ستاره درخشان شام حضرت رقيه دختر امام حسين (ع )

حجة الاسلام آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى

- ۹ -


زبان حال زينب كبرى  
از دست من گرفته خرابه رقيه را
من بى رقيه سوى عزيزيان نمى روم
دارم خجالت از پدر تا جدار او
بى طوطى عزيز غزلخوان نمى روم
همره نباشدم من دلخون رقيه را
بى همسفر رقيه گريان نمى روم
جان داد در خرابه ز بس ريخت اشك غم
با دست خالى سوى شهيدان نمى روم
شعر از ناشناس
پس آن دختر سيد مختار، و نبيره ولى كردگار، در آن خرابه بى چراغ در شب تاريك بر روى خاك و ريگ بماند. على الصباح به اذن يزيد لعنه الله عليه ، آن غريبه را در خرابه دفن كردند.
من منتظر در كنج ويران تا كه گويند  
باب رقيه ناگهان وارد ز در شد  
شمع وجود اندر خرابه جلوه گر شد
در پرتوش پروانه اى بى بال و پر شد
صبح اميد كودكى گرديد طالع
شام غريبانش در آن ساعت سحر شد
آتش گرفت از عشق طفل بينوايى
خاكستر او سرمه اهل نظر شد
جز جان نداشت از بهر مهمان عزيزش
آن هم فداى مقدم راس پدر شد
مى گفت : اى بابا بيا، روزم سياه است
جان پدر، طولانى آخر اين سفر شد
من منتظر در كنج ويران تا كه گويند
باب رقيه ناگهان وارد ز در شد
بابا بيا جان رقيه بر لب آمد
از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد
بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد
نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد
بابا ندارم گوشه ويران غذايى
بابا غذاى دخترت خون جگر شد
پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش
روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد
بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز
يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟
دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا
در ماتم او عالمى زير و زبر شد
پرچم اسيرى  
مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام
اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام
در راه عشق تو شده پايم پر آبله
از بس كه روى خار مغيلان دويده ام
تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد
همچون هلال از غم عشقت خميده ام
ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم
منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام
من پرچم اسيرم و، بار غم تو را
از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام
عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر
دست از حيات خويش حسينم بريده ام
بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام
گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا
گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام
ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او
چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام
گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم
چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام
مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل
اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام
طفل يتيم  
مگر طفل يتيمى مى كند ياد از پدر امشب
كه خواب از شوق در چشمش نيايد تا سحر امشب
پناه آورده در ويرانه امشب طاير قدسى
كه از بى آشيانى سر كشد در زير پر امشب
چه شد ماه بنى هاشم ، چه شد اكبر، چه شد قاسم ؟
سكينه بى پدر گرديد و ليلا بى پسر امشب
شهيدان راه فتاده در ميان خاك و خون بينى
يتيمان را ميان خيمه زار و خونجگر امشب
به روز قتل شه گر آيه (و الليل ) شد پيدا
ز سر شد آيه (و الشمس ) هر سو جلوه گر امشب
نگاهى اى امير كاروان سوى اسيران كن
كه خواهر بى برادر مى رود سوى سفر امشب
(رسا) را از در احسان مران اى خسرو خوبان
نثار خاك راهت جان كند با چشم تر امشب
سخن گفتن سر بريده امام حسين عليه السلام  
آيه الله العظمى ميرزا حبيب الله شريف كاشانى (متوفاتى 1340 هجرى قمرى ) مى نويسد:
يكى از زنان شام سنگى برداشت و به سر مقدس امام حسين عليه السلام زد و حضرت از بالاى نيزه فرمود: اناالمظلوم . (291)
نيز نقل مى كند: حضرت زينب كبرى عليه السلام توجه به سر بردار نمود، حضرت به وى فرمود:
يا اختاه اصبرى فان الله معنا. يعنى خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست . (292)
در سر الاسرار نوشته حاج شيخ عبدالكريم (ص 306)، و نيز منهاج الدموع ص 385 و كتاب عوالم (ص 169) آمده است كه منهال گفت :
سوگند به پرودگار، ديدم سر امام حسين عليه السلام در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: لاحول و لاه قوه الا بالله (293)
سر امام حسين عليه السلام با دخترش - رقيه عليه السلام - سخن مى گويد
در كتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قريب به اين مضامين مى نويسد: حارث كه يكى از لشگريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داد سه روز اهل بيت عليه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام كامل شود. حارث مى گويد: شب اول من به شكل خواب بودم ، ديدم دخترى كوچك بلند و نگاهى كرد. ديد لشگر از خستگى راه خوابيده اند و كسى بيدار نيست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسين عليه السلام كه بر درختى كه نزديك خرابه دم دروازه شام آويزان بود. آرى ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت ، تا چند مرتبه . آخر الامر زير درخت ايستاد و به سر مقدس امام حسين عليه السلام پايين آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقيه سلام الله عليها گفت : السلام عليك يا ابتاه و امصيبتاه بعد فراقك و اغربتاه بعد شهادتك
