داستانهايى از شان نزول قرآن

على نورالدينى

- ۳ -


سوره نساء

مال يتيم (نساء/2)

شخصى از قبيله غطفان برادر ثروتمندى داشت كه از دنيا رفت و او به عنوان سرپرستى از يتيمان برادر، اموال او را به تصرف در آورد و هنگامى كه برادرزاده به حد رشد رسيد، از دادن حق او امتناع ورزيد.

موضوع را به خدمت پيامبر عرض كردند. آيه نازل شد و مرد غاصب بر اثر شنيدن آن توبه كرد و اموال را به صاحبش ‍ بازگرداند و گفت : اعوذبالله من الحوب الكبير؛ به خدا پناه مى برم از اين كه آلوده به گناهى بزرگى شوم .

حسان بن ثابت (نساء11-12)

عبدالرحمن بن ثابت انصارى برادر حسان بن ثابت ، شاعر معروف صدر اسلام از دنيا رفت در حالى كه يك همسر و پنج برادر از او به يادگار مانده بود، برادران ميراث عبدالرحمن را در ميان خود قسمت كردند و همسر او چيزى ندادند. او جريان را به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد و از آنها شكايت نمود.در اين هنگام ، آيات فوق نازل شد و در آن ، ميراث همسران دقيقا تعيين گرديد.

ازدواج با نامادرى (نساء /32)

در زمان جاهليت معمول بود كه هر گاه كسى از دنيا مى رفت و همسر و فرزندانى از خود به يادگار مى گذاشت ، در صورتى كه آن همسر نامادرى فرزندان او بود؛ به مانند آنان از اموال آن شخص ارث مى برد، به اين ترتيب كه آنها حق داشتند با نامادرى ازدواج كنند و يا او را به ازدواج شخص ديگرى در آوردند.

پس از اسلام ، حادثه اى براى يكى از مسلمانان پيش آمد و آن اين كه : يكى از انصار به نام ابوقيس از دنيا رفت . فرزندش به نامادرى خود پيشنهاد ازدواج نمود، آن زن گفت : من تو را فرزند خود مى دانم و چنين كارى را شايسته نمى بينم ، ولى با اين حال از پيغمبر صلى الله عليه و آله كسب تكليف مى كنم . سپس موضوع را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد و كسب تكليف نمود. آيه نازل شد و اين كار به شدت نهى كرد.

سر نوشت وحشى (نساء /48)

آيه در شان مشركان ، از جمله وحشى غلام ابوسفيان نازل گرديد و چنين قرار گذاشته بودند كه در قبال كشتن حمزه او را آزاد كنند.
او حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله را كشت و كسى آزادش نكرد. وقتى كه مكه آمد بعد از مدتى پشيمان شد. خودش و خانواده اش نامه اى به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشتند و تقاضاى اسلام كردند و گفتند: با اين مى دانيم شما فرموديد براى خدا شريكى قايل نشويد و نفس محترمه اى را به قتل نرسانيد و عمل منافى عفت نكنيد، ما چنين كارهايى كرده ايم ولى الان پشيمانيم .

پيامبر آيه اى را نازل شده بود، برايشان تلاوت كرد. گفتند مى ترسيم كه عمل صالحى انجام ندهيم و از اهل اين آيه نباشيم . آيه ديگرى نازل شد كه : يا عبادالذين على اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ؛ اى بندگانى كه زياده روى كرده و به خود ظلم كرده ايد، از رحمت خدا ماءيوس نشويد، خداوند آمرزنده مهربان است .

وقتى وحشى و اصحابش آيه را خواندند، به اسلام گرويدند و رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را پذيرفت ؛ سپس از كيفيت قتل عمويش از او پرسيد. وقتى ماجراى قتل را بيان كرد، پيامبر فرمود: واى بر تو، از نظر من پنهان شو! بعد از آن وحشى به شام رفت تا مرد.

