برگزيده تفسير نمونه جلد اول
تفسير سوره هاى :
فاتحة الكتاب (حمد)، بقره، آل عمران، نسا، مائده، انعام

زير نظر: آية اللّه مكارم شيرازى
تحقيق و تنظيم :احمد على بابائى

- ۳۰ -


نماز ظهر تمام شد, مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاى كوچكى كه باخود حمل مى كردند پـنـاهنده شوند, ولى پيامبر(ص ) به آنها اطلاع داد كه همه بايدبراى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضـمـن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند كسانى كه از پيامبر(ص ) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند.
لـذا مـنـبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(ص ) بر فراز آن قرار گرفت ونخست حمد و سـپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد, سپس مردم رامخاطب ساخت و چنين فرمود: ((مـن بـه هـمـيـن زودى دعـوت خدا را اجابت كرده , ازميان شما مى روم , من مسؤولم , شما هم مسؤوليد, شما در باره من چگونه شهادت مى دهيد))؟.
مـردم صـدا بـلـنـد كردند و گفتند: نشهد انك قد بلغت ونصحت وجهدت فجزاك اللّه خيرا: ((ما گواهى مى دهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرطخيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى ,خداوند تو را جزاى خير دهد)).
سـپـس فرمود: ((آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روزرستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمى دهيد))؟!.
همه گفتند: ((آرى ! گواهى مى دهيم )) فرمود: خداوندا ! گواه باش )) !.
بـار ديـگـر فـرمـود: اى مردم ! آيا صداى مرا مى شنويد؟ گفتند: آرى , و بدنبال آن , سكوت سراسر بيابان را فراگرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمى شدپيامبر(ص ) فرمود: اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مى گذارم چه خواهيد كرد؟.
يكى از ميان جمعيت صدا زد, كدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللّه ؟!.
پـيـامبر(ص ) بلافاصله گفت : اول ثقل اكبر, كتاب خداست كه يك سوى آن به دست پروردگار و سـوى ديگرش در دست شماست , دست از دامن آن برنداريد تاگمراه نشويد, و اما دومين يادگار گـرانـقـدر مـن خـانـدان مـنـند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جـدانشوند, تا در بهشت به من بپيوندند, از اين دوپيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
نـاگهان مردم ديدند پيامبر(ص ) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى كند وهمين كه چشمش به على (ع ) افتاد, خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد, آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام على (ع ) است , در اينجا صداى پيامبر(ص ) رساتر و بلندترشد و فرمود: ايها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم : ((چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ !)).
گـفتند: خدا و پيامبر(ص ) داناترند, پيامبر(ص ) گفت : خدا, مولى و رهبر من است , و من مولى و رهـبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود: فـمـن كنت مولاه فعلى مولاه : ((هر كس من مولا ورهبر او هستم على مولا و رهبر اوست )) و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى ازراويان حديث , چهار بار تكرار كرد.
و بدنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: اللهم وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احـبـه وابـغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وادر الحق معه حيث دار: ((خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنان اورا دشمن بدار, محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد, و مـبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد, يارانش را يارى كن , و آنها را كه ترك ياريش كنند, از يارى خويش محروم ساز, و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن )).
سـپـس فـرمود: الا فليبلغ الشاهد الغائب : ((آگاه باشيد, همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غايبان برسانند)).
خطبه پيامبر(ص ) به پايان رسيد, عرق از سر و روى پيامبر(ص ) و على (ع ) و مردم فرو مى ريخت , و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدانازل شد و اين آيه را بر پيامبر(ص ) خواند: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ((امروز آيين شما را كامل و نعمت خود را بر شـما تمام كردم , پيامبر(ص )فرمود: اللّه اكبر, اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرب بـرسالتى والولاية لعلي من بعدى : ((خداوند بزرگ است , خداوند بزرگ است همان خدايى كه آيين خـود را كـامـل و نعمت خود را بر ما تمام كرد, و از نبوت و رسالت من وولايت على (ع ) پس از من راضى و خشنود گشت )).
