سيرى در رساله حقوق امام سجاد عليه السلام
(جلد دوم)

سلسله گفتارهاي حضرت آيت الله ميرسيد محمد يثربى

- ۲۳ -


((خدايا! زبان من نمى تواند نعمت هاى تو را بشمارد، فهم من نمى تواند درك كند، چه رسد به اين كه آن را بسنجد. خدايا! چگونه شكر تو گويم كه شكر من براى تو نيز نيازمند به شكرگزارى ديگرى است و هرجا كه حمد تو مى گويم ، براى اين كه توانسته ام تو را حمد كنم ، بر من شكر ديگرى واجب شده است )).
به اين تعبير عارفانه امام عليه السلام كه برخاسته از دل و زبانى واله و شيدا است خوب عنايت شود؛ حضرت مى فرمايند: خدايا! هر وقت كه يك الحمدلله مى گويم ، به خاطر اين كه قادر به گفتن اين الحمدلله شدم يك حمد ديگر بايد بگويم .
الهى فكما غذَّيتنا بلُطفك و ربَّيتنا بصُنعِك فتَمِّم علينا سوابِغَ النِّعَم وادفَع عنَّا مكارهَ النِّقَمِ(775).
((خداى من ! چنان كه ما را به لطف خود غذا دادى و در مهد حكمت و صُنعت پرورش دادى ؛ پس نعمت هاى بى حدت را بر ما به اتمام رسان و ناگوارى هاى انتقامت را دفع گردان )).
بنابراين ، يكى از مراحل شكر كه بالاترين مرحله نيز هست ، معرفت به نعمت الهى و همواره به ياد داشتن آن است ؛ در سخنى از امام صادق عليه السلام آمده است :
مَن اءنعَمَ اللَّه عليه نعمة فعرَفها بقلبهِ و علِم اءنَّ المُنعِمَ عليه اللَّه تعالى فَقَد اءدّى شكرَها، و ان لم يُحرِّك لسانه (776).
((كسى كه خداوند به او نعمت عطا كرده است ، اگر با قلب خود درك كند كه خدا به او عنايت كرده و منعم حقيقى فقط خدا است ، اداى شكر كرده است ؛ اگرچه به زبان هم ذكر مخصوص شكر را جارى نكرده باشد)).
همان طور كه در مساله توبه نيز مى گويند: كسى كه بداند در مقابل خطاها و گناهان فقط خدا است كه قدرت بر عقاب او دارد خود نوعى استغفار و پشيمانى از گناه است ؛ اگرچه كلمه استغفار را به زبان جارى نكند.
بنابراين ، در مقام شكرگزارى درك نعمت مهم است و توجه به اين مطلب كه هر چه هست فقط از جانب او است .
مرتبه ديگر شكر كه در كلام امام سجاد عليه السلام ذكر شده بود اين است كه هر گاه به انسان نعمتى بخشيده شد، با زبان نيز شكر گويد، همان طور كه در كلام امام سجاد عليه السلام نيز گفته شده كه : تنشر له المقالة الحسنة با گفتار نيك خود، او را به خير و نيكى شهره نما. مرحوم محدث قمى ، در سفينة البحار روايتى را نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمودند:
فى كُلّ نَفَس مِن اءنفاسِك شكر لازم لك بل اءلف و اءكثر(777).
((در هر يك از نفس هايت بر تو شكرى لازم است ؛ نه تنها يك شكر بلكه هزار شكر بيشتر)).
و در اين باره سعدى مى گويد: ((هر نفسى كه فرو مى رود ممدّ حيات است و چون بر مى آيد مفرّح ذات ، پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شكرى واجب )).
بعد اشاره به آيه اى مى كند كه مفصلا درباره آن بحث كرديم : اعملوا آل داود شكرا و قليل من عبادى الشكور(778) حتى بندگان خاص خدا هم قادر به اداى شكر نعمت هاى الهى نيستند و در اين باره ، مهم شناخت نعمت و درك آن است و اين كه انسان با دل و قلب و زبان و همه وجود خود شاكر نعمت هاى الهى باشد.
در بحث حقّ زبان به اين نكته اشاره كرديم كه زبان در واقع بيان كننده ما فى الضمير و مكنونات درونى انسان است . خداوند از ميان همه مخلوقاتش ، فقط به انسان قدرت بيان عطا كرده است و انسان را به اين نعمت متمايز كرده است .
در روايات توصيه شده است كه به زبان شكر خدا جارى شود.
احذروا نِفَارَ النِّعم (779).
((- اگر شكر نكنيد، - بايد از پشت كردن و بازگشت نعمت هاى الهى هراسان باشيد)).
اساسا در بين انسان ها هر بخشنده اى كه براى بخشيدن نعمتى ، زحمت و مشقتى را تحمل مى كند، دوست دارد تا شكر و سپاس گزارى كسى را كه از آن بهره مند مى شود، ببيند. باغبانى كه زحمت درخت را مى كشد تا ميوه دهد، مربى ، پدر و يا كسى كه متحمل رنج تعليم و تربيت و رشد و كمال ديگرى شده است ، علاوه بر اين كه وقتى حاصل را در او مى بيند لذت مى برد، دوست دارد تا شكرگزارى او را نيز ببيند. شكر و سپاس كسى را كه مورد افاضه او قرار گرفته است دوست دارد و اين موجب تشويق و قوت او است ، اما درباره ذات ذوالجلال الهى شكر چنين اثرى ندارد؛ زيرا او نياز به تشويق و ترغيب ندارد و بى نياز از اين امور است . بنابراين گفته اند كه شكر، نشان دهنده لياقت فردى است كه از اين نعمت و تفضل بهره مند شده است . او با شكر و سپاس گزارى ، شايستگى خود را به اثبات مى رساند. امام هشتم ابى الحسن الرضا عليه السلام سخنى را از پدرانش و آنها از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نقل مى كنند:
كان رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم اذا اءتاه اءمر يَسُرُّه قال : الحمدلله الذى بنعمته تتمُّ الصالحات و اذا اءتاه اءمر يكرهه قال : الحمدلله على كُلّ حال (780).
