نماز عشق

ابوالفضل دربانيان

- ۲ -


شكوه از دوستان
ناصر كرزين
اواخر جنگ در خدمت يكى از تيپ هاى تكاور دريايى بودم . براى استقرار در يكى از گردان ها به جزيره لازك رفته بوديم . به دلايلى خاص ‍ بسيار ناراحت و نگران بودم و از نظر روحيه در وضع خوبى قرار نداشتم .
يك شب در خواب ، شهيد طوسى جانشين لشكر 25 كربلا را ديدم .
بلافاصله از او پرسيدم محمد حسن كجاست ؟ من اسم او و برادر زنده يادش محمد حسين هستم را اشتباه گرفته بودم . او در جواب گفت من خودم محمد حسن هستم .كمى كه دقت كردم ديدم بسيار نگران و مشوش ‍ است . علت اين نگرانى زياد را از او پرسيدم ؛ چرا كه اين شهيد بزرگوار در سخت ترين و بدترين شرايط خنده بر لب داشت و انسانى بسيار صبور و مقاوم بود.
در جواب من با اندوه بسيار زيادى گفت : چرا بر و بچه ها (منظورش ‍ بچه هاى لشكر و دوستان ما بود) نماز جماعت نمى خوانند و نمازهايشان را فرادا مى خوانند للّه

چراغ بد قلق
على اكبر اشراقى
يك شب مشغول اقامه نماز مغرب و عشا بوديم . محل ، تقريبا به طور كامل تاريك بود و به جز يك چراغ زنبورى چيز ديگرى براى روشنايى نداشتيم .
در حين نماز صداى هواپيماهايى به گوش مى رسيد و از آن جايى كه احتمال بسيار زياد مى رفت هواپيماهاى دشمن باشند و نماز هم در مكان باز و آزاد اقامه مى شد، امكان رؤ يت نور آن چراغ بود، و چون در منطقه جنگى وجود كم ترين روشنايى باعث لو رفتن مكان نيروها مى شد بايد هر چه زودتر آن چراغ خاموش مى شد.
يكى از رزمنده ها نماز خود را شكست و خود را پرت كرد به طرف چراغ تا آن را خاموش كند ولى موفق نشد.وقتى خاموش كردن چراغ به طول كشيد يكى ديگر از رزمنده ها خيلى سريع به طرف چراغ خيز برداشت ، وى باز هم چراغ خاموش نشد. ظاهرا اين چراغ قلق و لم خاصى داشت كه نفر سوم هم مجبور شد نماز خود را رها كند.
آن شب سه نفر خود را رها كردند و بالاخره نفر سوم موفق شد چراغ را خاموش كند تا محل نيروهاى خودى فاش نشود و با بمباران هواپيماها به كسى آسيب نرسد.

نماز در حال دويدن
على اكبر اشراقى
شب عمليات بدر بود كه با قايق به طرف منطقه مورد نظر خود به راه افتاديم . بعد از رسيدن به خشكى كه با مشقت زياد و عبور از موانع خورشيدى و سيم خاردارهاى حلقوى انجام گرفت . دستور حركت صادر شد.
خط اول را نيروهاى خط شكن از وجود نيروهاى دشمن پاك كرده بودند و گوشه و كنار جاده جنازه هاى آن ها ديده مى شد. منطقه فوق العاده با تلاقى بود و گاهى تا مچ پا در گل و لاى فرو مى رفتيم .
ما كه تجهيزات كامل همراه داشتيم و در حال دويدن هم بوديم ، فهميديم كه وقت نماز صبح شده است . اعلام شد امكان توقف و اقامه نماز نيست و بايد در همين حالت نماز بخوانيد.
ما در حال دويدن و در وضعيتى كه گلوله هاى خمپاره در اطرافمان به زمين مى خورد و نيز عده اى هم مجروح مى شدند. نماز صبح را در حال دويدن اقامه كرديم .

ملاقات در سجده
على اكبر اشراقى
يك در منطقه شيخ سله مشغول اقامه نماز و مغرب و عشا بوديم .ما در صفا آخر نماز قرار داشتيم و اتفاقا ركعت آخر نماز هم بود و شهيد اسكويى نيز در كنار من ايستاده بود.
به ركوع رفتيم ولى به قول معروف خشكمان زد. بله عقرب سياهى (كه نيش ‍ كشنده اى دارد) بين من و شهيد اسكويى در حال قدم زدن بود.با ترس و لرز از ركوع برخاستيم و به سجده رفتيم . در سجده اتفاق بسيار جالبى افتاد.من در سمت چپ بودم و شهيد اسكويى در سمت راست . وقتى رفتيم سجده من به طور متمايل گوشه سمت چپ پيشانى خود را بر مهر گذاشتم و با چشم راست متوجه عقرب بودم كه كجا مى رود.
اتفاقا شهيد اسكويى هم كه در سمت راست من بود به طور كج پيشانى سمت راست خود را بر روى مهر گذاشته بود و با چشم چپ خود متوجه اوضاع بود كه عقرب كجا مى رود.
در يك منطقه نگاه هاى ما در سجده به هم افتاد هر دو فقط با گوشه پيشانى سجده كرده بوديم و هواى عقرب را داشتيم .لبخندى بر لبمان نشست ، چون اولين بار بود كه از خوف عقرب در سجده همديگر را ملاقات مى كرديم .
بعد از سجود بلافاصله سالم نماز را داديم و يك كاسه بر روى عقرب گذاشتيم و لبه پتو را برگردانديم تا عقرب درون كاسه بيفتد و بعد هم با يك ابتكار كارى كرديم كه عقرب به خودش نيش زد و مرد.

كار عارفانه
على اكبر اشراقى
در منطقه عمومى مهران در مكانى مستقر بوديم كه در نزديكى ما خانه هاى خالى و قديمى وجود داشت . به علت گرماى هوا، در بيرون ساختمان ها و چادرهايمان مى خوابيديم و گاهى هم بر روى پشت بام شب را به صبح مى رسانديم . شب ها شهيد احمد رضايى با مشقت بسيار، مسافت زيادى را طى مى كرد تا به وضو خانه برسد و بعد از وضو مى رفت و در آن اسمان هاى متروكه مشغول نماز مى شد. چون محل خلوتى بود، بدون جلب متوجه به هيچ مسئله اى و هيچ فردى مخلصانه عبادت مى كرد.
يك شب رفتيم رزم شبانه و از اواسط شب تا حدود ساعت سه صبح مشغول راهپيمايى و تمرين بوديم . ولى بعد از بازگشت هم اين شهيد گرامى نماز شب را ترك نكرد و نه تنها نماز شب خواند، بلكه بين الطلوعين را نيز بيدار بود و بعد از اين همه سختى بعد از طلوع آفتاب ساعت شش و پانزده دقيقه خوابيد.
علاوه بر ايشان فرد با صفاى ديگرى نيز بين ما بود كه با اين شهيد بسيار ماءنوس بود. او شهيد محمد تهرانى بود كه از افراد بشاش و بذله گوى گروه ما بود.شهيد تهرانى به بعضى از برادرانى كه در پشت لباس بسيجى آن ها نوشته شده بود: به روى سينه و پشت بسيجى نوشته : يا زيارت ، با شهادت .
مى گفت به روى سينه و پشت بسيجى نوشته آهاى عمو تو خيلى گيجى .به اين مفهوم كه تو آن قدر عاشق شده اى كه هيچ كارت از روى عقل نيست ، بلكه از روى عرفان توست . مثلا عبور از كاروان كه عقل مى گفت نرو، ولى عشق و عرفان مى گفت برو.

توكل به خدا
على اكبر اشراقى
يك برادر وظيفه داشتيم كه خيلى به نماز مقيد نبود و مخصوصا مواقعى كه وضعيت قرمز و خطرناك مى شد، به طور كامل از نماز خواندن خوددارى مى كرد. احتمالا عامل اصلى آن ترس بود و مى خواست بيشتر با بقيه نيروها باشد. يك شب در يك كانال بوديم تا اين كه آتش بسيار سنگينى از طرف دشمن ريخته شد. تا نزديكى هاى صبح مشغول نبرد بوديم و در گرماگرم جنگ صداى اذان پخش شد.
كانال ما به حسينه و نمازخانه بسيار نزديك بود. من به همراه چند نفر ديگر تاءكيد كرديم كه بايد برويم و در نمازخانه نماز بخوانيم .نوبتى كانال را ترك مى كرديم و نماز مى خوانديم .تا سرانجام اغلب نيروهايى كه آن جا بودند نماز را در نماز خانه خواندند. آن سرباز آن شب با ما بود و وقتى ديد كه اين نيرها چه طور تا صبح مبارزه كرده اند و هنگام اذان به نماز خانه مى روند گفت : من واقعا تعجب مى كنم كه با اين همه تركش و خمپاره حتى يك نفر از شما بابت نماز خواندنتان آسيب نديديد. و با مشاهده اين صحنه ها و درك اين مطلب كه نماز خواندن با توكل بر خدا هيچ خطرى ندارد، كم كم به جمع نمازگزاران پيوست و از انسان هاى مقيد نسبت به نماز شد.

وضوى بى سر
منصور فضلى
صبح يكى از روزها بعد از عمليات فتح المبين براى نماز از سنگر بيرون آمديم .رفتيم تا از تانكرى كه چند مترى سنگر ما بود وضو بگيريم تا نماز بخوانيم .
به سرعت شروع به وضو گرفتن كرديم . وضعيت خطرناك بود و ما در حالى كه دست هايمان را بالا زده بوديم و در حال وضو گرفتن بوديم ، به روى زمين خيز برداشتيم . وقتى بلند شديم و با اين كه سر و صورتمان گلى شده بود و خاك آلود، ولى ما قصد كرديم دوباره وضو بگيريم .
وقتى چند لحظه اى كوتاه گذشت و گرد و غبار فرو نشست و خطر رفع شد ديديم يكى از دوستان وضوى خون گرفته است . او در حالى كه سر در بدن نداشت و بدنش به شدت در حال تكان خوردن بود آستين هايشان بالا و خيس بود. او آخرين تكان هايش را خورد.همه منقلب شدند و با ذكر يا حسين پيكر بى جانش را در حالى كه سر در بدن نداشت به عقب بردند و بقيه وضو گرفتيم تا وضو و نمازمان بدون او باشد.

