تفسير نمونه جلد ۱۹

جمعي از فضلا

- ۳ -


از آنـجـا كـه مـسـائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمـان و مـكـان نـدارد قـرآن در آيات مورد بحث به تعميم و گسترش آن مى پردازد، و ضمن چـنـد آيـه كـوتـاه و فـشـرده زمـيـنـه را بـراى شـرح احوال بسيارى از امتهاى پيشين كه اطلاع بر احوالشان سند گويائى براى مباحث گذشته است فراهم مى سازد، اقوامى همچون قوم نوح و ابراهيم و موسى و هارون و لوط و يونس ‍ و مانند آنها.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: قـبـل از آنـهـا بـيـشـتـر پـيـشـيـنـيـان گـمـراه شـدنـد (و لقـد ضل قبلهم اكثر الاولين )
تـنـهـا مـشركان مكه نيستند كه به تقليد نياكانشان در گمراهى عميقى گرفتارند، بلكه پيش از آنها نيز اكثر اقوام گذشته به چنين سرنوشتى گرفتار شدند، و مؤ منان آنها در بـرابـر گـمـراهـان آنـها اندك بودند، و اين تسلى خاطرى است براى پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و مـؤ مـنـان انـدك نـخستين در آن زمان كه در مكه بودند و از هر سو در محاصره دشمن .
سـپـس اضـافـه مـى كـند گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، ما در ميان آنها انذاركنندگانى فرستاديم (و لقد ارسلنا فيهم منذرين ).
پـيـامبرانى كه آنها را از شرك و كفر و ظلم و بيدادگرى و تقليد كوركورانه از ديگران بيم مى دادند، و آنها را به مسئوليتهايشان آشنا مى ساختند.
درسـت اسـت كـه پـيـامبران در يك دست نامه انذار و در دست ديگر نامه بشارت داشتند ولى چـون ركـن اعظم تبليغ آنها مخصوصا نسبت به چنين اقوام گمراه و سركش همان انذار بود در اينجا تنها روى آن تكيه شده است .
سـپـس در يـك جـمـله كوتاه و پرمعنى مى گويد: اكنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و اين اقوام لجوج گمراه به كجا رسيد؟ (فانظر كيف كان عاقبة المنذرين ).
مخاطب در جمله فانظر (اكنون بنگر) ممكن است شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد و يا هر فرد عاقل و بيدار.
در حـقـيـقـت ايـن جـمـله اشـاره بـه پـايـان كـار اقـوامـى اسـت كـه در آيـات بـعـد شـرح حال آنها خواهد آمد.
و در آخـريـن آيـه بـه عـنـوان يـك استثنا مى فرمايد: مگر بندگان مخلص خدا (الا عباد الله المخلصين ).
در واقـع ايـن جـمـله اشـاره بـه آن اسـت كه عاقبت اين اقوام را بنگر كه چگونه آنها را به عذاب دردناكى گرفتار كرديم ، و هلاك نموديم ، و جز بندگان با ايمان و مخلص كه از اين مهلكه جان سالم بدر بردند.
قـابـل تـوجـه اينكه در اين سوره پنج بار روى بندگان مخلص خدا در آيات مختلف تكيه شـده ، و ايـن نـشـانـه اى اسـت از عـظـمـت مـقـام آنها، و همانگونه كه قبلا اشاره كرديم آنها كـسـانـى هـستند كه در معرفت و ايمان و جهاد نفس آنچنان پيروز شده اند كه خداوند آنها را برگزيده و خالص كرده ، و به همين دليل در برابر انحرافات و لغزشها مصونيت پيدا كرده اند.
شـيـطـان از نفوذ در آنها عاجز و مايوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز كرده است .
غـوغـاى محيط، وسوسه هاى اغواگران ، تقليد نياكان و فرهنگهاى غلط و طاغوتى هرگز نمى تواند آنها را از مسيرشان منحرف سازد.
و ايـن در حقيقت پيامى است الهام بخش براى مؤ منان مقاوم آن روز در مكه و براى ما مسلمانان در دنـيـاى پـرغـوغـاى امـروز كـه از انـبـوه دشـمـنـان نهراسيم و بگوييم در صف عباد الله مخلصين جاى گيريم .
آيه و ترجمه