((وقتى كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم در مقابل نعمت يا حادثه اى واقع مى شد كه او را مسرور و خوشحال مى كرد، مى فرمودند: سپاس مى گويم خدايى را كه نعمت هايى عنايت كرده و صالحات را كامل فرموده است و هنگامى كه امر مكروه و ناپسندى عارض مى شد و حضرت با ناملايمتى مواجه مى شدند، مى فرمودند: در همه حال ، حمد براى خدا است )).
يعنى حضرت با وجود ناملايمات هم خدا را سپاس مى گفتند، كه البته بعدا اشاره خواهيم كرد كه مراتب شكر براى انسان متفاوت است .
انسان هايى كه نعمت هاى مادى دنيا را، نعمت الهى مى بينند، همين مقدار كه به آنها مال ، مسكن و فرزندى داده شده است ، خدا را سپاس مى گويند و شاكر نعمت هاى الهى هستند؛ ولى بعضى از انسان ها، وراى اين مراتب را ديده و طى كرده اند و به مدارجى عالى از كمال نفسانى و روحى رسيده اند كه در هر حال شاكر نعمت هاى الهى اند و اين نكته اى است كه در مباحث بعد توضيح خواهيم داد.
اما آنچه كه در اينجا متذكر شديم اين بود كه شاكر در واقع درك نعمت الهى و لياقت خود را براى اين تفضل الهى ابراز و اظهار كرده است و اين چيزى است كه در روايات مكررا بدان توصيه شده است :
الطّاعم الشّاكر، له من الاجر كاءَجر الصَّائم المحتسب ؛ والمعافى الشّاكر لهم من الاجر كاءَجر المبتلى الصّابر و المعطى الشاكر له من الاجر كاءَجر المحروم القانع (781).
((كسى كه غذا مى خورد و شكر خدا را به زبان جارى مى كند، مثل انسان روزه دارى است كه روزه او قبول شده است . و انسانى كه سالم و سلامت است ، اگر شكر خدا را گويد، اجر او مثل كسى است كه مبتلا به درد و رنجى شده كه بر آن درد و رنج صبر مى كند. انسان ثروتمندى كه خدا را شكر گويد، اجر فقيرى را دارد كه بر فقرش صبر مى كند و ناسپاسى نمى كند و خود را به گناه آلوده نمى كند)).
آثار شكرگزارى
در معارف ما براى شكر آثارى ذكر شده است كه مى تواند اثر طبيعى و وضعى اين عمل باشد؛ مثلا خداوند در قرآن مى فرمايد:
و اذا تاءَذّن ربّكم لئن شكرتم لاءَزيدنَّكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد(782).
((و به خاطر آوريد وقتى را كه خدا اعلام فرمود: شما اگر شكر نعمت به جاى آوريد بر نعمت شما مى افزاييم و اگر كفران كنيد به عذاب شديد گرفتار مى كنيم )).
يكى از آثار وضعى و آشكار شكر، زيادتى نعمت است ، يعنى اگر كسى در مقابل نعمت هاى الهى شكرگزار باشد، خدا درهاى نعمتش را به روى او باز نگه مى دارد و اگر قدر نعمت را ندانست ، و شاكر نعمت هاى تفضل شده نبود و كفران ورزيد، خدا نعمت هايى را كه به او عنايت كرده است ، از او مى گيرد؛ مثلا خداوند به انسان نعمت سلامت ، بينايى ، شنوايى ، تكلّم ، و... عطا كرده است ، اما در صورت كفران نعمت و شكرگزار نبودن مى تواند اين نعمت ها را سلب كند. در روايتى از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام آمده است كه مى فرمايند:
ما كان اللَّه ليفتح على عبد باب الشُّكر و يغلق عنه باب الزِّيادة (783).
((نمى شود خدا دل و قلبى را شكور قرار بدهد، اما باب زيادى نعمتش را بر صاحب آن دل ببندد)).
خدا ابواب رحمتش را به روى دل و زبانى كه شاكر است ، بازمى گذارد و آن نعمت را افزون مى كند. اين نكته براى كسانى كه خداوند متعال نعمت هاى بى شمارى به آنها عطا كرده است ، مهم است كه دل و زبان شاكر داشته باشند. به تعبيرى نشر اين نيكى ها و نقل احسان خدا مطلوب است تا باب زيادت آنها هرگز بسته نشود. بنابراين ، تربيت شدگان مكتب اهل بيت عليهم السلام نيز به اين ظرايف توجه داشته اند.
عمر بن يزيد، يكى از رايان است مى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام شرفياب شدم و عرض كردم :
انّى سَاءَلت اللَّه عزَّ و جَلَّ اءَن يَرزُقنى مَالا، و انِّى ساءَلت اللَّه اءَن يرزقنى وَلَدا، فَرَزَقَنى وَلَدا؛ و سَاءَلته اءَن يرزقنى دَارَا، فَرَزَقنى ؛ و قَد خِفتُ اءَن يكون ذلك استِدرَاجا، فقالَ: اءَمَا و اللَّه معَ الحَمدُ فَلا(784).