عهد شكنى (نساء /51)

بيشتر مفسران مى گويند كعب بن اشراف بعد از جريان جنگ احد، با 70 سوار از يهوديان به سوى مكه حركت كردند و قسم خوردند بر شكستن عهدى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند.
كعب كه از بزرگان يهود بود، پيش ابوسفيان رفت و ابوسفيان به كعب گفت : شما اهل كتابيد و محمد نيز، صاحب كتاب . ما از شما در امان نيستيم ، اگر مى خواهيد در مقابله با پيامبر شما باشيم ، شما بايد اين دو بت معروف را بپرستيد و به آنها ايمان بياوريد.
بت را پرستيدند و ايمان آوردند. سپس يهوديان به كعب گفتند: سى نفر از يهود از كفار قريش ، دل هايشان را به كعبه به چسباند و عهد كنند بر كشتن پيامبر. همه اين تعهد را كردند، وقتى قرار داد به پايان رسيد.
ابوسفيان به كعب گفت : تو كتاب مى خوانى و ما بى سواديم . كدام از ما به حق و هدايت نزديكيم ؟ ما يا محمد؟
كعب گفت ؛ شما بر حقيد، به خدا قسم شما از محمد صلى الله عليه و آله نزديك تر به هدايت هستيد، تا اين كه اين آيه نازل شد.

امانت دارى (نساء/51)

اين آيه زمانى نازل گرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با پيروزى كامل وارد شهر مكه گرديد، عثمان بن جلد را كه كليددار خانه كعبه را از وجود بت ها پاك سازد.
عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله پس از انجام اين مقصود، تقاضا كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با تحويل كليد خانه خدا به او، مقام كليددارى بيت الله - كه در ميان عرب يك مقام بر جسته و شامخ بود - به او سپرده شود (گويا عباس ميل داشت از نفوذ اجتماعى و سياسى برادر زاده خود به نفع شخص ديگرى استفاده كند)، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف اين تقاضا از تطهير خانه كعبه از لوث بت ها در خانه را بست و كليد را به عثمان بن طلحه تحويل داد در حالى كه آيه مورد بحث را تلاوت مى نمود: ان الله يامركم ان تودو الامانات الى اهلها...

داورى پيامبر (نساء /60)

يكى از يهوديان مدينه با يكى از مسلمانان منافق اختلافات داشت . بنا گذاشتند يك نفر را به عنوان داور در ميان خود انتخاب كنند. مرد يهودى چون به عدالت و بى نظرى پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان داشت گفت : من به داورى پيامبر شما راضى ام ، ولى منافق يكى از بزرگان يهود به نام كعب بن اشرف را انتخاب كرد؛ زيرا مى دانست كه مى تواند با هديه نظر او را به سوى خود جلب كند و به اين ترتيب با داورى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مخالفت كرد.
آيه شريفه نازل شد و چنين افرادى را شديدا سرزنش ‍ كرد.

انتقام بى مورد (نساء /63)

يكى از مسلمانان به نام مقيس بن صبانه كنانى قاتل برادر خود، خشام را در محله بنى النجار پيدا كرد. جريان را به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد. پيامبر او را به اتفاق قيس بن هلال مهرى نزد بزرگان بنى النجار فرستاد و دستور داد كه اگر قاتل هشام را مى شناسند او را تسليم برادرش ‍ مقيس نمايند و اگر نمى شناسند خون بها و ديه او را بپردازند.
آنان هم چون قاتل را نمى شناختند، ديه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحويل گرفت و اتفاق قيس بن هلال به طرف مدينه حركت كردند. در بين راه بقاياى افكار جاهليت مقيس را تحريك نمود و با خود گفت : قبول ديه موجب سرشكستگى و ذلت است ، لذا هم سفر خود را كه از قبيله بنى النجار بود به انتقام خون برادر خود كشت و به طرف مكه فرار نمود و اسلام نيز كناره گيرى كرد. پيامبر نيز در مقابل اين خيانت ، خون او را مباح نمود.

اختلاف بر سر آبيارى (نساء /64)

زبير عوام كه از مهاجران بود با يكى از انصار (مسلمانان مدينه ) بر سر آب يارى نخلستان هاى خود كه مجاور هم قرار داشتند، اختلاف پيدا كردند و براى حل اختلاف خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند.
از آنجا كه باغستان زبير در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پايين نهر قرار داشت . پيامبر صلى الله عليه و آله به زبير دستور داد كه اول او باغ هايش را آب يارى كند و بعد مسلمان انصارى (و اين مطابق همان سنتى بود كه در باغ هاى مجاور هم جريان داشت )، اما اين مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد و گفت : آيا اين قضاوت به خاطر آن بود كه زبير عمه زاده تو است ؟!
پيامبر از اين سخن ناراحت شد به حدى كه رنگ رخسار او دگرگون گرديد، در اين موقع آيه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد.