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و به على (ع ) اين موقعيت راتبريك مى گفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند, ابوبكر و عمر بودند, كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبـان جارى ساختند: بخ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت وامسيت مولاى ومولا كل مؤمن ومؤمنة : ((آفـريـن بـر تـو باد, آفرين بر تو باد,اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى )).
اين بود خلاصه اى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است .
آيـه 68ـ شـان نزول : نقل شده كه جمعى از يهود خدمت پيامبر(ص ) آمدند,نخست پرسيدند آيا تو اقرار ندارى كه تورات از طرف خداست ؟.
پيغمبر(ص ) جواب مثبت داد:.
آنـهـا گـفـتـند: ما هم تورات را قبول داريم , ولى به غير آن ايمان نداريم (درحقيقت تورات قدر مـشـترك ميان ما و شماست اما قرآن كتابى است كه تنها شما به آن عقيده داريد پس چه بهتر كه تورات را بپذيريم و غير آن را نفى كنيم !).
آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسير: اين آيه به گوشه ديگرى از كارشكنيها و ايرادهاى اهل كتاب (يهود ونصارى ) اشاره مى كند و مـى گـويـد: ((بگو: اى اهل كتاب شما هيچ موقعيتى نخواهيدداشت مگر آن زمانى كه تورات و انـجـيـل و تمام كتب آسمانى را كه بر شما نازل شده بدون تبعيض و تفاوت برپا داريد)) (قل ي اهل الكتاب لستم على شى حتى تقيمواالتورية والا نجيل وم انزل اليكم من ربكم ).
زيـرا ايـن كـتـابها همه از يك مبد صادر شده , و اصول اساسى آنها يكى است اگر چه آخرين كتاب آسمانى , كاملترين و جامع ترين آنهاست و به همين دليل لازم العمل است .
ولى قرآن بار ديگر اشاره به وضع اكثريت آنها كرده , مى گويد: ((بسيارى از آنهانه تنها از اين آيات پـنـد نـمـى گـيـرنـد و هـدايت نمى شوند بلكه به خاطر روح لجاجت برطغيان و كفرشان افزوده مى شود)) (وليزيدن كثيرا منهم م انزل اليك من ربك طغيانا وكفرا).
و در پـايان آيه پيامبر خود را در برابر سرسختى اين اكثريت منحرف , دلدارى مى دهدو مى گويد: ((از مخالفتهاى اين جمعيت كافر غمگين مباش )) (فلا تاس على القوم الكافرين ).
زيـرا زيـان آن مـتوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمى رساند ! بديهى است محتواى اين آيه اختصاص به قوم يهود ندارد, مسلمانان نيز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت كنند, و اصول تعليمات انبيا و مخصوصا كتاب آسمانى خود را بر پاندارند, هيچ گونه موقعيت و ارزشى نه در پيشگاه خدا, و نـه در زنـدگـى فـردى واجتماعى نخواهند داشت , و هميشه زبون و زيردست وشكست خورده خواهندبود.
(آيه 69)ـ در اين آيه موضوع فوق را مورد تاكيد قرار داده , مى گويد: ((تمام اقوام و ملتها و پيروان هـمه مذاهب بدون استثنا اعم از مسلمانان و يهوديان وصابئان و مسيحيان در صورتى اهل نجات خـواهند بود, و از آينده خود وحشتى و ازگذشته غمى نخواهند داشت كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند)) (ان الذين آمنوا والذين هادوا والصابئون والنصارى من آمن باللّه واليوم الاخر وعمل صالحا فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون ).
ايـن آيـه پـاسخ دندانشكنى است به كسانى كه نجات را در پناه مليت خاصى مى دانند و ميل دارند ميان دستورات انبيا تبعيض قائل شوند, و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بياميزند.
(آيـه 70)ـ در سـوره بـقـره و اوايل همين سوره اشاره به پيمان مؤكدى كه خداوند از بنى اسرائيل گرفته بود شده است , در اين آيه بار ديگر اين پيمان رايادآورى كرده مى فرمايد: ((ما پيمان (عمل بـه آنـچه نازل كرديم ) از بنى اسرائيل گرفتيم و پيامبرانى براى هدايت آنها و مطالبه وفاى به اين پيمان , به سوى آنان فرستاديم )) (لقد اخذنا ميثاق بنى اسرآئيل وارسلن اليهم رسلا ).
سـپس اضافه مى كند: آنها نه تنها به اين پيمان عمل نكردند, بلكه ((هر زمان پيامبرى دستورى بر خـلاف تـمـايـلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد (به شديدترين مبارزه بر ضد او دست مى زدند) جـمعى را تكذيب مى كردند و جمعى را كه باتكذيب نمى توانستند از نفوذشان جلوگيرى كنند به قتل مى رساندند)) (كلما جهم رسول بما لا تهوى انفسهم فريقا كذبوا وفريقا يقتلون ).
(آيه 71)ـ در اين آيه اشاره به غرور نابجاى آنها در برابر اين همه طغيان وجنايات كرده مى فرمايد: ((بـا ايـن حـال آنـها گمان مى كردند كه بلا و مجازاتى دامنشان را نخواهد گرفت )) (وحسبوا الا تكون فتنة ).
و هـمـانـطور كه در آيات ديگر تصريح شده , خود را يك نژاد برتر مى پنداشتندو به عنوان فرزندان خـدا از خود ياد مى كردند ! سرانجام اين غرور خطرناك و خودبرتربينى همانند پرده اى بر چشم و گـوش آنـهـا افـتـاد و به خاطر آن ((از ديدن آيات خدانابينا و از شنيدن كلمات حق , كر شدند)) !(فعموا وصموا).
