آشنايى با اسوه ها
حبيب ابن مظاهر

جواد محدثى

- ۱ -


عارفان مسلح

نيم روز، مقاومت و فداكارى، و قرنها تابندگى و افتخار; اين ثمره اى از حماسه عاشوراست.

ياران حسين(ع) كه فداكارى و ايثار و جهادشان به تاريخ حركت داد، و به زندگى معنا بخشيد و به مرگ، عظمت عطا كرد، ضربالمثل شدند. و يادشان سرمايه الهام و شورآفرينى گشت و نامشان قرين مجد و عظمت گرديد، و خونشان در پاى نهال اسلام ريختهشد و به دين و عزت و شرف و آزادگى، جانى دوباره بخشيد.

آرى، اين گونه از «مرگ »، «حيات » پديد مى آيد، و اين سان «فنا»، «بقا» مى آفريند، و اين چنين خون سرخ شهيد، يادسبز جاويد راترسيم مى كند و شهيدان، «اسوه » هاى تاريخ مى گردند در ديندارى، درتقوا و مرزبانى از احكام الهى،در دفاع از قرآن و حمايت ازامام، در يارى حق و عدل، در آزادگى و عزت،در حقخواهى و ستم ستيزى و در همه فضيلتها و ارزشها. محور كلام، «عاشورا» است، وميدان عمل، «كربلا».

در سال 61 هجرى كه نيم قرن از رحلت پيامبر اسلام مى گذشت، جامعه اسلامى گرفتار حاكمانى شده بود كه تحريف دين و كشتنآزادگان و هتك حرمتهاى الهى و احياى جاهليت سياه و دنيازدگى و ستمگرى و شكمبارگى و شهوترانى كمترين و كوچكترينفسادهايشان بود.

حسين بن على(ع) قيام كرد، تا دست يزيد تبهكار را از سرنوشت امت اسلام كوتاه سازد. زمانه دشوارى بود; امتحانى پيش آمده بودكه دينداران واقعى كم شده بودند و مردان جهاد و شهادت كمتر يافت مى شدند; اكثر مردم به «زندگى » روى آورده بودند!

حسين(ع) براى احياى حق و اسلام، مردانه قدم به ميدان گذاشت و نهضت ضد يزيدى خود را -كه ضد كفر و ستم بود- با يارانىمصمم و وفادار و حق شناس به انجام رساند.

اصحاب او اندك بودند، ليكن درعاشورا كيفيت مطرح بود، نه كميت; ايمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاك بود، نه فزونىجمعيت و زيادى نفرات.

اغلب همراهان حسين بن على «ع »، عابدان شب زنده دار، زاهدان وارسته، قاريان قرآن شناس، قهرمانان با بصيرت، معلمانسلحشور و مجاهدان پرهيزكارى بودند كه آثار عبادت و تهجد در سيمايشان هويدا بود. حضور تنى چند از صحابه پيامبر اسلام وحواريون حضرت امير در سپاه اندك سيد الشهدا قداست و وجهه و معنويتى پر شكوه به جمع آنان بخشيده بود.

در نوشته حاضر با چهره تابناك و شخصيت برجسته يكى از يلان دلاور و شيران بيشه شجاعت و ايثار و حماسه آفرينى آشنامى شويم، تا شايد اين آشنايى، ما را در پيروى و تاسى به آنان يارى رساند.

اين قهرمان عابد و عارف، «حبيب بن مظاهر» است كه نامش آشناست و با كربلاى حسين و عاشوراى شهادت، پيوندى ناگسستنىدارد.

برخى از عاشوراييان، جزء مسلمانان فداكارى بودند كه حتى حضور رسول خدا(ص) را هم درك كرده بودند، و بعضى شان ازدليرمردان ركاب اميرالمؤمنين و ياران آن حضرت بودند كه در حضورش با دشمنان حق جنگيده و در شمار اصحاب امام مجتبى(ع) هم بوده اند و سرانجام حسين بن على(ع) را دركربلا يارى كرده و دراين راه به شهادت رسيده اند.

