داستانهايى از شان نزول قرآن

على نورالدينى

- ۶ -


سوره‏های اسراء ، كهف ، مريم ، طه ، حج و نور

ياد آورى قيامت (اسراء 38-40)

مفسران در شان نزول اين آيات چنين نقل كرده اند كه مردى از مسلمانان از يكى از مشركان طلبى داشت ، هنگامى كه از او مطالبه كرد او در پرداخت دين خود تعلل ورزيد. مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنين سوگند ياد كرد:
قسم به چيزى كه بعد از مرگ در انتظار او هستم . (و هدفش ‍ قيامت و حساب خدا بود) مرد مشرك گفت : گمان مى برى ما بعد از مرگ زنده مى شويم ؟! سوگند به خدا كه او هيچ مرده اى را زنده نخواهد كرد (اين سخن را به اين جهت گفت كه آنها بازگشت مردگان را را به حيات و زندگى مجدد، محال يا بيهوده مى پنداشتند).
آيه نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت و مساءله معاد را با دليل روشن بيان كرد. در حقيقت گفتگوى اين دو نفر سببى بود براى طرح مجدد مساءله معاد.

اظهار نظر مشركان (اسراء /45)

 
ابن عباس مى گويد:ابوسفيان ، ابوجهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند. روزى يكى از آنها به ديگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مى گويد. فقط مى بينم لب هاى او حركت مى كند، ولى ابوسفيان گفت :فكر مى كنم بعضى از سخنانش ‍ حق است .
ابوجهل اظهار داشت او ديوانه است و ابولهب اضافه كرد او كاهن است ، ديگرى گفت او شاعر است و به دنبال اين سخنان ناموزون و نيت هاى ناروا آيه نازل شد.

آغاز هجرت (اسراء /76-77)

مشهور است كه اين آيات درباره اهل مكه نازل شده كه نشينند و تصميم گرفتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را از مكه بيرون كنند، و بعد اين تصميم فسخ و مبدل به تصميم بر اعدام پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر صلى الله عليه و آله از هر سو محاصره شد و همان گونه كه مى دانيم پيامبر صلى الله عليه و آله از اين حلقه محاصره به طرز اعجازآميزى بيرون آمد و به سوى مدينه حركت كرد و سر انجام هجرت آغاز گرديد.

بر خورد مشركان با پيامبر (اسراء /90)

