جوانان در طوفان غرايز

همت سهراب پور

- ۳ -


نه تنها انسان شريفى نيستى بلكه اصلا انسان نيستى , زيرا تمام صفات ناپسند وحوش و درندگان را در خـود جمع كرده اى و يك جا مظهر همه ناپاكى ها و سيئات اخلاقى شده اى .
مى گفتى : تو را دوسـت دارم .
دروغ مـى گـفـتى .
تو خودت را دوست مى داشتى , تو به تمايلات خويش علاقه مند بـودى .
در رهـگـذر خـواهش هاى نفسانى خود به من برخورد كردى و مرا وسيله ارضاى تمنيات خـويـش يـافتى , و گرنه هرگز به خانه من نمى آمدى و به من توجه نمى كردى .
تو به من خيانت كـردى , زيـرا وعده دادى با من ازدواج كنى , ولى پيمان را شكستى و به وعده ات وفا ننمودى .
فكر مـى كـردى , زنـى كـه آلـوده بـه گـناه شده و در بى عفتى سقوط كرده لايق همسرى نيست .
آيا گـناهكارى من جز به دست تو شد؟ آيا سقوط من سببى جز جنايتكارى تو داشت ؟ اگر تو نبودى مـن هـرگـز بـه گـنـاه آلـوده نشده بودم .
اصرار مداوم تو مرا عاجز كرد و سرانجام مانند كودك خردسالى كه به دست جبار توانايى اسير شده باشد, در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم .
عفت مرا دزديدى .
پـس از آن , من خود را ذليل و خوار, حس مى كردم و قلبم مالامال غصه و اندوه شد .
زندگى برايم سنگين و غير قابل تحمل مى نمود .
براى يك دختر جوانى , مانند من , زندگى چه لذتى مى توانست داشته باشد, نه قادر است همسر قانونى يك مرد باشد و نه مى تواند مادر پاكدامن يك كودك , بلكه قادر نيست در جامعه با وضع عادى به سر برد .
او پيوسته سرافكنده و شرمسار است .
اشـك تـاثـر مى بارد و از غصه , صورت خود را به كف دست مى گذارد و بر گذشته تيره خود فكر مـى كـنـد .
وقتى به ياد رسوايى خويش و سرزنش هاى مردم مى افتد, از ترس , بندهاى استخوانش مى سوزد و دلش از غصه آب مى شود .
تـو آسايش و راحتى را از من ربودى .
آن چنان مضطر و بيچاره شدم كه از آن خانه مجلل و باشكوه فـرار كردم , از پدر و مادر عزيز و از آن زندگى مرفه و گوارا چشم پوشيدم و به يك منزل كوچك در يـك محله دور افتاده و بى رفت و آمد مسكن گزيدم , تا باقى مانده عمر غم انگيز خود را در آن جا بگذرانم .
پـدر و مـادرم را كـشـتى .
خبر دارم هر دو در غياب من , جان سپردند و از دنيا رفتند .
آنها از غصه جـدايـى مـن دق كـردنـد و از نـااميدى ديدار من مردند .
گمان مى كنم مرگ آنها سببى جز اين نداشت .
مرا كشتى , زيرا آن سم تلخى را كه از جام تو نوشيدم و آن غصه هاى كشنده و عميقى كه از دسـت تـو در دلـم جـاى گـرفت و با آن در جنگ و ستيز بودم , اثر نهايى خود را در جسم و جانم گذارده است .
اينك در بستر مرگ قرار گرفته ام و روزهاى آخر زندگى خود را مى گذرانم , من اكـنون مانند چوب خشكى هستم كه آتش در اعماق آن خانه كرده باشد, پيوسته مى سوزد و قريبا مـتـلاشـى مى شود .
گمان مى كنم : خداوند به من توجه كرده و دعايم را مستجاب نموده و اراده فرموده است مرا از اين همه نكبت و تيره روزى برهاند و از دنياى مرگ و بدبختى به عالم زندگى و آسـايش منتقلم كند .
با اين همه جرايم و جنايت بايد بگويم : تو دروغگويى , تو مكار و حيله گرى , تـو دزد جنايتكارى , گمان نمى كنم خداوند عادل تو را آزاد بگذارد و حق من ستمديده مظلوم را از تو نگيرد .
ايـن نـامـه را بـراى تـجديد عهد و دوستى و مودت ننوشتم ,زيرا تو پست تر از آنى كه با تو از پيمان مـحبت , صحبت كنم .
به علاوه من اكنون در آستانه قبر قرار گرفته ام , از نيك و بدهاى زندگى , از خـوش بـخـتى ها و بدبختى هاى حيات , در حال وداع وجدايى هستم , نه ديگر دردل من آرزوى دوستى كسى است و نه لحظات مرگ , اجازه عهد و پيمان محبت به من مى دهد .
اين نامه را تنها از آن جـهـت نـوشـتـم كـه تـو نـزد مـن امانتى دارى و آن دختر بچه بى گناه تو است .