حبيب و ياران ديگر ابا عبدالله الحسين(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شكوه و مقامى برخوردار بودند كه مايه غبطه همگاناست. تعبيراتى را كه امام صادق(ع) درباره آنان به كار برده است، بسيار ارزشمند است.

القابى همچون «اوليا و دوستان خدا»، «برگزيدگان پروردگار»، «ياران وفادار دين خدا»، «انصار پيامبر و على و فاطمه و حسن وحسين »، «پاكان رستگار و سعادتمند» و... از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است (1) . كدام مكتب و آيين و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمايه هاى انسانى غنى است؟

در كدام مسلك و دين، اين همه شخصيتهاى برجسته و الهام بخش مى توان يافت؟

درود بر اسلام كه اين همه ذخاير معنوى دارد، درود بر اين پاكمردان متعهد و شهيدان جاويد كه آبروى اسلام و قرآنند، و«اسوه »هايى براى الگوگيرى و پيروى كردن.

اميداست كه اين نمونه هاى متعالى براى همه ما و همه رزمندگان پرتوان جبهه نورانى اسلام و براى همه آزادگان دنيا سرمشقكمال جويى و فضيلت يابى باشد.

باشد كه راه كربلا باز شود، تا در جوار بارگاه حسينى و مرقد سالار شهيدان، اين ياران وفادار سيدالشهدا را هم زيارت كنيم! آمين.

حبيب بن مظاهر اسدى (2)

سابقه در دين و خدمت به اسلام و درك محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبيب بن مظاهر بود. حبيب بزرگمردى ازطايفه افتخار آفرين «بنى اسد» بود. او يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد. كودكى اش همزمان با سالهايى بود كه پيامبردر مكه مردم را به توحيد دعوت مى كرد، و جوانى اش، هم عصر با دوران حكومت الهى رسول خدا در مدينه و آن سالهاى جهاد وحماسه و فداكارى در راه دين خدا بود.

فيض ديدار پيامبر، توفيقى بود كه حبيب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دين و حكمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشانتعاليم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبيب از اصحاب پيامبر به حساب مى آمد و از آن حضرت حديثهاى زيادى شنيده بود. صحابى بودن اين چهره عظيم الشان تاريخاسلام (3) مقام و موقعيت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگى درنهضت كربلا و دفاع مسلحانه اش از حسين بنعلى(ع) از صحنه هاى پر شكوه و سرشار از معنويتى است كه فقط در جبهه هاى نورانى مؤمنان حق پرست يافت مى شود.

در دوران اميرالمؤمنين(ع)

پس از وفات پيامبر، حبيب بن مظاهر در خط ولايت على بن ابى طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرترا به سان چشمه سار زلال حقيقت و حجت بى نظير الهى و وارث علوم پيامبر مى شناخت. از اين رو، به آن حضرت روى آورد و درشمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه على بن ابى طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و ازحاملان علوم على -عليه السلام - بود (4) . حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكارى همچون ميثم تمار، رشيد هجرى، عمروبنحمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهايى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه يكى از آنها «علم بلايا و منايا» بود; يعنى پيشگويىحوادث و خبر داشتن از وقايع آينده و تاريخ و كيفيت شهادت خود و ديگران.

به نمونه مشهورى كه در اين باره نقل شده است توجه كنيد:

ميثم تمار، سوار بر اسب از نزديك جايى كه جمعى از طايفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى كرد. در اين حال، حبيب بنمظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند، تا حدى كه گردن اسبهايشان به هم مى خورد و گفتگويىطولانى كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزه فروشى (5) را مى بينم كه در راه عشق و محبتدودمان پيامبر(ص)، او را به دار آويخته اند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مى كنند.

ميثم هم گفت: من هم خوب مى شناسم مرد سرخ رويى را كه گيسوانى دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و به عنوانيارى فرزند رسول خدا، حسين بن على، به ميدان مى رود و كشته مى شود، و سربريده اش را در كوفه مى گردانند.