دوستى پيامبر (نساء/69)

يكى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به نام ثوبان كه نسبت به حضرت محبت و علاقه شديدى داشت ، روزى با حال پريشان خدمتش رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله از نسبت ناراحتى او سؤ ال نمود. در جواب عرض كرد؛ زمانى كه از شما دور مى شوم و شما را نمى بينم ناراحت مى شوم . امروز در اين فكر فرو رفته بودم كه فرداى قيامت اگر من اهل بهشت باشم ، مسلما در مقام و جايگاه شما خواهم بود و بنابراين شما را هرگز نخواهم ديد، و اگر اهل بهشت نباشم تكليفم روشن است و در هر حال ، از درك حضور شما محروم خواهم شد، با اين حال چرا افسرده نباشم ؟!
آيه نازل شد و به اين گونه اشخاص بشارت داد كه افراد مطيع پروردگار در بهشت همنشين پيامبران و برگزيدگان خدا خواهند بود، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا سوگند، ايمان مسلمانى كامل نمى شود، مگر اين كه مرا كه از هود و پدر و مادر و همه بستگانش بيشتر دوست داشته باشد و در برابر گفتار من تسليم باشد.

تابع وظيفه (نساء /77)

جمعى از مفسران ، از جمله بزرگ ، شيخ طوسى نويسنده تبيان و صاحبان تفسير قرطبى و المنار از ابن عباس چنين نقل كرده اند كه جمعى از مسلمانان هنگامى كه در مكه بودند و تحت فشار و آزار شديد مشركان قرار داشتند، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند: ما قبل از اسلام ، عزيز و محترم بوديم اما پس از آن اسلام وضع ما دگرگون شد، آن عزت و احترام را از دست داديم و همواره مورد آزار مشركان قرار داريم . اگر اجازه دهيد با دشمن مى جنگيم تا عزت خود را باز يابيم .

آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فعلا ماءمور به مبارزه نيستم ، ولى هنگامى كه مسلمانان به مدينه آمدند و زمينه آماده براى مبارزه مسلحانه شد و دستور جهاد نازل گرديد، بعضى از آن افراد پرشور و حرارت از شركت در ميدان جهاد مسلحانه مى گرديد و از آن جوش و حرارت خبرى نبود، آيه نازل شد و به عنوان تشجيع مسلمانان و ملامت افراد مسامحه كار حقايقى را بيان نمود.

ياد آورى شكست (نساء /84)

در چند تفسير آمده است : هنگامى كه ابوسفيان و لشكر قريش پيروزمندانه از ميدان احد باز گشتند، ابوسفيان با پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گذاشت كه در موسم بدر صغرى (بازارى كه در ماه ذى القعده در سرزمين بدر تشكيل مى شد) بار ديگر روبرو شوند؛ هنگامى كه موعد مقرر فرار رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان را دعوت به محل مزبور كرد ولى جمعى از مسلمانان كه خاطره تلخ شكست احد را فراموش نكرده بودند، شديدا از حركت خوددارى مى نمودند.
آيه نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان را مجددا دعوت به حركت كرد. در اين موقع تنها هفتاد نفر در ركاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در محل مزبور حاضر شدند ولى ابوسفيان بر اثر وحشتى كه از روبرو شدن با سپاه اسلام داشت ، از حضور در آنجا خوددارى كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با همراهان سالم به مدينه بازگشتند.

مردمان بى هجرت (نساء /88)

مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس ، عده اى از مردم مكه ظاهرا مسلمان شده بودند ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند؛ به همين دليل ، حاضر به مهاجرت به مدينه نشدند و عملا هوادار و پشتيبان بت پرستان بودند، اما سرانجام مجبور شدند از مكه خارج شوند (و تا نزديكى مدينه بيايند و شايد هم به خاطر موقعيت ويژه اى كه داشتند براى هدف جاسوسى اين عمل را انجام دادند) و خوشحال پروردگار بودند كه مسلمانان آنها را از خود مى دانند و ورود به مدينه براى آنها طبعا مشكلى ايجاد نخواهد كرد.