بعد ديدم سر مقدس با زبان فصيح فرمود: اى دختر من ، مصيبت تو و رجز و تازيانه و روى خار مغيلان دويدن تو تمام شد، و اسيريت به پايان رسيد. اى نور ديده ، چند شب ديگر به نزد ما خواهى آمد آنچه بر شما وارد شده صبر كن كه جز او مزد او شفاعت را در بردارد. حارث مى گويد: من خانه ام نزديك خرابه شام بود، از اينكه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم كى از دنيا مى رود، تا يك شبى شنيدم صداى ناله و فرياد از ميان خرابه بلند است ، پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفته است . (294)
نيز حجت الاسلام صدر الدين قزوينى در جلد دوم كتاب شريف ثمرات الحيوه ، به سند خود آورده است : حضرت رقيه عليه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسين عليه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. يعنى اى نور ديده بيا بيا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اينجا بود كه ديدند حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفت . (295)

عمه بيا عقده دل واشده 
عمه بيا گمشده پيدا شده
روز فراق عمه به سر آمده
نخل اميد عمه به برآمده
طاير اقبال ز در آمده
باب من عمه ز سفر آمده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
پشت سر باب شدم رهسپر
پاى پياده ، من خونين جگر
تا بكشد دست نوازش به سر
آمده دنبال من اينك ، به سر
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه نيارم دل بابا به درد
اشك نريزم ، مشكم آه سرد
بيند اگر حال من از روى زرد
خصم ، نگويم به من عمه چه كرد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه زند طعنه خرابه ، به طور
خيزد ازين سر بنگر موج نور
چشم بد از محفل ما عمه دور
عمه خرابه شدم بزم حضور
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
قطره اشك عمه چو دريا شده
غنچه غم عمه شكوفا شده
بزم وصال عمه مهيا شده
وه كه چه تعبير ز رويا شده
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
گوشم اگر پاره شد اى عمه جان
عمه ، به بابا ندهم من نشان
پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان
گو بكنم درد دل خود بيان ؟
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
عمه ، به بابا شده ام ميزبان
آمده بابا بر من ميهمان
نيست به كف تحفه بجز نقد جان
تا بكنم پيشكش اش عمه جان
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بس كه دويدم ز پى قافله
پاى من عمه شده پر آبله
عمه ، به بابا نكنم من گله
كامدم اين ره همه بى راحله
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
بود مرا عمه به دل آرزو
تا غم دل شرح دهم مو به مو
ريخته من عمه ، شكسته سبو
باز نگردد دگر آبم به جو
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
كرد تهى دل چو غزال حرم
لب ز سخن بست غزل خوان غم
دست قضا نقش دگر زد رقم
شام ، به شومى ، شد از آن متهم
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
جان خود او در ره جانان بداد
خود به سويى ، سر سوى ديگر فتاد
آه كشيد عمه - چو ديد - از نهاد
گنج خود او كنج خرابه نهاد
عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده
خرابه شام ، زندان اهل بيت سيدالشهدا عليه السلام 
در روايت مرحوم صدوق (ره ) از آن خرابه ، تعبير به محبس (زندان و بازداشتگاه ) شده است ، زيرا آنها در آنجا محصور بودند و اجازه نداشتند به جاى ديگر بروند. وى مى نويسد:
ان يزيد امر بنسا الحسين عليه السلام فحبس مع على بن الحسين فى محبس لايكنهم من حر و لا قر، حتى تقشرت وجوههن همانا يزيد دستور داد كه اهل بيت امام حسين عليه السلام را همراه امام سجاد عليه السلام در محلى حبس كردند. آنها در آنجا نه از گرما در امان بودند و نه از سرما، تا آنكه بر اثر آن صورتهايشان پوست انداخت . (296)
معروف اين است كه حضرت رقيه عليه السلام در همين خانه يا بازداشتگاه به شهادت رسيده است . در مورد مدت توقف اهل بيت عليه السلام در خرابه ، به اختلاف نقل شده ، به طورى كه نمى توان براى آن تعيين وقت كرد. هرگاه ورود اهل بيت عليه السلام به شام را طبق گفته مورخان ، آغاز ماه صفر بدانيم و شهادت حضرت رقيه عليه السلام را در پنجم آن ، نتيجه مى گيريم كه حضرت رقيه عليه السلام خود چهار روز در آن خرابه سر برده است . همچنين در مورد دشوارى وضع خرابه ، غير از آنچه گفته شد، مطالب ديگرى نيز نقل شده است . از جمله اينكه ، ديوار آن خرابه كج شده و در حال خراب شدن بود.
نيز امام سجاد عليه السلام فرمود: هنگامى كه ما را به خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى ديدم عمه ام ، حضرت زينب عليه السلام ديگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان اين ديگ چيست ؟ فرمود: كودكان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمايم كه برايشان غذا مى پزم و بدين وسيله آنان را خاموش سازم .