اگر در دل بى رحمت , عاطفه پدرى وجود دارد, بيا اين كودك بى سرپرست را از من بگير تا مگر بدبختى هايى كـه دامنگير مادر ستمديده او شده , دامنگير وى نشود و روزگار او مانند روزگار من توام با تيره روزى و ناكامى نگردد .
هـنـوز از خـواندن نامه فارغ نشده بودم كه به او نگاه كردم , ديدم اشكش بر صورتش جارى است .
پرسيدم بعد چه شد؟ گفت : وقتى اين نامه را خواندم , تمام بدنم لرزيد,از شدت ناراحتى و هيجان گـمـان مـى كردم نزديك است سينه ام بشكافد و قلبم از غصه بيرون افتد .
با سرعت به منزلى كه نـشـانى داده بود آمدم و آن همين منزل بود .
وارد اين بالاخانه شدم , ديدم روى همين تخت , يك بـدن بـى حـركـت افتاده و دختر بچه اش پهلوى آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحت كننده اى گريه مى كند .
بـى اختيار از وحشت آن منظره هولناك فرياد زدم و بى هوش شدم .
گويى در آن موقع , جرايم غير انسانى من به صورت درندگان وحشتناك در نظرم مجسم شده بودند, يكى چنگال خود را به من مـى نـمـود و ديگرى مى خواست با دندان مرا بدرد .
وقتى به خود آمدم با خدا عهد كردم كه از اين بـالاخـانـه كه اسمش را غرفة الاحزان گذارده ام خارج نشوم و به جبران ستم هايى كه بر آن دختر مـظـلـوم كـرده ام , مثل او زندگى كنم و مانند او بميرم .
اينك موقع مرگم فرا رسيده و در خود احساس مسرت و رضايت خاطر مى كنم , زيرا نداى باطنى قلبم به من مى گويد, خداوند جرايم تو را بخشيده و آن همه گناهانى را كه ناشى از بى رحمى و قساوت قلب بوده آمرزيده است .
سـخـنش كه به اين جا رسيد, زبانش بند آمد و رنگ صورتش به كلى تغيير كرد, نتوانست خود را نـگـاه دارد .
در بـسـتر افتاد, آخرين كلامى كه در نهايت ضعف و ناتوانى به من گفت , اين بود كه دخترم را به تو مى سپارم .
سـپس جان به جان آفرين تسليم كرد .
ساعتى در كنارش ماندم و آنچه وظيفه يك دوست بود در بـاره اش انـجـام دادم .
نـامه هايى براى دوستان و آشنايانش نوشتم و همه در تشييع جنازه شركت كردند .
من در عمرم روزى مثل آن روز نديدم كه زن و مرد به شدت گريه مى كردند .
خدا مى داند الان هم كه داستان را مى نويسم از شدت گريه و هيجان نمى توانم خود را نگاه دارم و هرگز صداى ضعيف او [را] در آخرين لحظه زندگى فراموش نمى كنم كه گفت :( دخترم را به تو مى سپارم )

5 . مجالس خوش گذرانى

از مـنـجـلاب هاى فساد و تباهى , كه عاملان ترويج فرهنگ ابتذال غرب در جامعه ايجاد مى كنند, بـرگـزارى مـجالس لهو و خوش گذرانى است .
افرادى كه روح تقليد از فرهنگ غرب , آنان را به طور مخفيانه به تشكيل چنين مجالسى وادار مى كند, از دوستان خود دعوت مى نمايند با شركت در آن مـجالس عيش و عشرت , براى چند ساعتى خود را در عالم خوش گذرانى و بى خيالى وارد سازند, مجالسى كه با لهو و لعب , موسيقى هاى مبتذل و احيانا رقص و پايكوبى همراه است .
جـوانـان عزيز بايد بدانند با وارد شدن در اين گونه مجالس و غرق شدن در خوشى هاى مبتذل و زودگـذر, مـانع پيشرفت معنوى و اجتماعى خود شده اند .
اگر غرق شدن در خوشى ها و لذت ها نـشـانه موفقيت و رسيدن به كمالات است , پس انسان هاى عياش و خوش گذران بايد كامل ترين افراد باشند, در حالى كه آنها پست ترين موجوداتند, زيرا كسى كه اسير شهوات نفس خويش شد و در بـرابر امواج تقواكش هواهاى نفسانى , فاقد اراده گشت و در زندان هوس هاى شيطانى محبوس شد, هرگز نمى توان او را انسان ناميد, بلكه او موجودى بى اراده , بى استقلال , بى شخصيت و اسير و دربند است كه هرگز قدرت حركت پيدا نخواهد كرد .
مـرحـلـه پـايين تر اين مجالس , بعضى از مجالس عروسى هاست كه افراد لاابالى آن را برگزار مى كنند .