مسلمانان از جريان آگاه شدند ولى به زودى درباره چگونگى برخورد با اين جمع در ميان آنان اختلاف افتاد. برخى معتقد بودند كه اين عده را طرد كرد؛ زيرا در واقع پشتيبان دشمنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهربين و ساده دل با اين طرح مخالفت كردند و گفتند: عجبا! ما چگونه با كسانى كه گواهى به توحيد و نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله داده اند بجنگيم ؟ و تنها به جرم اين كه هجرت ننموده اند خون آنها را حلال بشماريم ؟ آيه نازل شد و دسته دوم را در برابر اين اشتباه ملامت و سپس راهنمايى كرد.

هديه به هم پيمانان (نساء /90)

از روايات مختلفى كه در شان نزول آيه وارد شده و مفسران در تفاسير خود متذكر آنها شده اند! چنين استفاده مى شود كه دو قبيله در ميان عرب به نام بنى ضمره و اشجع وجود داشتند كه قبيله اول با مسلمانان پيمان ترك تعرض ‍ بسته بودند و طايفه اشجع با بنى ضمره نيز هم پيمان بودند.

بعضى از مسلمانان از قدرت طايفه بنى ضمره و پيمان شكنى آنها بيمناك بودند، لذا به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پيشنهاد كردند كه پيش از آن كه آنان حمله را آغاز كنند، مسلمانان به آنها حمله ور شوند. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه ، هرگز چنين كارى نكنيد؛ زيرا آنها در ميان تمام طوايف عرب نسبت به پدر و مادر خود نيكوكارترند، و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربان تر و به عهد و پيمان خود از همه پاى بندترند. پس از مدتى مسلمانان با خبر شدند كه طايفه اشجع به سر كردگى مسعود بن رجيله كه هفتصد نفر بودند به نزديكى مدينه آمدند. پيامبر صلى الله عليه و آله نمايندگانى نزد آنها فرستاد تا از هدف مسافرتشان مطلع گردد. آنها اظهار داشتند آمده ايم قرارداد ترك مخاصمه با محمد صلى الله عليه و آله ببنديم .

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ديد، دستور داد مقدار زيادى خرما به عنوان هديه براى آنها بردند و سپس با تماس گرفت و آنها اظهار داشتند ما توانايى مبارزه با دشمنان شما را نيز نداريم ؛ زيرا محل ما به شما نزديك است ، لذا آمده ايم كه با شما پيمان ترك تعرض ببنديم .
در اين هنگام آنه نازل شد و دستورهاى لازم را در اين زمينه به مسلمانان داد.

ايمان دروغين (نساء /91)

جمعى از مردم مكه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و از روى خدعه و نيرنگ اظهار اسلام مى كردند، اما همين كه در برابر قريش و بت هاى آنها قرار مى گرفتند، به نيايش و عبادت بت ها مى پرداختند. و به اين ترتيب مى خواستند از ناحيه اسلام و قريش آسوده خاطر باشند، از هر دو طرف سود ببرند و از هيچ يك زيان نبينند و به اصطلاح در ميان اين دو دسته دو دوزه بازى كنند.آيه نازل شد و دستور داد كه مسلمانان در برابر اين دسته شدت عمل به خرج دهند.

غلام ابوجهل (نساء/92)

يكى از بت پرستان مكه به نام حارث بن يزيد با دستيارى ابوجهل مسلمانى به نام عياش بن ابى ربيعه به جرم گرايش به اسلام مدت ها شكنجه مى داد. پس از هجرت مسلمانان به مدينه ، عياش نيز به مدينه هجرت كرد و در شمار مسلمانان قرار گرفت .

اتفاقا روزى در يكى از محله هاى اطراف مدينه با شكنجه دهنده خود حارث بن يزيد روبرو شد و از فرصت استفاده كرده و او را به قتل رسانيد؛ به گمان اين كه دشمنى را از پاى در آورده است . به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و جريان را به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد.
آيه نازل شد و حكم قتلى را كه از روى اشتباه و خطا واقع شده بيان كرد.