الهى العفو
مصطفى صابريان
يك شب در جبهه صحنه بسيار روحانى ديدم . نيمه هاى شب بود كه براى رفتم به دستشويى از خواب بيدار شدم . شنيدم كه صداى ناله اى مى آيد. فكر كردم مجروحى باشد. دنبال صدا رفتم و ديدم نوجوانى ضعيف الجثه كه حدود سيزده چهارده سال بيشتر نداشت ، صورتش را روى خاك گذاشته بود و با سوز دل صدا مى زد الهى العفو و همزمان گاهى در حال زمزمه زيارت عاشورا هم بود.
آن شب چيزى به او نگفتم . ولى فردا كه او را ديدم از او پرسيدم : چند ساله هستى ؟ گفت چهارده ساله از او پرسيدم : ديشب چه زيارتى مى خواندى ؟
او با همان حالت تقريبا بچه گانه اش گفت كه شب ها نماز شب مى خوانم ،
سرانجام اين نوجوان با صفا در عمليات محرم به شهادت رسيد.

جنگ روانى
جانباز قطع نخاع محمد يحيايى
يكى از شيوه هاى جنگ روانى بر ضد نيروهاى دشمن - كه در نزديك ما بودند - پخش صداى اذان و قرآن و مناجات از طريق بلند گوهايى با برد زياد بود. ما بلند گوها را به سمت دشمن قرار مى داديم كه از اين طريق معمولا چند هدف دنبال مى شد.
يكى از اين سرو صداهاى زياد ايجاد مى كرد و باعث آشفته شدن دشمن مى شد و دوم اين كه از طريق پخش اين نوع صداها باعث شك و دو دلى تعدادى از نيروهاى مقابل كه داراى زمينه هدايت بود مى شديم .
از طرفى ما خودمان هم مجبور بوديم كمى جنبه احتياط را رعايت كنيم ، چون در مواقع نماز و اذان كه مى شد آتش خمپاره هاى دشمن شروع مى شد. با اين حملات در اين زمان هاى خاص كه براى دشمن شناسايى شده بود از سوى برخى برادران با اعتراض رو به رو شديم كه چرا صداى اذان براى دشمن پخش شود كه آن ها هم متوجه تجمع ما شوند؟
يك روز اتفاق جالبى افتاد. تعدادى اسير گرفته بوديم و در صحبت هاى آن ها به نكته جالبى برخورد كرديم . آن ها مى گفتند كه فرماندهان ما مى گويند ايرانى ها مسلمان نيستند. هيچ شكى نكنيد. آن ها را بكشيد كه جنگ با كفار است . ولى از روزى كه شما اين كار را آغاز كرده ايد همه تبليغات آن ها را خنثى كرده ايد و باعث فرار عده اى از نيروها و نيز اسارت آزادانه برخى ديگر شده ايد.

وقت شام
عباس اشرفى
در عمليات والفجر 3 در مهران بوديم . 36 ساعت زير آتش سنگين دشمن ، نيروها مقاومت بسيار خوبى كرده بودند و سرانجام دشمن را وادار به عقب نشينى كردند. وارد عمليات شده بوديم كه به خودم آمدم كه نماز صبح را نخوانده ام و فكر كردم وقت اذان صبح گذشته است . آب نبود، دست هاى من هم خونى بود؛ چون يكى از برادران آرپى جى زن را پانسمان كرده بودم . در همان حالت تيمم كردم و گفتم اگر آب پيدا كردم بعدا دوباره نماز مى خوانم ،
بعد از خواندن نماز ديدم يك تويوتا كنار سنگرم ايستاد و صدا زد برادران هر كس شام نخورده بيايد شام بگيرد. اتفاقا شام هم مرغ بود.
من خودم زدم زير خنده . گفتم عجب امشب به من سخت گذشته كه احساس كردم صبح شده و نماز صبح را خوانده بودم . وقتى ساعت را پرسيدم گفتند: ساعت 5/1 بامداد است

نماز بى نظير
حسن محمديان
ماه رمضان سال 1365 بود. گردان ما را كه همگى بسيجى بوديم از منطقه اهواز جهت انجام ماءموريتى به نزديكى شهر مهران انتقال داده بودند. در آن جا فرمانده گردان بعد از توجيه نيروها فرمان حركت به سمت نيروهاى دشمن را صادر كرد. ساعت 10 شب بود كه ناگهان اطلاع دادند مسير را اشتباه آمده ايم و بايد برگرديم . در برگشت ، ناگهان منورها روشن شد. در يك دشت باز همه بر روى زمين دراز كشيدند، ولى عراقى ها متوجه شدند و تيربارها شروع به كار كردند و باران گلوله از هر سو باريدن گرفت .
فرمانده گردان ، نيروها را به پشت خاكريز هدايت كرد و وقتى همگى جمع شديم رو به فرمانده دسته ما كرد و گفت بچه ها را حاضر كن و به خط بزن . هر كس هم حاضر نيست ، نيرويى را جايگزين او كن . دسته ما به سمت تيربارها و ضد هوايى ها هجوم بردند. ساعتى بعد در خاكريز عراقى ها بوديم و تعداد زيادى هم شهيد شده بودند. تلفات دشمن هم زياد بود.بعد از حدود يك ساعت پاتك سنگين عراق شروع شد و در يك جنگ نا برابر تعداد كمى از بسيجى ها - كه تعدادشان به صد نفر هم نمى رسيد- در برابر لشكرى مجهز، مردانه ايستادند. پيكر مطهر عزيزان يكى پس از ديگرى به زمين مى افتاد و چه شب زيبايى بود.
چندين گلوله هم به بدن من اصابت كرد و با بدنى مجروح و خسته بر روى زمين افتادم . خون زيادى از بدنم رفته بود. ناگهان متوجه شدم كه چند سرباز بعثى بالاى سرم هستند. بعد از شليك چند گلوله به اطرافم كه يكى از آن ها هم به پايم خورد، مرا سوار تويوتايى كردند و به عقب خط خودشان انتقال دادند. در آن جا دست ها و پاهايم را با سيم تلف بستند و در كنار خاكريزى رهايم كردند و خودشان به داخل سنگر رفتند.
صدايى به گوش نمى رسيد. فقط گاهى صداى غرش توپخانه سكوت را مى شكست . آن قدر تشنگى و جراحت فشار آورده بود كه گاهى شهادتين را مى گفتم و چنان دچار دلهره و فكرهاى جور وا جور شده بودم كه گاه فكر مى كردم تمام كوه هاى عالم را به دوش دارم .
ناگهان از دور صدايى به گوشم رسيد. صدايى آشنا كه از آن سوى خاكريزها از بلندگوى ارتش اسلام پخش مى شد. الله اكبر... الله اكبر... آرى صداى اذان صبح بود كه رزمندگان را به اقامه نماز دعوت مى كرد.
با خود انديشيدم خدايا قبله كدام طرف است و با اين وضع چگونه بايد نماز بخوانم ، به ستاره ها نگاهى كردم و به سمتى كه احتمال مى دادم قبله باشد چرخيدم و با اشاره چشم تيممى كردم و شروع كردم به اذان و اقامه گفتن . بعد هم نماز خواندم .احساس عجيبى داشتم . احساس مى كردم كه واقعا دارم خدايى مى شوم و قربة الله را با تمام وجود درك مى كردم و تازه متوجه معنى اين دو آيه شريفه شده بودم كه مى فرمايد: اقم الصلوة لذكرى و الا بذكر الله تطمئن القلوب . آن چنان اطمينانى در قلبم به وجود آمده بود كه با وجود اطلاع از اين كه دارم به سياه چال هاى بعثى مى روم خوشحال بودم . اكنون از آن صبح دلپذير 15 سال و اندى مى گذرد؛ ولى هنوز نتوانسته ام نمازى به شيرينى آن نماز به پاى دارم .

درك حضور در محضر خدا
حسن حسين زرگرى
شب اول عمليات بدر بود. ساعت 45/12 به همراه بچه ها سوار بر قايق شديم . از همان اول كه در آبراه نينوا قرار گرفتيم خمپاره هاى دشمن اطراف قايق هاى ما مى خوردند. وضعيت خطرناكى بود. صبح شد. ما به علت شرايط مذكور نماز صبح را در قايق ها خوانديم .چون امكان برخورد گلوله ها
به ما وجود داشت ، فكر مى كرديم كه واقعا اين نماز، نماز آخرين است . حال و هوايى بسيار معنوى داشتيم و خدا خدا مى كرديم كه در حين نماز به ديدار معبود برويم . بعد از چند دقيقه كه آفتاب زد ما به خشكى رسيديم . خط مقدم دشمن را گردان ديگرى از ما شكسته بود. ما راه آن ها را ادامه داديم و وقتى رسيديم به خشكى ، دشمن را تا دجله و فرات دنبال كرديم و نماز ظهر و عصر را با لباس و بدن خون آلود و با پوتين و تيمم خوانديم . و اين دو نماز بهترين نمازهايى است كه من تا كنون در عمرم خوانده ام .

