سيرى در رساله حقوق امام سجاد عليه السلام
(جلد دوم)

سلسله گفتارهاي حضرت آيت الله ميرسيد محمد يثربى

- ۳ -


سلمان يك برده آزاد شده است ؛ البته از بردگانى است كه وقتى قدم به منطقه حجاز و جزيره العرب گذاشت ، انسان آزاده اى بود. يك يهودى او را تصاحب كرد و به جبر و زور او را به ديگران فروخت و طبعا مسلمان شد؛ ولى از جايگاه و منزلت اجتماعى خيلى ضعيفى برخوردار بود. بعد از اين كه رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم به مدينه تشريف فرما شدند، سلمان كه در آن جا مشغول غلامى و بردگى براى يهوديان مدينه بود، خدمت حضرت آمد و اسلام آورد و با تلاش و يارى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم از مالكش خريدارى و آزاد شد. در عين حال بنده اى آزاد شده بود كه جايگاه اجتماعى اش فرقى نكرده بود.
در مجلس مفاخره اى كه بين قريش و انصار در مسجد منعقد شده بود و هر كس مى گفت : من پدرم كيست ، قبيله ام كيست ، عشيره ام كيست ، سلمان هم نشسته بود، به او گفتند: تو هم حسب و نسب خود را بگو او على رغم اين كه مرد محترمى از خانواده هاى اصيل منطقه جى اصفهان ايران بود ولى اين حرف ها براى او قيمتى نداشت ؛ چرا كه تربيت شده مكتب رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم بود، بنابراين گفت :
اءنا سلمان بن عبداللَّه كُنتُ ضالاّ فهَدَانِى اللَّه عزَّ و جَلَّ بمحمَّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم و كُنتُ عائِلا فاءَغنَانِى اللَّه بمحمَّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم و كُنتُ مَملوكا فاءَعتَقَنِى اللَّه بمحمَّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم هذا نَسَبِى و هذا حَسَبِى (60).
((من سلمان فرزند عبداللَّه هستم . انسان گمراهى بودم كه خدا به وسيله پيامبرش مرا هدايت كرد. نيازمندى بودم كه خدا به وسيله پيامبرش مرا بى نيازم كرد. برده اى بودم كه خدا به وسيله پيامبرش آزادم كرد)).
روايت طولانى است و مهم اين است كه نقل كرده اند در همين موقع رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم وارد مسجد شدند و از موضوع گفتگوى اين جماعت مطلع شدند و جواب سلمان را شنيده بودند.
در روايت ديگرى در مورد سلمان فرموده اند:
سلمان منّا اهل البيت (61).
((سلمان از خانواده ما اهل بيت است )).
اهل بيتى كه قرآن مى فرمايد:
انّما يُريد اللَّه ليذهب عنكم الرِّجس اهل البيت (62).
((خداوند چنين مى خواهد كه هر ناپاكى را از شما خانواده نبوت دور كند.))
يك برده مى تواند آن قدر استعداد و لياقت معنوى و تعالى روحى پيدا كند كه به شهادت شخص پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم در زمره اهل بيت عصمت و طهارت قرار بگيرد.
بعد از اين ماجرا، سلمان در ميان مردم به عنوان سلمان فارسى و برده تلقى نمى شد، بلكه به عنوان سلمان محمَّدى شناخته مى شد؛ و اين كسى است كه رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم به دليل استعداد و لياقت و شايستگى او را به مدال و نشان منّا اهل البيت مفتخر فرمود و بعد هم همين سلمان به مقام امارت خطه مدائن ، ايران و عراق رسيد و عراقين هم عراق عرب و هم عراق عجم حيطه اقتدار سلمان بود.
انس بن مالك كه مستخدم خانه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم است ، مى گويد:
كان رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ، يَعودُ المريضَ و يَتبَعُ الجَنَازَةَ و يُجيبُ دَعوَةَ المَملُوكِ(63).
((پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم از مريض عيادت مى كردند و در تشييع جنازه ها شركت مى كردند و دعوت غلامان را مى پذيرفتند)).
صفات زيادى را براى پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم برمى شمارد؛ اما آنچه شايسته بيان است اين كه هر برده و غلامى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم را به خانه خود يا بر سفره يا به مجلس و محفل خويش دعوت مى كرد، پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم دعوت او را مى پذيرفت . با اين كه شخصيت اول جهان اسلام بود و اقتدار حكومت حضرتش در روزهاى آخر عمر از نظر مساحت جغرافيايى به اندازه همه قاره اروپاى امروز، غير از روسيه (شوروى ) بود، وقتى غلامى از او دعوت مى كرد، بلافاصله دعوت او را اجابت مى فرمود. اين سيره همه ائمه طاهرين عليهم السلام بود.
شيوه برخورد ائمه عليهم السلام با بردگان
طاووس يكى از تابعين (64) است ، مى گويد: شبى على بن الحسين عليهماالسلام را در حال طواف ديدم كه گريه مى كند و اشك مى ريزد و با خدا راز و نياز مى كند. آمدم جلو ديدم كه به حال بى هوشى افتاده است . بعد از اين كه حالش كمى بهتر شد، خدمت ايشان عرض كردم : فرزند رسول خدا! اين همه اشك و آه و ناله براى چيست ؟ سعادت اخروى شما تضمين شده است . حضرت فرمودند:
يا طاووس ! دَع عنّى حديثَ اءبى و اءمى و جدّى خلَق اللَّه الجَنَّةَ لمَن اءَطاعَه و اءَحسَنَ؛ و لو كانَ عَبدا حَبَشيّا، و خلَق النَّار لمَن عصاه ؛ ولو كان ولدا قرشيا(65).