گرچه ازدواج و مراسم آن از ديدگاه شريعت مقدس امرى پسنديده است , به گونه اى كه پيامبر بزرگ اسلام , آن را سنت خود مى داند, اما متاسفانه اين امر مقدس گاه با يك سلسله منكرها آلوده مـى شود, به گونه اى كه شركت در بعضى از اين مجالس براى انسان هاى متعهد و متدين مشكل ساز است .
البته بسيارند مراسمى كه ارزش هاى اسلامى در آن , بر همه چيز و همه كس مقدم است و فراوانند خانواده هايى كه اصالت مذهبى و شرافت خانوادگى خود را در هيچ شرايطى از دست نمى دهند و هـرگز حاضر نيستند به بهانه مراسم جشن عروسى , شاهد اعمال خلاف شرع افراد لاابالى باشند .
امـا مـتاسفانه ما در جامعه خود شاهد بعضى از اين محفل ها هستيم كه در آن , ارزش هاى اسلامى رعايت نمى شود و مورد سوء استفاده افراد فاسد قرار مى گيرد, آشكارا در آن , برخلاف اوامر الهى عـمل مى شود .
گاه از ارتكاب گناهان بزرگ , مانند شراب خوارى , ابايى ندارند .
به يقين سرنوشت چـنـيـن افـراد و خانواده اى , سرنوشت خوبى نخواهد بود, زيرا زندگيى كه با معصيت الهى و بى توجهى به ارزش ها شروع شود, عاقبت مطلوبى نخواهد داشت .
جـوانـان عـزيـز بـايد از شركت در مراسم عروسيى كه با منكرهايى مانند موسيقى مبتذل , رعايت نـكـردن حـجـاب در برابر نامحرم , شراب خوارى , آواز و ترانه و ساير مناهى همراه است خوددارى كـنـنـد .
كـه زمـينه بسيار مناسبى براى فساد و سقوط آنهاست .
اگر كسى بتواند جلو اين اعمال خلاف شرع را بگيرد, مى تواند شركت كند و جلوگيرى نمايد, وگرنه شركت در چنين مجالسى , ضمن تاييد آن , زمينه فساد هم مى گردد .

6 . خود ارضايى

خود ارضايى (كه به اين عمل در مردان , استمنا و در زنان استشها مى گويند) يعنى انسان با خود كارى كند كه منى از او بيرون بيايد .
اين عمل كه عده اى از جوانان آن را انجام مى دهند و گاهى بـراثـر عادت و تكرار به صورت اعتياد در مى آيد, پيامدهاى شوم و ضررهاى بسيارى , هم از جهت جـسمى و هم از جهت روحى , براى فرد مبتلا به آن به وجود مى آورد .
اين كار مانند ساير كارهاى غير مشروع جنسى از ديدگاه شريعت اسلام حرام و ممنوع است , امروزه محققان , خود ارضايى را از انـحـراف هـاى جـنـسى در جوانان دانسته اند و ضعف چشم , لاغر شدن صورت , ضعف اعصاب , ضعف بدن , كم خونى , سست شدن زانو, ضعيف شدن حافظه , زرد شدن صورت , گوشه گيرى و بسيارى از عوارض ديگر را از پيامدهاى آن مى دانند .
موريس دبس در باره آثار خود ارضايى مى گويد: عـلايـم عـادى خود ارضايى را همه مى شناسند و آن عبارت است از: پريدگى رنگ و به خصوص حـلقه سياه رنگى كه به دور چشم پيدا مى شود, فرد همواره خسته و خواب آلود به نظر مى رسد, توجه او به سختى به چيزى جلب مى شود, غالب اوقات , يك شرم و حياى اغراق آميز و كاذب دروى پيدا مى گردد, گوشه گيرى را اختيار مى كند و خواب وى آشفته و ناراحت است .
اين كار, جوان را بسيارخسته مى كند و در طبايع حساس , توليد وسواس و ترديد عجيبى مى نمايد, به طورى كه هـمـواره خـجـل و شرمسار است و خود را مجرم مى پندارد .
در هنگام مطالعه در امراض ذهنى و فكرى , غالبا به اين عادت زشت برخورد مى نماييم .
تمامى جوانانى كه در تحصيل عقب مى مانند و مـخـصـوصـا اشخاص ابله و گيج , حتما به آن مبتلا بوده اند كه در اين موارد, اين عمل حكم يك عادت زشت واقعى را پيدا مى كند. كانت در خصوص اين موضوع , چنين مى نگارد: هـيچ چيز به اندازه كام گرفتن از خود (خود ارضايى ), ذهن و جسم را ضعيف نمى كند و اين نوع شهوترانى به كلى با طبيعت آدمى مغاير است , اما اين موضوع نبايد از جوان پنهان بماند .
بايد آن را با همه زشتى اش پيش روى او قرار داده , بگوييم كه بدين طريق از توليدمثل خواهد افتاد و يادآور شـويم كه اين عادت زشت , بيش از هر چيز ديگرى قدرت جسمى اش را تباه خواهد كرد .