نماز در شرايط بحرانى
حجت الاسلام و المسلمين سيد محمود ترابى
چند روزى بود كه در گردنه اسد آباد، در يك قرار گاه بوديم .شرايط ما طورى بود كه به علت آغاز عمليات مرصاد در معرض حملات دشمن بوديم و احتمال سقوط قرارگاه وجود داشت . به همين دليل همه تجهيزات و مهمات را بار ماشين ها كرده بودند و نيروها هم آماده بودند كه در صورت تهاجم دشمن به قرارگاه ، بدون دادن تلفات و خسارت قرارگاه را ترك كنند. به بنده هم گفتند شما هم آماده باشيد كه در صورت خطر به عقب برويم .ما حتى در آن شرايط بحرانى از نماز غافل نشديم ، بلكه بعد از نماز، به اهل بيت متوسل شديم و سوره يس را خوانديم . بعد از ساعتى خبر آمد كه دشمن با خاك و خون يكسان شده و خطر تهاجم منافقين از بين رفته است .

نمازهاى قضا
محمود حسين پور
شهيد رجبعلى عرب پس از نبرد در منطقه مبارزه به داخل سنگر استراحت مى آمد و مقدار كمى استراحت مى كرد و اكثر اوقات باقى مانده را نماز مى خواند.
وقتى همسنگرى ها به او مى گفتيم كه چرا اين قدر نماز مى خوانى ؟ او در جواب ما مى گفت : هر چه كه بعد از سن تكليف در دوران ستم شاهى پهلوى نماز خوانده ام همه را دوباره مى خوانم و همه آن ها را قضا مى كنم .
اين اعتقاد بسيار خوب او بود كه حالا در صحنه جنگ بهترين فرصت جهت تقرب به درگاه الهى و كسب مقامات عاليه است . به همين دليل ارزش اين نمازها را مى دانست و به خدا عشق مى ورزيد.

خضوع و تواضع
محمود حسين پور
سال 1363 قبل از عمليات بدر در انديمشك بوديم . در يك قسمت از اردوگاه زيلو پهن شده بود و به عنوان نمازخانه استفاده مى شد. از آن جايى كه تعداد زيلوها كم بود تعدادى از برادران بايد روى زمين مى نشستند و زيراندازى نداشتند.
يك روز بعد از نماز و هنگامى كه در حال دست دادن با دوستان بودم ، وقتى برگشتم ديدم اخوى عرب بر روى زمين نشسته و در حال دعاست . من بلند شدم كه جايم را با او عوض كنم . گفت من جلو نمى آيم . و وقتى ديد باز هم اصرار مى كنم گفت من نمى آيم جلو و اگر باز هم اصرار كنى من مى روم ، چون حاضر نيستم جاى تو را بگيرم و در جاى تو نماز بخوانم ، و بعد در ادامه گفت : اين كه من روى زمين نشسته ام و نماز مى خوانم اشكالى ندارد چون همه ما از خاك آمده ايم و باز هم بايد به همين خاك برگرديم

اذان شبانگاهى
محمد رضا واحدى
در منطقه گودوند حوالى دزفول و شوشتر بوديم . يگان خدمتى ما گردان قمر بنى هاشم بود. يك شب ساعت 2 بامداد مسؤ ول تبليغات اذان پخش ‍ كرد و همه از خواب بيدار شدند.
بسيارى از نيروها به ساعت نگاه نكردند. تعدادى از بچه ها وضو گرفتند و آماده اقامه نماز شدند. ولى بعد از لحظاتى متوجه شديم هنوز وقت اذان نيست و اين يك شوخى بوده است .

تاءثير عبادت در روحيه رزمندگان
حسين ابوترابى
معنويت نماز و ادعيه موتور حركت رزمندگان بود. آن فضاى معنوى جبهه و شب زنده دارى ها باعث شده بود كه رزمندگان مثل شير بر دشمن حمله كنند.
در سال 1363 به اتفاق گروهى به منطقه بانه كه يكى از شهرهاى درگير بود، رفتيم . تازه رسيده بوديم كه خبر دادند در يكى از تپه هاى اطراف تعدادى شهيد داده ايم و عده اى هم اسير شده اند كه بايد به آن جا اعزام شويم .
به محض استقرار، جهت تقويت روحيه نيروها اقدام به تجمع نيروها در سنگر جمعى نموديم و در آن حال و هوا به امامت يكى از برادران طلبه نماز جماعت برقرار شد. بعد از نماز هم با يك سخنرانى كوتاه ، آن چنان قوت قلبى حاصل شد كه همه آن هايى كه كمى روحيه خود را از دست داده بودند باز به فكر جهان بودند.
اين نماز مثل آبى بود روى آتش و واقعا نمى توان اثر آن را بر روى كاغذ آورد و گفت كه آن نماز چه كرد. اين جا بود كه معنى دقيق : الا بذكر الله تطمئن القلوب
را دريافتيم .

ريسمان الهى
جانباز شيميايى رضا ميان آبادى
بهمن ماه سال 1360 همراه 20 نفر از دوستان شاهرودى به موقعيت المهدى نزديك شهرستان بستان اعزام شديم . بعد از چند روز رفتيم چزابه . آن جا ما به سنگر سازى مشغول بوديم ؛ چرا كه احتمال حمله عراق بسيار زياد بود.
در ميان ما برادر معلمى بود به نام مسعود طاهرى . وى داراى روحيه بسيار عالى بود.صورتى نورانى و اخلاقى حسنه داشت و هميشه در حال نماز و عبادت بود.يك روز به شوخى به او گفتم : آقا مسعود! اين قدر نماز و دعا مى خوانى . نكته مى خواهى خدا يك طناب برات بيندازه پايين و تو را بكشه بالا پيش خودش .
ايشان با آن حالت معنوى خودش جواب داد: ما كجا، خدا كجا؟ عاشقى بايد دو طرفه باشه . يه دست و پايى مى زنيم .شايد خدا دلش رحم بيايد و دست ما رو هم بگيره .
يك روز بعد از نماز مغرب و عشا قرار شد كه در سنگرها نگهبانى بدهيم . من و مسعود با هم از ساعت 12 تا 2 بامداد در يك سنگر نگهبان بوديم . ناگهان ديدم مسعود از من در حال حلاليت طلبيدن است و گفت كه فردا شهيد مى شوم . گفت اگر چيزى نگويى بقيه حرف هايم را هم مى زنم ، و به دنبال حرف هاى خود گفت : فردا اول تير به قلب من مى خورد و بعد از چه قدم تيرى به سر من اصابت مى كند و آن ريسمانى را كه مى گفتى شايد خدا از روى رحمتش برايم بيندازد. فردا همان طور شد.در جلو چشمانم دو تير، يكى به قلب و يكى هم به سرش اصابت كرد و چند ماهى هم جنازه اش ‍ در چزابه بود تا بعدا او را آوردند.
من باورم نمى شد؟ رابطه ايشان با خدا آن قدر نزديك شده باشد كه به بركت آن نمازها و ارتباطها از نحوه شهادتش هم با خبر شده باشد.

نماز خونين
تيمور محمد باقرلو
سال 1360 بنده در پادگان پيرانشهر بودم . يكى روز كه فرصتى داشتم جهت ديدن دوستم به ارتفاعات تمرچين (ارتفاعات مرز ايران و عراق ) رفتم .بعد از احوال پرسى تا ظهر مشغول صحبت از اين طرف و آن طرف بوديم كه با صداى مؤ ذن از سنگر بيرون آمديم تا براى نماز جماعت آماده شويم . نماز جماعت به امامت دوستم بر پا بود كه ناگهان هواپيماهاى سوخوى دشمن در آسمان ظاهر شدند. بمبى در نزديكى محلى كه مشغول اقامه نماز بوديم منفجر شد كه بعدا فهميديم تعدادى از برادران به شهادت رسيده اند.
نماز عصر تمام نشده بود كه هواپيماها دوباره بالاى سرما ظاهر شدند؛ ولى اين بار صفوف نماز جماعت را به رگبار بستند. از آن جايى كه فاصله اين هواپيماها با ما خيلى كم بود، قدرت عكس العمل از ما سلب شده بود. در آن لحظات چهار نفر از نمازگزاران در حال نماز به شهادت رسيدند و سجاده نماز آنان در كربلاى غرب ايران به خون آغشته شد.
خون اين شهيدان باعث شد تا صفوف نماز جماعت بيش از پيش فشرده تر شود. اين شهدا عبارت بودند از: 1. شهيد مؤ ذن (اهل مرند) 2. شهيد محمدى (اهل نيشابور) 3. شهيد پسته اى (اهل عجب شير) 4. شهيد على كاملى (اهل تبريز).

بو عطر حضرت زهرا (س )
سيد على اصغر توليت
قبل از عمليات خيبر بود. ما در نزديكى هاى رودخانه دز، بيرون پادگان دو كوهه مستقر بوديم . در بين گردان ها برادران روحانى هم حضور داشتند.
يك روز بين نماز ظهر و عصر بود كه يكى از اين روحانيان به نام حاج آقاى آل طه مشغول صحبت شدند.بعد از مدت كمى ايشان شروع كردند.حضرت زهرا (س ) را قسم دادن و دعا كردن . در بين اين قسم دادن از سيدهاى حاضر در جلسه هم خواستند كه بايستند.
با اين سخنان حاج آقا، همه مشغول گريه شدند.ايشان اين سيدها را شاهد گرفت و در بين اين نماز شروع به دعا كرد.اين نماز در يك فضاى باز برگزار مى شد و هيچ گل و سبزه اى هم در آن محل وجود نداشت .اواخر صحبت هاى حاج آقا بود كه عطر خاصى فضا را پر كرد.
دعا تمام شده بود و آماده نماز عصر بوديم .من فكر مى كردم كه تنها خودم اين بوى خوش را استشمام كرده ام ، اما با اشاره ها و عكس العمل هاى رزمندگان متوجه شديم كه اين رايحه خوش را همه درك كرده اند.
چون صحبت خاتم حضرت زهرا (س ) بود خوب مى شد فهميد كه اين بوى خوش ، گوشه چشمى بود از طرف ايشان .