گروهى از مشركان مكه كه وليد بن مغيره و ابوجهل در جمع آنها بودند، در كنار خانه كعبه اجتماع كردند و با يكديگر پيرامون كار پيامبر صلى الله عليه و آله سخن گفتند. سر انجام نتيجه گرفتند كه بايد كسى را به سراغ محمد فرستاد و به او پيغام داد كه اشراف قريش ، (طايفه تو) اجتماع كرده و آماده گفتن سخن با تو مى باشند. نزد ما بيا. پيامبر صلى الله عليه و آله به اميد آن كه شايد نور ايمان در قلب آنها درخشيدن گرفته است و آماده پذيرش حق شده اند، فورا به سراغ آنها شتافت .
اما با اين سخنان روبرو شد، اى محمد! ما تو را براى اتمام حجت به اين جا خوانديم ، ما سراغ نداريم كسى به مردم و طايفه خود اين قدر كه تو آزار رسانده اى ، آزار رسانده باشد.
خدايان ما را دشنام دادى ، بر آيين ما خرده گرفتى ، عقلاى ما را سفيه خواندى ، در ميان جمع ما تخم نفاق افكندى .
بگو ببينيم درد تو چيست ؟ اگر پول اگر مى خواهى ، آنقدر به تو مى دهيم كه بى نياز شوى ! اگر مقام مى خواهى ، منصب بزرگى به تو مى دهيم ! اگر بيمار هستى (و كسالت روانى دارى ) ما بهترين طبيبان را براى معالجه تو دعوت مى كنيم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ يك از مسايل نيست ، خداوند مرا به سوى شما فرستاده و كتاب آسمانى بر من نازل كرده ، اگر آن را بپذيريد به نفع شما در دنيا و آخرت خواهد بود و اگر نپذيريد، صبر مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.
گفتند:بسيار خوب ، حال كه چنين مى گويى ! بدان كه هيچ شهرى تنگ تر از شهر ما نيست (اطراف مكه را كوه هاى نزديك به هم فراگرفته )، از پروردگارت بخواه اين كوه ها را عقب بنشاند، نهرهاى آب ، هم چون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب جارى سازد.
و نيز، از او بخواه نياكان ما را زنده كند و حتما قصى بن كلاب بايد در ميان آنها باشد؛ چرا كه پير مرد راستگوى بوده است ! تا ما از آنها بپرسيم آن چه را مى گويى ، حق است يا باطل !.
پيامبر صلى الله عليه و آله با بى اعتنايى فرمود: من ماءمور به اين كارها نيستم .
گفتند: اگر چنين نمى كنى لااقل از خيانت بخواه كه فرشته اى بفرستد و تو را تصديق كند و براى ما با نهج البلاغه و گنج ها و قصرهايى از طلا قرار دهد!
فرمود: به اين امور هم مبعوث نشده ام ، من دعوتى از ناحيه خدا دارم ؛ اگر مى پذيريد چه بهتر والا خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.
گفتند: پس قطعاتى از سنگ هاى آسمانى را آن گونه كه گمان مى كنى خدايت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بيفكند، بر ما فرود آور!
فرمود: اين مربوط به خداست ؛ اگر بخواهد، چنين مى كند.
يكى از ميان صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمى آوريم ، هنگامى ايمان خواهيم آورد كه خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى !
پيامبر صلى الله عليه و آله (هنگامى كه اين سخن هاى بيهوده را از آنان شنيد)از جا برخاست تا آن مجلس را ترك كند، بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حركت كردند و گفتند:
اى محمد! قوم تو هر پيشنهادى كردند قبول نكردى ؛ سپس ‍ امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى ؛ سر انجام از تو خواستند عذابى را كه تهديدشان به آن مى كنى بر سرشان فرود آرى ، آن را هم انجام ندادى ؛ به خدا سوگند، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد تا نردبانى به آسمان قرار دهى و مقابل چشم ما از آن بالا روى و چند نفر از ملايكه را پس از بازگشت با خود بياورى ! و نامه اى در دست داشته باشى كه گواهى بر صدق دعوت دهد!
ابوجهل گفت : (رهايش كنيد)او جز دشنام به بت ها و نياكان ما كار ديگرى بلد نيست ! با خدا عهد كرده ام صخره اى بر دارم و هنگامى كه سجده كرد بر مغز او بكوبم !!
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه قلبش را هاله اى از اندوه و غم ؛ به خاطر جهل و لجاجت و استكبار اين قوم فراگرفته بود، از نزد آنها بازگشت .
در اين هنگام آيه نازل شد و به گفتگوى آنها پاسخ داد.

پاسخ سوالات (كهف 9-12)