نيز نقل شده است : آنها مكرر آب و نان از حضرت زينب عليه السلام طلب مى كردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم كرده براى آنها آب غذا مى آوردند.(297)
به اين ترتيب مى بينم حضرت زينب عليه السلام افزون بر آن همه داغ و رنج اسارت ، در چنين مكانى جاى نداشت و سرانجام نيز غريبانه با شهادت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام روبرو شد.
اشكى بر تربت رقيه  
من رقيه دختر ناكام شاه كربلايم
بلبل شيرين زبان گلشن آل عبايم
ميوه باغ رسولم ، پاره قلب بتولم
دست پرورد حسينم ، نور چشم مصطفايم
كعبه صاحبدلانم ، قبله اهل نيازم
مستمندان را پناهم ، دردمندان را دوايم
من يتيمم ، من اسيرم ، كودكى شوريده حالم
طايرى بشكسته بالم ، رهروى آزاده پايم
زهره ايوان عصمت ، ميوه بستان رحمت
منبع فيض و عنايت ، مطلع نور خدايم
گلبنى از شاخسار قدس و تقوى و فضيلت
كوكبى از آسمان عفت و شرم و حيايم
شعله بر دامان خاك افكنده آه آتشينم
لرزه بر اركان عرش افتاده از شور و نوايم
گرچه در اين شام ويران گشته ام چون گنج پنهان
دستگير مردم افتاده پاى بينوايم
من گلابم بوى گل جوييد از من ز آنكه آيد
بوى دلجوى حسين از خاك پاك با صفايم
اى (رسا) از آستانش هر چه خواهى آرزو كن
عاجز از اوصاف اين گل مانده طبع نارسايم
گفتگوى زن غساله با زينب كبرى عليه السلام  
در نقل ديگر آمده است : هنگامى كه زن غساله ، بدن حضرت رقيه عليه السلام را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشيد و گفت : (سرپرست اين اسيران كيست ؟)
حضرت زينب عليه السلام فرمود: چه مى خواهى ؟
غساله گفت : اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟
حضرت زينب عليه السلام در پاسخ فرمود: (اى زن ، او بيمار نبود، اين كبوديها آثار تازيانه ها و ضربه هاى دشمنان است ) (298)
زبان حال حضرت زينب عليه السلام به زن غسل دهنده چنين بود:
بيا تو اى زن غساله از طريق وفا
به اين صغيره بده غسل از براى خدا
نگر كه از چه رخ او چو كهربا باشد
ز داغ تشنگى دشت كربلا باشد
نگر كه زخم به پايش برون بود از حد
به روى خار مغيلان دويده او بى حد
طبق بعضى روايات ، بعد از رحلت حضرت رقيه عليه السلام يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن كهنه اش كفن كنند.
زنان شام ازدحام كردند و در حاليكه سياه پوش شده بودند براى بدرقه اهل بيت عليه السلام از خانه ها بيرون آمدند. صداى ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بيت عليه السلام وداع نمودند، و با كاروان اهل بيت عليه السلام پيدا بود، مردم شام گريه مى كردند. (299)
زينب كبرى عليه السلام از اين فرصت استفاده هاى بسيار كرد. از جلمه اينكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
(اى اهل شام ، از ما در اين خرابه امانتى مانده است ، جان شما و جان اين امانت . هرگاه كنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است ) آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد) (300)
رفتيم و ماند نزد شما يادگار ما
جان شما و دخترك گلعذار ما
رفتيم و ماند خاطره اى سخت جانگداز
ز اين شهر پر بلا، به دل داغدار ما
ما با رقيه آمده اكنون كه مى رويم
ديگر رقيه اى نبود در كنار ما
براى حضرت رقيه عليه السلام كفن آورده ام  
مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج اسدالله سليمانى نقل كردند:
از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است كه گفت : از كسى شنيدم اين قضيه را نقل كرده است كه ، براى زيارت حضرت رقيه عليه السلام به شام رفته بودم و يك روز در حرم مطهر ايستاده و مشغول زيارت خواندن مجذوب خود كرد. ديدم مى خواهد يك تكه پارچه سفيد را روى ضريح بيندازد ولى نمى تواند. جلو رفتيم و گفتم : دختر جان ، چه مى خواهى بكنى ؟ لبش را گشود، ديدم آذرى زبان است ، با پدر و مادرش ‍ آمده است . گفتم : همه براى حضرت رقيه عليه السلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى ؟
گفت : پدر و مادرم - و آنها را نشان داد - به من گفتند حضرت رقيه عليه السلام كفن ندارد، من براى او كفن آورده ام
كنج خرابه شد قفسم اى گل عزيز
نى آب خوردم و نه كسى داد دانه ام
بال و پرم ز سنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام
نيلى ز ضرب سيلى شمر است صورتم
جاى طناب بسته به بازو نشانه ام
بابا رقيه را خرابه گذاشتم
باشم خجل ز روى تو باب يگانه ام
جان داد در خرابه بى سقف دخترت
آن كودك يتيم تو آن نازدانه ام
گاهى به روى خوار مغيلان دويده ام
گاهى زدند كعب سنان را به شانه ام
گاهى بهانه تو گرفتم پدر به شام
آتش گرفت عمه ام از اين بهانه ام
ديدى كجا كشاند فلك عاقبت مرا
با من چه ها نكرد پدر جان زمانه ام
آتش به كاخ زاده سفيان زدم پدر
با ناله سحر گه و آه شبانه ام
مى گفت صبح و شام (رضائى ) ز جان و دل
تا زنده ام غلام همين آستانه ام
آمدم ببينم آيا زخمهاى پايت خوب شده است يا نه ؟  
جناب حجه الاسلام و المسلمين سيد عسكر حيدرى از طلاب حوزه علميه زينبيه شام (301) نقل كردند:
در سال 1356 شمسى بعد از نماز كنار ضريح با صفاى حضرت رقيه عليه السلام منظره عجيبى ديدم .