نماز جماعت اجبارى
حسين عرب
يك روز موقع نماز بود و ما روحانى براى اقامه نماز جماعت نداشتيم . شروع به به تعارف كرديم كه كدام يك برويم جلو. خلاصه هيچ كس قبول نكرد كه امامت جماعت را قبول كند. يكى از بچه ها يك اسلحه برداشت و به شوخى به يكى از دوستان گفت يا برو جلو يا مى زنم
رفيق ما هم رفت جلو. با صداى بلند نيت كرد: دو ركعت نماز زورى مى خوانم قربة الى الله . البته تكبير نماز را نگفت . به مزاح كمى او را اذيت كرديم و كتك زديم و جريمه او اين شد كه بايد مى رفت جلو مى ايستاد و با صداى بلند نيت مى كرد دو ركعت نماز واجب مى خوانم و حتما هم بايد مى گفت كه دو ركعت نماز واجب مى خوانم كه زورى هم نيست .
موارد ديگرى هم مى شد كه ما روحانى نداشتيم و از بچه ها هم كسى جلو نمى رفت ؛ ولى به اجبار او را به امام جماعتى مى گمارديم . مثلا يك روز يكى از بچه ها براى فرار از اين كه امام جماعت نشود رفت پشت ماشين لنكروز و شروع به نماز خواندن كرد. دو نفر از بچه ها بلافاصله در عقب ماشين را باز كردند و پشت سر او نماز جماعت خواندند.
حتى يك روز شهيد والامقام خسروى همين كار را كرد يعنى براى اين كه رفقا به او اقتدا نكنند رفت عقب ماشين كه نماز فرادا بخواند. يكى از بچه ها
خيلى سريع ماشين را روشن كرد و محل آن را تغيير داد. آن روز يك گروهان نيرو، نماز جماعت را پشت سر اين شهيد گرامى اقتدا كرد.

ام الفرايض جبهه ها
محمود عبداللهيان
بار اولم بود كه به جبهه رفته بودم . به يكى از سنگرها راهنمايى شدم تا شب را آن جا بخوابم .نيمه هاى شب كه بيدار شدم ، كمى ترسيدم . از 12 نفر همسنگرم هيچ كدام آن جا نبودند.از جا بلند شدم و از سنگر بيرون آمدم . رو به روى سنگر زمزمه هايى به گوشم رسيد. آن طرف تر بچه ها در حال سجده و نماز شب خواندن بودند.
قبلا شنيده بودم كه در جبهه اگر غذا هم فراموش بشود؛ نماز شب فراموش ‍ نمى شود.ولى حالا خودم اين ها را با چشم مى ديدم .كلى خجالت كشيدم و آهسته و چهار دست و پا خودم را به داخل آن ها كردم .

دسر بعد از نماز
مهدى ساغرى
دوستان شوخ طبع ما با توجه به رملى بودن خاك ، چاله بزرگى مى كندند و روى آن را يك پلاستيك مى انداختند. مقدارى خاك هم روى آن مى ريختند. چند نفر كه خبر داشتند از جلوى در نماز خانه يك نفر از بچه ها را پيدا مى كردند و همراه او مى آمدند.
آن ها آن فرد را طورى هدايت مى كردند كه به طرف چاله برود. بعد از چند لحظه ، ديگر روى زمين نبود و در زمين فرو مى رفت !

ذكر گفتن در خواب
على اكبر عرب احمدى
در بستان بوديم . برادرى بود بسيجى ؟ از مشهد اعزام شده بود و كارمند بود. هميشه او ذكر بر لب داشت و مشغول راز و نياز بود؛ به طورى كه اين امر براى او ملكه شده بود و حتى در خواب هم گاهى ذكر مى گفت .
يك شب او را بيدار كرديم براى نگهبانى و او را در حال ذكر گفتن يافتيم . ساعت 2 نيمه شب بود و به اتفاق تعدادى از برادران ديگر براى تعويض ‍ نگهبان ها از سنگرهاى نگهبانى به سمت سنگرها راه افتاديم .
از آن جايى كه امكان تردد وسيله نقليه نبود. بعضا وسايل و امكانات مورد نظر را به وسيله هواپيما مى آورند و توسط چتر پايين مى ريختند. آن شب هم صداى هواپيما آمد. ما طبق روال گذشته تقريبا همگى فكر كرديم كه هواپيماى خودى است ؛ ولى با اين حال عده اى كمين گرفتند و عده اى هم در حال كمين گرفتن بودند.ولى هنوز هم به علت سرعت و نوع حركت هواپيما فكر مى كرديم خودى است . وقتى هواپيما نزديك شد به ناگاه بمباران شروع شد.در يك لحظه فكر كردم به روى من آب ريختند. وقتى خطر برطرف شد و از جايم بلند شدم مشاهده كردم تركش هاى بمباران به اين بسيجى اصابت كرده و گوشت و پوست و خون او به روى زمين ريخته است و او در جا به شهادت رسيده است .
وقتى انسانى عاشق خداوند شد و دائم با او سخن گفت و ارتباط برقرار كرد خداوند هم جواب او را مى دهد و او را به سوى خودش دعوت مى كند.
يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى

اثر فوق العاده نماز
حجت الاسلام والمسلمين ابوالقاسم اقباليان
فروردين ماه سال 1360 در هنگام گرفتن دارلك و حاج تپه و گرگ تپه واقع در بين راه نقده - مهاباد و ميناب - مهاباد، مشغول درگيرى و مبارزه بوديم .
لحظه اى بود كه كار بر ما بسيار سخت شده بود و شرايط بحرانى به وجود آمده بود.تصميم گرفتيم دو ركعت نماز بخوانيم و از خداوند كمك بخواهيم . اين كار را انجام داديم و دو ركعت نماز به جا آورديم .
آن چنان نيرو و قوت و انگيزه اى بر ما به وجود آمد كه آن راه طولانى مورد نظر را با راحتى و در حداقل زمان طى كرديم . آن جا منطقه اى بود كه قبلا 72 شهيد داده بود و نيز دو هلى كوپتر سقوط كرده بود.
ما موفق شديم بدون دادن تلفات و شهيد، محل مورد نظر را تسخير كنيم و به اهداف از پيش تعين شده برسيم . بعد از درگيرى و موفقيت شهيد گران قدر صياد شيرازى به من گفت . اقباليان ! نماز كار خودش را كرد.

برويد ركوع
محمد دانش راد
يك روز مشغول خواندن نماز بودم . به قنوت ركعت دوم كه رسيدم مكبر ندا بر آورد كذلك الله ربى ما هم دست به دعا برداشته و مشغول قنوت خواندن شديم .
ناگهان صدايى آن فضاى روحانى را بر هم زد. فردى فرياد زد: نه او دروغ مى گويد.اصلا نماز بلد نيست . همگى برويد ركوع
بعضى با تعجب بسيار نماز را ادامه دادند. شايد عده اى همه حضور قلب خود را از دست دادند.
بعد از نماز متوجه شديم ، يكى از رزمندگان موجى وارد نماز خانه شده و بدون اختيار فرياد برآورده بود كه اين مكبر نماز بلد نيست ، برويد ركوع ،

جماعت چهار نفرى
يك روز در جزيره مجنون مشغول نماز جماعت بوديم . (به علت آتش ‍ سنگين دشمن معمولا نماز جماعت خوانده نمى شد، ولى يك روز ما يك نماز چهار نفرى خوانديم .)
در ركعت دوم هواپيماهاى دشمن كنار خاكريز ما را موشك زد و مقدار زيادى خاك و لجن به روى بچه ها پاشيد و نماز هم از جماعت خود خارج و شكسته شد.ولى ما دوباره نماز جماعت برقرار كرديم و اين بار موفق شديم كه نماز را تمام كنيم و از اين بابت خدا را شكر كرديم .

اجر من با خداست
سيد مرتضى ميريان
اوايل جنگ در خط ميدان تير مدن بوديم .
نمازخانه اى را در يك سنگر بر پا كرده بوديم . در درست كردن اين سنگر برادران خلى زحمت كشيده بودند؛ بخصوص فردى به نام حاج آقا بهرامى كه تلاش هاى ايشان بسيار بيشتر و زيادتر از ديگران بود.
يك روز من بابت تلاهايش از او تشكر كردم ، ولى او در جواب گفت من اين كار را براى شما نمى كنم كه تشكر مى كنيد و براى هر كس كه كار كنم خودش ‍ اجرش را مى دهد.
چند ماه بعد كه در يك سنگر، در پشت خط كارون منطقه شير پاستوريزه در حال نماز خواندن بود، خمپاره اى به سنگر برخورد كرد و سنگر بر روى او خراب شد و او در حال نماز خواندن در زير آوار به شهادت رسيد.

ترس دشمن از نماز
حجت الاسلام و المسلمين ابوالقاسم اقباليان
سال 1358 در نجف آباد بين ديوان دره و بيجار بودم . دمكرات ها وارد يك روستا شده بودند و ما مى خواستيم آن روستا را بگيريم .
نماز صبح را با جماعت خوانديم و بعد با تكبير بسيار بلند وارد روستا شديم . آن ها صداى تكبير ما را شنيده بودند، ولى گويا از نماز ما هم مطلع بودند؛ چون تعدادى از تسليم شده ها را ديديم و علت كارشان را پرسيدم ، گفتند: نماز و تكبير شما چنان رعبى در دل ما ايجاد كرد كه نتوانستيم با شما مقابله كنيم .