با اين كار سبب پيرى زود رس خويش خواهد شد, عقلش واقعا ضعيف خواهد شد و غيره و غيره .
آنـچـه جـوانـان براى كنترل غريزه جنسى , به خصوص خودارضايى بايد به آن توجه داشته باشند, زمـيـنـه هـاى ايـن كـار اسـت , يـعنى بايد زمينه هايى كه باعث تحريك غريزه جنسى و در نتيجه خودارضايى مى شود, بشناسند و سعى كنند از آن پرهيز نمايند .
اين زمينه ها عبارتند از: لـبـاس هاى تنگ : لباس هاى تنگ و چسبان , يكى از عوامل تحريك غريزه جنسى است .
جوانان بايد مواظب باشند لباس هاى تنگ , به خصوص لباس هاى راحتى تنگ نپوشند .
رعايت اين اصل در هنگام خواب ضرورى تر به نظر مى رسد, زيرا لباس هاى تنگ , علاوه بر اين كه از نظر بهداشتى براى بدن زيان آور است , موجب تحريك غريزه جنسى نيز مى گردد .
غـذاهـاى شـهوت زا: بعضى از غذاها مانند موز, پياز, زعفران وب غريزه جنسى را تحريك مى كنند .
اگر جوانان به خوردن اين نوع غذاها مجبورند, بايد به انجام دادن كارهايى , مانند ورزش , نرمش و روزه بپردازند تا انرژيى كه از اين نوع غذاها به دست مى آيد مصرف شود .
جـوانـانى كه در مناطق گرمسير زندگى مى كنند, بايد بيشتر از جوانان ديگر از خوردن اين نوع غذاها بپرهيزند .
همچنين از پرخورى بايد خوددارى كرد, زيرا شكم كه پر شد غريزه جنسى تحريك مى گردد .
ديـدنى هاى محرك : جوانان بايد سعى كنند به طور مستقيم يا غيرمستقيم از مشاهده صحنه هاى مـحـرك و شـهـوت انگيز بپرهيزند, مانند فيلم ها و عكس هاى سكس , زيرا چيزهايى كه انسان مى بـيند, گاهى براى هميشه در قوه خيالش باقى مى ماند, با نظر به اين كه عامل محرك انسان , قوه فكر و خيال اوست , ممكن است اين صحنه ها انسان را به كارهاى ناروا, بكشاند .
از اين رو به جوانان تـوصـيه مى شود, از مشاهده صحنه هاى ضد عفاف و چشم چرانى , كه محرك نيروى جنسى است بپرهيزند .
شـنـيـدنـى هاى مهيج : شنيدن حرف هاى مهيج و ركيك , مخصوصا در باره مسائل جنسى , عامل بسيار مهمى در تحريك غريزه جنسى است .
مانند موسيقى هاى مبتذل , حرف هاى ركيك و زشت يـا تـرانه هاى فاسد كننده .
همه اينها عوامل مهمى در تحريك غريزه جنسى است .
پرهيز از اين نوع شـنـيـدنـى هـا بـراى جوانانى كه مى خواهند خانه تقواى خويش را از سيل غريزه جنسى محفوظ بـدارنـد, لازم و ضـرورى اسـت .
به اين علت , تمام شنيدنى هاى مهيج در دين نجات بخش اسلام , مورد مذمت قرار گرفته و از آن نهى شده است .
بـسـتـر نـامـنـاسـب خواب : از جمله عوامل محرك غريزه جنسى كه ممكن است به خود ارضايى بينجامد, بستر نامناسب خواب است .
در مورد بستر خواب , توجه به سه نكته ضرورى است : 1ـ ايـن كـه بستر خواب , زياد نرم و گرم نباشد, 2ـ اين كه در خلوت نباشد, يعنى جوان سعى كند در اتاقى بخوابد كه ديگران هم خوابيده اند .
زيرا بعضى مواقع , انسان در خلوت وسوسه مى شود و به عمل خود ارضايى دست مى زند, 3ـ جوان تا خوب خسته نشده است , به بستر نرود, يعنى هنگامى بـه بـسـتر برود كه خواب بر او مسلط شده باشد .
استفاده از راديو يا مطالعه در اين هنگام ,خالى از فايده نيست .
نـكـته اى كه در خصوص خود ارضايى شايان ذكر است , اين است كه عده اى از جوانان ممكن است چـنين تصور كنند كه عمل خود ارضايى چون كه دفع شهوت است , موجب آرامش مى گردد, اما بايد گفت كه چنين نيست , زيرا اگر موقتا هم آرامش آفرين باشد, آرامشى كاذب است , چون كه آرامـش واقـعـى , هـنگامى است كه غريزه جنسى از مجراى صحيح خود كه آثار نامطلوب نداشته بـاشـد, اشـباع گردد, آرامشى كه منجر به پيامدهاى ناگوار و در نتيجه ناآرامى مى شود, ارزشى ندارد .