((اى طاووس ! سخن پدر و مادرم را كنار بگذار؛ خدا بهشتش را براى كسانى خلق كرده كه اطاعت او را كرده اند، هرچند برده سياه حبشى باشد (كه از كمترين جايگاه اجتماعى برخوردار است و ما او را پايين تر از ديگران مى دانيم ) و آتش را براى كسانى خلق كرده كه از فرمان خدا تخلف مى كنند؛ گرچه از بزرگان قريش باشند)).
بنابراين ، چنانچه مشاهده مى شود تاءكيد معارف دينى ما بر اين است كه استعدادها و لياقت هاى شخصى و نيروى ايمان است كه به انسان شخصيت مى دهد و بردگى موجب حقارت و پستى انسان نمى شود.
سفر حضرت رضا عليه السلام به مرو - كه مقطع شايان توجهى در تاريخ اسلام بود - درست زمانى است كه در اثر حكومت هارون روح اشرافى گرى در ميان مردم و مسلمان ها احيا شده است ، راوى مى گويد:
كُنتُ معُ الرِّضا عليه السلام فى سَفَرِهِ الى خراسان فَدَعا يَوما بِمَائِدَةِ له فجَمَعَ عليها مَوَالِيَهُ من السُّودانِ و غيرِهِم فقُلتُ جُعلتَ فِداك لو عَزَلتَ لِهَؤُلاءِ مائِدَة فقال مَه انَّ الرَّبَّ تبارك و تعالى وَاحِد وَ الاُمَّ واحِدَة وَالاَبَ واحد و الجَزَاءَ بِالاَعمَالِ(66).
((من در سفر خراسان همراه امام رضا عليه السلام بودم . ديدم حضرت وقتى سفره پهن مى كردند، همه غلام هايى را كه همراه ما در اين سفر بودند بر سر سفره دعوت مى كردند. عرض كردم : بهتر اين نيست كه اجازه بدهيد براى اينها سفره اى جداگانه بگسترانيم ؟ حضرت فرمودند: ساكت باش ! اينان برادران ما هستند. خداى ما يكى است و پدر و مادر ما با ايشان يكى است و امتياز ما فقط اعمال ما است )).
سفارش به نيكى با بردگان
درباره اميرالمؤ منين عليه السلام مى گويند: قنبر برده و غلامى بود كه در خانه ايشان بود. وقتى حضرت لباس تهيه مى كردند، زيباترين لباس را براى قنبر مى خريدند؛ ولى خودشان يك لباس معمولى شايد پايين تر از معمول ، و گاه كرباس مى پوشيدند.
ابن سويد درباره ابوذر كه از تربيت يافتگان مكتب وحى است مى گويد:
رَاءَيتُ اَباذرّ الغفارىَّ و عليه حُلَّة ، و على غلامه حُلَّة ، فَسَاءلناه عن ذلك ؟ فقال : انَّ رسولَ اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم قال له : اخوانكم خَوَلَكُم جَعَلَهُم اللَّه تعالى تَحت اءَيديكم فمَن كان اءخوه تحت يده فليُطعِمهُ ممَّا ياءكُلّ، وليَلبِسُهُ ممَّا يَلبَسُ، ولا تُكُلِّفوهم ما يَغلِبُهُم فاءعِينُوهُم (67).
((ابوذر را ديدم كه لباسى همانند لباس غلام خود پوشيده است . در مورد اين كار از او سوال كردم . جواب داد: پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمودند: غلامان شما برادارن شمايند كه خداوند شما را بر آنان به واسطه جنگ ها مسلط كرده است . پس هر كس كه برادرش زير دست اوست بايد از هرچه خود مى پوشد به او بپوشد و او را به كارهايى كه قدرت و طاقتش را ندارد وادار نكند. پس اگر آنها را به آنچه طاقت ندارند وادار كرديد بايد كمكشان كنيد)).
در همين مكتب است كه فاطمه اطهر عليهاالسلام با فضه خادمه خانه خود، كار روزانه را تقسيم مى كند. در تاريخ زندگى و سيره آن حضرت نوشته اند كه يك روز فاطمه زهرا عليهاالسلام در خانه كار مى كردند و روز ديگر فضّه . اين ديدگاه و روش عملى درست مقابل ديدگاه غربى ها و فلاسفه يونانى قرار دارد كه اصلا منكر وجود روح انسانى در بردگانند. روايتى از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم نقل شده است كه :
انَّه راءى رجلا يشتَدُّ خَلفَه غلام ، فقال اءحمِلهُ فانَّهُ اءخوك المسلم ، و روَحهُ مثل روحِكَ(68).
((حضرت مردى را ديدند كه سوار بر مركب است و غلام او هم پشت سرش پياده حركت مى كند. حضرت فرمودند: غلامت را هم پشت سرت سوار كن ؛ او برادر مسلمان تو است و روحش مانند روح تو است )).
چطور تو احساس خستگى مى كنى و سوار مى شوى ؟ او هم مثل تو است ، و خسته مى شود.
اين درست زمانى است كه اصلا روح بردگان را روح پليد حيوانى مى دانستند جايگاه آنها در خانه هاى مالكانشان مانند جايگاه حيوانات بود. در همين زمان مى بينيم پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمودند كه بردگان را طورى صدا نزنيد كه آنها از نظر روحى آزرده شوند؛ فرمودند:
لا يقل اءحدكم : عبدى و اءَمَتى ... وليقُل المالك : فتاى ، و فتاتى ...(69).
