سيرى در رساله حقوق امام سجاد عليه السلام
(جلد دوم)

سلسله گفتارهاي حضرت آيت الله ميرسيد محمد يثربى

- ۲۶ -


مطلب ديگرى كه بايد روشن شود اين است كه سرچشمه تشريع و قانون گذارى ، صرفا وحى است و كسى كه به اين منبع مطمئن دسترسى ندارد، نمى تواند قانون شرعى وضع كند. بنابراين ، براى هيچ شخص ديگرى جز حامل و مخاطب وحى نمى توان چنين حقى قائل شد؛ چون احتمال خطا در غير معصوم ، احتمالى عقلايى است و اگر ما به غير از منبع وحى ، قانون گذارانى را متصور باشيم ، لازمه اش بازى با دين الهى است . بعد از اين دو مقدمه بايد گفت كيفيت و ترتيب اذان همان جملات معهودى است كه همگان به آن آشناييم تكبير و اعلام بزرگى ذات ذوالجلال الهى با كلمه الله اكبر و بعد از آن شهادت به وحدانيت خداوند متعال با جمله اشهد ان لا اله الا الله سپس ‍ شهادت به رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با جمله اشهد انَّ محمَّدا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و بعد ترغيب و تحريص و تشويق به عمل عبادى نماز با عبارت حىَّ على اَلصَّلاة ، حىَّ على الفلاح و حىَّ على خيرالعمل و بعد از آن مجددا تكبير و در آخر لا اله الا الله .
اين كيفيت اذان است كه علما و محدثين شيعه و اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند و كم يا زياد كردن هر يك از اين جمله ها و عبارت ها مبناى شرعى ندارد. منشا كم كردن بعضى از عبارت ها در اذان و اقامه ، داستانى است كه در كلمات محدثين شيعه و حتى بزرگان اهل سنت هم نقل شده كه از زمان خليفه دوم آغاز شده است .
روايتى را صاحب مستدرك الوسايل از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه حضرت مى فرمايند:
كان الاذان (حىَّ على خير العمل ) على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و به اءُمِرُوا اءَيَّام اءَبى بكر، و صدرا مِن ايَّام عُمَر، ثمَّ اَمَرَ عُمَر بِقَطعِهِ و حَذفِهِ مِنَ الاَذان و الاِقَامة ، فقيل له فى ذلك ، فقال اذا سمع عوام النَّاس ، انّ الصَّلاة خير العمل ، تهاونوا بالجهاد، و تَخَلَّفُوا عنه (902).
((در زمان پيغمبر، اذان همراه با كلمه حىَّ على خير العمل بود و در زمان ابى بكر نيز همين شيوه جارى بود و همين طور آغاز خلافت خليفه دوم . خليفه دوم بعد از مدتى ، دستور به حذف اين عبارت از اذان داد. از او سوال كردند كه علت عمل شما چه بود؟ گفت اگر مردم بشنوند كه نماز بهترين عمل است ، نسبت به جهاد سستى نشان داده ، از آن تخلف مى كنند)).
شبيه اين مطالب را با مختصر تفاوتى در منابع عامه مى يابيم كه انگيزه خليفه از حذف جمله حى على خيرالعمل از اذان و اقامه را همين مطلب ذكر كرده و در ادامه گفته اند:
انَّه بلَغه انَّ المؤ ذّن جاءَ الى عمرِ بن الخطّاب يؤ ذِّنُه لصلاةِ الصُّبح ، فوجده نائِما، فقال اَلصَّلاة خير منَ النَّوم ، فاءَمَره عمر اءن يجعلها فى نداء الصبح (903).
((روزى در زمان خليفه دوم ، مؤ ذّن هنگام اذان صبح به سراغ خليفه رفت و او را در بستر خواب يافت . براى بيدار كردن او گفت نماز از خواب بهتر است خليفه از اين تعبير خوشش آمد، امر كرد كه در اذان صبح ، به جاى عبارت حى على خير العمل جمله اَلصَّلاة خير مِنَ النَّوم را قرار بدهند)).
بعضى از علماى عامه از خليفه دوم نقل مى كنند كه او گفت :
مُتعتانِ كانتا على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و اءنا اُحَرِّمُهما و اُعاقبُ عليمها: متعةُ النساء و متعةُ الحجِّ(904).
