علم تهذيب أخلاق و سير و سلوك إلى الله و علم فقه ، و آشنا شدن به سنّت رسول خدا و أئمّه طاهرين صلوات الله عليهم أجمعين ، معلوم مى‏شود : أعلميّت هم كه در بحث ولايت فقيه و مرجعيّت در فتوى از آن بحث مى‏شود ، أعلميّت در همين علوم است .

أعلم بايد كسى باشد كه سيرش به سوى پروردگار تمام شده ، و منازل أربعه را طىّ كرده باشد ، و بعد از فناء فى الله به بقاء بالله رسيده و إنسان كامل شده باشد . چنين فردى مى‏تواند عهده‏دار اين سِمَت گردد ، و إلّا نمى‏تواند متصدّى شود .

براى إثبات اين مطالب سه دليل از روايات (بنا بر فحصى كه تا بحال نموده‏ايم) بدست مى‏آيد ؛ و هيچ بُعدى ندارد كه در أثر فحص ، از اين قبيل مدارك بيشتر بدست آيد .

دليل أوّل : روايتى است كه كلينى با سند صحيح ، عَنْ عِدّةٍ مِنْ أصْحابِنا ، عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ الْبَرْقىّ ، عَنْ إسْمَعيلَ بْنِ مِهْرانَ ، عَنْ أبى سَعيدِ الْقَمّاطِ ، عَنِ الْحَلَبىّ ، عَنِ الصّادِقِ عَلَيْهِ السّلام روايت مى‏كند كه ، قالَ :

قَالَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السّلاَمُ : أَلَا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقِيهِ حَقّ الْفَقِيهِ ؟! مَنْ لَمْ يُقَنّطِ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَهِ ، وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ عَذَابِ اللَهِ ، وَ لَمْ يُرَخّصْ لَهُمْ فِى مَعَاصِى اللَهِ ، وَ لَمْ يَتْرُكِ الْقُرْءَانَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ . أَلَا لَا خَيْرَ فِى عِلْمٍ لَيْسَ فِيهِ تَفَهّمٌ ؛ أَلَا لَا خَيْرَ فِى قِرَآءَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَدَبّرٌ ؛ أَلَا لَا خَيْرَ فِى عِبَادَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَفَكّرٌ !

وَ فى رِوايَةٍ اُخْرَى : أَلَا لَا خَيْرَ فِى عِلْمٍ لَيْسَ فِيهِ تَفَهّمٌ ؛ أَلَا لَا خَيْرَ فِى قِرَآءَةٍ لَيْسَ فِيهَا تَدَبّرٌ ؛ أَلَا لَا خَيْرَ فِى عِبَادَةٍ لَا فِقْه فِيهَا ؛ أَلَا لَا خَيْرَ فِى نُسُكٍ لَا وَرَعَ فِيهِ (13) .

اين روايت را أبونُعَيم إصفهانى به سند ديگرى متّصلاً إلى عاصم بن ضَمْرَة ، از أميرالمؤمنين عليه السّلام روايت مى‏كند كه فرمود :

أَلَا إنّ الْفَقِيه كُلّ الْفَقِيهِ الّذِى لَا يُقَنّطُ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَهِ ؛ وَ لَا يؤْمِنُهُمْ مِنْ عَذَابِ اللَهِ ؛ وَ لَا يُرَخّصُ لَهُمْ فِى مَعَاصِى اللَهِ ؛ وَ لَا يَدَعُ الْقُرْءَانَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ ! وَ لَا خَيْرَ فِى عِبَادَةٍ لَا عِلْمَ فِيهَا ؛ وَ لَا خَيْرَ فِى عِلْمٍ لَا فَهْمَ فِيهِ ؛ وَ لاَ خَيْرَ فِى قِرَآءَةٍ لَا تَدَبّرَ فِيَها (14) .

مُفاد حديث اينست كه : أميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود : آيا خبر ندهم شما را از فقيه ، آن كسى كه حقّ فقاهت را أدا كرده است و به جان و روح فقاهت رسيده است ؛ و به حمل شايع صِناعىّ حقيقةً منطبَقٌ عليهِ عنوانِ فقه است و بايد به او فقيه گفت ؟! (يعنى آن كسى كه فقيه است و در فقاهت كامل است ، آن كدام فقيه است ؟!) .