((نگوييد: غلام من ! كنيز من ! بگوييد: پسرك من ! دخترك من !)).
و جالب توجه اين آيه شريفه است كه مى فرمايد:
واعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا و بذى القربى واليتامى والمساكين والجار ذى القربى و الجار جنب و الصّاحب بالجَنبِ وابن السَّبيل و ما مَلَكَت اَيمانُكُم انَّ اللَّه لا يحبُّ مَن كان مختالا فخورا(70).
((و خدا را بپرستيد؛ و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد؛ و به پدر و مادر نيكى كنيد؛ همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و همسايه نزديك ، و همسايه دور، و دوست و همنشين ، و واماندگان در سفر، و بردگانى كه مالك آنها هستيد؛ زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخرفروش است ، (و از اداى حقوق ديگران سر بازمى زند،) دوست نمى دارد)).
اول فرمان به توحيد است و بعد به نيكى ؛ و اما نيكى به چه كسانى ؟ پدر و مادر، بستگان ، همسايه هاى نزديك ، همسايه هاى دور، همنشينان و كسانى كه در سفر درمانده اند؛ و به بردگانتان . چنان كه مشاهده مى شود احسان به بردگان در شمار احسان به اقوام و همسايگان و در شمار نيكى به پدر و مادر تلقى مى شود.
در وصاياى آخر عمر پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم به اين نكته تاءكيد فراوان شده است :
اللَّه اللَّه فى اَلصَّلاة و ما ملكت اَيمانكم (71).
((شما را سفارش مى كنم نسبت به نماز و نسبت به بردگان خود)).
بنابراين امام سجاد عليه السلام به مدارا با آنها توصيه مى فرمايند:
اءن كَرِهتَهُ استبدلتَ به و لم تعذِّب خَلقَ اللَّه (72).
((اگر او را نمى پسندى حقّ ندارى او را بيازارى فقط مى توانى او را تغيير دهى )).
در مقابل اين همه حقوق بردگان ، امام سجاد عليه السلام نيز به غلامان و كنيزان سفارش كرده اند كه شما هم با رعايت اين موازين ، زندگى تفاهم آميز و برادرانه اى برقرار كنيد. حضرت مى فرمايند: همان گونه كه عقل و تدبير اقتضا مى كند كه انسان در حقوق سلطان و حقوق حاكم براى حفظ نظام اجتماعى و مصالح عمومى مماشات كند، عليه او اقدام نكند، دستورات او را اطاعت كند؛ برده هم بايد براى حفظ نظام خانواده اى كه در آن زندگى مى كند، اطاعت پذير و فرمانبردار باشد.
چراكه نظام زندگى مختل نشود و هميشه جنگ و منازعه در جامعه كوچك خانواده برقرار نباشد؛ مگر اين كه مالك ، او را به نافرمانى خدا بخواند كه اين جا برده حقّ ندارد اطاعت كند.
آن گونه كه در تاريخ زندگى امام سجاد عليه السلام ذكر شده است ، بعضى از بندگان را از حضرت خريدارى مى كردند يا مثلا حضرت مى خواستند بعضى از بردگان را به ديگرى ببخشند، به دليل رعايت اين اصول اخلاقى و كرامت هاى بى پايان آن حضرت ، اين بردگان به هيچ وجه حاضر نبودند كه خانه امام سجاد عليه السلام و محضر آن حضرت را ترك كنند و به خانه ديگرى بروند و يا حتى آزاد شوند.
همه اهتمام موازين حقوقى و اخلاقى اسلامى مبتنى بر تاءمين يك اجتماع سالم و آرام است ؛ اعم از اجتماع كوچك خانواده و يا اجتماع بزرگ جامعه كه انسان ها بتوانند در سايه آن ، مراحل كمال معنوى را طى كنند. اين جامعه قابل دسترسى نخواهد بود مگر اين كه هر فردى حدود وظايف شخصى خود را نسبت به خود و ديگران ، به درستى بشناسد و بدان عمل كند.
18 - حقّ رعيت
وَ اَمَّا حقّ رَعِيَّتِك بالسُّلطانِ فاءَن تَعلَمَ اءَنَّهُم صاروا رَعِيَّتِك لِضَعفِهم و قوَّتك فيَجِبَ اءن تَعدِلَ فيهِم و تكون لَهم كالوالِد الرَّحيم و تغفر لَهم جَهلَهُم و لا تُعاجِلهم بالعُقوبَةِ و تشكر اللَّه عزَّ و جَلَّ على ما آتاك منَ القُوَّة عليهم .
((و امَّا حقّ رعيّتى كه تو بر ايشان قدرت دارى ، اين است كه بدانى آنان به دليل ضعف و ناتوانى خود و قدرت تو رعيت تواند، پس واجب است كه با ايشان به عدالت رفتار كنى و برايشان پدرى مهربان باشى و نادانى و جهالتشان را ببخشايى و در كيفر و عقوبت شان عجله نكنى و به خاطر قدرتى كه خداوند به تو عطا كرده است ، شكرگزارى كنى و سپاس گويى )).
در بحثى كه درباره حقوق سلطان و فرمانروا داشتيم بيان كرديم كه در موضوع قدرت و حكومت ، اولين و اساسى ترين مطلوب شارع و آيين مقدس اسلام ، نگرش صحيح و تلقى مثبت از قدرت است ؛ يعنى در رعايت حقوق ملت و رعيت شرط اول اين است كه حاكم بداند اين اقتدار از آن او نيست ، بلكه هديه و عطاى الهى است . اگرچه امام عليه السلام در اين سخن مى فرمايند:
فاءَن تَعلَم اءَنَّهم صاروا رَعِيَّتِك لضعفهم و قوَّتك .