7 . فيلم هاى مبتذل

از مـنجلاب هاى فساد كه ممكن است جوانان در آن سقوط كنند, نگاه به فيلم هاى مبتذل است و اين عامل بسيار مهمى در فاصله گرفتن جوانان از ارزش هاى الهى و انسانى است .
دشمنان اسلام و انـقلاب اسلامى , از آن جا كه از برخورد مستقيم نظامى با امت اسلامى مايوس شده اند, سعى در ترويج فساد و تهى كردن جوانان از ارزش هاى معنوى , با ديدن فيلم هاى زننده و مبتذل كرده اند .
امروز جوانان ما, ماده گرايى , شهوت پرستى , خوش گذرانى , بى عفتى , بى حيايى , پوچى , پوشيدن لـبـاس هـاى نـامـناسب , روابط نامشروع , بى بندوبارى و بسيارى از انحرافات ديگر را از فيلم هاى مـبـتـذل به ارث مى برند, لذا امروزه توليد و توزيع و پخش اين گونه فيلم ها از طرف هركس كه بـاشـد, بـزرگ تـريـن خـيانت به جامعه , جوانان , انقلاب اسلامى و ارزش هاى الهى است , زيرا اين فيلم ها همه چيز انسان را بر باد مى دهد .
به يقين مشاهده اين فيلم ها, نقش بسيار مهمى در از بين بـردن ارزش هـا, اخـلاق , مذهب , تقوا, غيرت و امور معنوى دارد .
چه بسيار جوانانى كه با تماشاى فيلم هاى مبتذل , راه ناپاكى و بى عفتى پيمودند و ديگران را هم به تباهى كشاندند و صدها مشكل براى خود و ديگران ايجاد كردند .
جـوانـان مـا بايد با اين قضيه (كه دست سوداگران فحشا, ناپاكان , سودجويان و استعمارگران به وضـوح در آن پـيـداسـت ) هـوشيارانه برخورد كنند و قربانى توطئه هاى توطئه گران و دشمنان انـسانيت نشوند و بدانند كه اگر قدم اول را در مشاهده اين فيلم ها برداشتند,قدم دوم را سريع تر بـرمـى دارنـد و بـه جايى مى رسند كه ديگر بازگشت و انصراف از آن بسيار مشكل است , زيرا اين گونه امور براى آنان مانند آب شور است كه هر چه بنوشند, تشنه تر مى شوند و عطششان فزون تر مى گردد .
امروز دنياى ناپاك غرب , شديدا به اين بلا دچار است .
ويل دورانت مى گويد: مردان در سال هاى پيش از ازدواج , براى ارضاى شهوات خود با موسسه عالمگيرى روبه رو هستند كه با آخرين وسايل و تشكيلات علمى مجهز است , گويى دنيا براى تحريك و ارضاى ميل آنان , هر گونه روش متصور را به هم چيده و جور كرده است .
ما بايد بكوشيم كه عوارض اجتماعى و حياتى پـيـشـرفـت صنعتى را درك كنيم و نتايج آن را كه به دست خود انسان پيدا شده ناگزير گردن نـهيم .
اما اين امر, شرم آور است كه نيم ميليون دختر آمريكايى , قربانى شهوت رانى بشوند و ادبيات تئاتر ما, با ولع پليد خود, شهوت پرستى مردان و زنانى را, كه در نتيجه آشفتگى اجتماعى صنعتى از سلامت و راحت ازدواج محروم شده اند, به پول تبديل كند.

8. موسيقى هاى مطرب

در يـك تـقـسـيـم بـنـدى كلى , موسيقى به دو قسم تقسيم مى شود: الف ) موسيقى مبتذل , ب ) مـوسـيـقـى غير مبتذل .
موسيقى مبتذل به آن دسته از موسيقى اطلاق مى شود كه حالت ابتذال داشـتـه باشد, مناسب مجلس لهو و لعب باشد,انسان را در افكار شيطانى بيندازد و از امور معنوى دور نمايد .
موسيقى غيرمبتذل آن است كه خصوصيات مذكور را نداشته باشد .
در شـريـعـت اسلام , استماع موسيقى مبتذل و ساخت آلات آن حرام است , خواه به طور مستقيم شنوده شود, خواه غير مستقيم مانند نوار .
اگر در اين نوشتار, از موسيقى سخنى گفته مى شود, منظور موسيقى مبتذل است , كه مى تواند يكى از منجلاب هاى فساد براى عموم , به ويژه جوانان باشد .
بدون شك , استماع موسيقى و سروكار داشتن با آهنگ هاى مهيج و محرك , علاوه بر ضررهايى كه بر اعصاب وارد مى سازد, به روح و اخلاق آدمى نيز صدمه اى بزرگ وارد مى سازد, زيرا بر اثر گوش دادن بـه مـوسـيـقى , حالت غفلت به انسان دست مى دهد, آدمى را مانوس با لذت هاى زودگذر مى كند, معنويات را در آدمى نابود مى سازد, پرده هاى عصمت را مى درد و حالت گرمى ارتباط با خدا را از بين مى برد .