نماز در كشتى غرق شده
حسين عرب
ما گاهى اوقات براى تهيه مقدمات عمليات مى رفتيم اروند كنار. يك كشتى بود كه در اروند كنار غرق شده بود و سر آن از آب بيرون زده بود.ما با همان آب اروند وضو مى گرفتيم و بر روى قسمت بيرون مانده آن كشتى نماز مى خوانديم . مشكل عمده ما عدم هم سطح بودن اين قسمت كشتى بود. چون نبايد جاى سجده با جاى پا بيش از چهار انگشت فاصله مى داشت .يك پا را دراز مى كرديم و يك پا را از زانو بر روى سطح قرار مى داديم و جاى پا و زانو يكى مى شد. البته فقط جاى يك پاى ما هم سطح مى شد.
شايد اگر كسى از دور ما را مى ديد خنده اش مى گرفت كه اين چه حالتى است .؟

توفيق عبادت
سيد محمد حسنى
چند شبى بود كه نيمه هاى شب از خواب بيدار مى شدم ؛ ولى حال اين را كه برخيزم و نماز شب بخوانم نداشتم در واقع توفيق نداشتم . كوهستانى بودن منطقه و اين كه روى زمين برف نشسته بود و فاصله آب با ما زياد بود و سرما و ترس نيز در نخواندن نماز شب من موثر بود.
يك روز يكى از رزمنده هاى خيلى با حال را ديدم و قضيه محروم شدن از فيض نماز شب را به او گفتم . او گفت : تو بايد دو كار اساسى انجام بدهى تا بتوانى نماز شب خوان شوى .اول اين كه نمازهاى واجب را در اول وقت به جاى آورى و دوم اين كه از خدا توفيق بخواهى .
آن روز من كلى گريه و زارى كردم و از خدا خواستم كه توفيق نماز شب را به من عطا كند.
نيمه شب بود كه طبق چند شب قبل از خواب بيدار شدم . ولى باز با وسوسه شيطان خوابم برد. در خواب همان رفيق با صفا را ديدم كه مى گفت : من كه گفتم بايد توفيق پيدا كنى .
در همين لحظه من احساس كردم پاى چپم را در حال كشيده شدن است . فكر كردم يكى از دوستانم باشد؛ ولى وقتى از جاى خود با عجله بيدار شدم ديدم هيچ كس نيست .آرى از آن شب به بعد، با آن مدد الهى توفيق خواندن نماز شب را پيدا كردم .

ترس شيطانى
محمد پناهى
شهيد بزرگوار شادمان ، كه سرباز وظيفه بود به من مراجعه كرد و گفت كه فلان سرباز حتى در خط مقدم هم نماز نمى خواند؛ به او توصيه مى كنم نماز بخواند ولى او قبول نمى كند و اهل نماز نمى شود. از او پرسيدم آيا علتش را پرسيده اى ؟ گفت : بله . او در جواب مى گويد من اصلا دوست ندارم شهيد بشوم و مى ترسم با خواندن نماز شهيد شوم .
شهيد شادمان بعد از تحمل سختى ها و مشقت بسيار در حين يك عمليات در اثر انفجار تانك سوخت و به جز مقدارى خاكستر و يك تكه استخوان چيز ديگرى از او به جا نماند.

عمليات ها براى نماز است
زين العابدين عرب يار محمدى
سردار شهيد حسين غنيمت پور نسبت به برگزارى نماز به صورت جماعت تاءكيد بسيار زيادى داشت . من توفيق داشتم كه چند بار همراه ايشان در جبهه حضور داشته باشم .
او در عمليات خيبر فرمانده گروهان بود. در يك سلسله بسيار مهم جهت توجيه عمليات نشسته بوديم . مشغول گفت و گو و تبادل نظر بوديم كه نزديك وقت نماز، ايشان جلسه را ترك كرد. بعضى از برادران گفتند خيلى خوب بود كه جلسه را ادامه مى داديم و كليه موارد را متوجه مى شديم تا بتوانيم نيروهايمان را توجيه كنيم .
شهيد گرامى گفت : ما اين عمليات را براى نماز انجام مى دهيم و جلسه را جهت اقامه نماز ترك كرد.

برپاى پر و سر صدا
محمد رضا واحدى
نزديكى هاى عمليات والفجر 8 بود. يكى از رزمندگان بچه ها را با به هم زدن دو در قابلمه از خواب بيدار مى كردند تا نماز شب بخوانند. چند بار اين كار را انجام مى داد و همه از خواب بيدار مى شدند.
يك روز در جلسه اى كه داشتيم روحانى ما گفت اين كار را نكنيد چون بعضى از رزمندگان نمى خواهند براى نماز شب بيدار شوند و شايد از خجالت اين نماز را بخوانند و خوب نيست كه همه را با سر و صدا بيدار كرد.

چادر نماز
سيد جهانگير موسوى
قبل از عمليات خيبر بود كه من در گردان زرهى در جبهه حضور داشتم . واحد تبليغات ما دو تا چادر تهيه كرده بود و آن را با نام مسجد امام حسين (ع ) مى شناختيم .
قرار شد اول حفاظت دو چادر را تاءمين كنيم و بعد در آن جا نماز جماعت بر پا كنيم .تقريبا به اندازه قد يك انسان دور تا دور چادرها را كيسه چيديم تا از تركش در امان باشد.
يك روز در حال خواندن نماز ظهر بوديم كه هواپيماى دشمن وارد منطقه ما شد و صداى پدافندهاى خودى فضا را پر كرد؛ ولى ما نماز را ادامه داديم . بعد از چند لحظه بمباران خوشه اى آغاز شد و تعدادى از آن ها هم در نزديك چادر ما فرود آمد؛ ولى هيچ كس نماز را ترك نكرد.
بعد از نماز كه چادر را بررسى كرديم ، ديديم حتى چند جاى چادر هم سوراخ شده ، ولى نمازگزاران آسيبى نديده اند.

تكبير نمازگزاران
عبدالله عامرى
در سال 1360 در نماز جمعه اهواز شركت كرده بودم . سخنران پيش از خطبه ها مشغول صحبت بود، در همين اثنا هواپيماهاى ميراژ دشمن با موتور خاموش وارد فضاى شهر اهواز شده و قصد بمباران پل روى روخانه كاروان و نيز نماز جمعه را داشتند.
خوشبختانه موفق به اين كار نشدند ولى يك اداره را مورد هدف قرار دادند.ولى از آن جايى كه جمعه بود و روز تعطيل ، در آن جا كسى شهيد نشد؛ ولى يك تاكسى مورد هدف موشك قرار گرفت و پنج سرنشين آن به شهادت رسيدند.
نمازگزاران بعد از شنيدن صداى انفجار بدون اين كه محل را ترك كنند، يكپارچه شروع به صلوات و شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر صدام كردند.

امداد فرشتگان
حجت الاسلام والمسلمين ابوالقاسم اقباليان
در عمليات بدر بوديم .يك روز به همراه شهيد اكبر شيرازى و شهيد ملك محمدى از يگان دريايى لشكر 17 على بن ابيطالب با چند نفر ديگر از رزمندگان مشغول نماز جماعت شديم . نماز را بر روى اسكله و در واقع بر روى چوب هاى آن جا اقامه مى كرديم . در حال خواندن نماز بوديم كه هواپيماهاى دشمن آمدند و بمباران كردند، ولى به هيچ يك از ما آسيبى نرسيد.شهيد سليمى كه از طرف دفتر حضرت امام (رضوان الله تعالى عليه ) تشريف آورده بودند گفتند: هواپيماهاى عراقى همه اين اطراف را بمباران كردند، به جز اين نقطه را، گويا فرشتگان تركش هاى اين هواپيما را از نمازگزاران دور كردند.

دعوت الهى
محمد دانش راد
سال در پادگان سر پل ذهاب بوديم .
نزديكى هاى وقت اذان بود، كه نيروهاى اسلام ، از اطراف با شور زيادى در حال حركت به سمت وضو خانه بودند.ناگهان چندين فروند از جنگنده هاى دشمن بر فراز آسمان ظاهر شدند و نيروهايى را كه در حال آماده شدن براى نماز بودند زير آتش گلوله خود قرار دادند.
جهنمى به پا شد.آن روز عده اى از رزمندگان ، در حال ورود به نمازخانه و عده اى در حال وضو گرفتن براى نماز بودند كه خداوند آن ها را به مهمانى خود دعوت كرد.