من از خدا مال خواستم ، او عنايت كرد؛ از خدا فرزند خواستم ؛ به من عطا كرد؛ از خدا مسكن و خانه خواستم ، روزى ام كرد؛ مى ترسم از جمله كسانى باشم كه در قرآن از آنها به والَّذينَ كَذَّبوا بِآيَاتِنا سَنَستَدرِجهم (785) ياد شده است ؛ يعنى خدا درب رحمتش را حتى به روى مشركان و كفار هم نبسته است . در توضيح بايد گفت حتى كسانى كه مشرك و بت پرست هستند، در حال زندگى اند و روزى مى خورند.
خدا آنهارا مستدرج مى داند؛ يعنى كسانى اند كه خداوند به آنها درجات و نعمت ها را عنايت مى كند، اما دفعتا از آنها سلب نعمت مى كند و از آنها حساب كشى مى كند.
بنابراين عمر بن يزيد نگران شده و بيم آن دارد كه در زمره اين افراد باشد، اما حضرت فرمودند: اگر تو حمد خدا را مى گويى ، مستدرج نيستى و جزو اين عده نيستى .
بنابراين ، يكى از مهمترين آثار شكر، تداوم نعمت است و اثر ديگر، زيادت نعمت ؛ يعنى همان طور كه بقا و دوام نعمت در گرو شكر خدا است ، زيادى نعمت هم منوط به اظهار امتنان و شكر است .
مطلب ديگر كه بايد به آن اشاره كنيم و در ذيل روايت اميرالمؤ منين عليه السلام نيز آمده بود، اين است كه : هروقت پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم با مساله خوشحال كننده اى روبرو مى شدند، به طريقى خدا را سپاس مى گفتند و هر وقت هم با مصيبتى مواجه مى شدند، باز خدا را سپاس مى گفتند و اين مرتبه عالى روح تسليم است كه در مباحث گذشته نيز به آن اشاره شد.
شكر، يعنى سپاس دل و قلبى كه سرشار از شناخت منعم و ذات ذوالجلال ربوبى است . دلى كه شناخت منعم زواياى آن را فراگرفته است ، هرگز كفران نمى كند. گاهى بعضى از افراد به مرتبه اى مى رسند كه براى آنها هرچه پيش مى آيد، آن را نعمت الهى مى بينند؛ يعنى چشم دل آنها بازمى شود و همه اتفاقات عالم را براى خود نعمت مى بينند و به تعبير اهل دل ، به مقام ((رضا)) مى رسند؛ يعنى مقام اظهار رضايت از همه حوادث و اتفاقات عالم . به تعبير اميرالمؤ منين عليه السلام بايد گفت : اين عالم محل آسايش و رفاه نيست .
ما اءَصف من دار اءَوَّلها عناء و آخرها فناء(786).
((چگونه توصيف كنم سرمنزلى را كه آغازش با رنج و سختى است و پايانش نيستى و فنا است )).
حضرت در خطبه ديگرى مى فرمايند:
دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة لا تدوم اءَحوالها و لا يَسلَمُ نُزَّالها(787).
((دنيا سرايى است كه بلاها آن را احاطه كرده ؛ و به بى وفايى و مكر معروف است ، حالاتش يك نواخت نمى ماند و ساكنانش ايمن نيستند)).
مهم اين است كه انسان داراى ظرفيت و درك مصالح آفرينش باشد و به چنان رفعتى رسيده باشد كه آنچه را درك مى كند، زيبا و از جانب خدا بداند.
در حالات حضرت سيدالشهدا عليه السلام نقل كرده اند كه وقتى طفل شيرخواره اش را به ميدان برد و مورد اصابت تير قرار گرفت و طفل شش ماهه در آغوش پدر جان باخت ، حضرت فرمودند:
هوِّن علىَّ ما نزل بى ، انِّه بعين اللَّه (788).
((چون اين مصائب را خداوند مى بيند، تحملش آسان است )).
و همين طور سخن نهايى حضرت در وقت شهادت ، هنگامى كه از روى اسب به زمين افتادند، اين بود: بسم اللَّه و باللَّه و على ملَّة رسول اللَّه (789) الهى هرچه هست در راه خدا و براى خداست و خدايا! اين رضايت به قضا و تقدير الهى است ؛ يعنى هرچه هست ، از جانب او است و او مى بيند پس آن را دوست دارد. واقعا هم آنچه از جانب دوست مى رسد، نيكوست . هرچه هست ، خير است ؛ چون او خير محض است و با اين تفسير، هرچه از ناحيه او است ، براى انسان قابل تحمل مى شود. وقتى انسان به اين مقام رسيد، بر آنچه كه در زندگى رخ مى دهد، خدا را شكر مى كند؛ چون گاهى انسان به مصائب و مشكلاتى سخت تر از آنچه هست ، مبتلا مى شود. رسول مكرم اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمودند:
الحمد لله على كُلّ حال (790).
((در همه حال ، شكر مخصوص خداوند است )).
مراحل شكرگزارى
آنچه گفته شد، در تحليل مرتبه اول شكر؛ يعنى شكر با زبان بود وَ اما يكى ديگر از مراحل شكر، استفاده از نعمت هاى خداوند در جايگاه و محل خود است . شكر، عبارت است از به كار بردن نعمت در جايى كه براى آن آفريده شده است .
خداوند متعال ، چشم را براى بينايى و تماشاى مظاهر جلال و عظمت خود آفريد. گوش ، دست ، پا و ساير اعضا و جوارح را نيز براى حكمتى آفريده است و بايد اين نعمت ها و تفضلات الهى در همان مسيرى استفاده شود كه خداوند به حسب تكوين مقرر فرموده است . در غير اين صورت ، كفران نعمت شده است در حالى كه انسان شاكر، گناه نمى كند؛ در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرموده اند:
الشكر للنِّعَم اجتناب المحارم (791).