امـا بـه هـنـگامى كه نمونه هايى از مجازاتهاى الهى و سرانجام شوم اعمال خودرا مشاهده كردند, پشيمان گشتند و توبه كردند و متوجه شدند كه تهديدهاى الهى جدى است و آنها هرگز يك نژاد برتر نيستند ((خداوند نيز توبه آنها را پذيرفت )) (ثم تاب اللّه عليهم ).
ولـى ايـن بـيـدارى و ندامت و پشيمانى ديرى نپاييد باز طغيان و سركشى وپشت پا زدن به حق و عـدالـت شروع شد, و ديگر بار پرده هاى غفلت كه از آثارفرورفتن در گناه است بر چشم و گوش آنـهـا افـكـنـده شد ((و باز از ديدن آيات حق نابيناو از شنيدن سخنان حق كر شدند و اين حالت , بسيارى از آنها را فراگرفت )) (ثم عمواوصموا كثير منهم ).
و در پايان آيه , با يك جمله كوتاه و پر معنى مى گويد: ((خداوند هيچ گاه ازاعمال آنها غافل نبوده و تمام كارهايى را كه انجام مى دهند مى بيند)) (واللّه بصير بمايعملون ).
(آيـه 72)ـ در تـعقيب بحثهايى كه در مورد انحرافات يهود, در آيات قبل , گذشت ,اين آيه و آيات بـعـد, از انـحـرافات مسيحيان سخن مى گويد;Š نخست از مهمترين انحراف مسيحيت يعنى مساله ((الوهيت مسيح )) بحث كرده مى گويد: ((بطورمسلم آنها كه گفته اند خدا همان مسيح بن مريم است , كافر شدند)) (لقد كفر الذين قالوا ان اللّه هو المسيح ابن مريم ).
در حـالـى كه خود مسيح با صراحت به بنى اسرائيل گفت : ((خداوند يگانه اى را پرستش كنيد كه پروردگار من و شماست )) (وقال المسيح يا بنى اسرآئيل اعبدوااللّه ربى وربكم ).
و نيز مسيح براى تاكيد اين مطلب و رفع هرگونه ابهام و اشتباه اضافه كرد:((هركس شريكى براى خـدا قـرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام كرده و جايگاه اوآتش است )) (انه من يشرك باللّه فقد حرم اللّه عليه الجنة وماويه النار).
و نـيز براى تاكيد بيشتر و اثبات اين حقيقت كه شرك و غلو يكنوع ظلم آشكاراست به آنها گفت : ((بـراى سـتـمـگـران و ظالمان هيچ گونه يار و ياورى وجود نخواهدداشت )) (وما للظالمين من انصار).
آنـچه در آيه فوق در مورد پافشارى مسيح (ع ) روى مساله توحيد ديده مى شود مطلبى است كه با منابع موجود مسيحيت نيز هماهنگ است و از دلايل عظمت قرآن محسوب مى شود.
(آيـه 73)ـ بـايد توجه داشت كه آنچه در آيه قبل آمد مساله غلو و وحدت مسيح با خدا بود, ولى در ايـن آيـه اشـاره بـه مـسـالـه ((تعدد خدايان )) از نظر مسيحيان يعنى ((تثليث در توحيد)) كرده مـى گـويـد: ((آنـهـا كـه گـفته اند خداوند سومين اقنوم ازاقانيم سه گانه است بطورمسلم كافر شده اند)) (لقد كفر الذين قلوا ان اللّه ثالث ثلثة ).
قـرآن بطور قاطع در پاسخ آنها مى گويد: ((هيچ معبودى جز معبود يگانه نيست )) (وما من اله الا اله واحد).
و دگـر بـار بـا لـحـن شديد و مؤكد به آنها اخطار مى كند كه ((اگر دست از اين عقيده بر ندارند عـذاب دردنـاكـى در انـتـظار كسانى كه بر اين كفر باقى بمانند خواهدبود)) (وان لم ينتهوا عما يقولون لـيمسن الذين كفروا منهم عذاب اليم ).
(آيـه 74)ـ در ايـن آيـه از آنـها دعوت مى كند كه از اين عقيده كفرآميز توبه كنندتا خداوند آنها را مـشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى گويد: ((آيا بعد از اين همه , آنها به سوى خداى يگانه باز نمى گردند و از اين شرك و كفر طلب آمرزش نمى كنند با اين كه خداوند غفور و رحيم است )) ؟ (افلا يتوبون الى اللّه ويستغفرونه واللّه غفور رحيم ).
(آيـه 75)ـ در ايـن آيـه با دلايل روشنى در چند جمله كوتاه اعتقاد مسيحيان به الوهيت مسيح را ابـطـال مـى كند, نخست مى گويد: ((چه تفاوتى در ميان مسيح وساير پيامبران بود كه عقيده به الوهيت او پيدا كرده ايد, مسيح پسر مريم نيز فرستاده خدا بود و پيش از آن رسولان و فرستادگان ديگرى از طرف خدا آمدند)) (ما المسيح ابن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل ).
اگر رسالت از ناحيه خدا دليل بر الوهيت و شرك است پس چرا در باره سايرپيامبران اين مطلب را قائل نمى شويد؟.
سپس براى تاييد اين سخن مى گويد: ((مادر او, زن بسيار راستگويى بود))(وامه صديقة ).
اشاره به اين كه كسى كه داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پيدا مى كندچگونه مى تواند خدا باشد؟.
و دوم ايـن كـه اگـر مـادر او محترم است به خاطر اين است كه او هم در مسيررسالت مسيح با او هـمـاهـنـگ بـود و از رسـالتش پشتيبانى مى كرد, و به اين ترتيب بنده خاص خدا بود و نبايد او را هـمـچـون يـك معبود همانطور كه در ميان مسيحيان رايج است كه در برابر مجسمه او تا سر حد پرستش خضوع مى كنند, عبادت كرد.
بـعـد بـه يـكـى ديگر از دلايل نفى ربوبيت مسيح اشاره كرده , مى گويد: ((او ومادرش هر دو غذا مى خوردند)) (كانا ياكلان الطعام ).
و در پـايان آيه اشاره به روشنى اين دلايل از يك طرف و سرسختى و نادانى آنها در برابر اين دلايل آشـكار از طرف ديگر كرده , مى گويد: ((بنگر چگونه دلايل رابه روشنى براى آنها شرح مى دهيم و سپس بنگر چگونه اينها از قبول حق باز گردانده مى شوند)) (انظر كيف نبين لهم الا يات ثم انظر انى يؤفكون ).