آنان پس از اين گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و اين گفتگو را از آن دو شنيده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و بهخيال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى كردند كه «رشيد هجرى » از راه رسيد و ازآنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت.به او گفتند: همين جا بودند و چنين و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند;فراموش كرد كه اين مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بريده حبيب در كوفه صد درهم بيشتر جايزه مى دهند و آنگاه آن سررا در شهر مى گردانند!

حاضران به يكديگر گفتند: اين يكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشيد كه ميثم را بر در خانه «عمروبن حريث » بر فرازچوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم ديدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم بهكوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.

حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى آمد كهدر زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا،در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت به امام و اهل بيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميععلوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافتعلى(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت به امام، جزء «شرطةالخميس » (10) به حساب آورده اند (11) .

حبيب چهره اى زيبا داشت، جمال معنوى اش هم به حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مى كرد و به نيايش و عبادت خدا مى پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى وبصيرت را به دوش مى كشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد.

در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت اميرمؤمنان على - عليه السلام اوضاع اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى بحرانى تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنهسياسى كشور كنار زده شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتورم آبانه معاويه در طول بيست سال حاكميتش درقلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضعخفقان بارى به سر مى بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايجترين شيوه هاى سياست معاويهنسبت به آزاد مردان پاك بود.

در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد. امامت شيعيان بهحسين بن على(ع) رسيد، ولى سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع)شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستورسكوت داد. (13) تا اينكه بالاخره در سال شصت هجرى معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او«يزيد» رسيد.

روشن است كه در اين سالهاى طولانى، حبيب بن مظاهر هم مانند بسيارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى خورد وكارى از دستش بر نمى آمد. حبيب پيرو امام بود و در موضعگيريهاى اجتماعى - سياسى تابع حجت خداوند بود.

حسين بن على(ع) تن به بيعت با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه اش در آن شهر،به گوش افراد زيادى رسيد. از جمله شيعيان كوفه هم از اين ماجرا با خبر شدند و در خانه «سليمان بن صرد خزاعى » جلسه اىتشكيل دادند. سليمان كه از چهره هاى سرشناس شيعه و از شخصيتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى ورزيد، براىحاضران، از مرگ معاويه و جانشينى يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به يارى اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت يزيد را سرنگونكنند، آمادگى خود را طى نامه اى به امام ابلاغ نمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى براى حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامه اى نوشته و حسين(ع)را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

نخستين دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از:سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت به سوى كوفه وهدايت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

يزيد در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاى زيادى مى كرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم ومخاطره آميزى بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از اين نامه، نامه هاى فراوان ديگرى به حسين بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و دراولين فرصت خود را به كوفه برساند.

در نهضت مسلم بن عقيل

دعوتها و اعلام حمايتهايى كه از سوى كوفيان به امام حسين مى رسيد، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزيابى دقيق اوضاع وشرايط و ميزان آمادگى مردم، نماينده اى ويژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. مسلم پيام و نامه امام رابه مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس العمل آنان بود.

در اولين جلسه «عابس شاكرى » - كه از شيعيان بود - خطابه پرشورى ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى دهم، چون نمى دانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر وآمادگى خودم را به تو بازگو مى كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان مى كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و باشمشيرم در پيش روى شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداشخداوند است....»

شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى طلبيد.

«حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى گويى؟ رحمت خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترين سخن بيان كردى ... [آنگاه گفت:] بهخداى يكتا سوگند! هم بر همين راى و عقيده ام كه او بيان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى آمدند و با مسلم بن عقيل براى يارى حسين(ع) بيعتمى كردند.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترين كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براىمسلم بن عقيل از مردم بيعت مى گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسين(ع) انجامگيرد.

ابن زياد، حاكم جديد كوفه وقتى به اين شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بيعت مخفيانه تر شد و شرايط سخت ترى پيشآمد، ولى حبيب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اينكه اوضاع، دگرگون شدوقيام زودرس مسلم پيش آمد و مردم ازاطراف مسلم پراكنده شدند. در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهانكردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند (16) ; زيرا ابن زياد چهره هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسايى، دستگير وزندانى يا اعدام مى كرد (17) .