((شكر نعمت ، تورع و پرهيز از گناه است )).
نكته اى كه خوب است يادآورى كنيم اين است كه بعضى از نعمت هايى كه خدا به ما عنايت كرده است به خاطر همگانى بودن آن مورد غفلت واقع شده ، اما بعضى نعمت ها است كه همه از آنها بهره مند نيستند. بنابراين براى كسانى كه از آن بهره مندند، بيشتر قابل فهم است ؛ مانند ثروت و مال دنيا يا جاه ، مقام و قدرت و... راه شكرگزارى براى آنان كه متنعم به اين نعمت ها هستند، استفاده اين نعمت ها در مسيرى است كه خدا مقرر كرده است .
در تاريخ سرگذشت كسانى كه خداوند متعال از خزانه غيبش ثروت هاى بى كرانى نصيب آنها كرده فراوان است و آنهااين مال و ثروت را در ميسر غيرمرضى الهى صرف كرده اند فراوان است كه همين باعث شده تا حادثه اى كوچك همه ثروت ايشان را به باد دهد؛ يا افرادى از جانب خداوند متعال بر امتى اقتدار يافتند و چون از شكر آن غافل بودند و آن را در مسير واقعى اش به خدمت نگرفتند، اين نعمت را از دست دادند.
شكر نعمت قدرت اين است كه انسان از بندگان خدا حمايت كند و ياور مظلومان باشد. اگر صاحب قدرت چنين نبود و در اين راه ، دست به ستم بازكرد و نعمت قدرت را در مسير خلاف آن استفاده كرد، خداوند متعال نيز، به دليل كفران ، آن نعمت را از او مى گيرد كه مصاديق آن را در تاريخ بسيار مى توان مشاهده كرد. درباره اميرالمؤ منين عليه السلام وارد شده است كه ابن عباس مى گويد:
دَخَلتُ على اميرالمؤ منين عليه السلام بَذِى قَار و هو يَخصِفُ نَعلِهُ، فقال لى : ما قِيمَةُ هذا النَّعل ؟ فقلت : لا قيمة لها، فقال عليه السلام : واللَّه لهى اءَحبُّ الىَّ من اءِمرَتِكُم ، الا اءَن اءُقيم حقّا اءَو اءَدفع باطلا(792).
((در مسير جنگ جمل در منزل ((ذى قار)) نزد حضرت رفتم ، ديدم كفش خود را وصله مى زنند. حضرت به من فرمودند: قيمت اين كفش چقدر است ؟ جواب دادم : اصلا قيمتى ندارد. حضرت فرمودند: نزد من اين كفش ‍ ارزشمندتر از حكومت بر شما است ؛ مگر اين كه در سايه آن ، بتوانم اقامه حقّ و يا دفع باطلى كنم )).
حال اگر كسى به قدرت رسيد و صاحب منصب شد، اداى حقّ قدرت ، اقامه حقّ و دفع باطل و اعتلاى ((كلمة اللَّه )) است . به ويژه صاحبان قدرت در حكومت اسلامى كه در حقيقت بر خوان حضرت بقية اللَّه عليه السلام نشسته اند و اگر جز اين باشد، خداوند متعال به حسب وعده اى كه فرموده است آنان را به عذابى شديد گرفتار خواهد كرد:
لئن شَكَرتُم لاءَزيدنَّكم و لَئِن كَفَرتُم انَّ عذابى لَشَديد(793).
((اگر شكر نعمت به جاى آوريد بر نعمت شما مى افزاييم و اگر كفران كنيد به عذاب شديد گرفتارتان مى كنيم )).
قدرت راه زوال مى پويد و از دست مى رود. همين طور كسانى كه در سايه تفضلات الهى ، به رشته هايى از علوم و فنون آگاهى يافته اند، اما از تعليم اين علوم دريغ مى كنند. شكرگزارى علم ، آموختن به ديگران و نجات آنان از جهل و خدمت به جامعه است و اگر جز اين باشد، آن نعمت رو به زوال مى نهد.
شرط دوام و بقاى نعمت اين است كه در مسيرى استفاده شود كه خداوند معين فرموده است . بهترين مصداق اين مطلب ، قدرتى است كه در طول تاريخ مورد توجه و زير نظر همه بندگان خدا بوده است . وقتى به حكومت هاى بنى اميه و بنى عباس و يا حتى حكومت هاى ديگرى كه در طول تاريخ بر كشور ما حكومت كرده اند، نگاه مى كنيم ، مى بينيم آن دسته از حكومت ها موفق بوده اند كه توانسته اند در سايه قدرت ، اقامه حقّ كرده و از بندگان خدا دستگيرى كنند و حكومت هايى كه بر خلاف اين اصل عمل كرده اند، اين نعمت را زود از دست داده اند. در روايتى از امام صادق عليه السلام وارد شده است كه مى فرمايند:
اءحسِنوا جوار النِّعم واحذروا ينتقل عنكم الى غيركم (794).
((مجاورت نعمت را گرامى بداريد، آن را خوب صيانت كنيد و بترسيد از وقتى كه اين نعمت از شما سلب شود و به ديگرى داده شود)).
تعبير امام عليه السلام ، بسيار لطيف است . برخوردارى از يك نعمت ، مثل داشتن يك همسايه خوب است . اگر انسان حقّ همسايگى اين همسايه خوب را ادا كرد، اين همسايه ماندگار مى شود، اما اگر قدر او را ندانست و درصدد اذيت او برآمد، همسايه ديگران مى شود.