براثر گوش دادن به موسيقى , آدمى از ذكر خدا, دعا و نيايش لذتى نمى برد و دايما در افكار شهوانى و شيطانى قرار مى گيرد .
اگر استماع موسيقى , جز همين محروم شدن از لذت نيايش و ارتباط با خدا اثر منفى ديگرى نداشت , جا داشت كه آدمى به اين سم مهلك هرگز نزديك نشود و در اين معامله زيان آور وارد نگردد .
جـوانـان بـايد بدانند, قلبى كه دايما صداى خواننده فاسد و خوش لحن در آن , وارد مى شود, ديگر جـاى خـدا نيست , ديگر مكانى براى معنويات نيست .
روح آدمى به گونه اى است كه نمى شود دو چـيـز متضاد را در آن جاى داد .
آيا معامله اى از اين زيان بخش تر وجود دارد كه آدمى براى صدايى شهوت انگيز از خواننده اى لاابالى , خود را از قرب ربوبى و انس سبحانى , دور نگه دارد و در لجنزار لذات و شهوات حيوانى فرو برد و عمر گرانمايه خويش را چراگاه شيطان رجيم كند؟ جـهالت است انسان , گوهر ايمان و تقواى خويش را بفروشد و در عوض , انس با صداهاى مردان و زنان آوازه خوان و موسيقى هاى غفلت آور را بخرد, به يقين چنين معاوضه اى سفيهانه است ! اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين , آنـان كسانى هستند كه ضلالت و گمراهى (كه يكى از مصاديق آن , موسيقى است ) با هدايت (كه يـكـى از مـصاديق آن , انس با خداست ) معاوضه كرده اند, پس سودى از معامله خويش نبرده اند و راهى به سعادت و هدايت نيافته اند .
مـوسيقى علاوه بر ضررهاى معنوى و اخلاقى , مانند محبت به شهوات , مردن دل ها, محروم شدن از لذت انس با خدا, پاره شدن پرده هاى عصمت , سبك شدن عقل , زمينه براى فراهم شدن گناه , اسـتـجـابـت نشدن دعا, بر جسم و اعصاب هم آثار سوئى دارد كه امروزه از نظر علمى ثابت شده است .
پرفسور ولف آدلر چنين مى گويد: موسيقى علاوه بر اين كه سلسله اعصاب ما را بر اثر جلب دقت , خارج از حد طبيعى آن خسته مى كـنـد, عـمـل ارتعاش صوتى , كه در موسيقى انجام مى شود, توليد تعرقى خارج از حد طبيعى در پـوسـت مـى نـمـايـد كـه بـسـيار زيانمند است و ممكن است منشا امراض ديگر بشودب بهترين و دلـكـش تـرين نوارهاى موسيقى , شوم ترين آثار را روى سلسله اعصاب انسان مى بخشد .
مخصوصا اگر هوا گرم باشد, اين تاثير مخرب , خيلى زياد مى شود .

9 . دوستان ناباب

دوستان ناباب و افراد فاسد از منجلاب هاى فساد و تباهى براى جوانان است .
هر قدمى كه جوان در رفـاقـت بـا دوسـت نـابـاب بـرمـى دارد, قدمى است كه به طرف لجنزار فساد و منجلاب سقوط بـرمـى دارد .
در واقـع , دوسـت نـاباب دشمن است , اما چون كه اين گونه افراد, خود را به ظاهر, دوست معرفى مى كنند, ما آن را تحت عنوان دوستان ناباب ذكر مى كنيم .
آدمـى هـر قـدر هـم كـه پـاك باشد, هنگامى كه با ناپاكان , رفاقت و نشست و برخاست مى نمايد, بـيمارى اخلاقي شخص فاسد بسان مرضى مسرى در او سرايت مى كند .
گاه بدون اين كه خودش هم متوجه شود, بر اثر رفاقت با نااهلان , به گونه اى متاثر مى شود كه ناخود آگاه از همه جهت به آنها شبيه مى گردد, افكار, اعمال , برخورد و ساير كارهايش , نمونه و نشانگر شخص فاسد مى شود .
بـه هـمـان ميزان كه دوست پاك , در روحيه آدمى ناخودآگاه اثر خوب مى گذارد و نقش بسيار مهمى در پيشرفت انسان دارد,دوست ناباب نيز در سقوط و انحطاط بشر نقش دارد .
گاهى جوانان , تصور مى كنند انسان اگر خودش پاك باشد,هيچ كس نمى تواند در او اثر بگذارد, از اين رو مهم نيست انسان كجا مى رود و با چه كسى دوست مى شود .
اما اين تصور, تصورى غلط و تفكرى شيطانى براى انحراف انسان است .