كشتن بى اجازه (نساء /94)

در روايات و تفاسير اسلامى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از بازگشت از جنگ خيبر، اسامة بن زيد را با جمعى از مسلمانان به سوى يهوديان كه در يكى از روستاهاى فدك زندگى مى كردند، فرستاد تا آنها را به سوى اسلام و يا قبول شرايط ذمه دعوت كنند.
يكى از يهوديان به نام مرداس كه از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود اموال و فرزندان هود را در پناهى قرار داد و در حالى كه به يگانگى خدا و نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى مى داد، به استقبال آنان شتافت .
اسامة بن يزيد به گمان اين كه مرد يهودى از ترس جان و براى حفظ مال ، اظهار اسلام مى كند و در باطن مسلمان نيست به او حمله كرد و او را كشت و گوسفندان او را غنيمت گرفت .
هنگامى كه خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله سخت از جريان ناراحت شد و فرمود: تو مسلمانى را كشتى . اسامة ناراحت شد و عرض كرد: اين مرد از ترس جان و براى حفظ مالش ‍ اظهار اسلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو كه از درون او آگاه نبودى ، چه ميدانى ؟ شايد به راستى مسلمان شده بود.
در اين موقع آيه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه به خاطر غنايم جنگى و مانند آن هيچ گاه انكار سخن كسانى را كه اظهار اسلام مى كنند، ننمايند بلكه هر كس اظهار اسلام كرد، بايد سخن او پذيرفت .

مهاجران (نساء /100)

مردى از مسلمانان مكه به نام جندب ضمره در حالى كه مريض بود و در بستر آرميده بود و ناراحتى زياد بر اثر بر او مستولى شده بود، وقتى آيات هجرت را شنيد، گفت : مى خواهيم من از مهاجران باشم و قسم خورد كه در خانه نم مانم تا آن كه خارج شوم ، چون مى ترسم بميريم و از مهاجران نباشم .

نماز خوف (نساء /102)

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با عده اى از مسلمانان به عزم مكه وارد سرزمين حديبيه شدند و جريان به گويش ‍ قريش رسيد، خالد بن وليد به سرپرستى يك گروه دويست نفرى براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان به سوى مكه در كوه هاى نزديك مكه مستقر شد. هنگام ظهر بلال اذان گفت و پيامبر صلى الله عليه و آله با مسلمانان نماز را به جماعت ادا كردند.

خالد از مشاهده اين صحنه در فكر فرو رفت و به نفرات خود گفت : در موقع نماز عصر -كه در نظر آنها بسيار پرارزش است و حتى از نور آن را گرامى تر مى دارند -بايد از فرصت استفاده كرد و با يك حمله برق آسا و غافل گيرانه ، كار مسلمانان را يكسره ساخت .

در اين هنگام آيه نازل شد و دستور نماز خوف را كه از هر حمله غافل گيرانه جلوگيرى مى كند، به مسلمانان داد.
اين خود، يكى از نكات اعجاز قران است كه قبل از اقدام دشمن ، نقشه هاى آنها را نقش بر آب كرد. خالدبن وليد با مشاهده اين صحنه ايمان آورد و مسلمان شد.

مقابله به مثل (نساء /104)

از ابن عباس و مفسران نقل شده كه پس از حوادث دردناك جنگ احد، پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز كوه احد رفت و ابوسفيان نيز بر كوه احد قرار گرفت و با لحنى فاتحانه فرياد زد: اى محمد! يك روز ما پيروز شديم و روز ديگر شما؛ يعنى اين پيروزى ما در برابر شكستى است كه در بدر داشتيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گوييد (گويا مى خواهد به ابوسفيان اثبات كند كه پرورش يافتگان مكتب من همه آگاهى دارند) مسلمانان گفتند: هرگز وضع ما با شما يكسان نيست . شهيدان ما در بهشتند و كشتگان شما در دوزخ ابوسفيان فرياد زد و اين جمله را به صورت يك شعار افتخارآميز گفت : لنا العزى و لاغرى بكم ؛ بت بزرگ ، عزى از آن ماست و نه شما.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شما هم در برابر شعار آنها بگوييد: الله مولينا و لامولى لكم ؛ سرپرست و تكيه گاه ما خداست و شما سرپرست و تكيه گاهى نداريد.
ابوسفيان كه خود را در مقابل اين اشعار زنده اسلامى زنده ناتوان مى ديد از بت عزى دست برداشت و به دامن بت هبل در آويخت و فرياد زد: اعلى هبل ! سر بلند باد هبل
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه اين شعار جاهلى را نيز با شعارى نيرومند و محكم تر بكوبند و بگويند: الله اعلى و اجل ؛ خداوند برتر و بالاتر است . ابوسفيان كه از شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت ، فرياد زد: ميعادگاه ما سرزمين بدر صغرى است . مسلمانان از ميدان جنگ با زخم ها و جراحات فراوان بازگشتند در حالى كه از حوادث دردناك احد سخت ناراحت بودند، در اين هنگام آيه بالا نازل شد و به آنها هشدار داد كه در تعقيب مشركان كوتاهى نكنند و اين حوادث دردناك ناراحت نشويد. مسلمانان با همان حال به تعقيب دشمن برخاستند و هنگامى كه خبر به مشركان رسيد با سرعت از مدينه دور شدند و به مكه بازگشتند.