جمعى از سران قريش دو نفر از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى يهود در مدينه فرستادند تا ببينند آيا در كتابهاى پيشين چيزى در اين زمينه يافت مى شود. آنها به مدينه آمدند و با علماى يهود تماس گرفتند و گفتار قريش را بازگو كردند.
علماى يهود به آنها گفتند شما سه را از محمد صلى الله عليه و آله سؤ ال كنيد. اگر همه را پاسخ كافى گفت ، پيامبرى است از سوى خدا (طبق بعضى از روايات ، اگر دو سؤ ال از آنها را پاسخ داد و يك سؤ ال را سربسته جواب داد پيامبر است ) وگرنه مرد كذابى است كه شما هر تصميمى درباره او مى توانيد بگيريد.
نخست ، از او سؤ ال كنيد داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند چه بود؛ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند. و نيز از او سؤ ال كنيد مردى كه زمين را طواف كرد و به شرق و غرب جهان رسيد كه بود و نامش چه بود؛ و همچنين سؤ ال كنيد حقيقت روح چيست ؟
آنها حركت كردند و به مكه بازگشتند و سران قريش را ملاقات كرده و گفتند ما معيار سنجش صدق و كذب محمد صلى الله عليه و آله را پيدا كرديم ، سپس سرگذشت خود را بازگو كردند. بعد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و سوالات خود را مطرح كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود فردا به شما پاسخ خواهم گفت ، ولى (انشاء الله ) نفرمود. پانزده شبانه روز گذشت كه وحى از ناحيه خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل نشد و جبرييل به سراغش نيامد. همين امر موجب شد كه اهل مكه شايعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پيامبر بگويند.
اين امر بر پيامبر صلى الله عليه و آله گران آمد. ولى سر انجام جبرييل فرار رسيد و سوره كهف را از سوى خداوند آورد كه در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنيا گرد بود. بعلاوه ، آيه يسئلونك عن الروح ... را نيز بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرييل فرمود: چرا اين قدر تاءخيرى كردى ؟ گفت من جز به فرمان پروردگار نازل نمى شوم و اجازه نداشتيم . .

همنشينى با فقرا (كهف /28-31)

جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در حالى كه به مردان با ايمانى همچون سلمان ، ابوذر، صهيب و خباب و مانند آنها مى كردند، گفتند: اى محمد! اگر تو در صدر مجلس ‍ بنشينى و اين گونه افراد را كه لباس هاى خشن و پشمينه در تن دارند و بوى آنها مشام انسان را آزار مى دهد، از خود دور سازى (خلاصه مجلس تو خواهيم آمد، در مجلست خواهيم نشست و از سخنانت بهره مى گيريم ، ولى چه كنيم ؟ كه با وجود اين گروه جاى ما نيست !
در اين هنگام ، آيات نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه هرگز تسليم اين سخنان فريبنده تو خالى نشوند و همواره در دوران زندگى با افراد با ايمان و پاكدلى چون سلمان ها و ابوذرها باشد، هر چند دستشان از ثروت دنيا تهى و لباسشان پشمينه است . به دنبال نزول اين آيات ، پيامبر صلى الله عليه و آله به جستجوى اين گروه برخاست گويا با شنيدن اين سخنان ناراحت شده و به گوشه اى از مسجد رفتند و به عبادت پروردگار پرداختند.)
سرانجام آنها را در آخر مسجد در حالى كه به ذكر خدا مشغول بودند، يافت و فرمود: حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد كه با امثال شما باشم آرى زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است

عاشق و معشوق (مريم /64 )

چند روزى وحى قطع شد و جبرييل ، پيك وحى الهى به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله نيامد، هنگامى كه به اين مدت سپرى گشت و جبرييل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، حضرت به او فرمود: چرا دير كردى ؟ من بسيار مشتاق تو بودم . جبرييل گفت : من به تو مشتاق ترم ، ولى من بنده اى ماءمورم .هنگامى كه ماءمور شوم مى آيم و هنگامى كه دستور نداشته باشم خوددارى مى كنم .

رنج عبادت (طه /1-8)

از روايات بى شمارى بر مى آيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول وحى و قران ، بسيار عبادت مى كرد؛ به خصوص ايستاده به عبادت مشغول مى شد آن قدر كه پاهاى مباركش متورم مى گرديد. گاه براى آن كه بتواند به عبادت خود ادامه دهد سنگينى خود را بر يك پا قرار مى داد و گاه بر پاى ديگر، همچنين بر پاشنه مى ايستاد و گاه بر انگشتان پا.
آيه نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه اين همه رنج و ناراحتى بر خود تحميل نكن .