(آيه 76)ـ در اين آيه براى تكميل استدلال گذشته مى گويد: شما مى دانيد كه مسيح خود سر تا پا نـيازهاى بشرى داشت و مالك سود و زيان خويش هم نبود تاچه رسد به اين كه مالك سود و زيان شـمـا بـاشد ((بگو: آيا چيزى را پرستش مى كنيدكه نه مالك زيان شماست , و نه مالك سود شما)) (قل اتعبدون من دون اللّه مالايملك لكم ضرا ولا نفعا).
و به همين دليل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و يا دوستانش گرفتارشدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هيچ گامى نمى توانست بردارد.
و در پـايـان به آنها اخطار مى كند كه گمان نكنيد خداوند سخنان نارواى شما رانمى شنود و يا از درون شما آگاه نيست ((خداوند هم شنواست و هم دانا)) (واللّه هوالسميع العليم ).
(آيـه 77)ـ در ايـن آيه به پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه به دنبال روشن شدن اشتباه اهل كتاب در زمـيـنـه غـلـو در باره پيامبران الهى با استدلالات روشن از آنهادعوت كند كه از اين راه رسما باز گـردنـد و مـى گـويد: ((بگو: اى اهل كتاب ! در دين خود, غلو و تجاوز از حد نكنيد و غير از حق چيزى مگوييد)) (قل ي اهل الكتاب لاتغلوا فى دينكم غير الحق ).
الـبـتـه غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو يهود كه خطاب ((يااهل الكتاب )) شامل آنها نيز مـى شود بعيد نيست كه اشاره به سخنى باشد كه در باره عزير پيغمبر خدا مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.
و از آنـجـا كـه سـرچشمه غلو غالبا پيروى از هوى و هوس گمراهان است , براى تكميل اين سخن مـى گويد: ((از هوسهاى اقوامى كه پيش از شما گمراه شدند وبسيارى را نيز گمراه كردند و از راه مـسـتقيم منحرف گشتند, پيروى نكنيد)) (ولاتتبعوا اهوا قوم قد ضلوا من قبل واضلوا كثيرا وضلوا عن سوا السبيل ).
ايـن جمله اشاره به چيزى است كه در تاريخ مسيحيت نيز منعكس است كه مساله تثليث و غلو در باره مسيح (ع ) در قرون نخستين مسيحيت در ميان آنها وجودنداشت بلكه هنگامى كه بت پرستان هـندى و مانند آنها به آيين مسيح پيوستند,چيزى از بقاياى آيين سابق را كه تثليث و شرك بود به مسيحيت افزودند.
(آيـه 78)ـ در ايـن آيه و دو آيه بعد براى اين كه از تقليدهاى كوركورانه اهل كتاب از پيشينيانشان جـلـوگـيـرى كند اشاره به سرنوشت شوم آنها كرده و مى گويد:((كافران از بنى اسرائيل بر زبان داوود و عـيـسـى بـن مـريم , لعن شدند و اين دو پيامبربزرگ از خدا خواستند كه آنها را از رحمت خويش دور سازد)) (لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل على لسان داود وعيسى ابن مريم ).
آيـه فوق اشاره به اين است كه بودن جز نژاد بنى اسرائيل و يا جز اتباع مسيح , مادام كه هماهنگى با برنامه هاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهدشد, بلكه خود اين پيامبران از اين گونه افراد ابراز تنفر و انزجار كرده اند.
جمله آخر آيه نيز اين مطلب را تاكيد مى كند و مى گويد: ((اين اعلام تنفر وبيزارى به خاطر آن بود كه آنها گناهكار و متجاوز بودند)) (ذلك بما عصوا وكانوايعتدون ).
(آيه 79)ـ به علاوه آنها به هيچ وجه مسؤوليت اجتماعى براى خود قائل نبودند و ((يكديگر را از كار خـلاف نهى نمى كردند, و حتى جمعى از نيكان آنها باسكوت و سازشكارى , افراد گناهكار را عملا تشويق مى كردند)) (كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه ).
و به اين ترتيب ((برنامه اعمال آنها بسيار زشت و ناپسند بود)) (لبئس ما كانوايفعلون ).
(آيـه 80)ـ در ايـن آيه به يكى ديگر از اعمال خلاف آنها اشاره كرده ,مى گويد: ((بسيارى از آنان را مى بينى كه طرح دوستى و محبت با كافران مى ريزند))(ترى كثيرا منهم يتولون الذين كفروا).
بديهى است كه دوستى آنها ساده نبود, بلكه دوستى آميخته با انواع گناه و تشويق آنان به اعمال و افـكـار غـلـط بـود, و لذا در آخر آيه مى فرمايد: ((چه بد اعمالى از پيش براى معاد خود فرستادند, اعـمـالى كه نتيجه آن , خشم و غضب الهى بود و در عذاب الهى جاودانه خواهند ماند)) (لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط اللّه عليهم وفى العذاب هم خالدون ).
(آيـه 81)ـ اين آيه راه نجات از اين برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان مى دهد كه ((اگر راستى ايـمـان بـه خدا و پيامبر و آنچه بر او نازل شده است مى داشتندهيچ گاه تن به دوستى بيگانگان و دشـمـنـان خـدا در نـمـى دادند و آنان را به عنوان تكيه گاه خود انتخاب نمى كردند)) (ولو كانوا يؤمنون باللّه والنبى وم انزل اليه مااتخذوهم اولي).
ولـى مـتاسفانه در ميان آنها كسانى كه مطيع فرمان الهى باشند كمند ((و بسيارى از آنها از دايره فرمان خدا خارج شده , راه فسق را پيش گرفته اند)) (ولكن كثيرا منهم فاسقون ).
آيه 82 ـ شان نزول :.