پير مردى ترك از اهالى تبريز را ديدم كه به ضريح مطهر چسبيده و هى فرياد مى زند و گريه مى كند. مردم هم كه اين منظره را مى ديدند گريه مى كردند. يك غوغايى به وجود آمده بود.
پيرمرد با زبان تركى با دختر امام حسين عليه السلام صحبت مى كرد و اشك مى ريخت . چون من تركى بلد نبودم به كسى كه زبان تركى بلد بود گفتم اين مرد چه مى گويد؟ گفت او مى گويد: رقيه جان ، مدتهاست اسم نوشته ام و چند سال است كه آرزو مى كردم به شام بيايم . تقاضاى من اين نيست كه بچه ام را شفا بدهى يا وضع دنيوى و ماديم خوب شود يا در قيامت دستم را بگيرى . نه ، نه ، براى هيچ كدام نيامده ام . تنها آمده ام ببينم حالت چه طور است ؟ بدنت خوب شده يا نه ؟ آيا آبله پاهايت خوب شده ؟ قلبت خوب شده ؟ برويم ايران ، به تبريز برويم تا آنجا صحن شما را طلا كنم ، جان خود را به شما فدا كنم . اينها را مى گفت و گريه مى كرد و متوسل بود.
به خودم گفتم كاش اين عقيده و اخلاص را من مى داشتم .
چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود  
فرشته بهشتم ، ترا كجا بهشتم
چه بود سر نوشتم به خون دل نوشتم
بخواب جاودانه رقيه ام رقيه
به دامنم مكانت گرفته گرد جانت
تمام همرهانت به نقطه دهانت
نگاهها نشانه ، رقيه ام ، رقيه
پدر مگر كجا بودى ؟ به دردت آشنا بود
چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود
گرفته اى بهانه ، رقيه ام ، رقيه
ز جمع ما گسستى ، دل همه شكستى
از اين قفس برستى ، بر آن چمن نشستى
به خواندن ترانه ، رقيه ام ، رقيه
رقيه اسيرم ، بپا شو اى صغيرم
به دامنت بگيرم ، به پيش تو بميرم
كجا شدى روانه رقيه ام ، رقيه
ببين قد كمانم ، بر آسمان فغانم
بسوخت استخوانم ، نبود اين گمانم
ز گردش زمانه ، رقيه ام ، رقيه
دل حرم كباب است ، به نغمه رباب است
بگويمش ثواب است رقيه ام به خواب است
بپا شوى تو يا نه ؟ رقيه ام ، رقيه
چو بى پدر شدى تو نه در بدر شدى تو
نه خون جگر شدى تو، كه شعله وريشه ى تو
ز سوز تازيانه ، رقيه ام ، رقيه
زير ضرب تازيانه  
اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى
از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى
آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا
در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى
از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا
در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى
بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان
زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى
عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو
بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى
يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان
وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى
خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان
نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى
چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب
گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى
ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت
تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى
كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست
گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى
يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين
ناگهان ديدند - آوخ - از نوا افتاده اى
از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو
ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى (302)
گنج ميثاقم كه مى باشد مكان ويرانه ام
شمع عهدم ، جمله جانها بود پروانه ام
طالع نيك اختر عشقم به برج اشتياق
در كف غواص بحر دل در يكدانه ام
طاير لاهوت مسكن ، مرغ علوى آشيان
اين منم ، گر عالم ناسوت شد كاشانه ام
بر در ميخانه وحدت ز لطف مى فروش
باده خوار عشق را من بهترين پيمانه ام
هدهد زرين پر سيمرغ قاف ز فعتم
قرب من بنگر فراز سدره آمد خانه ام
آن ز پا افتاده هجرم كه در شام وصال
بر تسلاى دلم آمد به سر جانانه ام
جلوه قدس است در باغ جنان آيينه ام
پنجه حور است بر گيسوى مشكين شانه ام
طوطى شيرين زبان شكرستان نهال
باز دست آموز شاهم زينب شاهانه ام
باغ ياسين را ز حسن سرمدى پيرايه ام
دوحه گلزار طاها را بهين ريحانه ام
روى گلگون ز سيلى گشت نيلى از عدو
تا ز كعب نى يك سو افتاد كتف و شانه ام
بر سر خار مغيلان پا فشاريهاى من
شد سبب تا عقل هر فرزانه شد ديوانه ام
گفت (فرخ ) تا شفاعتخواه او گردم بحشر