نماز پشت ميدان مين
سيد رضا صدر الحسينى
تابستان سال 1361 و عمليات رمضان بود.
يك روز گرم و آفتابى در منطقه جنوب و اطراف پاسگاه زيد ساعت 21، دستور عمليات و پيشروى داده شد. آتش توپخانه ها، منورهاى سبز و قرمز و گلوله هاى رسام ، شب غير مهتابى را روشن كرده بود. همه رزمندگان با تكاپوى زياد مشغول انجام وظايف خويش بودند و فقط به پيشروى در عمق محورهاى عمليات مى انديشيدند. ميادين مين به سرعت پاكسازى و خودروهاى حمل مهمات و تغذيه و نيز آمبولانس ها با احتياط غير قابل وصفى با چراغ هاى خاموش و زير منورهاى دشمن به پيش مى رفتند. رزمندگان اعزامى به خط مقدم در خودروهاى نظامى ، به همراه سلاح هاى انفرادى ، با شور و شعف زايدالوصفى ، منتظر رسيدن به محل عمليات خود بودند و سكوت متفكرانه ، حاكى از عمق شعور آن ها بود.
ساعاتى از نيمه شب گذشته بود كه پشت يك ميدان مين عجيب و غريب رسيديم كه برادران تخريب توانسته بودند بخشى از آن را براى عبور خودرو و رزمندگان ، پاكسازى و نوار كشى كنند، ما هم كه در يك آمبولانس بوديم ، مجبور بوديم با احتياط كامل و به آهستگى عبور كنيم .يكى از رزمندگان در جلوى ماشين پياده حركت مى كرد و مسير را نشان مى داد. چرخ سمت راست بر اثر برخورد با مين ضد نفر تركيد و خودرو متوقف شد.ضمن اين كه جاده كم عرض نيز بسته شد.
خوشبختانه هيچ خودرو ديگرى پشت سر ما نبود و رزمندگان پياده از كنار ما عبور كردند.
هر لحظه امكان داشت خمپاره اى بر روى ماشين ما فرود بيايد و به همين دليل ما وحشت كرده بوديم . به دليل كم عرض بودن جاده امكان جك زدن نيز نبود. چند دقيقه اى نگذشته بود كه در تاريكى صداى ضعيف موتور سيكلتى به گوش ما رسيد. هنگامى كه سرنشينان به ما رسيدند و ماجرا را پرسيدند، بلافاصله مشغول مين يابى در محل تعويض چرخ خودرو شدند.در مدت كوتاهى به ما اجازه دادند چرخ را عوض كنيم .
در همين حال ديديم كه يك نفر از آن ها مشغول جهت يابى است و با قطب نما دنبال قبله مى گردد. با صدايى نسبتا بلند اعلام كرد: وقت نماز صبح شده .للّه تعدادى از ما كه صدايى او را مى شنيديم ، به سرعت به طرفش ‍ رفتيم تا جهت قبله را سؤ ال كنيم . چگونه در زير آن آتش گلوله ها مى توان جاى امتى براى نماز پيدا كرد؟ امكان تجديد وضو نبود. آن دو تخريبچى در انتهاى نماز خود بودند و عملشان همه بينندگان را به شوق معنوى وا مى داشت . با تمام وجود خاكى و ملكوتى خويش در مقابل خداوند ايستادم . اول فكر كردم كه آيا با پوتين نماز بخوانم يا نه ؟ ولى از درون خودم جواب شنيدم كه كسى گفت : زود باش ، زود باش نماز اين گونه را خدا مى پسندند. تو براى حفظ دين خدا اين جا آمده اى .
زير نور منورها و تيرهاى رسام و صداى گلوله ها صداى خويش را نمى شنيدم . نماز را سلام دادم . رو به قبله ايستاده بودم كه به سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السلام عرض ادب كنم كه موج انفجار مرا زمين گير كرد.
نماز صبح در ميدان مين ، در كنار چند مجروح به همراه آماج گلوله هاى دشمن عجب حال و هوايى داشت كه هنوز بعد از 21 سال غبطه تكرار لحظه اى از آن را دارم .

يك در دو جا
على دوست محمدى
يكى از دوستان رزمنده ، هنگام خارج شدن براى خواندن نماز شب ، چند بالش يا چيزهاى ديگر را زير پتويش قرار مى داد تا اگر كسى بيدار شد متوجه غيبت او نشود.
يك شب در حالى كه مشغول نماز شب بود، يكى از نگهبان ها او را مى بيند و پاسبخش را صدا مى كند. دو نفرى مسلح به بالاى سر او مى روند و او را در حال نماز مى بينند.
بعد از نماز از او مى پرسند تو چرا در دو جا هستى ؟ هم در رختخواب و هم اين جا. چون در محل خواب تو بررسى كرديم و ديديم آن جا خواب هستى . او هم در جواب مى گويد كه نهت من فقط همين جا هستم و كسى در رختخواب من نيست .

امضاى شهاتنامه
على دوست محمدى
مرحله اول عمليات بيت المقدس بود. شب عمليات از سه راه شادگان به سمت رودخانه كارون پياده راه افتاديم وقتى به كاروان رسيديم ، هنوز پل آماده نبود و امكان عبور نيروها وجود نداشت . هوا كم كم تاريك مى شد و وقت نماز مغرب و عشا نزديك بود.
به عده اى از بچه ها گويا الهام شده بود كه اين نماز، آخرين نماز شماهاست . بسيارى از رزمندگان در رودخانه كارون غسل كردند و با غسل و طهارت روحى ويژه اى به نماز مشغول شدند. بعد از نماز هم دعاى كميل خوانديم . زمزمه
امشب شهاتنامه عشاق امضا مى شود
فردا ز خون عاشقان اين دشت دريا مى شود
فضا را پر كرده بود.نخل با بچه ها همصدا شده بودند. آن شب من محور نماز بچه ها بودم و فقط به آن ها نگاه مى كردم . ياد آن صحنه ها انسان را منقلب مى كند.بسيارى از رزمندگان آن نماز مغرب را در زمين نبودند و آسمان ها پركشيده بودند. شب هنگام ، فرمان حركت صادر شد تا صبح راه رفتيم و به دشمن رسيديم .
هوا در حال روشن شدن بود كه يكى از فرماندهان اعلام كرد نماز صبح را بخوانيد. ما به جاده اهواز - خرمشهر نزديك شده بوديم . زير رگبار گلوله ها تيمم كردن و نماز خواندن صفاى خاصى داشت . يادش بخير.

نماز بر روى تانك
حسين عرب
فتواى حضرت امام در مورد نماز در جبهه اين بود كه بايد نماز خوف خوانده شود.يعنى بسيارى از قسمت هاى نماز خوف مى شد و نماز هم دو ركعتى مى شد.
در عمليات فتح المبين بود كه ما به عنوان نيروى تاءمين تانك ، m47 جهت جلوگيرى از دور خوردن توسط نيروهاى دشمن در حال خدمت بوديم . عمليات تا ظهر ادامه داشت . ما در عقب تانك بوديم . چون فرصت نداشتيم و موقعيت هم طورى نبود كه بتوان نماز را در روز زمين خواند، با همان خاكى كه بر روى سطح بيرونى جمع شده بود تيمم كرديم و مشغول نماز، آن هم نماز خوف شديم .
پوتين ، كلاه خود، اسلحه و تجهيزات همراهمان بود. همچنين تانك هم در حال حركت بود و حتى گاهى شليك مى كرد و در بعضى موارد به ناچار در جاده مى پيچيد . من با زحمت و مشقت فراوان ، جهت قبله را حفظ مى كردم و مواظب بودم رويم از قبله بر نگردد.به هر حال آن روز نماز را بر روز تانك در حال آتش ريختن و حركت خوانديم .

نماز حاجت دو ركعتى
حجت الاسلام و المسلمين ابوالقاسم اقباليان
عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران بنده به همراه دو تن ديگر از رزمندگان در اثر يك غفلت در محاصره عراقى ها قرار گرفتيم . به گونه اى كه راه پيش و پس نداشتيم . خواستيم خود را تسليم كنيم ، ولى هنوز كمى اميد داشتيم . چون در يك چادر بوديم و هنوز عراقى ها ما را نديده بودند.
با هم مشورت كرديم . بنده عرض كردم در سال 60 در عملياتى كه با مشكل رو به رو شديم با دو ركعت نماز مشكلمان را حل كرديم . و اين جا هم خوب است دو ركعت نماز بخوانيم . خيلى سريع دو ركعت نماز حاجت خوانديم و با تعويض لباس توانستيم نجات پيدا كنيم . در حال فرار بوديم كه عراقى ها
به ما مشكوك شدند و وقتى فهميدند از خودشان نيستيم شروع به تير اندازى كردند؛ ولى آسيبى به ما نرسيد.

نماز اضطرارى
حجت الاسلام و المسلمين ابوالقاسم اقباليان
نيروهاى بعثى در سال 59 به آبادان حمله كردند و قصد اشغال و تصرف آن جا را داشتند. در مسجد ما، آموزش هاى نظامى مقدماتى وجود داشت و يك روز خبر دادند نيروهاى دشمن وارد نخلستان هاى ذولفقارى شده اند. به همراه تعدادى از نيروهاى همين مسجد ( مسجد مهدى موعود آبادان ) به سمت نخلستان ها حركت كرديم . با مقاومت بچه ها دشمن مقدارى عقب نشينى كرد.
هوا تاريك شده بود و وقت اذان و نماز هم فرا رسيده بود.
يكى از برادران كه از شرايط نماز در منطقه جنگى مطلع بود به ما گفت نماز بخوانيد و ما هم نمازمان را خوانديم .
صبح شد و ما در يك سنگر عراقى به يك جسم نسبتا بزرگ كه زير خاك ها بود مشكوك شديم . از طرفى شب قبل در همان جا نماز خوانده بوديم . وقتى رفتيم جلوتر و خاك ها را كنار زديم ديديم يك جسد عراقى است كه زير خاك ها بوده و همان جا كشته شده بود بله فهميديم نمازمان را بر روى بدن بى جان او اقامه كرده ايم و چون تاريك بود، متوجه نبوده ايم .

خاطره شهر ويران
محمد صديقى
در لشكر 17 على بن ابيطالب عليه السلام بوديم .خبر دار شديم كه در آبادان نماز جمعه برقرار خواهد شد. به اتفاق تعدادى از بسيجيان رفتيم آبادان ، نماز به امامت حجت الاسلام و المسلمين درى نجف آبادى برگزار شد و بسيار لذت بخش بود.
پس از اتمام نماز من و يكى از رزمندگان به اسم شهيد كلباسى به ماشين ها نرسيديم و در شهر نيمه خرابه آبادان سرگردان شديدم .
هيچ كس در شهر نبود. ما با وضعيتى كه داشتيم در شهر راه افتاديم و به يك مخابرات كه دست بسيجى ها بود رسيديم . پس از پرس و جو و كسب راهنمايى از آن برادران ، به سمت دروازه شهر كه به طرف جاده انرژى اتمى ، محل استقرار يگان خودمان بود حركت كرديم . هوا بسيار گرم بود. ما گرسنه و تشنه ، در حالى كه ساعت از 2 بعد از ظهر گذشته بود، با زحمت فراوان خودمان را به لشكر 17 على بن ابيطالب عليه السلام رسانديم . ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود. ياد آن نماز جمعه ، ياد شهيد كلباسى ، شركت نفت و پالايشگاه سوخته و شهر بمباران شده آبادان به خير، آن در و ديوارهاى مخروبه و آن ظهر گرم هنوز در خاطرم هست .