نخستين مهاجران اسلام !.

در شـان نـزول سلسله آيات 82 تا 86ـ نقل كرده اند كه اين آيات در باره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پيامبر(ص ) و ياران او نازل شده است .
آنـچـه در بـاره اين موضوع نقل شده , چنين است : در سالهاى نخستين بعثت پيامبر(ص ) و دعوت عـمـومـى او, مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند, قريش به قبائل عرب توصيه كرده بود كه هـركدام , افراد وابسته خود را كه به پيامبر(ص ) ايمان آورده است تحت فشار شديد قرار دهند و به اين ترتيب هر يك از مسلمانان ازطرف قوم و قبيله خود سخت تحت فشار قرار داشت .
آن روز تـعداد مسلمانان براى دست زدن به يك ((جهاد آزاديبخش )) كافى نبود, پيامبر(ص ) براى حفظ اين دسته كوچك , و تهيه پايگاهى براى مسلمانان دربيرون حجاز, به آنها دستور مهاجرت به حبشه داد.
يازده مرد و چهار زن از مسلمانان راه حبشه را پيش گرفتند, و اين در ماه رجب سال پنجم بعثت بود, و اين مهاجرت , مهاجرت اول نام گرفت .
چيزى نگذشت كه ((جعفربن ابوطالب )) و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى يـك جـمـعـيـت متشكل اسلامى را كه از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و كودك تشكيل مى شد بوجود آوردند.
طرح اين مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناك بود, و براى به هم زدن اين موقعيت دست به كار شـدنـد, و دو نفر از جوانان با هوش و حيله گر و پشت هم انداز يعنى ((عمروعاص )) و ((عمارة بن ولـيـد)) را انتخاب كردند و با هداياى فراوانى به حبشه فرستادند, اين دو نفر با مقدماتى به حضور نجاشى بار يافتند.
((عـمـروعـاص )) بـا نـجاشى چنين گفت : ((ما فرستادگان بزرگان مكه ايم , تعدادى از جوانان سـبـك مغز در ميان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آيين نياكان خودبرگشته و به بدگويى از خدايان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا كرده و از موقعيت سرزمين شما سؤاستفاده كرده و به اينجا پناه آوردند, ما از آن مى ترسيم كه در اينجانيز دست به اخلال گرى زنند, بهتر اين است كه آنها را به ما بسپاريدد تا به محل خودباز گردانيم )).
اين را گفتند و هدايايى را كه با خود آورده بودند تقديم داشتند.
نجاشى گفت : تا من با نمايندگان اين پناهندگان به كشورم تماس نگيرم نمى توانم در اين زمينه سخن بگويم !.
روز ديـگـرى در يـك جـلـسـه مـهـم كـه اطـرافـيـان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسيحى و جعفربن ابيطالب به عنوان نمايندگى مسلمانان , و نمايندگان قريش ,حضور داشتند, نجاشى پس از اسـتماع سخنان نمايندگان قريش رو به جعفر كرد و ازاو خواست كه نظر خود را در اين زمينه بيان كند.
((جـعـفـر پـس از اداى احـترام چنين گفت : نخست از اينها بپرسيد آيا ما جزبردگان فرارى اين جمعيتيم ؟.
عمرو گفت : نه شما آزاديد.
جعفرـ و نيز سؤال كنيد آيا آنها دينى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما مى طلبند؟.
عمروـ نه ما هيچ گونه مطالبه اى از شما نداريم .
جعفرـ آيا خونى از شما ريخته ايم ؟ كه آن را از ما مى طلبيد؟.
عمروـ نه چنين چيزى در كار نيست .
سـپـس جـعـفر رو به نجاشى كرد و گفت : ما جمعى نادان بوديم , بت پرستى مى كرديم ,گوشت مـردار مـى خورديم , انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مى داديم , قطع رحم مى كرديم و نسبت به همسايگان خويش بدرفتارى داشتيم , و نيرومندان ما حق ضعيفان را مى خوردند!.
ولـى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه به ما دستور داده است هرگونه شبيه و شريك را از خـدا دور سـازيم و فحشا و منكرات و ظلم و ستم و قماررا ترك گوييم , به ما دستور داده نماز بخوانيم , زكات بدهيم , عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نماييم .
نجاشى گفت : عيساى مسيح نيز براى همين مبعوث شده بود!.
سپس از جعفر پرسيد: آيا چيزى از آياتى كه بر پيامبر شما نازل شده است حفظ دارى ؟.
جعفر گفت : آرى ! و سپس شروع به خواندن سوره ((مريم )) كرد.
حـسـن انـتـخـاب جـعـفر, در مورد آيات تكان دهنده اين سوره كه مسيح و مادرش را از هرگونه تـهـمـتـهاى ناروا پاك مى سازد, اثر عجيبى گذاشت تا آنجا كه قطره هاى اشك شوق , از ديدگان دانـشـمندان مسيحى سرازير گشت , و نجاشى صدا زد به خداسوگند نشانه هاى حقيقت در اين آيات نمايان است !.
هـنگامى كه ((عمرو)) خواست در اينجا سخنى بگويد و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى كـنـد, نـجـاشـى دسـت بـلند كرد, و محكم بر صورت عمروكوبيد و گفت : خاموش باش به خدا سوگند اگر بيش از اين سخنى در مذمت اين جمعيت بگويى تو را مجازات خواهم كرد!.
سـالـهـاگـذشت ,پيامبر(ص ) هجرت كرد وكاراسلام بالاگرفت ,وعهدنامه ((حديبيه ))امضا شد و پـيـامـبـر(ص ) متوجه فتح ((خيبر)) گشت , درآن روزكه مسلمانان ازفرط شادى به خاطر در هم شـكستن بزرگترين كانون خطر يهود در پوست نمى گنجيدند, از دورشاهد حركت دسته جمعى عـده اى بـه سـوى سـپـاه اسـلام بودند, چيزى نگذشت كه معلوم شد اين جمعيت همان مهاجران حبشه اند كه به آغوش وطن باز مى گردند!.
پـيـامبر(ص ) با مشاهده ((جعفر)) و مهاجران حبشه , اين جمله تاريخى را فرمود:لا ادرى انا بفتح خيبر اسر ام بقدوم جعفر؟ !: ((نمى دانم از پيروزى خيبر خوشحالترباشم يا از بازگشت جعفر))؟.
مـى گـويـنـد, عـلاوه بر مسلمانان , هشت نفر از شاميان كه در ميان آنها يك راهب مسيحى بود و تمايل شديد به اسلام پيدا كرده بود, خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و پس از شنيدن آيات سوره يس به گريه افتادند و مسلمان شدند و گفتند: چقدر اين آيات به تعليمات راستين مسيح شباهت دارد.
آيات 82 تا 86ـ نازل شد و از اين مؤمنان تجليل كرد.
تفسير:.