بترسيد از آن كه اين همسايه خوب برود و جايش را به همسايه اى بد بدهد، رفتن نعمت و همسايه خوب يك مصيبت است و آمدن نقمت به جاى نعمت ، مصيبتى ديگر. بنابراين ، اميرالمؤ منين عليه السلام فرمايند:
قَلَّ ما اءَدبَر شَى ء فاءَقبَل (795).
((كمتر اتفاق مى افتد كه انسان نعمتى را از دست بدهد و دوباره آن نعمت برگردد)).
آنچه در مورد شكر بيان شد، شكر منعم حقيقى ؛ يعنى ذات خداوند متعال بود، اما اكنون درباره شكرگزارى و احسان بندگان خدا نكاتى را متذكر مى شويم . بدون شك در معارف دين سپاس گزارى و ثناگويى از بندگانى كه در حقّ انسان ، احسانى كرده اند سفارش شده است و اين مهم از جمله ملكات اخلاقى است كه هر عقل سليمى ، ضرورت آن را درك مى كند و مى پسندد.
همان طور كه در فرمايش امام سجاد عليه السلام آمده است ، شكر منعم اوّلا فراموش نكردن محبت او است و ثانيا ثناى به زبان و نشر احسان او. در روايتى از امام هشتم ابى الحسن الرضا عليه السلام نقل شده است كه حضرت مى فرمايند:
مَن لم يِشكُرِ المُنعِم مِنَ المخلوقين لم يَشكُرِ اللَّه عزَّ و جَلَّ(796).
((كسى كه شكر نعمت را درباه مخلوقات به جاى نياورد، در حقيقت شكر خدا را به جاى نياورده است )).

تَرك شُكرش ، ترك شُكر حق بود   حقّ او لاشَك به حق ملحق بود
اين مضمون در روايات متعدد آمده است :
اءَشكَرُكُم لِلَّه اءَشكَرُكُم للنَّاس (797).
((سپاس گزارترين شما از بندگان خدا، شاكرترين شما نسبت به خداوند است )).
شكر او شكر خدا باشد يقين   چون به احسان كرد توفيقش قرين
همه انسان ها موفق نمى شوند به ديگران احسان و نيكى كنند؛ به همين دليل اگر خداوند به كسى توفيق داد كه به ديگران احسان و نيكى كند، جاى سپاس و شكر دارد.
بنابراين شكر منعم حقيقى يك امر و شكر احسان كنندگان ديگر نيز، امر ديگرى است ؛ چون همه نعمت ها از ناحيه خدا است و آنها واسطه ايصال نعمت به بندگان ديگرند، بنابراين شكر اين واسطه ها از ضروريات و واجبات اخلاقى است .
در قرآن كريم تصريح شده است كه : اءَن اشكر لى و لوالديك (798) ابتدا شكر خدا و بعد از آن شكر پدر و مادر را به جاى آوريد. سپاس و شكر معلم و مربى نيز از اين قبيل است . خلاصه اگر كسى نتواند اين ملكه ارزشمند اخلاقى را در وجود خود ايجاد كند، در حقيقت ، فاقد يكى از اوصاف بسيار ارزشمند انسانى است .
در كتب روائى ما از آن جمله در ((سفينة البحار)) از پيامبر گرامى اسلام صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم نقل شده است ، انسانى كه فاقد روح شكرگزارى است و نتوانسته اين ملكه ارزشمند اخلاقى را در خود احيا كند، زيان معنوى بسيار بزرگى را متحمّل شده و فوايد و منافع اخروى بسيارى را از دست داده است . روايت چنين است كه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمودند:
اءَلا يؤ تى بعبد يَومَ القِيَامَةِ فَيوقِف بين يَدَى اللَّه عزَّ و جَلَّ فَيُؤ مَر به الى النَّار فيقول اءىّ ربّ اءَمرتَ بى الى النَّار و قَد قَراءت القرآن ، يقول اللَّه اءىّ عَبدِى انّى اءَنعَمتُ عَليكَ و لم تشكر نعمتى ، فيقول اءىّ ربّ اءنَعَمت علىَّ بكذا شكرتك بكذا، و اءنعمت علىَّ بكذا فشكرتك بكذا، فلا يزال يحصى النِّعم و يعدِّد الشّكر فيقول اللَّه تعالى صدقت عبدى الّا اءنَّك لم تشكر من اءجريت لك نعمتى على يديه ، و انّى قد آليت على نفسى اءن لا اءقبل شكر عبد لنعمة اءنعمتها عليه حتى يشكر من ساقها من خلقى اليه (799).
((روز قيامت و در پيشگاه الهى ، بنده اى را حاضر مى كنند و خداوند دستور مى دهد كه او را به جهنم ببرند. او به پيشگاه خدا عرض مى كند كه خدايا! دستور دادى كه مرا به آتش ببرند در حاليكه من قرآن مى خواندم ! خطاب مى شود به او كه اى بنده من ! من به تو نعمت هاى مادى و معنوى تفضل كردم و تو شكر نعمت نگفتى . عرض مى كند: خدايا! تو فلان نعمت را به من دادى و آن طور سپاس گفتم ، فلان نعمت را دادى ، آن گونه سپاس گفتم مثلا به من نعمت سلامت دادى ، من روزه گرفتم ، نعمت سلامت دادى ، نماز خواندم . ساير نعمت ها را دادى چنين كردم و... آنچه انجام دادم ، همه شكر نعمت هاى تو بود هم نعمتهاى خدا را مى شمارد و هم كارهايى را كه خود به عنوان شكر انجام داده است . سپس خداوند مى فرمايد: بنده من ! درست مى گويى ! اما تو شكر آن كسى را كه من به وسيله او نعمت هاى خود را به تو دادم و به جاى نياوردى و من با خود عهد كرده ام كه اگر كسى شكر بنده اى را كه واسطه وصول نعمت بوده است ، به جاى نياورده باشد، او را به آتش ببرم )).