پيوستن به كاروان كربلا

عشق وقتى در سرافتد، پير و برنايى نداردمستيى كز عشق خيزد، هيچ صهبايى نداردمى رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستاندر ستيزد موسپيدى كز عطش نايى نداردعشق مولا مى تراود از تمام جسم و جانشجز وفا بر قامت خود نيز شولايى ندارد (18)

امام حسين(ع) از مكه عازم كوفه بود. «كاروان شهادت »مى بايست مجمعى از زبده ترين انسانهاى فداكار وخالص باشد كه هيچانگيزه اى جز خدا و نصرت دين او درسرنداشته باشند. چنين كاروانى از مكه به كربلا مى رفت وحيف بود كه حبيب بن مظاهر دراين قافله نور نباشد. هر چند همه كسانى هم كه از مكه همراه امام شدند، تا كربلا نماندند، زيرا با انگيزه هاى ديگرى آمده بودند، نهبراى شهادت.

«بسا كسند از اين همرهان «آرى » گوىكه دل به وسوسه راه ديگرى دارندبسا كسند كه جايى موافقان رهندكه خود نه جاى هماهنگى است و همراهى استبدين سبب، نخست بايد آيين همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسين هنگام حركت به كوفه، طى نامه اى براى حبيب بن مظاهر نوشت:

از حسين بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقيه، حبيب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبيب! تو خويشاوندى و نزديكى ما را به رسول خدا(ص) مى دانى و ما را بهتر از هركس مى شناسى; تو كه صاحباخلاق نيكو و غيرت مى باشى، پس در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قيامت به توعطاكند.» (19)

هماى سعادتى بود كه بر سر حبيب نشست و پيك افتخارى بود كه در خانه او را زد: مژده و بشارتت باد اى حبيب بر بهشت خدا، كهپاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، اين دو يار همراه ودو شجاع همرزم، خبر نزديك شدن كاروان امام حسين رابه كوفه شنيدند.از سويى خاطرهايشان ازبى فايى و سست عهدى مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى ديگرشوق ديدار حسين بن على، آتشى دردل شيفته آنان بر پا كرد، تصميم گرفتند كه خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمين كربلا محاصره شد. ماموران «ابن زياد» هم براى جلوگيرى از پيوستن كوفيان وفادار بهحسين به كاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج كوفه را در كنترل داشتند; ولى اين دو پيرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصممبودند كه به هر قيمتى شده خود را به حسين بن على برسانند و او را يارى كنند. آنان شبها راه مى رفتند وروز استراحت مى كردند،تا اينكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پيوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشانزبان دلشان بود و قلبشان در محبت حسين و به عشق شهادت مى تپيد.

حبيب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسيد، آنچه كه ديد،عبارت بود از يارانى اندك و دشمنانى بسيار! به امام عرض كرد: در ايننزديكى قبيله اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى دهيد پيش آنان بروم و آنان را به يارى شما فرا بخوانم، شايد خداوند هدايتشانكند و مايه دفاع از شما گردند.

حسين بن على هم اجازه داد. حبيب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شركت كرد و ضمن موعظه و ارشاد،درسخنانش گفت:

برايتان هديه نيكى آورده ام، بهترين چيزى كه رهبر قومى براى آنان مى آورد. اينك اين حسين بن على، فرزند اميرالمؤمنين وفاطمه زهراست كه دركنار و نزديك شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى كه دشمنانش او را محاصرهكرده اند تا به قتلش برسانند. آمده ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پيامبر درباره وى دعوت كنم; به خداوندسوگند! اگريارى اش كنيد، پروردگار، شرافت دنيا و آخرت را به شما خواهد داد.من اين كرامت را از اين جهت مخصوص شما قرار دادم كه شماقوم من هستيد و از نزديكترين بستگان من به حساب مى آيد.