او كسى است كه مردم را از رحمت خدا مأيوس و نااميد نكند ؛ و آنها را از عذاب خدا مأمون نگرداند و در أمن قرار ندهد ؛ و در معاصى پروردگار آنها را آزاد نگذارد (إجازه گناه به آنها ندهد) ؛ و بواسطه رغبتى كه به سوى علوم ديگر غير از قرآن پيدا كرده باشد ، قرآن را ترك نكند . آگاه باشيد ! آن علمى كه در آن تفهّم نباشد خير ندارد ؛ آگاه باشيد ! آن قرائتى كه در آن تدبّر نباشد خيرى در آن نيست ؛ آگاه باشيد ! آن عبادتى كه در آن تفكّر نباشد خيرى در آن عبادت نيست.»

اين روايت خيلى مطالب را به إنسان مى‏فهماند ؛ و حضرت ، فقيه حقيقى را در كسى منحصر مى‏كند كه چهار صفت در او باشد . أوّل : مردم را از رحمت خدا نااميد نكند . دوّم : آنها را از عذاب خدا إيمن نگرداند . سوّم : معاصى خدا را بر آنها حلال نكند . چهارم : از قرآن به سوى كتاب ديگرى إعراض نكند .

مقصود از : مَنْ لَمْ يُقَنّطِ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَهِ ، وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ عَذَابِ اللَهِ ، كسى است كه مردم را بين خوف و رجاء نگهدارد ؛ زيرا اگر زياد به طرف خوف يا به طرف رجاء متوجّه باشد ، طبعاً مردم هم به دنبال او ، يا خوفشان غلبه پيدا مى‏كند يا رجائشان . و آن كسى كه به كمال مى‏رسد ، بايستى هم حال خوف و رجا خودش مساوى باشد ، و هم مردم را بر همان أساس حركت بدهد.

يعنى خلاصه بايد كسى باشد كه زمام نفس مردم در دست او باشد ؛ إحاطه و سيطره بر نفوس داشته باشد ؛ بتواند مردم را تربيت نفسانى كند و بين خوف و رجاء نگهدارد ؛ نه آنقدر رجاء زياد بدهد كه آنها دست به معصيت بزنند و با آن شدّت رجاء كه البتّه كاذب است خود را به هلاكت بيفكنند ، و نه آنها را از عذاب خدا آنقدر بترساند كه شدّت خوف و خشيت ، آنها را به بيابان و كوهها فرارى بدهد و از اجتماع دور كند ، تا خدا را يك موجود عجيب و غريب و دور از عالم اجتماع ببينند ؛ مثل كسى كه پيوسته در انتظار شكار گنجشكى است ، پروردگار هم همين طور ، مردم را بگيرد و به جهنّم بيندازد !

عمل إنسان (عمل خير و شرّ ، هر دو) مال نفس إنسان است ، و اين نفس بايد در بين اين دو صفت به مقام تكامل خود برسد تا اينكه از همه رذائل پاك شود ، و به صفات جمال متجلّى شده و در حرم پروردگار واقع شود .

اين حالى است ميان حال خوف و رجاء ، كه خود أئمّه عليهم السّلام هم همين طور عمل مى‏كردند ؛ و تا آخرين ساعات زندگى ، از عبادات دست برنداشتند ؛ و بهترين أفرادى بودند كه به أوامر پروردگار عمل مى‏كردند ؛ و از طرفى هم دست به گناه نمى زدند ، معصيت نمى‏كردند و كار خلاف هم انجام نمى‏دادند .

خلاصه : الْفَقِيهُ حَقّ الْفَقِيهِ ، كسى است كه نفوس مردم بدين حال در دست او باشد ، و اين بدون إنسان كامل نمى‏شود . تا شخصى به مقام كمال روحىّ و كمال عرفانى نرسد ، أصلاً نمى‏تواند اين معنى را إدراك كند ؛ و لذا ممكن است به مردم إجازه دهد و بگويد : حالا شما برويد فلان خلاف را انجام بدهيد ، چون الآن مقتضاى زمان و مكان اين نيست كه مثلاً ما فلان أمر پروردگار و يا سنّت رسول الله را إجرا كنيم ! يا نمى‏توانيم إجرا كنيم ! وليكن معاصى پروردگار كه معصيت بودنش در قرآن يا سنّت ثابت است قابل ترخيص نيست ؛ اُصولاً دست فقيه نيست كه بتواند با قوه ولائيّه خود در آن تغييرى بدهد .