كينه توزى يهود و نرمش نصارى !.

در سـلـسـلـه آيـات 82 تـا 86ـ مقايسه اى ميان يهوديان و مسيحيانى كه معاصرپيامبراسلام (ص ) بـوده انـد شـده اسـت , نخست آيه يهود و مشركان را در يك صف ومسيحيان را در صف ديگر قرار داده , مى گويد: ((بطورمسلم سرسخت ترين دشمنان مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت , و با مـحـبـت تـرين آنها نسبت به مؤمنان مدعيان مسيحيتند)) (لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركواولتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قلوا انا نصارى ).
تاريخ اسلام به خوبى گواه اين حقيقت است , زيرا در بسيارى از صحنه هاى نبرد ضداسلامى , يهود بطور مستقيم يا غيرمستقيم دخالت داشتند.
در حـالى كه در غزوات اسلامى , كمتر مسلمانان را مواجه با مسيحيان مى بينيم , سپس قرآن دليل اين تفاوت روحيه و خطمشى اجتماعى را طى چندجمله بيان كرده , مى گويد: مسيحيان معاصر پـيـامـبـر(ص ) امتيازاتى داشتند كه در يهودنبود نخست اين كه : ((در ميان آنها جمعى دانشمند بـودنـد كـه به اندازه دانشمندان دنياپرست يهود در كتمان حقيقت كوشش نداشتند)) (ذلك بان منهم قسيسين ).
و نـيـز در مـيـان آنـهـا جمعى ((تارك دنيا بودند)) كه درست در نقطه مقابل حريصان يهود گام بـرمى داشتند (ورهبانا) ((و بسيارى از آنها در برابر پذيرش حق خاضع بودند, و تكبرى از خودشان نمى دادند)) (وانهم لا يستكبرون ).
در حـالـى كه اكثريت يهود به خاطر اين كه خود را نژاد برتر مى دانستند, از قبول آيين اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سر باز مى زدند.

آغاز جز هفتم قرآن مجيد.