آشناى محضر عشقم ، نه من بيگانه ام (303)
مجلس عزاى حضرت زينب كبرى عليه السلام در شام و روضه خواندن ايشان
پيش از اين بيان شد كه يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران ، وى امام زين العابدين عليه السلام را بين ماندن شام و حركت به سوى مدينه مخير نمود. آن حضرت به پاس تكريم عليا مخدره زينب عليه السلام فرمود: بايستى در اين باب با عمه ام زينب عليه السلام صحبت كنم ، چون پرستار يتيمان و غمگسار اسيران ، اوست . يزيد از اين سخن بر خود لرزيد. چون آن حضرت با زينب كبرى عليه السلام سخن در ميان نهاد، فرمود: هيچ چيز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله اختيار نخواهم كرد، ولى اى يزيد بايستى براى ما خانه اى خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم ، زيرا از هنگامى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا نمودند نگذاشته اند كه بر كشتگان خود گريه كنيم ، و بايستى هر كس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود كسى او را منع ننمايد. يزيد از اين سخنان بر خود لرزيد، و بسى بيمناك شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، يزيد و ساير بنى اميه را با خاك سياه برابر نموده و بغض و عداوت او را در قلوب مردم مستقر خواهد كرد و آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را كه مى خواسته اند آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را نابود كنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره نديد، فرمان داد تا خانه وسيعى براى آنها تخليه كردند و منادى ندا كرد: هر زنى مى خواهد به سر سلامتى زينب عليه السلام بيابد مانعى ندارد. چون اين خبر منتشر شد به روايت عوالم ، زنى از هاشميه در شام نماند مگر آنكه در مجلس حضرت زينب عليه السلام حاضر گرديد.
زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينب و زيور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند يكباره زيورهاى خود را ريخته و همگى لباس سياه مصيبت در بر كردند و از زنان شام جمع كثيرى به آنها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بر كشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كرده صورتها بخراشيدند، چندانكه آشوب محشر برخاست و بانگ وزراى به عرش رسيد، در آن وقت زينب كبرى عليه السلام به روايت بحار انشاد اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب نمود. از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى بر پا شد.
فرمود: اى زنان شام ، بنگريد كه اين مردم جانى شقى ، با آل على عليه السلام چگونه معامله كردند و چه به روز اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله در آوردند؟ اى زنان شام ، شما اين حالت و كيفيت را ملاحظه مى نماييد، اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد و نمى دانيد كه از ستم كوفيان بيوفا و پسر زياد بيحيا و صدمات طى راه ، بر اين زنان داغدار و يتيمان دل افگار و حجت خدا سيد سجاد عليه السلام چه گذشت ؟
زنان شام و هاشيمات از مشاهده اين حال و استماع اين مقال جملگى به ولوله در آمدند. (304)
آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند.
در بحر المصائب گويد: آن مخدره در آن وقت روى به بقيع آورده و اين اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنانكه گفتى آسمان و زمين را متزلزل ساخت . به نظر حقير، اين اشعار هم زبان حال است كه به آن مخدره نسبت داده اند.
ايا ام قد قتل الحسين بكربلا
ايا ام ركنى قد هوى وتزلزلا
ايا ام قد القى حبيبك بالعرا
طريحا ذبيحا بالدما مغسلا
ايا ام نوحى فالكريم على القنا
يلوح كالبدر المنير اذا نجلا
و نوحى على النحر الخضيب و اسكبى
دموعا على الخد التريب مرملا
در اين وقت زنان شام هر يك به تسلى و دلدارى اهل بيت پرداختند. (305)
بخش دهم : رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام در سروده شاعران 
ماجراى رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام را، شاعران بسيارى ، در قالب مثنوى و قصيده و غزل و ترجيع بند، به نظم در آورده اند كه پاره اى از آنها را پيش از اين در خلال بخشهاى گذشته آورديم . برخى از شاعران ماجراى رحلت آن نازدانه را، از آغاز تا پايان به گونه مفصل گزارش كرده اند، كه آن ها را يكجا در اين بخش گرد آورده ايم .
اينك اين شما شيفتگان خاندان عصمت و طهارت عليه السلام ، و اين هم شرح قصه درگذشت جانگداز دردانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام در خرابه شام :
1.  