أمّا جمله : وَ لَمْ يَتْرُكِ الْقُرْءَانَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ ، يعنى فقيه نمى‏تواند قرآن را رها كرده ، رجوع به سوى غير قرآن كند . تمام علوم براى قرآن است و مقدّمه قرآن . علم تفسير براى قرآن است ؛ علم حديث براى قرآن است ؛ علم أخلاق براى قرآن است ؛ تا برسيم به علم فقه مصطلح معمولى كه أدْوَن العلوم است . اين تازه مقدّمه براى علم أخلاق است و علم أخلاق هم براى تزكيه و تحلّى ، و آن هم مقدّمه براى عرفان إلهى است . تمام اينها براى قرآن است .

بنابراين ، فقيه هميشه بايد با قرآن مأنوس باشد ؛ از خواندن قرآن و ممارست و مزاولت با قرآن ، و تلاوت قرآن فى ءَانآء اللَيْلِ وَ النّهار ؛ و بدست آوردن شأن نزول قرآن ، و حالات پيغمبر در هنگام نزول قرآن ؛ و از مفاد آيات قرآن و مصادرش ، و تأويلات در آيات مؤوّله و محكماتش و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقيّدش مطّلع باشد ؛ و خلاصه بايد شخصى باشد كه : عارف به قرآن مِنْ جميع الجهات باشد . مبدأ و أصل علوم إسلامى قرآن است .

حال اگر إنسان قرآن را رها كند و به سراغ علوم ديگر برود ، مثلاً قرآن را كم بخواند و كتاب دعا بيشتر بخواند ، ترك قرآن كرده‏است . يا قرآن را كم بخواند و كتاب حديث مطالعه كند ، يا بعضى از علوم ديگر را بخواند به طورى كه قرآن مهجور شود ، اين شخص ، فقيه حقّ الفقيه نيست ؛ به جان و روح فقه نرسيده و فقه را مسّ نكرده است .

و حقّاً ما شيعيان بايد در اينجا إظهار شرمندگى و خجلت كنيم و اعتراف كنيم كه حقّ قرآن را أدا نكرده‏ايم .

ما در مسأله ولايت خوب جلو آمده‏ايم ، ولى قرآن را ترك كرده‏ايم ؛ و سنّى‏ها قرآن را گرفتند و ولايت را رها كردند ؛ و لذا هر دو فرقه بالنّتيجه دستمان خالى است . زيرا كه پيغمبر فرمود : هُمَا مُقْتَرِنَانِ ، يكى از ديگرى جدا نمى‏شود؛ پس اگر يكى را ترك كرديم و ديگرى را گرفتيم ، بالملازمه «إنّاً» كشف مى‏كنيم كه : ديگرى هم از دستمان رفته است .

چه عبارت بزرگى فرمود اُستاد ما ، آيت عظماى إلهىّ ، علّامه طباطبائىّ رضوان الله تعالى عليه ! روزى فرمود : شما شيعيان ، قرآن را رها كرديد و ولايت را گرفتيد ، و عامّه به عكس ، قرآن را گرفتند و ولايت را رها كردند و بالنّتيجه هر دو از دستمان رفت .

ما شيعيان بايد اعتراف كنيم كه : به قرآن وارد نيستم ؛ بچّه‏هاى ما قرآن نمى‏دانند ، در حالى كه بچّه زود قرآن را حفظ مى‏كند . پسرهاى پانزده ساله ما بايد قرآن را حفظ باشند . ما روى علوم قرآن كار نمى‏كنيم .

من كه وارد نجف شدم ، يكى از أعاظم در شبهاى پنجشنبه و جمعه تفسير قرآن مى‏گفت ، ولى بيشتر از يك سال إدامه پيدا نكرد و تمام شد ؛ و در بالاى منبر كه تفسير مى‏گفت، بعضى از آيات قرآن را اشتباه أدا مى‏كرد !

يك روز يكى از أعاظم نجف ـ كه خدا رحمتش كند فوت كرد و در آن وقت از مراجع درجه دوّم بود كه اگر بود مسلّماً يكى از مراجع مى‏شد ـ به مناسبت ديدن يكى از آقايان كه در منزل ما وارد شده بود ، به منزل ما آمد ؛ در ميان مذاكرات ، آن آقايى كه از طهران آمده بود و ميهمان ما بود ، به او گفت : خوب است در اين حوزه ، روى قرآن بيشتر كار بشود ؛ قرآن تفسير بشود ؛ طلبه‏ها با قرآن بيشتر سر و كار داشته باشند .