(آيه 83)ـ به علاوه ((جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى ازمسيحيان حبشه )) هنگامى كـه آيـات قـرآن را مـى شـنيدند, اشك شوق از ديدگانشان به خاطر دست يافتن به حق سرازيرى مى شد)) (واذا سمعوا م انزل الى الرسول ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق ).
((و بـا صـراحت و شهامت و بى نظرى صدا مى زدند: پروردگارا ! ما ايمان آورديم , ما را از گواهان حق و همراهان محمد(ص ) و ياران او قرار ده )) (يقولون ربن آمنا فاكتبنا مع الشاهدين ).
(آيـه 84)ـ آنـهـا بـقـدرى تـحـت تـاثـير آيات تكان دهنده اين كتاب آسمانى قرارمى گرفتند كه مـى گـفـتـند: ((چگونه ممكن است ما به خداوند يگانه و حقايقى كه ازطرف او آمده است ايمان نـيـاوريم در حالى كه انتظار داريم ما را در زمره جمعيت صالحان قرار دهد)) (وما لنا لا نؤمن باللّه وما جانا من الحق ونطمع ان يدخلنا ربنامع القوم الصالحين ).
(آيـه 85)ـ در ايـن آيه و آيه بعد به سرنوشت اين دو طايفه و پاداش و كيفرآنها اشاره شده , نخست مـى گـويـد: ((آنها كه در برابر افراد با ايمان , محبت نشان دادند, و در مقابل آيات الهى سر تسليم فرود آوردند, و با صراحت ايمان خود رااظهار داشتند, خداوند در برابر اين به آنها باغهاى بهشت را پـاداش مـى دهـد كـه از زيـردرخـتان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن مى مانند و اين است جـزاى نـيـكوكاران )) (فاثابهم اللّه بما قالوا جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها وذل ك جزا المحسنين ).
(آيـه 86)ـ و در مـقـابل ((آنها كه راه دشمنى را پيمودند و كافر شدند و آيات خدا راتكذيب كردند اهل دوزخند)) (والذين كفروا وكذبوا بياتنا اولئك اصحاب الجحيم ).
آيـه 87ـ شـان نزول : در مورد نزول اين آيه و دو آيه بعد نقل شده است :روزى پيامبر(ص ) در باره رسـتـاخـيـز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بياناتى فرمود, اين بيانات مردم را تكان داد و جـمـعـى گـريـستند, به دنبال آن جمعى از ياران پيامبر(ص ) تصميم گرفتند, پاره اى از لذائذ و راحتيها را بر خود تحريم كرده و به جاى آن به عبادت پردازند.
روزى هـمـسـر ((عـثمان بن مظعون )) نزد عايشه آمد, او زن جوان و صاحب جمالى بود, عايشه از وضع او متعجب شد و گفت : چرا به خودت نمى رسى , وزينت نمى كنى ؟!.
در پـاسـخ گـفـت : براى چه كسى زينت كنم ؟ همسرم مدتى است كه مرا ترك گفته و رهبانيت پـيـش گـرفته است , اين سخن به گوش پيامبر(ص ) رسيد, فرمان دادهمه مسلمانان به مسجد آيـنـد, هـنـگـامى كه مردم در مسجد اجتماع كردند, بالاى منبرقرار گرفت , پس از حمد و ثناى پـروردگـار گـفـت : من سنت خود را براى شما بازگومى كنم هركس از آن روى گرداند از من نيست , من قسمتى از شب را مى خوابم و باهمسرانم آميزش دارم و همه روزها را روزه نمى گيرم .
آگـاه بـاشيد ! من هرگز به شما دستور نمى دهم كه مانند كشيشان مسيحى ورهبانها ترك دنيا گوييد زيرا اين گونه مسائل و همچنين ديرنشينى در آيين من نيست ,رهبانيت امت من در جهاد اسـت , آنـها كه سوگند ياد كرده بودند, برخاستند و گفتند:اى پيامبر ! ما در اين راه سوگند ياد كرده ايم وظيفه ما در برابر سوگندمان چيست ؟آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسير:.

از حد تجاوز نكنيد!.

در اين آيه و آيات بعد يك سلسله احكام مهم اسلامى مطرح شده است .
نـخست , اشاره به تحريم قسمتى از مواهب الهى به وسيله بعضى از مسلمين شده , وآنها را از تكرار ايـن كـار نهى مى كند, و مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد((طيبات )) و امور پاكيزه اى را كه خداوند براى شما حلال كرده بر خود حرام مكنيد))(يا ايها الذين آمنوا لاتحرموا طيبات ما احل اللّه لكم ).
با بيان اين حكم , اسلام صريحا بيگانگى خود را از مساله رهبانيت و ترك دنياآن چنان كه مسيحيان و مرتاضان دارند اعلام داشته است .
سپس براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((از حد و مرزها فراتر نرويد, زيراخداوند تجاوزكنندگان را دوست ندارد)) (ولا تعتدوا ان اللّه لايحب المعتدين ).
(آيه 88)ـ در اين آيه نيز مجددا روى مطلب تاكيد كرده , منتها در آيه گذشته نهى از تحريم بود و در ايـن آيـه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهى كرده ,مى فرمايد: ((از آنچه خداوند به شما روزى داده است حلال و پاكيزه بخوريد))(وكلوا مما رزقكم اللّه حلالا طيبا).
تـنـهـا شـرط آن اين است كه ((از (مخالفت ) خداوندى كه به او ايمان داريدبپرهيزيد)) (واتقوااللّه الذى انتم به مؤمنون ).
يعنى , ايمان شما به خدا ايجاب مى كند كه همه دستورات او را محترم بشمريد, هم در بهره گرفتن از مواهب الهى و هم رعايت اعتدال و تقوى .
(آيه 89).

سوگند و كفاره سوگند!.