سراينده : عبدالله مخبرى فرهمند

روزگار آتش بيداد افروخت
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
كودكى را كه پدر در سفر است
روز و شب ديده حسرت به در است
تا زمانى كه بود چشم به راه
دلش آزرده بود خواه نخواه
هر صدايى كه ز در مى آيد
به گمانش كه پدر مى آيد
باز چون ديده ز در برگير
گريد و دامن مادر گيرد
همه كوشند ز بيگانه و خويش
بهر دلجوى او بيش از پيش
آن يكى خندد و بوسد رويش
آن دگر شانه زند بر مويش
مادرش شهد كند در كامش
گاه با وعده كند آرامش
گاه گويد پدرت در راه است
غم مخور، عمر سفر كوتاه است
مى برندش گهى از خانه به در
تا شود منصرف از فكر پدر
نگذارند دمى تنهايش
سر نپيچند ز خواهشهايش
تا كه دوران سفر طى گردد
رفع افسردگى از وى گردد
پدرش آيد و گيرد به برش
بكشد دست محبت به سرش
دلش از وصل پدر شاد شود
جانش از قيد غم آزاد شود
ليك افسوس به ويرانه شام
كار اين سان نپذيرفت انجام
بود در شام ميان اسرا
طفلى از هجر پدر نوحه سرا
خردسالى به اسارت در بند
مرغ بشكسته پرى پا به كمند
كودكى دستخوش محنت و رنج
جاى بگزيده به ويرانه چو گنج
بين اطفال يتيم شه دين
گويى آن دختر ويرانه نشين
بود از جمله اطفال دگر
بيشتر عاشق ديدار پدر
چون خبر از ستم شمر نداشت
پدرش را به سفر مى پنداشت
روز و شب ديده به در دوخته بود
دلش از آتش غم سوخته بود
داشت از غصه دورى پدر
سر به زانوى غم و ديده به در
لحظه اى بى پدر آرام نداشت
خبر از فتنه ايام نداشت
دائم از حال پدر مى پرسيد
علت طول سفر مى پرسيد
كه كجا رفت و چرا رفته و كى
از سفر آيد و بينم رخ وى ؟
تا به كى بى سرو سامان باشم
روز و شب سر به گريبان باشم
جاى در گوشه ويرانه كنم
آرزوى پدر و خانه كنم ؟
جانم آمد به لب از هجر پدر
آه از اين محنت و اين طول سفر
بود همواره از اين غم بيتاب
تا شبى ديد به خلوتگه خواب
كان سفر كرده ز در باز آمد
طاير شوق به پرواز آمد
لحظه اى در دل شب گشت جهان
به مراد دل آن سوخته جان
ديد در خواب گل روى پدر
جان به وجد آمدش از بوى پدر
بوسه بر پاى پدر زد از شوق
دست بر گردنش افكند چو طوق
جاى بگزيده به دامان پدر
جانش آميخته با جان پدر
با لب بسته حكايتها كرد
ز آنچه بگذشت شكايتها كرد
با پدر ز آنچه به دل داشت نهفت
داستانها به زبان جان گفت
گفت كاى پشت فلك پيش تو خم
نشود لطف فراوان تو كم
مهر خود شامل ما فرمودى
بذل احسان بجا فرمودى
باز رو جانب ما آوردى
الله الله كه صفا آوردى
بود رسم پدرت نيز بر اين
كه كند لطف به ويرانه نشين
هيچ دانى كه در ايام فراق
چو گذشته است به جمعى مشتاق
بى تو در مانده و بيچاره شديم
در بيابان همه آواره شديم
روزگار آتش بيداد افروخت
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
هستى ما همه يكجا بردند
هر چه ديدند به يغما بردند
همه گشتيم گرفتار و اسير
گاه در بند و گهى در زنجير
بعد با يك سفر دور و دراز
شد از غم فصل نوينى آغاز
پيش از اين ما چو نموديم سفر
با تو بوديم و به آن شوكت و فر
كاروان قافله سالارى داشت
مثل عباس علمدارى داشت
خيمه و خرگه و اسباب سفر
بود ممتاز و پر از زيور و زر
كودكان جمله در آغوش پدر
همه را سايه مهر تو به سر
ليك اين بار چو كرديم سفر
سفرى بود پر از خوف و خطر
يك نفر دوست به همراه نبود
محرمى غير غم و آه نبود
نه پدر بود و نه سالارى بود
نه بردادر نه علمدارى بود
طى ره بيكس و تنها بوديم
مورد كينه اعدا بوديم
دورى راه و مشقات سفر بود از طاقت ما افزونتر
بر همه بود خور و خواب حرام
تا رسيديم به ويرانه شام
يا مرو اى پدر اين بار سفر
يا مرا نيز به همراه ببر
كه اگر بى تو بمانم اين بار
به فراق تو شوم باز دچار