صحبت با خدا
سيف الله ايمانى
در يكى از عمليات ها كه مقابله با پاتك سنگين عراق در منطقه حاج عمران بود، در حال حركت به سوى خط بوديم . بنده با يكى از فرماندهان گردان لشكر 57 ابوالفضل عليه السلام به نام شهيد ميرشاكى مواجه شدم . ايشان تند تند قرآن مى خواند؛ ولى من طبق معمول با ايشان مشغول احوال پرسى شدم .ولى ايشان خيلى سريع فقط جواب سلام مرا داد و مشغول خواندن قرآن شد.
من از اين حالت تعجب كردم . چند روز بعد در حالى كه ايشان در همان عمليات به شهادت رسيده بودند. راننده اى كه آن روز در ماشين بود، پيش ‍ آمد و گفت شهيد ميرشاكى به بنده گفت كه به شما عرض كنم : ببخشيد كه آن روز جواب شما را خيلى سريع دادم . چون ايشان هر ماه يك بار قرآن را ختم مى كرد و آن روز داشت جزء سى ام را مى خواند و سعى مى كرد قبل از شروع عمليات آن را به آخر برساند و از اين رو نتوانست جواب احوال پرسى شما را به گرمى بدهد.

اول نماز بعد جلسه
امضاء محفوظ
بعد از پايان مرحله اول عمليات محرم جلسه اى در منطقه چم سرى در پاسگاه نهرانبر با حضور سرداران شهيد باقرى ، فرازى و زين الدين و تعداد ديگرى از برادران بزرگوار شد.
بعد از صحبت ها و تبادل ها، اول وقت نماز ظهر، شهيد سردار باقرى جلسه را ختم كرد و گفت اول بايد نماز بخوانيم و بعد جلسه را ادامه مى دهيم . نماز را به امامت شهيد حبيب اللهى اقامه كرديم و در حالى كه آماده ترك جلسه بوديم و برخاسته بوديم . ديديم تانكى به طرف ما مى آيد.حدس مى زديم كه بايد تانك خودى باشد كه غنيمتى است و در دست بچه هاى خودى است . ولى بعد از چند لحظه متوجه شديم كه عراقى هستند و با توجه به اين كه ماشين ما شناخته شده بود، تانك به اجراى تير مستقيم به سمت ما اقدام كرد. شهيد باقرى با مهارت خاصى خود را پشت فرمان رساند و با صداى بلند فرياد زد بپريد.بالا فرار كنيم و در جاده نهرانبر به سمت شرق به صورت مارپيچ و با ايجاد گرد و غبار محل را ترك كرديم .
آن روز اگر ما جلسه را ادامه مى داديم و نماز را اقامه نمى كرديم به احتمال زياد، چون مشغول صحبت شده و نشسته هم بوديم ،متوجه حضور تانك هم نمى شديم و دشمن يا ما را به اسارت در مى آورد و يا به شهادت مى رساند.

جماعت پرخطر
حجت الاسلام و المسلمين رضا على ملكى
عمليات كربلاى پنج بود.حوالى درياچه ماهى در ميدان امام رضا عليه السلام در زير آتش سنگين خمپاره دشمن قرار داشتيم . هواپيماهاى دشمن ، منطقه را مرتبا بمباران مى كردند و حتى چند بار اين منطقه ، بمباران شيميايى شده بود.
روى يكى از پله هاى كانال - كه مخصوص ايستادن آر پى جى زن ها بود و وضعيت آن طورى بود كه مى شد در آن جا ايستاد - مشغول نماز ظهر و عصر شدم . بعد از نماز وقتى پشت سر خودم را نگاه كردم ديدم يكى از بسيجيان بر روى يك پله بالاتر، نماز را به من اقتدا كرده و با وجود اين كه احتمال اصابت تركش و حتى گلوله ، بسيار زياد بود، اين خطر را به جان خود خريده تا بتواند ناز را به جماعت بخواند. هر آن امكان داشت كه در وضعيت نماز به شهادت برسد؛ ولى شيرينى و حلاوت عشق بازى با محبوب آن قدر زياد بود كه مى شد اين خطرات را به جان خريد.

ايثار در شب سرد
حسين اسماعيلى
ماءموريت ما به اتمام رسيده بود و ما در بازگشت وارد سومار شديم . يك چادر هلال احمر كه ده نفر بود به ما دادند تا در آن بخوابيم . هوا بسيار سرد بود و كمى هم باران مى باريد. از آن جا كه تعداد ما 14 نفر بود، امكان اين كه بتوان در چادر استراحت كنيم نبود.
يكى از رزمندگان به نام شهيد محمود اخلاقى (كه در روز عاشوراى همان سال به شهادت رسيد) با اصرار در جلوى در چادر خوابيد. بعد از لحظاتى كه همه بچه ها را خواب فرا گرفت ، او به آرامى چادر را ترك كرد و در هواى سرد و در شرايطى كه گاهى باران نيز مى باريد تا صبح مشغول نماز شد. و نماز شب خود را به نماز صبحش متصل كرد.
او آن شب ضمن اين كه توانست تا صبح عبادت كند، با بيرون رفتن از چادر اجازه داد كه بچه ها كمى هم كه شده راحت تر استراحت كنند و خستگى عمليات را از تن خود خارج كنند.
اين ايثارها و گذشت ها با وجود تمامى سختى اى كه داشت علت شد تا چنين افرادى بار سفر بر بندند و به ديار يار پرواز كنند و خوشى چند لحظه اى اين دنيا را با رضايت حق عوض كنند. روحشان شاد.

توكل بر خدا
محمد دانش راد
مشغول حركت به سوى منطقه ، جهت انجام عمليات فتح يك بوديم . حدود ساعت 7 شب بود كه حركت كرديم . حتى يك لحظه هم براى ما ارزشمند بود و بايد خيلى سريع به منطقه مورد نظر مى رسيديم .وقت نماز مغرب و عشا فرا رسيد. يك فرصت بسيار كوتاه چند لحظه اى داديم تا نيروها سريعا نشسته و تيمم كنند و اگر مهر ندارند يك سنگ بردارند. دوباره حركت شروع شد ولى اين بار حركت با راز و نياز و اقامه نماز همراه بود. بعد از تعيين جهت قبله ، صورت ها را رو به قبله نگه داشتيم و در يك ستون در حال حركت ، همگى مشغول نماز شديم .
آن شب با توكل بر خدا و به يارى آن نماز، توانستيم به موقع وظيفه خود را انجام دهيم .

نماز شب ترك نشود
حجت الاسلام والمسلمين ابوالقاسم اقباليان
سال 1360 در مهاباد در يك درگيرى روى يك تپه بوديم . در واقع دو نفر بيشتر نبوديم . من بودم و يك پيرمرد بسيجى به نام مشهدى اسماعيل خرم آبادى .
مركز راديو و تلويزيون بر روى اين تپه مستقر بود و اين تپه از ارزش زيادى برخوردار بود. دو تا سنگر داشتيم . اين پيرمرد هى از اين سنگر به آن سنگر مى رفت و تيراندازى مى كرد.
موفق شديم اين تپه را نگه داريم .ولى نكته حايز اهميت در اين شب اين بود كه مشهدى اسماعيل در حال تيراندازى و جا به جايى هاى بسيار، نماز شب خواند و از اين فيض محروم نشد.

پيرمرد با بركت
محمد پناهى
يك بسيجى در منطقه بود كه او را با نام بابانورى مى شناختيم . از ابتداى جنگ با توجه به اين كه بازنشسته راه آهن بود و سن بالايى هم داشت ، ولى باز هم در نيروهاى نامنظم شهيد چمران شركت كرده بود.
با توجه به سن زيادش او را در جبهه قبول نمى كردند. ولى به دور از چشم نيروهايى كه رزمندگان را جمع و اعزام مى كردند، سوار ماشين شده بود و خود را در خدمت جبهه و جنگ قرار داده بود.
دوستان رزمنده از همدمى و مصاحبت با او نهايت استفاده را مى كردند و به ويژه براى بيدار شدن جهت نماز شب از وى بهره مى بردند.
همچنين از ديگر ويژگى هاى ديگر او اين بود كه وقتى سوار ماشينى مى شد و نيز در خطر ناك ترين مراحل ذكر آية الكرسى را مى خواند و با اين ذكر، همراهانش را از ترس و دلهره خارج مى كرد.
سرانجام اين رزمنده با صفا در عمليات بيت المقدس 7، در حال خواندن نماز شب به ديار يار شتافت و عند ربهم يرزقون شد.

ترس از زندگى
مهدى عزيزى
مدتى بود كه مسؤ ول خريد بوفه يگان بودم . گاهى كه مى خواستيم براى خريد به شهر برويم مشكل كمبود راننده داشتيم . البته هم راننده كم بود و هم تعدادى از راننده ها مى ترسيدند كه در جاده رانندگى كنند. با توجه به ديدى كه دشمن بر جاده داشت ، تردد وسايل نقليه بسيار خطرناك بود. يك روز يكى از راننده ها قبول كرد با توجه به خطرات موجود، به عنوان راننده همراه من بيايد.
در راه با او در مورد مسائل دينى صحبت كردم و به او گفتم كه اگر ما براى دفاع از دين آمده ايم ، ديگر ترس معنايى ندارد. نبايد دلهره داشت .
در جاده خيلى آتش سنگين نبود و ما توانستيم به راحتى به شهر برسيم . در شهر مقدارى وسايل مورد نياز را خريدارى كرديم و بعد به يك لبنياتى مراجعه كرديم و مقدارى ماست هم خريديم .
سوار بر ماشين ، چند مترى ، شايد حدود 15 متر از لبنياتى دور شده بوديم كه خمپاره بزرگى خورد وسط اين كارگاه نسبتا بزرگ و به طور وحشتناكى منفجر شد و رفت روى هوا، من و راننده خيلى شانس آورديم .در برگشت با راننده صحبت كردم و به او گفتم اگر 2 دقيقه ديرتر حركت كرده بوديم ، به شهادت رسيده بوديم و يا مجروح مى شديم .
از فردا آن راننده مسجدى شد و نه تنها از رانندگى نمى ترسيد كه هر روز دواطبانه جهت خريد به شهر مى آمد. بعد از آن علاوه بر صحبت در ماشين ، در مسجد نيز هم صحبت خوبى پيدا كرده بودم .