((دو تمتع در زمان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم حلال بود كه من آن را حرام مى كنم و اگر كسى مرتكب آن دو شود، او را عقاب مى كنم يكى حج تمتع و ديگرى ازدواج موقت )).
در حجى كه الان نيز متعارف است ، شيعيان در فاصله بين عمره و حج مُحِلّ مى شوند؛ يعنى از احرام خارج مى شوند و بنا به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و به فتواى همه علماى شيعه ، آنچه در حال احرام بر آنها حرام بوده ، حلال مى شود. همچنين تفتازانى روايتى را نقل كرده كه بر اساس آن خليفه دوم گفته است :
ثلاث كُنَّ على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اءنا اءنهى عنهنَّ و اءُحَرِمُهُنَّ، و هى متعةُ النساء، و متعةُ الحجّ، و حىَّ على خير العمل (905).
((سه چيز در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حلال بود كه من آن را حرام و عمل به آن را نهى مى كنم حج تمتع ، نكاح موقت و جمله حىّ على خير العمل )).
خليفه دوم ، براى خود چنين جايگاه و منزلتى را قائل بود كه حكم الهى را با راءى خود تغيير دهد.
نقل ديگر آن است كه در مباحث قبل نيز به آن اشاره كرديم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى اخبار وقت نماز، هيچ راهى نيافتند. سرانجام در خواب ، جبرئيل اذان را به عبدالله بن زيد آموخت و او نيز پيامبر را راهنمايى كرد. عامه اين مطلب را نيز نقل كرده اند كه وقتى خليفه ، صداى بلال را شنيد، در حالى كه لباسش را روى زمين كشيده مى شد از خانه بيرون آمد و فرياد زد كه آنچه را كه عبدالله بن زيد در خواب ديد، من هم ديده ام (906).
سيره حلبى نيز مطلب ديگرى را نقل مى كند و مى گويد:
انَّ اوَّل مَن اءذَّنَ بالصَّلاةِ جبريلُ عليه السلام فى سماءِ الدنيا فسمعه عمرُ و بلال فسبقَ عمر بلالا فاءخبَر النبىَّ صلى الله عليه و آله و سلم ثم جاء بلال فقال له سبقك بها عمر(907).
((بلال و خليفه دوم ، هر دو صداى اذان را از جبرئيل عليه السلام شنيدند؛ منتها عمر زودتر به خدمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و مطلب را به حضرت عرضه داشت و بعد بلال آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند كه عمر در اين مطلب بر تو سبقت گرفت )).
بعد از نقل مجموعه اين روايت هاى تاريخى كه محدثان و مورخان عامه نقل كرده اند، سوال اين است كسى كه اين كلمات را از جبرئيل شنيده است ، چگونه به خود اجازه مى دهد در آنها دخل و تصرف كند؟ آن هم از جبرئيل عليه السلام كه پيك و امين وحى است و بالاخره آيا اين تصرف مجاز است يا خير؟ بايد بگوييم يا اين تصرف ها غيرمجاز است يا روايت هايى كه عامه نقل كرده اند، فاقد صحت و اتفاق است و يا هر دو؛ يعنى هر تصرف غيرمجاز است و هم روايت ها صحت ندارند.
علاوه بر اين مطالب ، بيهقى در كتاب ((سنن )) خود نقل مى كند كه عبدالله بن عمر در اذان و اقامه كلمه حى على خير العمل را به كار مى برد(908) و اين از موارد چندگانه اى است كه عبدالله بن عمر، با اجتهادهاى پدرش ، به طور صريح مخالفت كرده است . در نهايت همه علماى عامه پذيرفته اند كه اين عمل خليفه دوم يك بدعت است ، مثل نماز تراويح كه خود خليفه صراحتا اقرار كرده است كه :
نِعم البدعة هذه (909).
((بدعتى گذاشتم و چه بدعت خوبى !)).
بر اساس اين بدعت ، خليفه دوم دستور داد كه مردم نمازهاى مستحبى را در شب هاى ماه مبارك رمضان به جماعت بخوانند.
براساس آنچه گفته شد، احكام توقيفى است و بايد از منبع وحى و مقام عصمت به دست ما برسد، طبعا بايد بگوييم كه اين بدعت ها، مثل بسيارى از بدعت ها و احكامى كه به وسيله حكام و با عنوان اجتهاد وارد دين شده ، خلاف است .