زين همه غم نتوانم جان برد
از فراق تو دگر خواهم مرد
خود به خواب اندر و، طالع بيدار
بود از وصل پدر برخوردار
ليك بس زود، شد آن وجد وصال
باز تبديل به اندوه و ملال
يعنى آن خواب به پايان آمد
باز غم آمد و هجران آمد
چشم بگشود چو شهزاد ز خواب
آرزوها همه شد نقش بر آب
كرد بر دور و بر خويش نظر
تا ببيند مه رخسار پدر
ليك هر قدر فزونتر طلبيد
اثر از گمشده خويش نديد
شهد اميد به كامش خون شد
گشت نوميد و غمش افزون شد
عاقبت باز در آن نيمه شب
ملتجى گشت به بانو زينب
كه دگر باز چه آمد به سرم
بار ديگر به كجا شد پدرم
ديدم او را ز سفر آمده بود
به كجا باز عزيمت فرمود
لحظه اى پيش كه آمد پدرم
جاى بر سينه خود داد سرم
گفت با من كه تو چون جان منى
ساعتى بعد تو مهمان منى
با چنان مرحمت و لطف و نويد
چه ز ما ديد كه رخ برتابيد
اى پدر زود ز ما سير شدى
چه خطا رفت كه دلگير شدى
روى برتافتى از محفل ما
باز خون شد ز فراقت دل ما
از كفم دامن خود باز مگير
مپسندم به كف هجر اسير
دگر از رفته شكايت نكنم
قصه خويش حكايت نكنم
نگذارم كه تو افسرده شوى
از من و گفته ام آزرده شوى
رحم بنماى به تنهايى ما
گر خطا رفت ببخشاى و بيا
زينب آن مخزن صبر و اسرار
گشت از قصه آن طفل فگار
آب بيانات غم افزا چو شنيد
معنى گفته شه را فهميد
ديد كان كودك بى صبر و قرار
مى كشد رخت به دعوتگه يار
اهل بيت از اثر آن تب و تاب
راه بردند به كيفيت خواب
هر چه كردند كه در آن دل شب
گيرد آرام و فرو بندد لب
اشك از ديده نريزد اين سان
قصه خويش نيارد به زبان
هيچ تسكين نپذيرفت آن حال
سعى بيهوده شد و امر محال
وعده و پند و تمنا و نويد
هر چه كردند نيفتاد مفيد
عاقبت صبر و توان از همه برد
همه را دست غم خويش سپرد
حال آن كودك گم كرده پدر
در يتيمان دگر كرد اثر
داغها تازه شد و درد فزون
اشكها شد همه تبديل به خون
ناله اى گشت ز ويرانه بلند
كه طنين در همه افلاك فكند
آن كهن جايگه بى در و بام
كه در آن آل على داشت مقام
بود با بار گه كفر و ستم
چون شب و روز، به نزديكى هم
گشت بيدار از آن ناله يزيد
متعجب شد و موجب پرسيد
خادمى جانب ويرانه شتافت
زان غمين واقعه آگاهى يافت
خبر آورد كه زآن خيل اسير
يكى از جمله اطفال صغير
كه ندارد خبر از قتل پدر
روز و شب دوخته ديدار به در
به اميدى كه پدر باز آيد
آن سفر كرده ز در باز آيد
همچو آن تشنه پى برده به آب
ديده رخسار پدر را در خواب
بعد از آن خواب چو برداشته سر
روبرو گشته به فقدان پدر
حاليا وصل پدر مى جويد
قصه با ديده تر مى گويد
همه را در غم او دل شده خون
اختيار از كفشان رفته برون
هر كه را مى نگرى غمزده است
صحن ويرانه چو ماتمكده است
ليك چون بر المش درمان نيست
تسليت دادن او آسان نيست
بيم آن است كه آن كودك زار
با چنين درد نپايد بسيار
شرح اين قصه چو بشنيد يزيد
فكر بى سابقه اى انديشيد
گفت كاين درد نه بى درمان است
بلكه بس چاره آن آسان است
بعد بر طشت زر افكند نظر
گفت از اين چه علاجى بهتر
درد او گر غم هجر پدر است
شربت وصل در اين طشت زر است
بدهيدش كه از آن نوش كند
تا غم خويش فراموش كند
پس به دستور وى آنگه به طبق
جاى دادند سر حجت حق
ديد كز پرتو آن روى چو مهر
گشته دامان طبق رشك سپهر
گفت با خويش كه اين مهر منير
با چنين جلوه شود عالمگير
عاقبت جلوه اين بدر نمام
بدرد پرده رسوايى شام
بهتر آن است كه اين مطلع نور
سازم از ديده مردم مستور
راز پوشيده هويدا نكنم
مشت رسوايى خود وا نكنم
خواست چون نور خدا را پنهان
گفت سر پوش نهادند بر آن
به گمانى كه به روى خورشيد
با كفى خاك توان پرده كشيد
غافل از آنكه حجاب و سرپوش
نور حق را ننمايد خاموش
اين نه شمعى است كه خاموش شود