گزارش قتاده (نساء /105)

در شان نزول اين آيه جريان مفصلى نقل شده كه خلاصه اش ‍ اين است :طايفه بنى ابرق طايفه نسبتا معروفى بودند، سه برادر از اين طايفه بشر و بشير و مبشر نام داشتند. بشير به خانه مسلمانى به نام رفاعه دستبرد زد و شمشير و زره و مقدارى از مواد غذايى را به سرقت برد و فرزند برادر او به نام قتاده كه مجاهدان بود، جريان را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رساند، ولى آن سه برادر يكى از مسلمانان با ايمان به نام لبيد را كه در آن خانه با آنها زندگى مى كرد، در اين جريان متهم ساختند.

لبيد از اين تهمت ناروا سخت بر آشفت ، شمشير كشيد و به سوى آنها آمد و فرياد زد كه مرا متهم به سرقت مى كنيد؟ در حالى كه شما به اين كار سزاوارتريد. شما همان منافقانى هستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله خدا را هجو كرديد خود را به قريش نسبت مى داديد. يا بايد اين تهمت را كه به من زده ايد ثابت كنيد يا شمشير خود را بر شما فرود مى آورم .
برادران سارق كه چنين ديدند با او مدارا كردند، اما چون با خبر شدند كه به وسيله قتاده به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است ، يكى از سخنوران قبيله خود را فرستادند كه با جمعى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برود و با قيافه حق به جانب سارقان را تبرئه كند و قتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازد.

پيامبر صلى الله عليه و آله طبق وظيفه عمل به ظاهر شهادت اين جمعيت را پذيرفت و قتاده را مورد سرزنش قرار داد. قتاده كه بى گناه بود از جريان بسيار ناراحت شد و به سوى عموى خود بازگشت و جريان را با اظهار تاسف فراوان بيان كرد. عمويش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش ، خداوند پشتيبان ما است . آيات نازل شد و اين مرد بى گناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى را سرزنش قرار داد.

دو همسرى (نساء /128)

در بسيارى از كتب و تفاسير اسلامى آمده است كه رافع بن خديج دو همسر مسن خود را طلاق داد و هنوز مدت عده تمام نشده بود كه به او گفت : اگر مايل باشى با تو آشتى مى كنم ، ولى اگر همسر ديگرم را بر تو مقدم داشتم ، بايد صبر كنى و اگر مايل باشى صبر مى كنم كه مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم . زن پيشنهاد او را قبول كرد و با هم آشتى كردند.
آيه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت .

رسالت انبياء يكسان است (نساء /136)

از ابن عباس نقل شده كه اين آيه درباره جمعى از بزرگان اهل كتاب ؛ مانند عبدالله بن سلام و اسد بن كعب و برادرش ‍ اسيد بن كعب و جمعى ديگر نازل گرديد؛ زيرا آنها در آغاز خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند: ما به تو و كتاب آسمانى تو و موسى و تورات ايمان مى آوريم ولى به ساير كتاب هاى آسمانى و همچنين ساير انبياء ايمان نداريم . آيه نازل شد و به آنها تعليم داد كه بايد به همه ايمان داشته باشند.

عيسى پسر خدا نيست (نساء172-173)

جمعى از مفسران در شان نزول اين آيات چنين روايت كرده اند كه طايفه اى از مسيحيان نجران خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام رسيدند و عرض كردند: چرا نسبت به پيشواى ما خورده مى گيرى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من چه عيبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گويى او بنده خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله او بوده است . آيات نازل شد و به آنها پاسخ گفت .

ملاقات مريض (نساء /176 )

بسيارى از مفسران از قول جابربن عبدالله انصارى چنين نقل كرده اند كه مى گفت : من شديدا بيمار بودم ، پيامبر صلى الله عليه و آله به عيادت من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشيد. من كه در انديشه مرگ بودم به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردم : وارث من فقط خواهران منند، ميراث آنها چگونه است ؟ اين آيه كه فرائض ‍ نام دارد، نازل شد و ميراث آنها را روشن ساخت .