اجتهاد از اصول مسلم و پذيرفته شده شيعه است . به خلاف علماى عامه كه آن را در يك عصر، آن هم در مقابل نص ‍ مى پذيرند و در عصر ديگر در مسائل متاخر آن را به طور كُلّى انكار مى كنند. تعليلى كه عامه از زبان خليفه دوم براى تغيير نقل كرده اند شنيدنى است :
اذا سمع عوام النَّاس ان اَلصَّلاة خير العمل تهاونوا بالجهاد و تخلفوا عنه (910).
((اگر مردم بشنوند كه نماز بهترين عمل است ، نسبت به انجام فريضه جهاد سستى نشان داده ، از آن تخلف مى كنند)).
به عبارت ديگر نظرش اين بوده كه حكم الهى اذان ، اين بدآموزى را دارد كه وقتى مردم ببينند كه با عبادتى مثل نماز به بهشت مى روند و به سعادت مى رسند ضرورتى در انجام عمل جهاد نخواهند ديد؛ به ويژه كه جهاد هرچه هم فضيلت داشته باشد، به پاى نماز نمى رسد و ما در موقعيت و شرايطى هستيم عصر خليفه دوم كه به مجاهده و توسعه اسلام نيازمنديم .
نتيجه اين مى شود كه اولا، احكام الهى تعطيل شوند؛ ثانيا، يك نوع تجرى و جسارت به احكام الهى و شرع انور پيدا شود و ثالثا، هر كس فهم خويش را به احكام شرع ، تحميل كند.
جايگاه نماز و جهاد در اسلام
از جمله اسرار انحصار تشريع به مقام شارع مقدس و انتقال آن از طريق معصوم عليه السلام ، امانتدارى در انتقال احكام الهى است وگرنه چنانچه كسى به خاطر فهم خود ار حكمى ، بخواهد ساير احكام الهى را تعطيل كند، چيزى از شريعت باقى نمى ماند. شريعت و دين الهى ، مجموعه اى از احكام است كه پيروان آن با انجام مجموعه اين اعمال ، به يك مومن واقعى و متقى تبديل مى شوند.
انَّما يَتَقَبَّلُ اللّه مِنَ المُتَّقِين (911).
((خداوند تنها اعمال پرهيزگاران را مى پذيرد)).
خداوند اعمال كسى را مى پذيرد كه به مجموعه احكام الهى گردن نهد. اگر كسى ، متجريا و يا به تعبير خليفه تهاونا و تخلفا جهاد را تعطيل كند و به نماز روى آورد، به يقين نمازش مقبول نخواهد بود.
ظاهرا حضرات عامه و خليفه دوم از اين نكته غفلت كرده اند كه اعمال و عبادات شرعيه ، يك مجموعه است و كسى نمى تواند برخى را به خاطر بعضى ديگر تعطيل كند. و در عصر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نيز فداكارى اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در جنگ هاى مختلف باعث نشد تا عده اى ، تارك الصَّلاة باشند و يا عبوديت و عبادت آنها، باعث تعطيلى جهاد شود؛ در حالى كه قرآن از اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چنين وصف مى كند:
محمَّد رسول الله والّذين مَعَهُ اءَشِدَّاءُ عَلَى الكُفَّار رُحَمَاءُ بينهُم تَرَاهُم رُكّعا سُجّدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم مِن اءَثر السجود(912).
((محمَّد صلى الله عليه و آله و سلم فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد هستند و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى ؛ در حاليكه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند. نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است )).
آنها كه همراه با رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در ميدان جنگ و نبرد شمشير مى زدند، كسانى بودند كه شب را تا صبح مانند زاهدان با عبادت و بيدارى ، به روز مى آوردند. قرآن از اين عده با تعبيرهاى لطيفى ياد مى كند ايشان كسانى هستند كه در حال ركوع و سجودند، عبوديت در چهره آنها آشكار است ؛ يعنى همين افراد زاهد و عابد، همان كسانى اند كه به جنگ هم مى رفتند و بدر و خندق و خيبر را مى آفريدند. همين طور همه موفقيت هاى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به وسيله مجاهدت اين عده محقق شد.