يا حديثى كه فراموش شود
تا كه بنياد جهان بر سر پاست
هر شبى صبح شود عاشوراست
بعد آن گنج گرانمايه حق
يافت چون زينب سر پوش و طبق
گفت كاين هديه بى سابقه را
بفرستيد براى اسرا
لحظه اى بعد به دلخواه يزيد
شعله شمع به پروانه رسيد
چون نهادند طبق را به زمين
نزد آن كودك ويرانه نشين
به گمانى كه به وى داور شام
زير سر پوش فرستاده طعام
گشت آزرده ، سپس با دل ريش
گفت با عمه مظلومه خويش
كه مرا رنج فراق پدرم
دارد از هستى خود بى خبرم
در دلم خواهش و سودايى نيست
جز پدر هيچ تمنايى نيست
كرده چشم تر و خون جگرم
بى نياز از طلب ما حضرم
نه مرا هست به دنيا هوسى
نه بجز وصل پدر ملتمسى
بر من اين خواب و خور و آب و طعام
بى رخ ماه پدر باد حرام
زينب آن خواهر غمخوار حسين
مونس و محرم اسرار حسين
آن كه در معرض تقدير و بلا
سر نپيچيد ز تسليم و رضا
آن تسلى ده دلسوختگان
آن مصيبت زده سوخته جان
ديد چون حالت آن كودك زار
كه به اندوه و الم بود دچار
گفت كاى شمع شبستان حسين
گل زيباى گلستان حسين
اى كه در حسرت ديدار پدر
دوختى ديده اميد به در
آن درى را كه به صد عجز و نياز
مى زدى ، حال به رويت شده باز
عاقبت اشك تو بخشيد اثر
نخل اميد تو آورد ثمر
لطف حق شامل حالت گرديد
رهبر كوى وصالت گرديد
اين طبق مشرق خورشيد حق است
جان عالم همه در اين طبق است
زير اين پرده سر سر خداست
راس نورانى شاه شهداست
انتظار تو به پايان آمد
آنكه مى خواستيش آن آمد
حال دست تو و دامان پدر
بعد از اين جان تو جان پدر
طفل ، اين نكته چو در گوش گرفت
از طبق پرده و سرپوش گرفت
گشت ويرانه منور ز آن نور
كه به موساى نبى تافت به طور
پرتو آن قمر عالم تاب
بر شد از كنگره هفت حجاب
چشم شهزاده چو افتاد به سر
به سر بى تن و پر نور پدر
آتشى شعله آهش افروخت
كه سراپاى وجودش را سوخت
شد از آن سوز دل و شعله آه
تا ابد روى شب شام سياه
گفت كاى جان به فداى سر تو
كه جدا كرده سر از پيكر تو؟
كه تو را كشت و ز حق شرم نكرد
ريخت خون تو و آزرم نكرد؟
كه بريدست رگ گردن تو
به كجا مانده پدر جان ، تن تو؟
كه مرا بى پدر و خوار نمود
به فراق تو گرفتار نمود؟
آن كه اين آتش بيداد افروخت
خرمن هستى ما يكجا سوخت
آرزوهاى مرا داد به باد
كند از كاخ اميدم بنياد
كرد كارى كه ز ديدار پدر
شد دلم خون و غمم افزون تر
اى پدر كاش به جاى سر تو
مى بريدند سر دختر تو
بعد از اين بى پدر و بى سامان
به چه اميد بمانم به جهان
سخت جانم به خداوند بسى
بى تو گر زنده بمانم نفسى
بى خبر از خود و با غم دمساز
با پدر كرد همى راز و نياز
دلش از غم به تعب آمده بود
جان به نزديكى لب آمده بود
گه گرفت آن سر پر نور به بر
گاه بوسيد رخ ماه پدر
گشت پروانه صفت دور سرش
جان خود كرد فداى پدرش
چشم اميد از اين عالم بست
ترك جان گفت و به جانان پيوست
جان پاكش به پدر ملحق شد
رفت و قربانى راه حق شد
طاير جان وى از ساحت خاك
بال بگشود به اوج افلاك
تا كه در تن رمق از جانش بود
آن سر پاك به دامانش بود
داشت بر سينه چو جان آن سر پاك
تا زمانى كه خود افتاد به خاك
بعد چون رخت از اين عالم بست
داد با جان ، سر شه نيز از دست
رفت از اين عالم و با رفتن خويش
سوخت جان و دل آن جمع پريش
مرگ آن كودك دل خسته زار
برد از اهل حرم تاب و قرار
باز افزود غمى بر غمشان
تازه گرديد كهن ماتمشان
يك گل ديگر از آن گلشن عشق
رفت در خاك و خزان شد به دمشق
كه شنيده است در اقطار جهان
كه به جبران بلاى هجران
بفرستند به طفلى مضطر
در دل شب سر خونين پدر؟
كس نديده است و نبيند ايام
شب جانسوزترى ز آن شب شام
(مخبرى ) گرچه سر افكنده بود
خجل و عاصى و شرمنده بود
با توسل به جگر گوشه شاه
دارد اميد رهايى ز گناه (306)