نماز شب در قبر
على ابراهيمى
عمليات پيروزمند خيبر در جزيره مجنون در جريان بود.قرار بود پس از شكستن خط، يگان ما كه در سه راه فتح مستقر بود به سمت بصره پيشروى كند.
دشمن بعثى با آگاهى نسبى از اين اخبار، دست به مقاومت شديد زد و علاوه بر جنگ روانى شديد و بمباران ها و حملات شديد شيميايى ، با هر آن چه داشت شبانه روز آتش بر سر رزمندگان ريخت .
در اين ميان دو برادر به نام هاى حسين و ابوالفضل قربانى با حالات معنوى خود كل گردان را متاءثر كرده و چون خورشيدى فروزان نورافشانى مى كردند.اين دو برادر شهيد فارغ از حوادث و هر آن چه اتفاق مى افتاد، در هر مكانى كه يگان مستقر مى شد قبرى حفر مى كردند و به خصوص در شب ، هر وقت كه برادران ديگر بيدار مى شدند، آن دو را در حال مناجات و نماز مى ديدند. چه قدر زيبا بود نمازها و توجه به معبودشان .
در لحظه عمر شريفشان نورانيتى روز افزون در وجودشان متجلى مى شد، تا سرانجام جزء بندگان خاص خداوند شدند و به مقام شايسته خود، (شهادت در راه خدا) رسيدند.

نماز بيمه كننده
ناصر گرزين
پس از عمليات غرور آفرين والفجر 8 و فتح فاو در خط پدافندى مستقر بوديم و تبادل آتش از فواصل خيلى نزديك انجام مى شد.
يكى از روزها در پشت خاكريز مشغول خواندن نماز بودم . در بين نماز ناگهان احساس كردم ضربه سنگينى توسط شيئى به پشتم وارد شد. نماز را ادامه دادم و از شكستن نماز خوددارى كردم .
بعد از نماز متوجه شدم تركش نسبتا بزرگى به پشتم برخورد كرده .
تركش را در دستم گرفتم ولى هنوز بسيار داغ بود و نمى شد آن را در دست نگه داشت .
وقتى بادگير را از تنم خارج كردم ، ديدم بادگير سوراخ شده است ولى بنده در حال نماز هيچ آسيبى نديده ام .

گريه در نخلستان
على طالبى
سال 1361 به عنوان نيروى بسيجى به جبه اعزام شدم . در تقسيم بندى نيروها به منطقه غرب و محور قصر شيرين فرستاده شدم .
مدتى بود در پادگان الله اكبر مستقر بودم . يك روز موقع نماز ظهر بود كه مادرش عمليات محرم از راديو پخش شد.بسيارى از رزمندگان با غصه و دلشكستگى شروع به خواندن نماز كردند. در بين نماز ظهر و عصر بسيارى از رزمندگان با صداى بلند شروع به ناله و گريه كردند. به تبع آن نماز عصر را با حالت روحانى ترى به جا آوردند. بعد از نماز عصر كه بچه ها از شركت نكردن در عمليات ناراحت بودند، خيلى سريع از نمازخانه خارج شدند.
بعد از لحظاتى هر كدام را كه مى ديدى ، در كنار نخلى نشسته بود و در حال زارى و مناجات از خداوند طلب شهادت مى كرد و با صداى بسيار بلند گريه مى كرد.

اهميت زيارت عاشورا
مداح اهل بيت سيد عباس تقوى
نكته اى كه در بسيارى از حالات رزمندگان به چشم مى خورد، اهميت دادن رزمندگان به زيارت عاشورا مى خواندند.در بعضى موارد با توسل به امام حسين عليه السلام در زيارت عاشورا از خداوند طلب پيروزى مى كردند.
يكى از شهدا از اردبيل در قنوت نمازش ، اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد را مى گفت تا سر انجام در كربلاى 5 به موتى كه رضاى پيامبر و آلش در آن بود و رسيد.

توسل در نيمه شب
مصطفى صابريان
قبل از عمليات رمضان در داخل پاسگاه زيد آماده حمله بوديم . شبى آتش پدافندى دشمن خيلى زياد بود.شهيد على اصغر مطلبى مرا از خواب بيدار كرد و گفت پاشو تا، برويم به نيت كم شدن آتش دشمن كمى دعا بخوانيم و دعاى توسل قرائت كنيم .مشغول دعا شديم . چند لحظه اى نگذشته بود كه در فاصله حدود ده مترى سنگر ما يك خمپاره 80 به زمين خورد. شهادتين را گفتيم ، چون فرصت كم ترين عكس العمل و فرار را نداشتيم و خمپاره در خاك فرو رفت ولى عمل نكرد و شايد خدا به واسطه آن دعا و توسل ، سنگر و نفرات و مهمات ما را نجات داد.

كمك فرشتگان
جانباز محمد رضا مستوفيان
در اردوى زيارتى و سياحتى از مناطق عملياتى جنوب كشور كه در ارديبهشت سال 78 توسط بنياد جانبازان استان سمنان تدارك ديده شده بود، جانباز پنجاه در صد شهيد حاج سيد حسين ميرى از شاهرود نيز شركت كرده بود. تقريبا دو ماه بعد از اين سفر معنوى ، او بر اثر شدت جراحات شيميايى سال هاى دفاع مقدس و پس از تحمل رنج و مشقت فراوان رداى زيباى شهادت را بر تن كرد و از همه ناراحتى ها راحت شد.
در طول سفر به منطقه دائما ذكر خدا را بر لب داشت و همه را سفارش به اين عمل مى كرد. در مسير اهواز كه در اتوبوس بوديم خاطره زير را برايم تعريف كرد:
قبل از عمليات طريق القدس كه در آذر ماه سال 1360 انجام شد، در شهرك دارخوئين اهواز - كه محل استقرار تيپ امام حسين عليه السلام سپاه بود و بعدها اين تيپ به لشكر فعلى 14 امام حسين عليه السلام تبديل شد - بودم .
شهيد حجت الاسلام و المسليمن ردانى پور يك شب بين نماز مغرب و عشا شروع به سخنرانى كرد و محور سخنان ايشان در خصوص آمادگى بيشتر و نيز روحيه دادن به رزمندگان اسلام بود.
در بين صحبت هاى ايشان يك لحظه خوابم برد و همان وضعيت را كه در آن قرار داشتيم ، در خواب ديدم . امام به جاى شهيد بزرگوار ردانى پور، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ديدم كه در مقابل خيل عظيم سپاهيان اسلام به ما نويد فتح و پيروزى مى دادند. پيامبر عزيز در عالم خواب فرمودند كه اين جنگ بدر است و خداوند فرشتگان خود را براى يارى شما خواهد فرستاد و شما به مصداق آيه انا فتحنا لك فتحا مبينا در اين جنگ پيروز هستيد. در همين حال از خواب پريدم و ديدم شهيد ردانى پور به سخنان خود ادامه داد.
شهيد سيد حسين يدى مى گفت من اين خواب را به فال نيك گرفتم و پس از عمليات متوجه شدم كه اگر يارى و پشتيبانى خداوند متعال نبود، ما با نيروى كم و آموزش نظامى مختصر، اصلا نمى توانستيم پيروز شويم .

نماز بى وضو
جانباز على چمنى
اواخر جنگ بود كه به كرمانشاه اعزام شديم . مدتى پشت خط بوديم تا مطلع شديم منافقين با كمك هواپيماهاى عراقى از مرز عبور كرده و وارد خاك ما شده اند.آن ها به اسلام آباد رسيده بودند. براى مقابله با آن ها به تنگه حسن آباد رفتيم تا بتوانيم از موقعيت سرزمينى استفاده كرده و جلوى دشمن بايستيم .ما در روز يك يال نزديك جاده سنگر گرفته بوديم .
سحرگاه 4/5/67 بود كه براى اقامه نماز صبح خود را آماده كردم .
صداى آتش دشمن به گوش مى رسيد كه خبر مى داد منافقين قصد شكستن تنگه را دارند. با وجود اين رفتم كه نماز را شروع كنم .ناگاه چشمم به قطارى از خودروهاى منافقين افتاد كه از پيچ جاده ديده شدند. سريع نماز خود را خواندم . ولى بعد از نماز فهميدم كه تيمم نكرده بودم . سريع تيمم كردم و نماز را دوباره خواندم .
آن جا بود كه من معناى ترس را به خوبى درك كردم ؛ به طورى كه نمازم را بدون تيمم خواندم .

مناجات شبانه
جانباز على چمنى
يكى از برادران رزمنده اى كه در بين ما بود، نوجوانى بود به نام محمد خانى .
قبل از عمليات رمضان در منطقه آلفا آلفا در پنج كيلو مترى جاده اهواز - خرمشهر بوديم . اين شهيد با وجود كم سن و سال بودنش بسيار مقيد به اقامه نماز شب بود. او حتى يك چفيه بر روى خودش مى انداخت تا شناخته نشود.
يكى از دوستان نقل مى كرد، من يك شب در نماز شب او شنيدم در سجده مى گفت خدايا وقتى من كوچك بودم مورچه هاى زيادى را لگدمال كرده ام و در حال بازى كردن در كوچه ها مورچه هاى زيادى را كشته ام .نكند كه مرا در آتش عذابت بسوزانى .
من وقتى شنيدم اين نوجوان به خاطر اين گناه آن قدر گريه مى كند و نماز خواند به خودم مى انديشيدم كه من چه قدر غافلم و از ياد آخرت دور مانده ام .