اين سخن مانند اين است كه شـخـصـى بـگويد: انسانى كه سالم است مى تواند در محيط ميكروبى زندگى كند, بدون اين كه مـيـكـروب هـا بـه بـدن او سرايت كند, حال آن كه محال است انسان بتواند در چنين محيطى به زنـدگـى سـالـمـى ادامـه دهـد .
قطعا اثر و خطر رفيق بد در از بين بردن اخلاق انسانى كم تر از ميكروب در مريض كردن جسم نيست , بلكه به مراتب بيشتر و مهمتر است .
لرد آويبورى مى گويد: بايد در انتخاب دوستان دقت كرد .
غالب مصيبت هاى ما در نتيجه معاشرت هاى بيجا پديد مى آيد .
انـسـان وقتى از گهواره , قدم به معركه حيات مى نهد, در جولانگاه اجتماع با طبقات مردم آشنا مـى شـود و بـر حـسب تصادف با گروهى از آنها آميزش مى كند .
بسا مى شود در نتيجه آشنايى با فرومايگان در پرتگاه سفالت و رذالت مى افتد .
ممكن است اشخاص فرومايه نسبت به آشنايان خود منظور بدى نداشته باشند, ولى مانند عقرب , فقط اقتضاى طبيعت , دايما به ديگران نيش مى زنند و اخـلاق زهـرآلـود را در روح آنـان تزريق مى كنند .
بعضى اشخاص , چنان به عفت و فضيلت خود اعتماد دارند كه گمان مى كنند از معاشرت بدان , ضررى نخواهند برد .
شخصيت خود را بالاتر از آن مى دانند كه اخلاق نكوهيده بتواند در آنها اثر كند, غافل از آن كه پنبه در مجاورت آتش , ناچار مشتعل مى شود و شيشه در پهلوى سنگ مسلما مى شكند .
بدبختانه انسان طورى ساخته شده است كه فساد و رذالت ,خيلى زود در روحش اثر مى كند, چون توده باروت كه به يك جرقه مشتعل مى شود و از شراره خود مى سوزد .
كـسى كه به فضيلت خود مغرور است و از معاشرت مردم سفله پرهيز نمى كند, مانند كسى است كه خانه خود را در گذرگاه سيل استوار مى كند, به اين خيال كه قدرت سيل در اساس خانه اش رخنه نخواهد كرد. هر روز در روزنامه ها و مجدت از سرنوشت جوانان فريب خورده اطلاع مى يابيم كه به سبب رفاقت با دوستان ناباب به كارهاى خلاف شرع پرداخته اند, از جمله : 1) جوانى كه به جرم سرقت به زندان افتاده بود, گفت : دوستان نامناسب مرا از راه صحيح به در بردند و از من , يك سارق حرفه اى ساختند .
اگرچه من از يك خانواده مذهبى بودم كه هميشه مرا به نماز و اطاعت خدا دعوت مى كردند .
و از كارهاى زشت نـهى مى نمودند, ولى تاثير حرف دوستانم در من بيشتر از حرف خانواده ام بود .
من از تمام جوانان مـى خـواهم كه از سرنوشت من عبرت گيرند و هرگز دوستان ناباب را به جاى خانواده سرمشق نگيرند .
2) جوان نوزده ساله اى كه به اعدام محكوم شده بود, گفت : در تـهـران بـا عـده اى از هـمـكارانم دوست شدم .
اى كاش هرگز به تهران نيامده بودم و هرگز دوستى نداشتم ! آنـهـا بـه مـن پـيشنهاد سرقت كردند .
ابتدا نپذيرفتم , ولى آنان مرا با حرفهايشان راضى نمودند و سرانجام در حال سرقت و درگيرى با صاحب خانه , او را كشتم .
اكـنـون بـه جـوانـان توصيه مى كنم كه با دوستان ناباب گام برندارند, كه به سرنوشت شوم من گرفتار شوند. از ايـن داستان ها و داستان هاى ديگر نقش دوست ناباب در انحراف انسان معلوم مى گردد, از اين رو ديـنـ ما را از انتخاب و رفاقت با دوست فاسد به شدت بر حذر داشته است .
قرآن كريم درسوره مـدثـر, رفـاقـت و هـمـنـشـيـنى با انسان هاى فاسد را از علل جهنمى شدن اهل دوزخ مى داند و اميرمومنان للّه مى فرمايد: جـمـاع الشر فى مقارنة قرين السوء(2), تمام شرور و بدى ها در مجالست و همنشين بد, گرد آمده است .
بـا نـظر به اهميت مساله و براى اين كه جوانان , شناخت بيشترى از دوستان ناباب پيدا كنند و در ايـن راه , مـوفـق بـاشـند, نشانه هاى دوستان فاسد را ذكر مى كنيم تا ماران خوش خط و خال , كه زهـرى كـشـنـده در درون دارنـد و منتظر فرصت تزريق آن به جوانان كم تجربه هستند, بيشتر شـنـاخته شوند, زيرا اكتفا به كليات و ذكر مفاهيم در اين امور, كافى نيست .