ولى در خاتمه سخن مى فرمايند كه خدا را شكر گزاريد.
على ما آتاك من القُوَّة عليهم .
يعنى ايشان محكومند و خدا حاكم است . اين هديه و اعطاى الهى امانتى است كه خداوند مانند همه مواهب عينى ديگر اعطا كرده است . در آن سخن ، تعبير امام سجاد عليه السلام خطاب به مردم و يا رعايا اين بود كه :
اءَنَّهُ مُبتَلى فيك .
در نامه حضرت امير المؤ منين عليه السلام به مالك اشتر خطاب به او به عنوان حاكم و فرمانروا مى فرمايند:
وابتلاك بهم (73).
دو عبارت ناظر به يك معنى است و آن اين كه تو بر آنها قدرت دارى و آنها مقهور تواند و قدرت نزد تو امانتى است . ميزان امانتدارى تو با واگذارى اين امانت سنجيده مى شود. رعيت و زعامت بر آنها نيز امانت است و رعايت حقوق ملت ، نشان امانتدارى است .
آنچه كه در بيان امام عليه السلام ذكر شده و از آن گفتگو خواهيم كرد، راه و رسم صحيح امانتدارى است كه به ما مى آموزد و اگر انسان به اين آموخته ها توجه و عمل كند، خواهد توانست از عهده امتحان الهى برآيد و اين امانت را به امين بعد از خود بسپارد، ولى اگر نگاه و باورش به حكومت باور و نگاهى ديگر بود، يعنى سلطه و اقتدار را طعمه و لقمه اى شيرين و لذيذ براى كام جويى و ارضاى نفسانيات تلقى كرد و مردم را محكوم و برده خود دانست ، در همان گام نخست ، سقوط خواهد كرد و هرگز اين تعليمات چه به صورت اوامر و نواهى شرعى و چه به شكل نصايح اخلاقى و حتى به صورت قوانين مدون حقوقى كه در جهان امروز متعارف است ، هيچ كدام او را به مسير صحيح و امانتدارى تام و كامل هدايت نخواهد كرد. به همين دليل است كه لغزش ها، قتل ها، ستمگرى ها و تجاوزات بسيار را به اموال و نواميس ملت ها از ناحيه صاحبان قدرت چه در گذشته دنيا و چه در جهان معاصر مشاهده مى كنيم .
روشن است كه ريشه همه اين انحرافات همان نكته مورد بحث ما است كه اگر انسان نگرش و تلقى خود را از حكومت تصحيح نكند، شايسته احراز حاكميت نبوده و هيچ وقت امانت دار خوبى نخواهد بود. از اين رو در معارف ما براى حاكم شرايط بسيار سخت و سنگينى ذكر شده است كه به نظر ذكر آنها هيچ جنبه تعبدى ندارد، بلكه منشا بديهى و روشن عقلى دارد. عدالت و علم دو شرط لازم و ضرورى براى حاكم است ؛ يعنى او قبل از آن كه بخواهد مجرى عدالت باشد؛ بايد به عدالت رفتار كند. به تعبير امام سجاد عليه السلام :
فيجبُ اَن تَعدِلَ فيهم .
وظايف حاكم
وظايف حاكم بسيار است ، يكى از اين وظايف اجراى عدالت است و قبل از آن لازم است مواضع ، موازين و ابزار عدالت را بشناسد. و بايد بر جريان عدالت وقوف كامل داشته باشد؛ يعنى نسبت به همه قوانين و مقررات آگاهى داشته باشد.
ديگر اين كه اين صفت به صورت ملكه و خصيصه نيرومند اخلاقى در شخص او محقق شده باشد و به اين صفت ، متصف و شناخته شود. بنابراين ، در اولين قدم لازم است كه در تنظيم رابطه نفسانى خود با خداى عادل باشد. حد و مرز قانونى نفسانيت خود را بشناسد و مراعات كند. اگر اين حدود را بشكند فاسق است و چنين كسى صلاحيت منصب حكومت را ندارد. حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در كلمات قصار خود مى فرمايند:
مَن نَصَبَ نفسَهُ للنَّاس اِمَاما فَليَبداء بِتَعليمِ نَفسِه قَبلَ تَعلِيمِ غَيرِهِ وَليَكُن تَاءدَيبُهُ بِسيرته قبل تاءدِيبِهِ بِلِسَانِهِ(74).
((كسى كه مى خواهد رهبر و فرمانرواى مردم باشد، بايد نفس خود را آموزش دهد و خود را تاديب كند تا اين كه در مقام حكومت دارى به جاى زبان ، روش و منش او آموزنده باشد)).
پس انسانى كه حاكم مى شود، بايد نگاه و تلقى خود را به حكومت صحيح كند و به آن به عنوان امانت نگاه كند و خود را موظف به اداى وظيفه بداند. در مقام دوم ، رابطه خود را با نفسانيت و اميال و هواهاى نفسانى خويش به صورت صحيح تنظيم نمايد تا بدين وسيله استعداد و لياقت لازم را به دست آورد. حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايند:
اءنَّكم اءن اُمِرتُم عِلِيكُم الهَوى اءصَمَّكم و اءعمالكُم و اءرادَكُم (75).
((اگر شما هواى نفس را بر خود مسلط كرديد هم كر مى شويد و هم كور؛ و به مراحل پست حيوانى سقوط مى كنيد)).