او گفت (عين عبارتش چنين است): چرا ما طلبه‏ها را به اين حرفها معطّل كنيم !! قرآن عبارت از سه چيز است : مسائل توحيديّه ، مسائل أخلاقيّه ، مسائل عمليّه .

أمّا در مسائل توحيديّه ، مثل : هُوَ اللَهُ الْوَاحِدُ ، اللَهُ لَآ إِلَه إِلّا هُوَ ، معلوم است كه خدا واحد است ؛ هر عالم و جاهل و عامى مى‏داند كه خدا يكى است .

أمّا در مسائل أخلاقيّه ، اينها اُمور خيلى مهمّى نيستند ، و نوعاً براى أفراد بدست مى‏آيد .

و أمّا در مسائل فرعيّه ، مثل نماز و زكات و أمثال آن ، قرآن فقط مجملاتى از اينها دارد : أَقِيمُوا الصّلَو ةَ ؛ ءَاتُوا الزّكَو ةَ ؛ أَحَلّ اللَهُ الْبَيْعَ ، غير از إجمال كه چيزى ندارد ؛ آنچه مهمّ است تفصيلش در فقه است . ما طلبه‏ها را نبايد براى مسائلى كه موجب معطّل ماندن آنهاست تشويق و ترغيب كنيم ؛ وقتى ما به آنها فقه و يا اُصول ياد مى‏دهيم ، اينها مُغنى از همه چيز است !

به اين منطق و مسأله خوب توجّه كنيد ! اين منطق كمر پيغمبر را مى‏شكند ! اين منطق موجب اين مى‏شود كه : حوزه نجف از هم بپاشد و ديگر كسى در آن نماند ؛ و خداوند اين ظالمين را بر آن مسلّط كند براى اينكه آنرا تطهير كنند ، تا إن شآء الله به خواست خدا ، آن حوزه‏هاى جوانِ توأم با قرآن و توأم با تقوى و تطهير و ولايت ، دو مرتبه زنده بشوند و حوزه نجف دو مرتبه رونق پيدا كند ؛ و همان طلبه‏ها و همان علوم و علمائى كه أميرالمؤمنين عليه‏السّلام آرزو مى‏كند و مى‏گويد : ءَاه ءَاه ، شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ ! در آنجا پيدا شود .

بديهى است : وقتى كه حوزه و عالم آن ، سطح فكرش تا بدين حدّ نزول كند كه بگويد : قرآن يك كتاب زائدى است و ما چرا طلبه‏ها را به قرآن مشغول كنيم ؟! معلوم است كه : اين فكر جز نابودى چيزى نيست . پس ، ما قرآن را از دست داده‏ايم و بر اين فقدان بايد تأسّف بخوريم ؛ و جاى تأسّف هم هست !

پس عالم به قرآن ، آن عالمى است كه أميرالمؤمنين عليه السّلام مى‏فرمايد : آن شخص حقّ فقيه است ، لَمْ يَتْرُكِ الْقُرْءَانَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ . مردم غالباً وقتى به حرم مى‏روند فقط كتاب دعا مى‏خوانند ، قرآن هيچ خوانده نمى‏شود ؛ فقط قرآن در حرم براى استخاره مورد استفاده واقع مى‏شود . چرا ما بعد از نمازهايمان قرآن نمى‏خوانيم ؟! چرا در حرم بعد از اينكه زيارت جامعه مى‏خوانيم ، قرآن نمى‏خوانيم ؟ أصلاً چرا قرآن متروك شده‏است ؟ چرا طلبه‏هاى ما به قرآن وارد نيستند ؟! وقتى طلبه‏هاى ما به قرآن وارد نباشند ، آنوقت ما توقّع داريم كه : مردم عادى و عامى به قرآن وارد باشند !

روش بزرگان ما ، مثل : شيخ مفيد و سيّد مرتضى و شيخ طوسىّ و علّامه حلّىّ و سيّد ابن طاووس و بحر العلوم و أمثالهم اينطور نبود ؛ آنها پاسدار قرآن و حامى قرآن بودند ؛ آنها حافظ قرآن بودند ؛ جان آنها با قرآن معيّت داشت ؛ و تمام اين زحمات ما به گردن آنهاست كه اين بار را تحمّل كردند و به ما نشان دادند ؛ و إلّا به ما نرسيده بود و ما از قرآن چيزى در دست نداشتيم .