تعطيل كردن برخى از احكام ، به دليل ضرورت هايى كه ما تشخيص مى دهيم ، غير از نگاه يك بُعدى به احكام الهى ارمغانى نخواهد داشت . در حالى كه فرض اين است كه دين الهى جامعيت دارد و نگاه يك بُعدى به احكام شرع ، جامعيت دين را مخدوش مى كند. كسى كه به اديان الهى و مخصوصا دين خاتم پيامبران رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين طور مى نگرد نگاهش به دين ، جامع نيست . دين نه براى جهاد تنها آمده و نه براى نماز تنها، تا يكى نفى كننده ديگرى باشد، بلكه مجموع احكام دين مى تواند انسان كامل و شايسته تربيت كند؛ همان گونه كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ منين عليه السلام و حضرت سيدالشهدا عليه السلام موفق شدند.
راوى مى گويد شب عاشورا وقتى سيد الشهدا عليه السلام از كوفيان يك شب مهلت خواستند حول خيمه ها كه مى گشتم ، لهم دوىّ كدوىِّ النَّحل (913) مثل لانه زنبور، آنچه به گوش مى رسيد، صداى راز و نياز مجاهدانى بود كه در فرداى آن روز، يعنى عاشورا تا آخرين لحظات عمر در راه اسلام جهاد كردند و شهيد شدند.

جهان چون خال و خط و چشم و ابروست   كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
به خاطر حرمت جهاد، نبايد خيرالعمل بودن نماز مخدوش شود و يا به خاطر فضيلت نماز، جهاد و مجاهده فى سبيل الله تعطيل شود؛ چرا كه اين نوع برداشت از احكام الهى مى تواند براى جامعيت دين خطرى جدى به وجود آورد و باب تحريف ، بدعت و اجتهادهاى شخصى را در دين و وحى الهى باز كند كه در اين صورت آن دين ، دين الهى نخواهد بود و مكتبى است كه به دست انسان ها ساخته شده است .
شعائر الهى و مصاديق آن
اذان و اقامه ، از عبادت هاى شعارى است ؛ شعار از ريشه شعيره و به معنى مَعلَم و نشانه است ؛ يعنى عبادتى كه به وسيله آن ، راه به ديگران نشان داده مى شود(914). مَعلَم كه جمعش معالم است ، نشانه هايى كه سابق در راه ها و خيابان ها ايجاد مى كردند كه قافله ها و رهروان طريق به وسيله اين معلم راه را گم نكنند و شعار از ريشه شعيره نيز چنين معنايى دارد. در شرع مقدس به جنبه هاى شعارى بعضى از اعمال سفارش شده است :
انَّ الصَّفا والمَروَةَ مِن شَعَائِرِ اللّهِ(915).
((صفا و مروه از شعائر و نشانه هاى الهى است )).
در سوره مائده مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا لا تحلُّوا شعائر الله (916).
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شعائر و حدود الهى - و مراسم حج را محترم شمرده ، و مخالفت با آنها - را حلال نكنيد)).
در سوره مباركه حج مى فرمايد:
والبُدن جعلناها لكم من شعائر الله (917).
((و شترهاى چاق و فربه را در مراسم حج براى شما از شعائر الهى قرار داديم )).
در آيه ديگرى در همين سوره ، مجموعه مناسك حج را به عنوان عبادت هاى شعارى تلقى فرموده ، مى فرمايد:
ذلك و مَن يعظِّم شعائر الله فانَّها مِن تقوى القلوب (918).
((مجموعه مناسك حج اين است و بزرگ شمردن شعائر الهى ، نشانه تقواى دل ها است )).