بنابراين ، آنچه ضرورت دارد تكامل عقل ، انديشه و ايمان است . رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم در سخنى كه در تفسير ((دُرّالمنثور)) ذكر شده است مى فرمايند:
لَن يَستَكمِلُ مؤ من اِيمَانُه حتَّى يكونَ هَوَاه تَبَعا لَما جئتكم بِهِ(76).
((هيچ مؤ منى به تكامل ايمانى نمى رسد، مگر اين كه هواى نفس خود را پيرو دستوراتى قرار دهد كه من براى شما آورده ام )).
يعنى دين بايد امير هواى نفس و فرمانرواى نفس انسانى و حاكم بر غرائز و تمايلات او باشد و عدالت كه اوج ايمان است با حصول اين شرايط ميسر مى شود.
بنابراين ، كسى كه نتواند مالك نفس خود باشد، هرگز نخواهد توانست برپاكننده عدل باشد؛ به عبارت ديگر، كسى شايسته فرمانروايى بر امت است كه سلطه خود را بر نفسش آزموده باشد و از آن پيروز و سربلند بيرون آمده باشد؛ چرا كه اگر روح عظيم انسان در مقابل يك حادثه كوچك شكست خورده ، و به پستى و مذلت كشيده شود و تن به گناه دهد، يقينا در مقابل حوادث اجتماعى دچار گناه و خطا مى شود.
معانى عدالت
بعد از اين مقدمه ، لازم است پيرامون معناى كلمه عدل و عدالت كمى تفحص كنيم :
در كتاب هاى لغت ، معانى متعددى براى عدالت و عدل ذكر شده است كه شايد اين معانى از لحاظ مفهوم با هم مترادف باشند؛ اما در مصداق تفاوت دارند.
بعضى عدالت را به معناى مساوات ذكر كرده اند و بعضى به معنى موازنه و توازن آورده اند كه اين هر دو معنى در ((مفردات راغب )) ذكر شده است ؛(77) ولى يك معنى جامعى ارائه شده ، كه مى گويد:
اِعطاء كُلّ ذى حقّ حقَّه .
((حقّ هر صاحب حقى را دادن )).
همان طور كه بيان شد براى هر يك از اين معانى ، مصاديقى متصور است ؛ مثلا مصداق كامل رعايت توازن ، جهان خلقت و آفرينش است . اگر جهان و آفرينش تعادل و توازن نداشت ، استوار و پابرجا نمى بود. قرآن در سوره مبارك الرّحمان مى فرمايد:
والسماء رفعها و وضع الميزان (78).
((و آسمان را برافراشت و ميزان و قانون (در آن ) گذاشت )).
مرحوم فيض ، در ذيل اين آيه شريفه در ((تفسير صافى )) اين روايت را از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم نقل كرده كه حضرت فرمودند:
بِالعدلِ قامَتِ السّموات و الارض (79).
((آسمان ها و زمين به وسيله عدالت استوار و پابرجا و موزون است )).
نقطه مقابل اين معناى عدل ، عدم تعادل و عدم تناسب است .
معناى ديگر عدل كه در لغت آمده است تساوى است ، شايد مصداقش تساوى دو طرف دعوا در امر قضا باشد كه قرآن مى فرمايد:
انّ اللَّه يامر بالعدل و الاحسان (80).
((خداوند به عدل و احسان امر مى كند)).
عدم رعايت مساوات درباره دو طرف دعوا و تمايل به يك طرف ، ظلم و خروج از عدالت است . بر همين اساس ، در شرايط محكمه و كيفيت قضا، در كتب فقهى ما مطالب زيادى آمده است ؛ مثلا مرحوم صاحب جواهر مى فرمايد:
تَجبُ التَّسويةُ بين الخصمينِ و اءن تفاوتا شَرَفا وضعة فى السلام عليهما و ردِّه والجلوس والنَّظر اليهما و الكلام معهما والانصات والعدل فى الحكم و غير ذلك من انواع الاكرام (81).
((در محكمه ، قاضى بايد بين دو طرف دعوا هرچند از نظر موقعيت اجتماعى با هم تفاوت داشته باشند، در سلام كردن و پاسخ سلام دادن ، در نشاندن و در نگاه كردن به دو طرف دعوا و عدالت در حكم و ديگر انواع احترام و اكرام مساوات را رعايت كند)).
بنابراين ، عواملى كه ممكن است موجب تمايل قلبى و عاطفى قاضى به يكى از دو طرف دعوا شود، حداقل به صورت حكم كراهتى هم كه شده ، منع گرديده است . مثلا تا هنگامى كه دعوا و مرافعه به انتها نرسيده ، ممنوع است قاضى به مهمانى يكى از دو طرف دعوا برود و يا براى خريد خود به بازار برود و تصادفا از يكى از آنها خريد كند؛ كه طبعا ميل و علاقه اى بين او و فروشنده ايجاد شود كه اگر روزى گذار او به محكمه افتاد، نتواند نسبت به او عدالت را رعايت كند.
در داستانى تاريخى نقل شده است كه در زمان خليفه دوم روزى از اميرالمؤ منين عليه السلام شكايت شد و حضرت به محكمه احضار شدند در محكمه حاكم گفت : يا اباالحسن ! در كنار خصم خود قرار بگير! آثار تكدر و تاءثر در چهره اميرالمؤ منين عليه السلام آشكار شد. قاضى گفت : آيا از اين كه من تو را دعوت كردم كنار خصمت بنشينى متاثر شدى ؟ حضرت عليه السلام فرمودند: تاثر من از اين است كه تو مرا با كنيه اباالحسن مخاطب قرار دادى ، اما طرف ديگر دعوا را با اسم صدا كردى (82).