در ايـن آيـه در بـاره سـوگندهايى كه در زمينه تحريم حلال و غير آن خورده مى شود, بطوركلى بحث كرده و قسمها را به دو قسمت تقسيم مى كند:.
نـخـسـت مـى گـويـد: ((خـداوند شما را در برابر قسمهاى لغو مؤاخذه و مجازات نمى كند)) (لا يؤاخذكم اللّه باللغو فى ايمانكم ).
مـنـظـور از سـوگـنـد لـغو چنانكه مفسران و فقها گفته اند, سوگندهايى است كه داراى هدف مشخص نيست و از روى اراده و تصميم سر نمى زند.
قـسـم دوم از سـوگندها, سوگندهايى است كه از روى اراده و تصميم و بطورجدى ياد مى شود, دربـاره ايـن نـوع قـسـمـهـا, قـرآن در ادامـه آيه چنين مى گويد: ((خداوندشما را در برابر چنين سـوگـندهايى كه گره آن را محكم كرده ايد مؤاخذه مى كند وشمارا موظف به عمل كردن به آن مى سازد)) (ولكن يؤاخذكم بما عقدتم الا يمان ).
الـبته جدى بودن سوگند به تنهايى براى صحت آن كافى نيست بلكه بايدمحتواى سوگند لااقل يك امر مباح بوده باشد و بايد دانست كه سوگند جز به نام خدا معتبر نيست .
بـنابراين اگر كسى به نام خدا سوگند ياد كند واجب است به سوگند خودعمل كند و اگر آن را شـكـسـت كـفـاره دارد ((و كفاره چنين سوگندى (يكى از سه چيزاست : نخست ) اطعام ده نفر مسكين )) (فكفارته اطعام عشرة مساكين ).
منتها براى اين كه بعضى از اطلاق اين حكم چنين استفاده نكنند كه مى توان از هر نوع غذاى پست و كـم ارزشى براى كفاره استفاده كرد, تصريح مى كند كه ((اين غذا بايد لااقل يك غذاى حدوسط بوده باشد كه معمولا در خانواده خود از آن تغذيه مى كنيد)) (من اوسط ما تطعمون اهليكم ).
دوم : ((پوشاندن لباس , بر ده نفر نيازمند)) (اوكسوتهم ).
الـبـته ظاهر آيه اين است كه لباسى بوده باشد كه بطور معمول تن را بپوشاند وبر حسب فصول و مكانها و زمانها تفاوت پيدا مى كند.
در ايـن كـه آيـا از نـظـر كيفيت حداقل كافى است و يا در اينجا نيز بايد حدوسطمراعات شود, به مقتضاى اطلاق آيه هرگونه لباس كافى است .
سوم : ((آزاد كردن يك برده )) (او تحرير رقبة ).
امـا مـمـكـن اسـت كـسانى باشند كه قدرت بر هيچ يك از اينها نداشته باشند ولذا بعد از بيان اين دسـتـور مى فرمايد: ((آنهايى كه دسترسى به هيچ يك ندارند بايدسه روز, روزه بگيرند)) (فمن لم يجد فصيام ثلثة ايام ).
سـپـس بـراى تـاكيد مى گويد: ((كفاره سوگندهاى شما اين است كه گفته شد))(ذلك كفارة ايمانكم اذا حلفتم ).
ولـى بـراى ايـن كـه كـسـى تصور نكند با دادن كفاره , شكستن سوگندهاى صحيح حرام نيست مى گويد: ((سوگندهاى خود را حفظ كنيد)) (واحفظوا ايمانكم ).
و در پايان آيه مى فرمايد: ((اين چنين خداوند آياتش را براى شما بيان مى كند, تا شكر او را بگذاريد و در بـرابـر ايـن احـكـام و دستوراتى كه ضامن سعادت وسلامت فرد و اجتماع است , او را سپاس گوييد)) (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تشكرون ).
آيـه 90ـ شـان نـزول : در تفاسير شيعه و اهل تسنن شان نزولهاى مختلفى در باره اين آيه ذكر شده اسـت كـه تقريبا با يكديگر شباهت دارند از جمله اين كه در((مسنداحمد)) و ((سنن ابى داود)) و ((نـسـائى )) و ((تـرمـذى )) چنين نقل شده است كه :عمر (كه طبق تصريح تفسير فى ظلال جلد سـوم , صـفـحـه33 , علاقه شديدى به نوشيدن شراب داشت ) دعا مى كرد, و مى گفت : خدايا بيان روشنى در مورد خمربراى ما بفرما, هنگامى كه آيه 219, سوره بقره (يسئلونك عن الخمر والميسر )نـازل شد پيامبر(ص ) آيه را براى او قرائت كرد ولى او باز به دعاى خود ادامه مى داد, ومى گفت : خـدايـا بـيـان روشنترى در اين زمينه بفرما, تا اين كه آيه 43 سوره نسا (ياايها الذين آمنوا لاتقربوا الصلوة وانتم سكارى ) نازل شد, پيامبر(ص ) آن را نيز بر اوخواند, باز به دعاى خود ادامه مى داد!.
تـا ايـن كه آيه مورد بحث كه صراحت فوق العاده اى در اين موضوع دارد, نازل گرديد, هنگامى كه پـيـامـبـر(ص ) آيـه را بر او خواند, گفت : انتهينا انتهينا ! ((از نوشيدن شراب خوددارى مى كنيم , خوددارى مى كنيم ))!.
تفسير:.

حكم قطعى در باره شراب و مراحل تدريجى آن ـ.

هـمـانـطور كه در ذيل آيه 43 سوره نسا اشاره كرديم , شرابخورى و ميگسارى در زمان جاهليت و قـبـل از ظـهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت يك بلاى عمومى درآمده بود, تا آنجا كه بعضى از مورخان مى گويند عشق عرب جاهلى در سه چيز خلاصه مى شد: شعر و شراب و جنگ !.