آنچه مهم است , بيان مصاديق است , وگرنه همه معتقدند كه بايد از رفيق بد فاصله گرفت , اما اين كه رفيق بد كيست , ممكن است هر كس تفسيرى داشته باشد, به اين سبب در اين جا به بيان نشانه هاى دوستان ناباب مى پردازيم , كه اهم آن نشانه ها عبارت است از: بـى تقيدى به دستورات الهى : كسانى كه به دستورهاى الهى پاى بند نيستند و حكم الهى را زير پا مـى گذارند و از روى تعمد و آگاهى از ارزش هاى اسلامى فاصله گرفته اند و در مسير طغيان و گـنـاه افتاده اند, شايسته دوستى نيستند, بايد از آنها فاصله گرفت , همان گونه كه آنها از خدا و تقوا فاصله گرفته اند, آثار اسلامى ما را از رفاقت با چنين اشخاصى نهى كرده است : احذر مصاحبة الفساق و الفجار و المجاهرين بمعاصي اللّه , از رفـاقـت بـا افراد فاسق و بى بندوبار و گناهكاران و كسانى كه آشكارا نافرمانى خدا مى كنند, بر حذر باش ! تملق و چاپلوسى : علامت ديگر دوستان ناباب چابلوسى است .
عده اى براى اين كه در دوستان خود نـفوذ كنند و بر قلب و روح آنان حاكميت نمايند به چاپلوسى مى پردازند و دوستان خود را از آنچه هستند بزرگ تر توصيف مى كنند, تا نشان دهند شديدا به آنها محبت دارند و در نتيجه هركارى كه پيشنهاد كردند با موافقت آنها مواجه شوند .
كسانى كه بيش از اندازه به ستايش انسان مى پردازند, دشـمنان واقعى و دوستان ظاهرى هستند, زيرا كسى كه بى جهت به ستايش افراد مى پردازد, در مواقع لزوم هم بى جهت به سرزنش آنها خواهد پرداخت .
لاتصحب المالق فيزين لك فعله و يود انك مثله بـا چاپلوس رفاقت مكن , كه او با چرب زبانى تو را اغفال مى كند, كار نارواى خود را در نظرت زيبا مى نمايد و دوست دارد كه تو نيز مانند او باشى .
جـوانـان بـايد خوب مواظب باشند تا فريب دوستان چرب زبان و چاپلوس را نخورند, زيرا بسيارند افـرادى كـه با ستايش و گفتار نيكى كه در باره آنها گفته مى شود, فريب مى خورند و در مسير دوستان نابكار خود قرار مى گيرند .
ارتباط با ناپاكان : از نشانه هاى دوستان ناباب , اين است كه با افراد ناپاك ارتباط دارند .
بايد كسى را به دوستى انتخاب كرد كه با افراد ناباب رفاقت و رفت و آمد نداشته باشد .
كسى كه با افراد فاسد و لا ابـالـى دوست باشد خودش هم ناپاك است , گرچه به ظاهر خود را از آنها جدا بداند, زيرا امكان ندارد افراد پاك با افراد ناپاك دوست باشند .
حتما وجه مشتركى در آنها هست كه با هم رفت و آمد دارند .
از اين رو شناخت دوستان دوستان لازم است تا انسان , فريب افراد دوست نما را نخورد, و اين اصلى كلى است كه يكى از راه هاى شناخت اشخاص , شناخت دوستان آنهاست .
وسـوسـه گـر: عـلامـت ديگر دوستان نااهل , اين است كه انسان را با حالت به ظاهر دلسوزانه و با جملات زيبا و وسوسه انگيز به كار شر دعوت مى كنند .
كار شر چيزى است كه خلاف رضاى حق , و خلاف فطرت و عقل سليم باشد .
كسانى كه انسان را به كار شر دعوت مى كنند .
يـا از روى جهالت و نادانى است يا از روى تعمد و نقشه .
در هر صورت , عمل كردن به دعوت آنان , اثـرهـاى سوء خود را به جا مى گذارد .
بايد چنين دوستانى را نصيحت كرد و در صورت اثر بخش نبودن نصيحت از آنان فاصله گرفت .
جمله هايى كه گاه به گاه چنين دوستانى بيان مى كنند, چنين است : بابا جوانى است بايد خوش بـاشى , زندگى دوروزه , مى گذرد, حالا اين كار را مى كنيم , بعدا خوب مى شويم , بابا, كى رفت آن دنـيا و آمد, اين كار, كار مردان است , لابد تو ترسو هستى و امثال اين جمله ها .
بدون شك , بيان اين كلمات وسوسه انگيز به هر عنوانى و از طرف هر كسى كه باشد, همچون جرقه اى كه در فضاى آكـنـده از گاز, روشن مى گردد و همه چيز را مى سوزاند, آتش غرايز جوان را شعله ور مى كند و ارزش هـاى اخلاقى و فضايل انسانى را, در وجود او به آتش مى كشاند و به خاكستر شهوت پرستى تبديل مى نمايد .