با بيان اين قاعده كُلّى ، ضرورت تعظيم شعائر معلوم مى شود و به طور طبيعى هر چيزى كه شعار باشد، اگر از امور ديدنى است بايد تحقق آن در معرض ديد ديگران صورت بگيرد و اگر از امور شنيدنى و مسموعات است ، در معرض ‍ استماع ديگران واقع شود، تا اين كه جنبه شعاريت آن تحقق پيدا كند؛ يعنى امرى كه شعارى است امتثال آن موقوف به آشكار بودن آن است . اگر كسى بگويد من مى خواهم پنهانى آن كار را انجام دهم و تظاهر نكنم ، اين ديگر عبادت نخواهم بود؛ چون عبادت بودن اين عمل موقوف به تظاهر و اعلان است . اصولا بعضى از عبادت ها تا به صورت علنى و آشكار انجام نشوند امتثال نشده اند؛ مثلا در باب نماز جماعت بايد انجام ان علنى باشد. در مبحث بعد در حقّ امام جماعت به آن اشاره خواهيم كرد كه شركت در نماز جماعت مستحب است ، اما علنى بودن نماز جماعت واجب است . حالا اگر كسانى بگويند مى خواهيم نماز جماعت را پنهانى به جاى آوريم ، معنا نخواهد داشت . يا مثلا حضور در مجلسى كه براى مؤ من متوفى برگزار شده است و عرض تسليت به صاحب عزا، امرى مستحسن و مورد توصيه است . حال اگر كسى به تصور ريا بودن آن ، بخواهد اين عمل را پنهانى انجام دهد، ديگر عبادت نخواهد بود. اصل اين عمل چيزى است كه بايد در حضور ديگران انجام گيرد تا جنبه شعاريت و نشانه بودن آن تحقق پيدا كند.
در روايتى كه مرحوم صدوق از معاويه بن وهب نقل مى كند، آمده است كه او از امام صادق عليه السلام در مورد اذان سوال كرد، حضرت فرمودند:
اجهَر وَارفَع بِه صَوتَكَ، فَاءِذَا اءَقَمتَ فَدُونَ ذَلِكَ، و لا تَنتَظِر باءَذَانِكَ و اءِقَامَتِكَ الا دُخُولَ وَقتِ اَلصَّلاةِ، وَاحدُر اءِقَامَتَكَ حَدرا(919).
((نماز و اذان را با صداى بلند بخوان ، پس هرگاه اقامه نماز را مى خوانى آهسته تر از اذان بگو؛ و وقتى داخل وقت نماز شدى اذان و اقامه را بخوان و اقامه را سريع تر بخوان )).
در روايت ديگرى حضرت مى فرمايند:
اذا اءَذَّنت فلا تُخفِيَنَّ صوتك ، فانَّ الله ياءجرك مدَّ صوتك فيه (920).
((وقتى اذان مى گويى ، صدايت را خفيف و پنهان مكن ؛ چرا كه خداوند به صداى بلند، اجر و پاداش ‍ مى دهد)).
سنت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم هم اين چنين بود. در روايتى وارد شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به بلال امر فرمودند كه :
اعلُ فوقَ الجدار وَارفَع صَوتك بالاَذان (921).
((از ديوار مسجد - كه در آن تاريخ به اندازه قامت يك انسان بوده - بالا برو و با صداى بلند اذان بگو)).
پس تحقق شعاريت اذان ، بلند اذان گفتن است . نه تنها اذان ، بلكه هر چيزى كه شعار باشد، اين جنبه در آن لحاظ شده است .
يكى از نكته هاى مهم ديگرى كه در شعائر، بايد موردتوجه واقع شود اين است كه در شعار بايد مورد اهتمام شعاردهنده نيز باشد؛ از آن جمله شهادت به ولايت در اذان و اقامه است ؛ يعنى اشهد ان اميرالمؤ منين عليا و ابنائه المعصومين حجج الله ، شكى نيست ما به حسب آنچه كه قبلا گفتيم نمى توانيم به شهادت به توحيد و رسالت در اذان و اقامه چيز ديگرى را اضافه كنيم ؛ چون امور عبادى ، توقيفيه هستند و به همان ملاكى كه كم كردن آنها جايز نيست ، اضافه كردن هم جايز نيست . ولى از آن جا كه امر ولايت متمم نعمت رسالت و مكمل دين است ، در هر حال اظهار و ابراز آن مطلوب و ضرورى است .
علاوه بر اين ، قرن ها است كه شهادت به ولايت از شعائر تشيع و رمز ولايت است ؛ به طورى كه ترك آن موهون و تشبه به منكران ولايت است ؛ و قطعا هر فعل و تركى كه منتهى به وهن تشيع و ولايت باشد، مجاز نخواهد بود.
بنابر آن ملاكى كه در مباحث گذشته گفته شد، نمى توان شهادت به ولايت را جزء اذان و اقامه تلقى كرد، اما چون اظهار و شهادت به ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام و اولاد طاهرينش عليهم السلام امرى مستحسن و مورد توصيه است ، مى توان به اذان و اقامه افزود.