و لقد نادئنا نوح فلنعم المجيبون (75)
و نجيناه و أ هله من الكرب العظيم (76)
و جعلنا ذريته هم الباقين (77)
و تركنا عليه فى الاخرين (78)
سلام على نوح فى العالمين (79)
إ نا كذلك نجزى المحسنين (80)
إ نه من عبادنا المؤ منين (81)
ثم أ غرقنا الاخرين (82)


ترجمه :

75 - نوح ما را ندا كرد (و ما دعاى او را اجابت كرديم )، و چه خوب اجابت كننده اى هستيم .
76 - و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهائى بخشيديم .
77 - و فرزندانش را بازماندگان (روى زمين ) قرار داديم .
78 - و نام نيك او را در ميان امتهاى بعد باقى گذارديم .
79 - سلام باد بر نوح در ميان جهانيان .
80 - ما اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم .
81 - چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود.
82 - سپس ديگران (دشمنان او) را غرق كرديم .
تفسير:
گوشه اى از داستان نوح
از ايـنـجـا شـرح داسـتـان نـه نفر از پيامبران بزرگ خدا آغاز مى شود كه در آيات پيشين بطور سربسته به آن اشاره شده بود، نخست از نوح شيخ الانبياء و نخستين پيامبر اولوا العـزم شـروع مـى كـنـد، و قـبـل از هـر چـيـز به دعاى پرسوز او هنگامى كه از هدايت قومش مـايـوس ‍ شـد اشـاره كـرده مى فرمايد: نوح ما را ندا كرد، ما هم اجابت كرديم ، و چه خوب اجابت كننده اى هستيم (و لقد نادانا نوح فلنعم المجيبون ).
ايـن دعـا مـمـكـن اسـت اشـاره بـه هـمـان بـاشـد كـه در سـوره نـوح آمـده : و قـال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فـاجرا كفارا: نوح گفت : پروردگارا! احدى از كافران را بر روى زمين مگذار، چرا كه اگـر آنـهـا را بـه حـال خـود واگذارى بندگانت را گمراه مى كنند، و جز افرادى فاجر و كـافـر نـسـلى از آنـهـا مـتـولد نـخـواهـد شـد (هـم خـود فـاسـدنـد و هـم نسل آينده آنها) (نوح آيات 26 و 27).
و يـا دعـائى كه به هنگام سوار شدن بر كشتى به پيشگاه خدا عرض كرد: رب انزلنى مـنـزلا مباركا و انت خير المنزلين : پروردگارا! ما را در منزلگاهى پر بركت فرود آور و تو بهترين فرود آورندگانى (مؤ منون آيه 29).
و يا دعائى كه در سوره قمر آيه 10 آمده : فدعا ربه انى مغلوب فانتصر: نوح
پروردگارش را چنين خواند من در چنگال اين قوم مغلوبم مرا يارى فرما.
البـتـه هـيچ مانعى ندارد كه آيه مورد بحث اشاره به همه اين دعاها بوده باشد، و خداوند به بهترين وجهى همه را اجابت فرمود.
و لذا در آيـه بـعـد بـلافـاصـله مـى فـرمـايـد: مـا او و خـاندانش را از اندوه بزرگ نجات بخشيديم (و نجيناه و اهله من الكرب العظيم ).
اين اندوه بزرگ كدام اندوه بوده است كه نوح را سخت رنج مى داده ؟
مـمـكـن اسـت اشـاره بـه سـخريه هاى قوم كافر و مغرور، و آزارهاى زبانى آنها و هتاكى و توهين نسبت به او و پيروانش باشد، و يا اشاره به تكذيبهاى پى درپى اين قوم لجوج .
گاه مى گفتند: و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا: ما نمى بينيم كسى از تو پيروى كند مگر يك مشت اوباش ما! (هود - 27).
و گـاه مـى گـفـتـنـد: يـا نـوح قـد جـادلتـنـا فـاكـثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصـادقين : اى نوح زياد با ما سخن گفتى (و پر حرفى كردى !) اگر راست مى گوئى عذابى را كه وعده مى دهى بياور! (هود - 32).