مسأله قرآن خيلى حائز أهمّيّت است ، و بايد به قرآن خيلى أهمّيّت داد ! و خلاصه آن كسى فقيه حقّ الفقيه است كه : لَمْ يَتْرُكِ الْقُرْءَانَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ .

دليل دوّم : از أدلّه‏اى كه دلالت بر لزوم أعلميّت مى‏كند اينست كه : رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم در غزوه اُحُد ، زمانى كه دو شهيد يا چند شهيد را در قبر واحد دفن مى‏كردند ، آن را كه به قرآن بيشتر وارد بود ، أقْرَأُ الْقُرْءَانِ مِنْ بَيْنِ الْجَماعَة بود ، در جلو ميگذاردند ؛ و او را قبله چند نفر ديگر قرار مى‏دادند ؛ آن وقت حضرت بر آنها نماز مى‏خواندند و بر روى آنها خاك مى‏ريختند . يعنى آن كسى كه قرائت قرآنش بيشتر بود و به قرآن واردتر بود ، او در مقامِ مقدّم قرار مى‏گرفت ، حتّى در مقام دفن شدن .

ابن أثير در «كامل التّواريخ» روايت مى‏كند كه : أَمَرَ رَسُولُ اللَهُ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ : أَنْ يُدْفَنَ الْإثْنَانِ وَ الثّلاَثَةُ فِى الْقَبْرِ الْوَاحِدِ ، وَ أَنْ يُقَدّمَ إلَى الْقِبْلَةِ أَكْثَرُهُمْ قُرْءَانًا وَ صَلّى عَلَيْهِمْ (15) .

از اينجا بدست مى‏آيد كه : مناطِ تقدّم قرآن است ، و آن كسى كه قرآن در وجود او بيشتر پياده شود (قرآن بيشتر حفظ باشد ، آيات قرآن را بيشتر بلد باشد ، بهتر بتواند به قرآن استدلال كند) او مقدّم است ؛ و اين مناط أعلميّت است .

دليل سوّم : علاّمه أمينى در «الغدير» به روايت صحيحه از طرق عامّه روايت مى‏كند كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود : يَؤُمّ الْقَوْمَ أَقْرَؤُهُمْ لِكِتَابِ اللَهِ . فِإنْ كَانُوا فِى الْقِرَآءَةِ سَوَآءً فَأَعْلَمُهُمْ بِالسّنّةِ ؛ فَإنْ كَانُوا فِى السّنّةِ سَوَآءً فَأَقْدَمُهُمْ هِجْرَةً ؛ فَإنْ كَانُوا فِى الْهِجْرَةِ سَوَآءً فَأَقْدَمُهُمْ سِلْمًا (16) .

رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم هر لشكرى را كه بجائى مى‏فرستاد ، يا جماعتى را كه جمع مى‏كرد (در هر جا ، در هر محلّه‏اى) دستور مى‏داد آن كسى كه علمش به قرآن بيشتر است ، او إمام باشد . يعنى اگر چند نفر مى‏خواهند نماز جماعت بخوانند و در ميان آنها چند نفر عالم هستند ، كداميك از آنها إمام جماعت باشد ؟ كسى كه به قرآن بيشتر وارد است ، بايد إمام جماعت باشد ، نه آن كسى كه به حديث بيشتر وارد است . اگر دو يا سه نفر در قرآن مساوى بودند نوبت به سنّت مى رسد ، و آنكه به سنّت پيغمبر و حديث بيشتر وارد است مقدّم مى‏باشد ؛ كه در اين صورت سنّت در مرتبه دوّم ، مرجّح است .

پس از اينجا بدست مى‏آوريم كه : اگر بين دو نفر ، يكى أعلم به قرآن بود أمّا أعلم به سنّت نبود ، و ديگرى أعلم به سنّت بود ولى أعلم به قرآن نبود ، حقّ تقدّم با أعلم به قرآن است .

اگر در سنّت هم مساوى بودند أَقْدَمُهُمْ هِجْرَةً مقدّم است ؛ آن كسى كه زودتر به دارالإسلام هجرت نموده است ولو اينكه ديرتر مسلمان شده باشد ؛ زيرا خارج شدن از زير لواء كفر و در آمدن در زير لواء إسلام واجب است .