اين نكته قابل توجه است كه تساوى بين دو طرف دعوا، شرط عدالت در قضا است ولى روش و شيوه قضاوت غيرعادلانه تا آن جا استمرار پيدا مى كند كه تاريخ نوشته است در ماجرايى ، هارون خليفه مقتدر عباسى بايد در محكمه حضور پيدا مى كرد و پاسخ مى گفت ، اما فضل بن ربيع وزير مقتدر او براى شهادت به نفع خليفه به دادگاه آمد. قاضى شهادت فضل را نپذيرفت . وقتى هارون اعتراض كرد كه چرا شهادت فضل را نمى پذيرى ؟ قاضى در مقابل خليفه ، خيلى صريح و روشن مى گويد: خودم شنيدم كه فضل بارها مى گفت : انا عبد من عبيدك من بنده اى از بردگان خليفه هستم . اگر اين ادعا راست است ، شهادت بنده درباره مولايش پذيرفته نيست و اگر دروغ مى گويد، شهادت دروغگو مقبول نيست .
به هر حال رعايت تساوى بين دو طرف دعوا از معانى ديگر عدالت است .
معناى سوم عدالت كه بايد وسعتش از دو معناى ديگر بيشتر باشد، رعايت استحقاق است . حتى در يك كلمه مى توان گفت كه : هدف آفرينش انسان در عالم تكوين و تشريع ، عدالت است كه هم توحيد را شامل مى شود و هم نبوت را. در سوره مباركه لقمان مى فرمايد:
يا بُنىَّ لا تُشرك باللَّه انَّ الشِّرك لظُلم عظيم (83).
((پسرم ! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك ، ظلم بزرگى است )).
براى خدا شريك قرار دادن ، ظلم است و نقطه مقابل ظلم ، عدل است .
بنابراين ، توحيد عين عدالت است . در سوره مباركه حديد مى فرمايد:
لقد ارسلنا رسلنا بالبيِّنات و اَنزَلنا مَعَهُمُ الكتاب و الميزان لِيَقوم النَّاس بالقسط(84).
((رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم ، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند)).
در اصل ، ارسال رسل و انزال كتب و بعثت انبيا براى اقامه عدل است . معاد و قيامت هم عين عدل است . در سوره مبارك يونس مى فرمايد:
انَّهُ يَبدَؤُا الخَلق ثم يُعيده لِيَجزى الَّذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط(85).
((او آفرينش را آغاز مى كند، سپس آن را بازمى گرداند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، به عدالت جزا دهد)).
اين عين قسط و عدالت است كه روزى براى محاسبه اعمال ديگران وجود داشته باشد. در آيه اى از سوره مباركه انبيا مى فرمايد:
و نَضَعَ الموازين القسط ليوم القيامةِ(86).
((ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت برپا مى كنيم )).
اصلا وجود قيامت و روز باز پسين براى اقامه عدل و قسط است ؛ و امامت نيز عدل است به همان ملاكى كه نبوت عدل است . به هر حال همه قوانين عالم تشريع و عالم تكوين بر اساس اقامه عدل است . به تعبير اميرالمؤ منين عليه السلام در تاييد معناى سوم عدالت :
العدل يضع الامور مواضعها(87).
((عدل عبارت است از وضع هر چيزى در جايگاه خود)).
والعدل سائس عامّ(88).
((عدالت ، قانونى همگانى است )).
حسن و قبح ذاتى
نتيجه عدل ، بهره مندى و انتفاع همگان از يك نظام صحيح ، متناسب و عادلانه است و اين از افتخارات شيعه است كه يكى از اصول اعتقادى آن عدل و عدالت است ؛ در مقابل اهل سنت كه مذهب اعتقادى آنها اشعرى است .
اشعرى ها، حسن و قبح عقلى را نمى پذيرند؛ يعنى مى گويند: اساسا عقل نمى تواند هيچ نظرى نسبت به زشتى ، زيبايى ، خوبى و بدى افعال داشته باشد.
اشعرى ها قبل از بيان شرع ، دركى نسبت به امور ندارند و فقط خوب مطلق و زيبايى محض را آن مى دانند كه شارع و دين بر آن صحه گذاشته است و شر و قبيح را آن مى دانند كه مورد نهى و نفرت شارع است ؛ به اين معنى كه مى گويند اگر شر و قبيح هم مورد نهى قرار بگيرد، به شر و قبيح تبديل مى شود.
در مقابل اين تفكر، عدليه و اماميه مى گويند اين چنين نيست كه افعال نزد عقل ارج و منزلتى نداشته باشند، بلكه قبل از اين كه اصلا حكمى از ناحيه شارع به دست ما برسد، عقل ، حسن و قبح ذاتى را درك مى كند.
اساسا محال است كه چيزى نزد عقل قبيح و زشت باشد؛ ولى شارع بدان امر كند و يا بر عكس ، چيزى در محضر و پيشگاه عقل خوب و جميل باشد و شارع هرگز به وسعت احاطه شارع نيست . بنابراين ، اگر امر و نهى به چيزى تعلق گرفت و ما نتوانستيم حسن و قبح آن را بفهميم ، معنايش اين نيست كه آن امر و نهى واجد و يا فاقد حسن و قبح ذاتى و عقلى است .