مردان مبارز ( /19)

جمعى از مفسران شيعه و اهل تسنن ، شان نزولى براى اين آيه نقل كرده اند كه فشرده اش اين است :
روز جنگ بدر سه نفر از مسلمانان (على عليه السلام و حمزه و عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب )به ميدان نبرد آمدند و به ترتيب وليد بن عيبه و عتة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه را از پاى در آوردند.
آيه نازل شد و سرنوشت اين مبارزان را بيان كرد. و نيز نقل كرده اند كه ابوذر سوگند ياد كرد كه اين آيه درباره مردان فوق نازل شده است .

جنگ دفاعى (حج /55)

جمعى از مشركان مكه با مسلمانان روبرو شدند در حالى كه فقط دو شب به پايان ماه محرم باقى بود، مشركان به يكديگر گفتند ياران محمد صلى الله عليه و آله در ماه محرم دست به پيكار نمى زنند و جنگ را حرام مى دانند؛ به همين دليل حمله را آغاز كردند. مسلمانان ، نخست با اصرار از آنها خواستند كه در اين ماه حرام جنگ را آغاز نكنند ولى آنها كوش ندادند. ناچار براى دفاع از خود وارد عمل شدند و مردانه جنگيدند و خداوند آنها را پيروز كرد.

بزرگ انصار (نور /6-7)

ابن عباس مى گويند سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور جمعى از اصحاب چنين عرض كرد: اى پيامبر خدا! هر گاه شخصى انجام اعمال منافى عفت را به كسى نسبت دهد و نتواند آن را ثابت كند، بايد هشتاد تازيانه بخورد؟ پس من چه كنم كه وارد خانه خود شدم و با چشم خود ديدم مرد فاسقى با همسرم در حال عمل خلافى است كه اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بيايند و ببينند و شهادت دهند، او كار خود را كرده است و اگر بخواهم او را به قتل برسانم ، از من بدون شاهد نمى پذيرند و به عنوان شكايت بگويم ، بايد هشتاد تازيانه بر پشت من قرار گيرد!
پيامبر صلى الله عليه و آله گويا از اين سخن احساس يك نوع اعتراض به اين حكم الهى كرد، رو به سوى جمعيت انصار نمود و به زبانى گله آميز فرمود: آيا آن چه را كه بزرگ شما گفت ، چنين شنيديد؟
آنها در مقام عذر خواهى بر آمدند و عرض كردند كه اى رسول خدا! او را سرزنش نفرما، او مرد غيورى است و آن چه را كه مى گويد به خاطر شدت غيرت او است .
سعد بن عباده به سخن درآمد و عرض كرد :اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد، به خدا سوگند مى دانم كه اين امر، حكم الهى و حق است ، ولى با اين حال از اصل اين داستان در شگفتم (و نتوانستم در ذهنم اين مشكل را حل كنم ) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حكم خدا همين است . او نيز عرض كرد :صدق الله و رسوله . چيزى نگذشت كه پسر عمويش به نام هلال بن اميه از در وارد شد؛ رحالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود ديده بود و براى طرح شكايت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. او با صراحت گفت : من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خورم صداى آنها را شنيدم !
پيامبر صلى الله عليه و آله به قدرى ناراحت شد كه آثار ناراحتى در چهره مباركش نمايان گشت .
هلال عرض كرد، من آثار ناراحتى را در چهره شما مى بينم ولى به خدا قسم ، من راست مى گويم و دروغ در كارم نيست ، من اميدوارم كه خدا خودش اين مشكل را بگشايد.
به هر حال پروردگار پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت كه حد قذف را درباره هلال اجرا كند؛ چرا كه او شاهدى براى ادعاى خود نداشت .
در اين هنگام ، انصار به يكديگر مى گفتند :ديديد همان داستان سعد بن عباده تحقق يافت ، آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله هلال را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مى شمرد؟
در اين موقع ، وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و آثار آن در چهره او نمايان گشت ، همگى خاموش شدند تا ببينند چه پيام تازه اى از سوى خدا آمده است و راه حل دقيقى به مسلمانان ارائه داد.