در زمان حكومت إسلام ، آمدن زير لواى إسلام واجب است ؛ حركت به سوى بلاد إسلام از هر نقطه دنيا ، در زمان تشكيل حكومت إسلام واجب است ؛ الآن تمام أفراد مسلمانى كه در دنيا زندگى مى كنند ، با وجود برقرارى حكومت إسلام ، يك دقيقه جائز نيست در آن مَحَالّ توقف كنند ؛ خواه وطنشان باشد ، خواه إقامت كرده باشند ، خواه به عنوان تحصيل و يا أمثال آن رفته باشند ؛ جائز نيست ، مگر اينكه حركتشان به آنجا روى مصلحتى و به إذن حاكم شرع باشد ؛ يا تحصيلشان ضرورى بوده و يا بجهت معالجه ضرورى رفته باشند، آن هم به إجازه حاكم ؛ و إلّا بدون إجازه حاكم مثل اينست كه در جهنّم زندگى مى‏كنند و توقّفشان معصيت كبيره است .

توطّن و زندگى كردن ، خواه به عنوان تابعيّت و خواه به عنوان إقامت و سكناى موقّت زير پرچم كفر غلط است ؛ و هجرت از اُمور واجبه است . فعليهذا ، اگر دو نفر به طور مساوى علم به سنّت پيدا كردند ، آن كسى إمام جماعت مى‏شود كه زودتر به دارالإسلام هجرت كرده است ، نه آن كسى كه زودتر مسلمان شده ولى ديرتر هجرت كرده باشد . أمّا اگر در هجرت مساوى بودند ، أَقْدَمُهُم سِلْمًا ؛ يعنى آن كسى كه زودتر مسلمان شده است مقدّم مى‏گردد .

اين مناط براى أعلميّت و أفضليّت و أشرفيّت از نقطه نظر سنّت رسول خدا در باب تشخيص ولايت فقيه است ؛ با وجود اين مطالب ما از اين روايت هم مى‏توانيم اين معنى را استفاده كنيم .

اين مسائل بسيار دقيق است و روى آن بايد تأمّل كرد ، تا خداوند به إنسان مطالب ديگرى نيز إفاضه كند ، و إنسان بتواند به معانى عاليه و مطالب ساميه ديگرى هم پى ببرد .

اللَهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ ءَالِ مُحَمّد

پى‏نوشتها:‌


1) اُصول كافى» طبع مطبعه حيدرى ، ج 1 ، كتاب فضل العلم ، ص 32 ، حديث 1

2) محجّة البيضآء» ج 1 ، ص 28 و ص 29

3) بحارالأنوار» طبع كمپانى ، ج 1 ، ص 65 و ص 66

4) إحيآء العلوم» ج 1 ، ص 27

5) مرءاة العقول» طبع حروفى ، ج 1 ، ص 22 و ص 23

6) وافى» ج 1 ، باب صفة العلم ، ص 37

7) وافى» ج 1 ، باب صفة العلم ، تعليقه ص 37

8) آيه 12 ، از سوره 65 : الطّلاق

9) نهج البلاغة» خطبه 191 ؛ و از طبع مصر با تعليقه شيخ محمّد عبده ، ج 1 ، ص 396

10) در «بحار الأنوار» طبع كمپانى ، ج 1 ، ص 57 و ص 58 اين روايت را از «غوالى اللَالى» و از «روضة الواعظين» از رسول أكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم روايت كرده است .

11) مصباح الشّريعة» با تحقيق و مقدّمه عالم بزرگوار حاج شيخ حسن مصطفوى ، طبع سنه 1379 هجرى قمرى ، باب 62 ، ص 41 ؛ و عبارت بعد از آن اينست : قَالَ النّبِىّ صَلّى اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلّمَ : مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبّهُ . و عين اين دو روايت را ملّا محسن فيض در «المحجّة البيضآء» ج 1 ، ص 68 از «مصباح الشّريعة» نقل نموده است .

12) الميزان فى تفسير القرءَان» ج 6 ، بحث روائى ، ص 182

13) اُصول كافى» طبع مطبعَ حيدرى ، ج 1 ، كتاب فضل العلم ، باب صفة العلمآء ، ص 36

14) حلية الأوليآء» جلد أوّل ، ص 77

15) الكامل فى التّاريخ» طبع بيروت ، دار صادر ، ج 2 ، ص 163

16) الغدير» ج 1 ، ص 53 ؛ از «صحيح مسلم» ج 3 ، ص 133 ؛ و از «صحيح ترمذى» ج 6 ، ص 34 ؛ و از «سُنن أبى داود» ج 1 ، ص . 96 و مراد از صحّت روايت ، صحّت آن به مناط عامّه است .