بديهى است در موضوع مورد بحث ما؛ يعنى عدالت ، عقل مى تواند حسن و زيبايى و جمال عدل را درك كند و نسبت به آن فرمان دهد. بنابراين در ترازوى سنجش ، عقل ، حاكم و داور است و برهان قرآن هم بر همين استوار است :
اُفّ لكم و لما تعبدون من دون اللَّه اءَفَلا تعقلون (89).
((اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستيد! آيا شما انديشه نمى كنيد)).
قرآن ناپسندى شرك را با عبارت اءَفَلا تعقلون به عقل احاطه مى كند. يا در مواردى كه قرآن نشانه هاى الهى و خالق واحد را ذكر مى كند، معمولا در انتهاى آيه مى فرمايد:
انَّ فى ذَلَكَ لَآيات لَقَوم يَعقِلون (90).
((اينها نشانه هايى است براى گروهى كه عقل خود را به كار مى گيرند)).
درباره معاد هم ، چنين است كه بعد از اين كه داستان قيامت ، معاد و بازگشت به بهشت و جهنم را ذكر مى كند، مى فرمايد:
كذلك يُحىِ اللَّه الموتى و يُريكم آياته لعلكم تعقلون (91).
((خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند؛ و آيات خود را به شما نشان مى دهد؛ شايد انديشه كنيد)).
يا اجر و پاداش اخروى را كه ذكر مى كند، مى فرمايد:
اءَنِّى لا اءُضيعُ عَمَلَ عامل منكم من ذَكَر و اُنثى (92).
((من عمل هيچ عمل كنده اى از شما را، زن باشد يا مرد، ضايع نخواهم كرد)).
خداوند هرگز نتيجه عمل انسان هاى خوب و نيكوكار را ضايع نمى كند؛ چرا كه اين كار ظلم است و عقل قبح آن را نمى فهمد و خدا ظالم نيست و اگر اين قدرت عقل را بدان گونه كه اشاعره انكار كرده اند، ما نيز انكار كنيم ، همه براهين و استدلالات الهى در قرآن باطل و ناتمام مى ماند؛ چون همه ، موكول به همان ادراكات عقل است و زيبايى و جمال عدل و زشتى و قبح ظلم از بديهى ترين امورى است كه عقل درك مى كند، ولى با اين همه ، نبايد تصور كنيم كه احاطه و درك عقل ما به تمام مصالح و مفاسد احكام و به عبارت ديگر علل احكام ، كامل و بدون نقصان است . شايد با اين عقل محدود، نتوانيم مصلحتى را براى بعضى از امور شرع تصور كنيم ؛ بنابراين هرگز نمى توانيم آن حكم را به اين دليل كه براى ما قابل تعقل نيست انكار نماييم و اگر چنين كنيم ، مبانى همه احكام را از اساس ويران كرده ايم و براى احكام شرعى ، هيچ مبناى مستحكمى باقى نگذاشته و آن را تابع آرا و نظرات متفاوت بشر قرار خواهيم داد؛ چرا كه معولا ادراكات عقل ما، متاءثر از شرايط خاص زمانى و مكانى است ؛ و به عبارت بهتر، محدود به حدود زمان ، مكان و قدرت ادراك بشر است ؛ حال آن كه مصلحت سنجى شارع وراى اين قيدها و محدوديت ها است . بر اين اساس ، اين امر كلّى كه عدل ، زيبا است و ظلم ، قبيح و زشت است و خداى متعال خود منشاء همه زيبايى ها است ، و اعدل از همه عدول است ، معنى و مفهوم روشنى پيدا مى كند. در قرآن مى خوانيم :
و ما ربّك بظلام لِلعَبيد(93).
((و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى كند)).
اما اين كه حكمى داراى نص و دليل شرعى است ، اگر از نظر ما ظلم تلقى و مورد انكار شود مقابله با واقعيت است ؛ چون در واقع هرگز نمى توانيم چنين قدرتى را براى عقل قائل شويم و بگوييم به همه اسرار احكام احاطه دارد و اگر چنين قدرتى را براى عقل قائل شويم ، مستلزم اين است كه ارسال رسل و انزال كتب بى معنا باشد و اين يك نوع افراط در بها دادن عقل است .
گاه ، عقل در مصداق اشتباه مى كند و افراد به خيال اين كه به احكام احاطه دارند چيزى را مصداق ظلم مى بينند. اگر قرار بود عقل بشر اين مقدار توانايى داشته باشد، ديگر نيازى نبود خداوند پيامبران را براى هدايت انسان ها بفرستد و ائمه عليهم السلام را براى ادامه راه انبيا معين بفرمايد؛ به خصوص در ميان ما اماميه كه معتقديم مساله نبوت و وحى به حسب مفاهيم منقطع است ، اما امامت تا پايان غيبت صغراى امام عصر عليه السلام امتداد نبوت است ؛ از نظر شيعه يعنى اين سيصد و چند سال دورانى است كه مى تواند دوران تبليغ و جعل احكام باشد؛ بنابراين ادعاى اين كه ممكن است امرى مصداق ظلم باشد، ادعايى بى اساس و بى مبنا است و به نظر مى رسد حاكى از هضم نشدن مسائل و عدم درك مبانى علمى باشد.