اختلاف نظرى كه در بين علماى شيعه پيدا شده است ، از باب جزئيات به ولايت نيست . از نظر آنان كه ((تسامح در ادله سنن )) را پذيرفته اند، شايد نتوان جزء بودن شهادت به ولايت را توجيه كرد كه اين خود بحث مفصلى را مى طلبد و در اين مختصر نمى گنجد. عده اى نيز اين قاعده را قبول ندارند.
در هر حال همان طور كه گفته شد، شهادت به ولايت امرى است كه رجحان دارد و ما هم نه از باب جزئيت ، بلكه از باب استحباب و حسن ذاتى ، آن را در اذان و اقامه بيان مى كنيم و از طرف ديگر تعطيل آن ، وهن و تشبه به منكران ولايت است بنابراين آن را مستحب مؤ كّد مى دانيم و علما و فقها نيز اين گونه نظر داده اند.
مؤ ذّن يادآور ذكر خدا
امام سجاد عليه السلام جايگاه خاصى براى مؤ ذّن بيان مى فرمايند و در باب معرفى مؤ ذّن مى گويند بايد بدانى كه او:
مذكِّرك بربّك ، و داعيك الى حظّك ، و افضل اعوانك على قضاء الفريضة الّتى افترضها الله عليك .
مؤ ذّن ، يادآور ذكر و ياد خدا در اذهان انسان و مومنان است و دعوت كننده انسان به استفاده از نصيب و حظى است كه خداوند در نماز براى او مقرر كرده و بهترين ياور براى قضاى واجبى است كه خداوند در ذمه انسان قرار داده است .
اين توجه امام عليه السلام به حقّ مؤ ذّن مطلب بسيار ظريفى است كه حكايت از شيفتگى گوينده اين سخنان وجود مقدس امام سجاد عليه السلام به هر چيز و هر كسى است كه ياد و نام خدا را براى او تداعى مى كند.
انسانى كه به طور طبيعى در طول روز، به امور روزمره زندگى و دنيا اشتغال پيدا مى كند، شايد از ياد خدا و اتيان فرايض ‍ و اداى حقوق الهى غفلت كند؛ بنابراين ، صداى اذان و صوت مؤ ذّن به او توجه و تنبه مى دهد كه وقت اداى حقّ الهى رسيده است . حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايند:
للمؤ من ثلاث ساعات فساعة يُنَاجِى فيها ربّه ، و ساعة يَرُمُّ معَاشَهُ، و ساعة يخلِّى بين نفسه و بين لذتها فيما يَحَلُّ و يَجمُلُ(922).
((مؤ من اوقات زندگى اش را به سه بخش تقسيم مى كند ساعت هايى را براى مناجات و ذكر خدا قرار ميدهد؛ ساعت هايى از روز را براى تدارك و تهيه معاش زندگى اختصاص مى دهد و ساعت هايى را هم براى آسايش و آرامش و لذت بردن از لذايذ زندگى قرار مى دهد)).
مومن بايد بخشى از اوقات زندگى را براى مناجات و خلوت با خداى خود قرار دهد. نبايد كه اشتغالات روزمره زندگى ، چنان او را غرق كند كه فرصتى براى ذكر و ياد خدا و خلوت كردن با او برايش باقى نگذارد و چنان آلوده شود كه غفلت از ياد خدا همه زندگى و وجود او را فراگيرد. چنين انسانى كه از خدا غفلت مى كند مصداق اعراض عن ذكر الله مى شود كه در امور معيشت و زندگى هم دچار مضيقه و تنگنا خواهد شد؛ و به همين دليل امام سجاد عليه السلام مى فرمايند مؤ ذّن يادآور ياد و نام خدا براى انسان است . افراد مؤ من و مخلص همين كه نزديك وقت نماز مى شود، حالت بى قرارى پيدا مى كنند؛ مثل عاشقى كه وعده وصالش نزديك مى شود.