ماجراى افك (نور 16-11)

عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله خدا مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه مى خواست به سفر برود، در ميان همسرانش قرعه مى افكند، به نام هر كس در مى آمد او را با خود مى برد. در يكى از غزوات قرعه به نام من افتاد، من با پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردم و چون آيه حجاب نازل شده بود در هودجى پوشيده بودم . جنگ به پايان رسيد و بازگشتيم ، نزديك مدينه رسيديم . شب بود من از لشكر گاه براى انجام حاجتى كمى دور شدم ، هنگامى كه بازگشتم متوجه شدم گردن بندى كه از مهره هاى يمانى داشتم پاره شده و دنبال آن بازگشتم و معطل شدم . هنگامى كه بازگشتم ديدم لشگر حركت كرده و هودج مرا بر شتر گذارده اند و رفته اند در حالى كه گمان مى كرده اند من در آنم ؛ زيرا زنان در آن زمان بر اثر كمبود غذا سبك جثه بودند، به علاوه من سن و سالى نداشتم ، به هر حال در آنجا تك و تنها ماندم و فكر كردم هنگامى كه به منزلگاه برسند و مرا نيابند به سراغ من باز مى گردند، شب را در آن بيابان ماندم .
اتفاقا صفوان يكى از افراد مسيحى كه او هم از لشگرگاه دور مانده بود، شب را در آن بيابان به سر برد. به هنگام صبح ، مرا از دور ديد و نزديك آمد. هنگامى كه مرا شناخت بى آن كه يك كلمه با من سخن بگويد جز اين كه انا لله و انا اليه راجعون را بر زبان جارى كرد، شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم . او مهار ناقه را در دست داشت تا به لشگرگاه رسيديم .
اين منظره سبب شد كه گروهى درباره من شايعه پردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك سازند، كسى كه بيش از همه به اين تهمت دامن مى زد عبدالله بن ابى سلول بود. ما به مدينه رسيديم و اين شايعه در حالى كه من از هيچ از آن خبر نداشتم ، در شهر پيچيد. در اين هنگام ، بيمار شدم . پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدن من آمد ولى لطف سابق را او نمى ديدم و نمى دانستم قضيه از چه قرار است ؟ حالم بهتر شد. بيرون آمدم و كم كم از بعضى زنان نزديك از شايعه سازى منافقان آگاه شدم .
بيماريم شدت گرفت . پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدند آمد. از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم . هنگامى كه به خانه پدرم آمدم . از مادرم پرسيدم مردم چه مى گويند؟ او به من گفت غصه مخور، به خدا سوگند زنانى كه امتيازى دارند و مورد حسد ديگران هستند درباره آنها سخن بسيار است .
در اين هنگام ، پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام و اسامه بن زيد را مورد مشورت قرار داد كه در مورد اين گفتگو چه كنم ؟
اما اسامه گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله تو است و ما جز خير از او نديده ايم ، اعتنايى به سخن مردم نكن .
على عليه السلام گفت :اى پيامبر! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است غير از او همسر بسيار است ، از كنيز او اين باره تحقق كن .
پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز مرا خواند و از او پرسيد، آنها چيزى كه شك و شبهه اى پيرامون عايشه برانگيزد هرگز ديده اى ؟ كنيز گفت ؟ نه ، خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده است من هيچ كار خلافى از او نديده ام .
در اين هنگام ، پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان بگذارد. بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان كرد و گفت :اى گروه مسلمانان ! هر گاه مردى ( منظورش عبدالله بن مسلول بود) مرا در مورد خانواده ام كه جز پاكى از او نديده ام ناراحت كند، اگر او را مجازات كنم معذورم ؟! او همچنين اگر دامنه اين اتهام دامن مردى را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديده ام ، تكليف چيست ؟
سعد بن معاذ انصارى (بزرگ طايفه اوس ) برخاست و عرض ‍ كرد :تو حق دارى ! اگر از طايفه رومى باشد، من گردنش را مى زنم و اگر از برادران ما از طايفه خزرج باشد، تو دستور بده تا دستورات را اجرا كنم .
سعد بن عباده كه از بزرگ خزرج و مرد صالحى بود، در اين هنگام تعصب قوميت او را گرفت . (عبدالله بن ابى از طايفه خزرج بود و به شايعه دامن مى زد) رو به سعد كرد و گفت : تو دروغ مى گويى ! به خدا سوگند توانايى بر كشتن چنين كسى را كه از قبيله ما باشد نخواهى داشت !
اسيد بن خضير كه پسر عموى سعد بن معاذ بود، رو به سعد بن عباده كرد و گفت :تو دروغ مى گويى ! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مى رسانيم ، تو منافقى دفاع مى كنى . در اين هنگام ، چيزى نمانده بود كه قبيله اوس و خزرج به جان هم بيفتند و جنگ شروع شود در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر منبر ايستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساكت كرد. اين وضع همچنان ادامه داشت . غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود و يك ماه بود كه در كنار من نمى نشست .
من خود مى دانستم كه از اين تهمت پاكم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد.
سر انجام روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من آمد در حالى كه خندان بود، و نخستين سخنش اين بود، بشارت بر تو باد كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت . در اين هنگام بود كه آيات ان الذين جائوا بالافك ... تا آخر نازل شد.(به دنبال نزول آيات ، آنها كه اين دروغ را بسته بودند، همگى حد قذف بر آنها جارى شد.)