مولوى اين روايت بسيار ارزشمند را با بيان لطيفى به شعر درآورده است :
 
در قيامت بنده را گويد خدا   هين چه كردى آنچه دادم من تو را
گويد اى رب شكر تو كردم به جان   چون ز تو بود اصل آن روزىّ و نان
گويدش حقّ نه ، نكردى شكر من   چون نكردى شكر آن اكرام فن
بر كريمى كرده اى ظلم و ستم   نه ز دست او رسيدت نعمتم ؟

علاوه بر اين كه حق شناسى و سپاس گزارى از بزرگترين ملكات اخلاقى انسان است ، آثار و نتايج بسيار ارزشمند اجتماعى نيز بر آن مترتب است . تشويق كسى كه به بندگان خدا احسان و خدمت مى كند، از بزرگترين راه هاى اشاعه معروف در جامعه است و امروزه هم در دنيا مرسوم است كه اگر كسانى به فرد خاص يا جامعه خدمت و احسانى كنند، به طريق شايسته اى از آنها تقدير مى شود.
اين بيانگر آن است كه روح شكرگزارى و حق شناسى ، از ملكات ارزشمند اخلاقى و مورد قبول وجدان انسانى است ، و اگر كسى از منعم ، احسان كننده و صاحب معروف شكرگزارى نكند، فاقد اين ملكه و فضيلت اخلاقى است و نه تنها باعث حق ناشناسى مى شود، بلكه سبب مى شود تا از نيكوكاران و آنان كه روح خدمت در آنها است ، تقدير نشده و دل سردى و ياءس براى آنها ايجاد شود.
بنابراين ، تلاش و توصيه اهل بيت عليهم السلام همواره اين بوده است كه در جوامع انسانى و به خصوص جوامع اسلامى روح سپاس گزارى و شكر زنده بماند تا انسان ها به اين احسان عادت كنند.
آنچه از روايات استفاده مى شود اين است كه تشويق انسان هاى محسن و نيكوكار و اهل خدمت ، هم موجب رغبت آنها براى خدمت گزارى بيشتر مى شود و هم ديگرانى كه از مكنت و توان مالى ، جسمى و يا اعتبار و منزلت اجتماعى برخوردارند، به احسان و نيكوكارى روى آورند؛ چون خدمت به ديگران منحصرا در خدمات مالى نيست ممكن است انسان گرفتارى و مشكلى داشته باشد كه با توان جسمى يا با استفاده از اعتبار و منزلت اجتماعى و آبرو حل شود.
فوايد شكرگزارى
بنابراين ، بايد از انسان احسان كننده اى كه به هر وسيله به ديگران خدمت مى كند، سپاس گزارى شود كه اين كار باعث مى شود آنان كه از سرمايه هاى مادى و معنوى برخوردارند، اما براى خدمت به ديگران از آن استفاده نمى كنند، به حركت درآيند. در حقيقت وقتى انسان ، شكر يك نعمت و احسان را به جاى آورد، با اين عمل به حسب ظاهر كم و كوچك ، باعث و بانى خيرات و حسنات بسيار بزرگى مى شود. بنابراين ، اميرالمؤ منين عليه السلام كه كلمات و بياناتش ‍ گوياى همه ملكات ارزشمند انسانى است ، در نامه بسيار ارزشمندشان به مالك اشتر به اين نكته تنبه و توجه داده و خطاب به مالك مى فرمايند:
و واصل فى حُسنِ الثَّناءِ عليهم ، و تعديد ما اءَبلى ذَوُو البلاء منهم ، فان كثيرة الذِّكر لِحُسن اءفعالهم تَهُزُّ الشُّجاع ، و تحرِّض النَّاكلَ(800).
((ستودنشان را به نيكى پيوسته دار، و رنج كسانى را كه كوششى كرده اند بر زبان آور، كه كار نيكوى آنان را ياد كردن ، دلير را برانگيزاند و ترسوى بددل را به كوشش مايل گرداند)).
اميرالمؤ منين عليه السلام ، به دو نكته روانى ، تنبه مى دهند و به مالك مى فرمايند:
همواره از كسانى كه در خدمت تشكيلات حكومت تو هستند؛ اعم از نظامى و غيرنظامى به نيكى ياد كن و از آنها سپاسگزارى كن . كارهاى مهمى را كه انجام داده اند به ياد آور و اعلام كن ؛ چون شكرگزارى از ايشان دو ثمره دارد: ثمره اول اين كه باعث تشويق كسانى مى شوى كه شجاعت انجام اين كارها را دارند؛ زيرا شكرگزارى تو باعث تحريك آنها براى ادامه كارشان مى شود؛ ثمره ديگر اين كه بى اعتنايان به اين امور، تشويق به تحرك مى شوند.
روايت ديگرى از اميرالمؤ منين عليه السلام نقل شده است كه حضرت فرمايند:
شكرك للراضى عنك يزيده رضا و وفاء(801).
((شكر تو از كسى كه با محبت و علاقه كارى را براى تو انجام داده است ، رضايت و وفاى او را افزون مى كند)).
اثر ديگرى كه امام عليه السلام بيان مى فرمايند اين است كه اگر انسان روزى به تو خدمتى كرده و اكنون به هر دليلى از تو خشمگين و غضبناك است ، در صورتى كه لطف و محبتى را كه كرده است يادآور شوى و از او سپاس گزارى كنى باعث احياى روح عطوفت و مهربانى و اصلاح درونى او خواهد شد؛ يعنى به اين طريق سرشت مهربان او را به او يادآور مى شوى .