ما شيعيان با اين كه معتقد به مساله حسن و قبح عقلى هستيم ، در عين حال قياس و استحسان و مصالح مرسله (94) و سد ذرايع (95) و اين گونه امور كه نزد اهل سنت ، به عنوان مستندات احكام پذيرفته شده است را نمى پذيريم ؛ و جالب اين است كه اهل سنت ، با اين كه از نظر مبانى اعتقادى اشعرى هستند و عمدتا منكر حسن و قبح عقلى اند، به اين مستندات تمسك مى كنند و جمع بين اين دو مسلك در اعتقادات و مبانى فقهى ، جمع بين متنافرين و متضادين است كه از مصاديق بديهى بطلان عقلى است ؛ و به همان ملاك كه اتكاى افراطى به عقل ناقص و محدود منع شده است ، بى اعتنايى مطلق و عدم اعتبار جايگاه عقل در احكام الهى نيز مردود شمرده شده است .
اساسا اگر حسن و قبح عقلى انكار شود، راهى براى اثبات اطاعت شرع باقى نمى ماند. ثبوت شرايع و اديان الهى موقوف بر پذيرش حسن و قبح عقلى است كه به طور كلى ثبوت حسن و قبح شرعى متوقف بر ثبوت و پذيرش حسن و قبح عقلى است ؛ و ما اماميه و شيعيان مفتخريم كه از منظر اهل سنت عدليه ناميده مى شويم و در اصول دين عدل را يك اصل از اصول پنج گانه پذيرفته ايم و جزء معتقدات خود مى دانيم و رعايت اين اصل را در همه شوون زندگى دنيوى و اخروى خود لازم مى دانيم .
حاكميت و عدالت
به هر حال ، ما معتقديم از جمله زيبايى هاى عدالت ، رعايت آن به معناى وسيع كلمه در حاكميت است ؛ يعنى در آغاز بايد حاكم در روابط با نفس و مسائل شخصى خود، عادل باشد و از محدوده عدالت و خطوطى كه شرع انور تعيين كرده خارج نشود و بعد در سلوك با ديگران . اين جا است كه بيان امام سجاد عليه السلام كه فرمودند: فيجب اءن تعدل فيهم حاكم بايد ميان مردم با عدالت رفتار كند، روشن مى شود؛ يعنى اولين وظيفه حاكم اقامه عدل است و اين بدان معنا است كه نه تنها خود به عدل و مساوات عمل نمايد، بلكه بايد سلوك عملى او به گونه اى باشد كه عدل در جامعه اجرا شود؛ يعنى عمان وظيفه انبياى الهى كه در قرآن نيز بدان اشاره شده است :
لقد اءَرسلنا رسلنا بالبيِّنات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النَّاس بالقسط(96).
((رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم ، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند)).
خدا، پيامبران را فرستاده است تا اقامه عدل كنند؛ يعنى مردم را به اجراى عدالت وادار كنند. حال اين وادار كردن و الزام يك وقت به صورت تعليم ، آموزش و هدايت اخلاقى و عملى است كه در اين حالت براى افراد الزام درونى ايجاد مى شود كه خود به خود به سمت موازين عدالت گرايش پيدا مى كنند؛ و گاه حاكم موظف است در مجارى حكومتى شيوه اى به كار بندد كه ظالم در آن جامعه به خود اجازه ظلم و ستم ندهد و قادر به تجاوز به حقوق ديگران نباشد.
از رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم روايت شده است كه فرمودند:
عدل ساعة خير من عبادةِ سبعين سنة قيام ليلها و صيام نهارها، و جور ساعة فى حكم اءشدُّ و اءَعظم عند اللَّه من معاصى ستين سنة (97).
((اگر كسى لحظه اى از عمرش را اقامه عدل كند، بهتر از اين است كه هفتادسال عبادت كند؛ طورى كه همه شب ها را قائم و در حال نماز باشد و همه روزها را روزه بگيرد. و لحظه اى ستم روا داشتن معادل شصت سال معصيت الهى و تخلف از قوانين پروردگار است )).
ساعت به معناى ساعت مصطلح شصت دقيقه نيست ؛ بلكه به معناى لحظه است . تعيين اعداد و ارقام هم موضوعيت ندارد و احتمالا نشانه كثرت است ؛ و سبعين سنه و ستين سنه يعنى اگر انسان همه عمر را به عبادت بگذراند، نمى تواند با ارزش لحظه اى اجراى عدالت برابرى كند. و يا يك عمر طولانى معصيت كردن يك طرف و لحظه اى جور و ستم روا داشتن يك طرف . اين شبيه به آيه شريفه اى است كه مى فرمايد:
من اءجل ذلك كَتَبنا على بنى اسرائيل اءَنَّه مَن قَتَلَ نفسه بغير نفس او فساد فى الارض فكانّما قتل النَّاس ‍ جميعا(98).
((اگر انسان يك نفر را بدون جهت از بين ببرد، مثل اين است كه همه انسان ها را كشته و اگر يك نفر را احيا كند و نجات دهد، مثل اين است كه موجب حيات همه انسان ها شده باشد)).
يعنى در بى قانونى و فرمان شكنى فرقى نمى كند كه يك نفر را بكشد يا همه انسان ها را قتل عام كند و در مقابل ، احياى قانون و احياى نفوس همچنين است .
بنابراين ، در فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در غررالحكم آمده است كه مى فرمايند:
انَّ العدلَ ميزان اللَّه سبحانَهُ الَّذى وَضَعَهُ فى الخلق و نَصَبَهُ لاءقامةِ الحقِّ فلا تُخالفه فى ميزانه و لا تُعارضه فى سلطانه (99).
((عدل ، ميزان الهى و وسيله سنجش پروردگار است . اين ميزان را خدا براى انسان ها قرار داده كه در سايه آن ، حقّ استوار شود، بنابراين نبايد با ميزان عدالت و با آنچه حاكميت الهى به آن تعلق گرفته ، مخالفت كنى )).