قضاوت رسول الله صلى الله عليه و آله (نور /46-50)

ميان اميرالمؤ منين عليه السلام و عثمان يا طبق روايتى ميان آن حضرت و (مغيره بن وايل ) بر سرزمينى كه على عليه السلام خريدارى كرده بود و سنگهايى كه از آن بيرون آمده بود و خريدار مى خواست به عنوان معيوب بودن رد كند اختلافى در گرفت . على عليه السلام فرمود :ميان من و تو رسول الله داورى كند اما حكم بن ابى العاص كه از منافقان بود به خريدار گفت : اين كار را مكن چرا كه اگر نزد پسر عموى او - يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله - بروى مسلما به نفع او داورى خواهد! آيه نازل شد و او را سخت نكوهش كرد.

حالت فوق العاده (نور /55)

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به هجرت كردند و انصار با آغوشى باز آنها را پذيرا گشتند، تمامى عرب بر ضد آنها قيام كردند و آنجا بود كه آنها ناچار بودند اسلحه را از خود دور نكنند، شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح برخيزند (حالت آماده باش دائم داشته باشند )ادامه اين حالت بر مسلمانان سخت آمد. بعضى اين مطلب را آشكار گفتند كه تا كى اين حال ادامه خواهد يافت ؟ آيا زمانى فرا خواهد رسيد كه ما با خيال آسوده شب استراحت كنيم و اطمينان و آرامش بر ما حكم فرما گردد و جز خدا از هيچ كس نترسيم ؟ آيه نازل شد و به آنها بشارت داد كه آرى زمانى فرا خواهد رسيد.

داماد يك شبه (نور /62-64)

در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين آيه در مورد حنظله بن ابى عياش نازل شده است كه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت ، ازدواج كرده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب و ياران مشغول به مشورت درباره جنگ بودند كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه دهد بماند، پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
صبحگاهان به قدرى عجله براى شركت در برنامه داشت كه موفق به انجام غسل نشد. با همان حال وارد معركه كارزار گرديد و سر انجام شربت شهادت نوشيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او فرمود :فرشتگانى را ديدم كه حنظله را در ميان آسمان و زمين غسل مى دهند؛ لذا بعد از آن حنظله به عنوان غسيل الملائكه ناميده شد.