يكى از آنان به نام «عبدالله بن بشير» برخاست و گفت:

اى حبيب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى كه يك انسان به عزيزترين كسانش مى دهد؟ من اولين كسىهستم كه دعوت تو را لبيك مى گويم... .

ديگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پيوستن به حسين و يارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار اينافراد به هفتاد يا نود نفر مى رسيد وتصميم گرفتند به سوى كربلا عزيمت كنند; اما جاسوس خيانتكارى از وابستگان عمرسعد درميانشان بود كه به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بيرحمى چون «ازرق » رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان گسيلكرد. ماموران، همان شب به آنان رسيدند و مانع حركتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان اسدى درگير جنگ شد وفريادهاى حبيب بن مظاهر هم كه از آنان مى خواست از سر راهشان كنار روند، به جايى نرسيد.

وقتى آن گروه از بنى اسد ديدند كه با جمعيت اندكشان ياراى مقابله و ايستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزير درتاريكى شبانه به خانه هاى خويش برگشتند.

حبيب بن مظاهر، نزد حسين(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان يشاء الله، ولاحولولاقوة الا بالله (21) ; هر چه كه خدا خواهد، همان شود، و نيرويى جز قوت پروردگار نيست.»

گرچه در آن لحظه طايفه بنى اسد نتوانستند به يارى امام بشتابند، ولى در اين نيت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهليت بودند، و همانها بودند كه پس از پايان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند، تا آنجنازه هاى مطهر را به خاك بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت يك نقابدار جوان، براى راهنمايى آنان در شناسايى و دفن پيكرشهدا، به آن محل آمد.

تبليغ در جبهه

ديديم كه حبيب بن مظاهر براى سعادتمند كردن ديگران چقدر دلسوزانه تلاش مى كرد،حتى با صحبتهايش براى جمعى از «بنىاسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاى دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

تبليغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتى درعرصه كارزار هم از ياد حبيب نمى رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسيد، براى گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پليد وخائنى به نام «كثير بن سعد» بود، از سوى ياران حسين رد شد; زيرا موجود خطرناك و تروريستى بود و حاضر نشد براى رسيدنبه حضور امام، حتى سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص ديگرى به نام «قرة بن قيس » فرستاد. وقتى پيش مى آمد، حسين بن على پرسيد: آيا او را خوب مى شناسيد؟

حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى شود، من او را قبلا بهحسن عقيده مى شناختم. او كسى نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نمى كردم كه سرانجام كارش بههمكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسين بن على(ع) رسيد و گفتگوهايى انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتى كه مى خواست برگرددحبيب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى روى؟ بيا حسين را يارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسين را مى رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .

ولى قره رفت و باز نيامد (23) .

مورد ديگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امامهجوم آوردند، حسين بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نيت و برنامه اين مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراهبيست نفر از سواران كه حبيب و زهير هم جزء آنان بودند - تا پيش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسيد: چه شده و چه مى خواهيد؟ گفتند: فرمان امير، عبيدالله زياد رسيده است كه يا جنگ، يا تسليم بى قيدو شرط.عباس فرمود: شتاب نكنيد، تا از ابا عبدالله الحسين(ع) كسب نظر و تكليف كنيم. ديگران ايستادند و عباس بن على با شتاب بهسوى حسين برگشت. در اين فاصله ياران حسين با آنان گفتگوهايى داشتند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مى خواهى با آنانصحبت كن، يا من صحبت كنم. زهير گفت: چون تو پيشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبيب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قيامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريهپيامبرش را كشته اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخيز و ذاكران خدا را به قتل رسانده اند... (24) .»

اين سخنان - كه شايد موجب بيدارى و جدانهايى مى شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نيامد، و يكى از آنان سخنحبيب را قطع كرد و گفت: بس كن حبيب! تو تا مى توانى خود ستايى مى كنى.

البته زهير هم پاسخ ياوه هاى او را همان جا داد و سرانجام قرار بر اين شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى دادهشود (25) . حبيب و ديگر ياران حسين درآن آخرين شب نورانى به نيايش و عبادت پرداختند.