وعده وصل چون شود نزديك   آتش عشق تيزتر گردد
مؤ من به انتظار موعد و وقت نماز است ؛ مخصوصا وقتى صداى مؤ ذّن را مى شنود، گويى مژده وصل را گرفته است ؛ اذن ورود به حريم معشوق را يافته است . اين ارزش و جايگاه كار مؤ ذّن است . كسانى كه از ماديات و اشتغالات روزمره دنيا احساس خستگى مى كنند، هنگامى كه وقت نماز مى رسد و صداى مؤ ذّن را مى شنوند، مثل اين است كه صداى مؤ ذّن و جمله ها و كلمه هاى اذان ، روح آنها را نوازش مى دهد. رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به نقل عامه خطاب به بلال فرمودند:
قُم يَا بَلال فَاءَرِحنا باَلصَّلاة (923).
((بلال ! برخيز و روح ما را با ذكر و نام خدا نوازش بده )).
جان كمال است و نداى او كمال   مصطفى گويان ارحنا يا بلال
وقتى صداى مؤ ذّن بلند مى شود و ياد خدا را زنده مى كند و طبيعى است كه انسان غرق شده در دنياى مادى و از امور جارى زندگى دست شسته ، كارهاى رايج را رها كند؛ زيرا به كارى واجب تر فراخوانده مى شود كه آن برقرارى ارتباط با معبود و معشوق حقيقى است :
از در درآمدى و من از خود به در شدم   گويى كز اين جهان به جهان دگر شدم
او مشغول ترنم ياد و ذكر تو بود و تو را تكبير و تجليل و تسبيح مى گفت ، من دست از كار شسته و شيفته كسى شدم كه نام و ياد معشوق را براى من تجديد و تداعى مى كرد.
تبيين اذان به نقل از اميرالمؤ منين عليه السلام
روايتى را حضرت سيدالشّهدا عليه السلام ، از پدر بزرگوارش مولى الموحدين اءَميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب عليه السلام نقل مى فرمايند كه :
كُنَّا جُلوسا فِى المَسجِدِ، اءِذ صَعَدَ المؤ ذّن المَنارَة ، فقال ((الله اكبر، الله اكبر))، فبَكى اميرالمؤ منين علىّ بى اءَبى طالب عليه السلام و بَكَينَا بِبُكائِهِ، فَلَمَّا فَرَغَ المؤ ذّن ، قال اءَتَدروُنَ مَا يَقُولُ المؤ ذّن ؟ قُلنَا اللَّه و رسولُهُ و وصيُّهُ اءَعلَمَ، فَقَال : لَو تَعلَمُونَ مَا يَقُول لَضَحِكتُم قَلِيلا و لَبَكَيتُم كَثيرا! فلِقوله ((الله اكبر)) مَعَان كَثِيرَة ؛ منها: اءَنَّ قَولَ المؤ ذّن ((الله اكبر)) يَقَعُ على قِدَمِهِ و اءَزَلِيَّتِهِ و اءَبَدِيَّتِهِ و عِلمِهِ و قُوَّتِهِ و قُدرَتِهِ و حِلمِهِ و كَرَمِهِ و جودِهِ و عَطائِهِ و كِبرِيَائِهِ، فاذا قالَ المؤ ذّن ((الله اكبر)) فانَّهُ يقول الله الَّذى له الخلق و الاَمر و بِمَشيَّته كان الخلق و منه كان كُلّ شى ء للخلق و اليه يرجع الخلق و هو الاوَّل قبل كُلّ شى ء لم يزل ، و الاخر بعد كُلّ شى ء لا يزال ، والظاهر فوق كُلّ شى ء لا يدرك و الباطن دون كُلّ شى ء لا يُحَدُّ، فهو الباقى و كُلّ شى ء دونه فَان ، والمعنى الثَّانى الله اكبر اءَى العليم الخبير، علم مَا كَانَ و مَا يَكُون قَبلَ اءَن يَكُون (924).
((در مسجد نشسته بوديم ، صداى مؤ ذّن را از فراز مناره شنيديم كه مى گويد: الله اكبر. در اين هنگام اميرالمؤ منين عليه السلام گريست و ما نيز از گريه او گريان شديم ، همين كه اذان به پايان رسيد حضرت فرمودند: آيا مى دانيد مؤ ذّن چه مى گويد؟ گفتيم : خدا و رسول و وصى او آگاهترند، فرمودند: اگر مى دانستيد كه او چه مى گويد از خنده خوددارى مى نموديد و بسيار گريه مى كرديد. او كه مى گويد الله اكبر معانى بسيارى دارد:
اول ، الله اكبر حكايت مى كند از قدم ذاتى و ازليت و ابديت ذاتى خداوند متعال ، و همچنين گوياى علم و قوت ، قدرت و حلم ، كرامت و بخشندگى ، عطايا و كبريايى او است .