در هر دو حال ، ملكه شكرگزارى آثار بسيار مهم شخصى و اجتماعى دارد كه موجب حيات روح همكارى ، خير و كمك كردن به ديگران مى شود.
انسان ها از آن جهت كه ظرفيتشان محدود است ، معمولا نيازمند به ابزار و اظهار شكر از طرف كسانى هستند كه به آنها خدمت و محبت كرده اند و اگر از آنها سپاس گزارى نشود، يا احيانا عكس العمل منفى ببينند، به دليل همان ظرفيت محدود، دست از اقدام به خير برمى دارند؛ اميرالمؤ منين عليه السلام به افرادى كه نسبت به ديگران محبت و احسان مى كنند، اما به آنها بى توجهى و بى اعتنايى شده يا گاهى با عكس العمل هاى سوء مواجه مى شوند، مى فرمايند:
لا يُزَهِّدَنَّكَ فى المعروف من لا يشكره لك ، فَقَد يشكرك عليه من لا يستمتع بشى ء منه ، و قد تُدرِكَ مِن شُكر الشَّاكر اءَكثر ممَّا اءَضاع الكافر ((واللَّه يحبُّ المحسنين (802)))(803).
((اگر به كسى خدمتى كردى و او تو را سپاس گفت ، باعث نشود كه كار خير و معروف را رها كنى و از نيكى كناره بگيرى ؛ چرا كه خدا تو را سپاس خواهد گفت . كسى شكر كار تو را به جاى خواهد آورد كه هيچ وقت اهل استفاده از خيرات تو نيست و خدا آن شكر را جبران خواهد كرد؛ چون خداوند انسان هاى مؤ من ، نيكوكار و اهل معروف را دوست دارد)).
پس شكرگزارى داراى فوايدى چند است :
اولا، يكى از نشانه هاى وجود روح انسانى در فرد است ؛ بدين معنا كه اگر كسى روح شكرگزارى داشته باشد، از روح انسانى برخوردار است .
ثانيا، باعث تشويق افرادى مى شود كه اهل خدمت هستند تا به خلق خدا برخوردارند، تشويق مى شوند تا بدين عمل روى آورند.
رابعا، شكرگزارى موجب رضايت مندى و خشنودى شخص نيكوكار شده و به احسان او مى افزايد و اگر از فردى كه به او احسان كرده است نگرانى و تكدرى دارد، شكرگزارى باعث مى شود كه روح ملاطفت و مهربانى دوباره در او زنده شود.
بنابراين ، به دليل اين آثار ارزشمند، در معارف ما به ويژه در اين بخش از فرمايش امام سجاد عليه السلام به آن عنايت شده است :
وَ اَمَّا حقّ ذى المعروف عليك ، فاءَن تشكره ، و تذكر معروفة ، و تنشر له المقالة الحسنة .
((حقّ احسان كننده در حقّ تو اين است كه هميشه خوبى او را به ياد داشته باشى و هرگز آن را فراموش نكنى و آن را در جامعه ، نشر دهى )).
نشر خوبى ديگران ، از مصاديق شكر است و نشر زيبايى و معروف ، جامعه را به سوى زيبايى و معروف هدايت مى كند و اصلا آشكاركننده خوبى ها، از اوصافى است كه خداوند متعال خود را، به آن مى ستايد و در بيانات اهل بيت عليهم السلام اين طور آمده است :
يا مَن اءَظهر الجميل و سَتَرَ القبيح (804).
((اى كسى كه زيبايى ها را آشكار مى كنى و بدى ها و زشتى ها را مى پوشانى )).
واقعا جاى تامل است ! اگر غير از اين بود و خداوند متعال در عالم تكوين اراده مى كرد زشتى نفس اشخاص را ظاهر كند، انسان با چه مشكلات و فجايعى دست به گريبان مى شد. اميرالمؤ منين عليه السلام در دعاى كميل با خدا اين طور راز و نيار مى كند:
اللَّهم مولاى كم مِن قبيح سترته ، و كم من فادح من البلاء اءَقلته ، و كم من عثار وقيته ، و كم من مكروه دفعته ، و كم من ثناء جميل لست اءهلا له نشرته (805).
((اى خدا! اى مولاى من ! چه بسيار كارهاى زشتم را پوشاندى ؛ و چه بسيار بلاهاى سخت را از من دور كردى ؛ و چه بسيار كه مرا از لغزش ها نگه داشتى ؛ و چه بسيار ناپسندها كه از من دور كردى ؛ و چه بسيار مدح و ثناى نيكو كه من لايق آن نبودم و تو بر زبان ها منتشر ساختى )).
اين يكى از صفات خدا است و از آن جا كه به انسان ها نيز توصيه شده است كه براى رسيدن به كمال ، متصف به صفات الهى شوند، بايد بدانند اين صفت ، يكى از كمالات بزرگ اخلاقى است . بنابراين انسان بايد صعى كند خوبى هاى ديگران را نشر دهد. اين كار از مصاديق بارز و ارزشمند شكرگزارى است .
اميرالمؤ منين عليه السلام در اين باره توصيه مى كنند:
اذا صُنِعُ اليك معروف فانشُرهُ(806).
((اگر كسى براى تو كار نيكى انجام داد آن را نشر بده و اعلام كن )).
نكته مقابل اين توصيه ، آن است كه اگر انسان كار خوبى انجام داد خود آن را پوشيده دارد؛ چون از صفات مذموم اخلاقى اين است كه فرد، كار خوب خود را به زبان آورد و آن را مكرر نقل كند.
تعريف معروف
در كلام اميرالمؤ منين عليه السلام كار خوب ، چنين تعريف شد كه آنچه را كه براى خود مى پسندى براى ديگران بپسند و آنچه را براى خود نمى پسندى در حقّ ديگران روامدار(807).