مؤ ذّن كه مى گويد الله اكبر در واقع مى گويد: همه خلق و فرمان آفرينش از آن او است ، مشيت او سبب هستى است و هرچه در خلقت و براى مخلوقات است از او است و بازگشت مخلوقات به سوى او است ، او ازلى است و قبل از هر چيز است و بعد از فناى همه نيز خواهد بود. لم يزل و لايزال او است در عين ظهور و پيدايى قابل درك كامل نيست ، و به دليل خفا قابل تعريف كامل نيست ، او باقى است و هر چيز غير او است فانى . دوم ، الله اكبر يعنى او دانا و آگاه است گذشته و آينده را قبل از وقوع مى داند)).
الثَّالِثُ: الله اكبر اءَىِ القادرُ على كُلّ شى ء يَقدِرُ على ما يَشاء القوىُّ لِقُدرَتِهِ المُقتَدِرُ عَلَى خَلقِهِ القَوىُّ لِذَاتِهِ و قُدرَتُهُ قَائِمَة على الاَشيَاءِ كُلِّهَا اذا قَضى اءَمرا فانَّما يقول له كن فَيَكُون ، والرَّابِعُ اللَّه اءَكبر على معنَى حِلمِهِ و كَرمِهِ يَحلُمُ كانَّهُ لا يعلم و يَصفَحُ كاءَنَّهُ لا يَرَى و يستُرُ كاءَنَّهُ لا يُعصَى و لا يُعَجِّلُ بالعقوبَةِ كَرَما و صَفحا و حِلما والوَجهُ الاخَرُ فى مَعنَى الله اكبر اءَىِ الجَوَادُ جَزيلُ العَطَاءِ كريمُ الفِعَالِ و الوَجهِ الاخَرُ اللّه اَكبر فيهِ نَفى كَيفِيَّتِهِ كَاءَنَّهُ يقول الله اءَجل مِن اءَن يُدرِكَ الواصِفُونَ قَدرَ صِفَتِهِ الَّذِى هوَ مَوصوف به و انَّمَا يصِفُهُ الواصفون على قَدرِهِم لا علَى قدرِ عَظَمَتِهِ و جلالِهِ تَعالَى الله عَن اءَن يُدرِكَ الواصفون صِفَتَهُ علُوّا كَبيرا و الوَجهُ الاخَرُ الله اكبر كاءَنَّهُ يقول الله اءَعلى و اءَجل و هو الغنىُّ عَن عبادهِ لا حاجَةَ به الى اءَعمالِهِم (925).
((سوم ، الله اكبر يعنى بر هر چيز توانا است ، آنچه بخواهد مى تواند، در اقتدارش نيرومند و بر خلقش قادر و قدرتش ‍ ذاتى و بر همه چيز استوار است . و هرگاه امرى از قضاى او بگذرد با فرمان ((كن )) آن چيز وجود پيدا مى كند.
چهارم ، الله اكبر، بر حلم ، بردبارى و كرامت او دلالت دارد. آن چنان حليم است كه گويى هيچ نمى داند، چنان گذشت مى كند كه گويى نمى بيند، چنان عيب پوشى مى كند كه گويى معصيتى رخ نداده است و هرگز در عقوبت و جزاى نافرمانى سرعت و عجله نمى كند؛ زيرا كريم و صبور و اهل گذشت است .
پنجم ، الله اكبر بر بخشندگى و كمال در بخشش و بزرگوارى در همه افعال او دلالت دارد.
ششم ، الله اكبر يعنى او را نمى توان به چگونگى توصيف كرد و گوينده الله اكبر خدا را بالاتر از توان ادراك توصيف كنندگان مى شمرد، او به بزرگى توصيف مى شود، ولى هر كسى به قدر توان خود او را وصف مى كند نه به مقدار عظمت و بزرگى او؛ زيرا وصف او بالاتر از ادراك وصف كنندگان است .
هفتم ، الله اكبر يعنى او بالاتر از هرچيز و بى نياز از بندگان است و او را احتياجى به اعمال ايشان نيست )).