با اين تعريف ، تشخيص معروف براى همه انسان ها سهل است . البته گاهى معروف ، مصاديق ظريف و لطيفى دارد كه اشاره به آنها ضرورت دارد و تذكرش مهم است ؛ مثلا در حالات امام سجاد عليه السلام نوشته اند:
يمرُّ على المَدَرَةِ فى وسط الطَّريق فينزل عن دابَّته حتى ينحِّيها بيده و عن الطريق (808).
((اگر امام سجاد عليه السلام از راهى عبور مى كردند و سنگى يا كُلوخى وسط راه مى ديدند، از مركب به زير مى آمدند و آن را با دست مبارك به كنارى مى گذاشتند - تا به رهگذران آسيبى نرسد -)).
در ابتداى اين مبحث وعده كرديم كه پس از مسائل مربوط به شكر، درباره معروف و ذى المعروف نيز توضيحاتى ارائه دهيم . درباره معروف در ((مفردات راغب )) گفته شده است :
المعروف اسم لكُلّ فعل يعرف بالعقل اءو الشَّرع حسنه و المنكر ما ينكر بهما(809).
((معروف ، اسم براى هر فعلى است كه نيكى و خوبى آن به وسيله عقل و شرع تاييد شود؛ منكر هم نقطه مقابل معروف است ؛ يعنى عملى كه قبح و زشتى آن از طريق عقل و يا از طريق شرع ، براى انسان روشن شود)).
قبل از توضيح اين تعريف و كلمه معروف ، تذكر اين نكته لازم است كه يكى از رموز ماندگارى و ابديت دين اسلام و معارف آن ، قوانينى است كه در اين امور مورد توصيه قرار گرفته است . از طرفى بنابراين كه دور ماندن از تاثير اميال منحرف كننده ، مورد تاييد عقل سليم است ، همواره امر شرع و فرمان دين ، ارشاد به سمت وسوى همان چيزى است كه مطلوب عقل سليم انسانى است و از آن جا كه شاءن عقل ، ادراك كليات است ، آنچه كه در شرع مقدس بدان توصيه مى شود نيز عنوانى كلى است مثل معروف و منكر و يا همان عنوان مكارم اخلاق كه در فرمايش اميرالمؤ منين عليه السلام آمده است :
لو كنَّا لا نرجو جَنَّة ، و لا نخشى نارا، و لا ثوابا و لا عقابا؛ لكان ينبغى لنا اءَن نطلب مكارم الاخلاق ، فانَّها ممَّا تَدُلُّ على سبيل النَّجاح (810).
((ما اگر آيين و ديانتى را هم قبول نداشته باشيم و به ثواب و عقاب اخروى هم قائل نباشيم ، عقل ، ما را به اتخاذ مكارم اخلاق و سعى در طى همان مسير راهنمايى و دلالت مى كند)).
در تعبيرى از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
علينا القاء الاُصول و عليكم التَّفريع (811).
((ما قواعد كلّى را بيان مى كنيم و مكلّف ، بايد فروع و آنچه را كه از اين قوانين كلّى استفاده مى شود، به دست آورد)).
نتيجه اين كه در معارف دين عناوين كُلّى مورد پسند عقل ، بيان و توصيه مى شود نه جزئيات و اين رمز ماندگارى اديان الهى به ويژه خاتم است . خداوند متعال دينى را قرن ها پيش به عنوان حجت نهايى براى انسان ها فرستاده تا به كمك عقل بشر آيد و هرگز كهنه نشود؛ چون از طرفى اين دين آنچه را كه در طول دوران آفرينش مورد پسند عقل انسان ها بوده است تبيين و تاءكيد مى كند، و از طرفى ديگر افراد بشر در خيرات و درك خوبى ها و احيانا تورع و پرهيز از منكرات و زشتى ها در ادوار مختلف تاريخ با هم تفاوتى ندارند.
نكته ديگر اين كه شرع مقدس به حكم برهان به آنچه امر مى كند؛ نمى تواند جز معروف و حسن باشد و يا از آنچه نهى مى كند نمى تواند جز قبيح و زشت باشد؛ يعنى بر اساس مسلك عدليه ، آنچه مورد امر شارع قرار مى گيرد؛ خيرات و خوبى ها است ؛ چرا كه محال است اراده الهى و حكم شرع به منكر و قبيح تعلق بگيرد؛ در حالى كه اشاعره مى گويند: هيچ مانعى ندارد كه اراده خداوند متعال و يا حكم شرع به امر قبيح و منكر هم تعلق بگيرد كه در اين صورت در آن شى ء انقلاب ماهيت صورت مى گيرد و بطلان اين مطلب در محل خودش اثبات شده است كه انقلاب ماهيت در حقايق و واقعيات معنا ندارد. در زيات آل ياسين مى خوانيم :
الحقّ ما رضيتموه ، و الباطل ما اءَسخطتموه (812).
((حق ، آن است كه مورد رضايت شماست و باطل ، آن است كه مورد غضب شماست )).
و يا به تعبير بعدى كه :
المعروف ما اءمرتم به و المنكر ما نهيتم عنه (813).
((معروف ، آن است كه شما به آن امر مى كنيد و منكر، آن است كه شما از آن بازمى داريد)).
آنچه مورد امر شما قرار گرفته ، معروف است و آنچه مورد نهى شما است منكر است ؛ چون اراده ائمه اطهار عليهم السلام و امر آنها نمى تواند چيزى جز اراده و امر الهى باشد. بنابراين محال است كه امر آنها به چيزى تعلق بگيرد كه مورد پسند عقل و مستحسن عقلى نباشد.