و گاه چنانكه قرآن مى گويد و يصنع الفلك و كلما مر عليه ملاء من قومه سخروا منه : او مـشـغـول سـاخـتـن كـشتى بود، و هر زمان گروهى از قومش از كنار او عبور مى كردند وى را مسخره مى نمودند (و مى گفتند اين مرد ديوانه شده است !) (هود - 38).
آن قدر نوح اين پيامبر پر حوصله را ناراحت كردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند كه عرض كرد: رب انصرنى بما كذبون : پروردگارا!
در مقابل تكذيب آنها مرا يارى كن (مؤ منون - 26).
بـه هـر حـال مجموعه اى از اين حوادث ناگوار و زخم زبانهاى شديد قلب پاك او را سخت مـى فـشـرد، تـا ايـنـكـه طـوفـان فـرا رسـيـد، و خـداونـد او را از چنگال اين قوم ستمگر، و آن كرب عظيم و اندوه بزرگ رهائى بخشيد.
بـعـضـى از مـفـسران احتمال داده اند كه منظور از كرب عظيم همان طوفان بوده است كه جز نوح و يارانش از آن نجات نيافتند، ولى اين معنى بعيد به نظر مى رسد.
سپس مى افزايد: ما فرزندان نوح را بازماندگان (روى زمين ) قرار داديم (و جعلنا ذريته هم الباقين ).
آيـا بـه راسـتـى تـمام انسانهائى كه اكنون روى زمين زندگى مى كنند از فرزندان نوح هـسـتـنـد؟ و آيـه فوق همين را مى گويد؟ و يا گروه عظيمى از انبياء و اولياء و صلحاء از دودمـان او بـاقـى ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نيستند؟ در اين زمينه بحثى داريم كه به خواست خدا در نكات خواهد آمد.
بـه عـلاوه ذكـر خـيـر و ثـنـاء جـميل و نام نيك براى نوح در ميان امتهاى بعد قرار داديم (و تركنا عليه فى الاخرين ).
از او بـه عنوان يك پيامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان ياد مى كنند، و او را شيخ الانبياء مى نامند.
تاريخ او اسطوره مقاومت و ايستادگى است ، و برنامه او الهام بخش براى همه رهروان راه حق در برابر كارشكنيهاى سخت دشمنان و نابخرديهاى آنها.
سلام و درود باد بر نوح در ميان جهانيان (سلام على نوح فى العالمين ).
چـه افـتـخـارى از اين برتر و بالاتر كه خداوند بر او سلام مى فرستد، سلامى كه در مـيان جهان و جهانيان باقى مى ماند، و تا دامنه قيامت گسترده مى شود، سلام خدا تواءم با ثناء جميل و ذكر خير بندگانش .
جالب اينكه كمتر سلامى در قرآن به اين گستردگى و وسعت درباره كسى ديده مى شود، بخصوص اينكه العالمين (به مقتضاى اينكه جمع است و توأ م با الف و لام ) آنچنان معنى وسيعى دارد كه نه تنها همه انسانها، بلكه عوالم فرشتگان و ملكوتيان را نيز ممكن است در بر گيرد.
و بـراى آنـكـه ايـن بـرنـامـه بـراى ديـگـران الهـام بـخـش گردد مى افزايد: ما اينگونه نيكوكاران را جزا و پاداش مى دهيم ! (انا كذلك نجزى المحسنين ).
چرا كه او از بندگان با ايمان ما بود (انه من عبادنا المؤ منين ).
در حـقـيقت مقام عبوديت و بندگى ، و همچنين ايمان توأ م با احسان و نيكوكارى كه در دو آيه اخير آمده ، دليل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهـى بـر او بـود كـه اگـر ايـن بـرنـامـه از نـاحـيـه ديـگـران نـيـز تـعـقـيـب شـود مـشـمـول هـمـان رحـمـت و لطـفـنـد كـه نـوح بـود چرا كه معيارهاى الطاف پروردگار تخلف ناپذير است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد.
و در آخـريـن آيـه مورد بحث با جمله اى كوتاه و كوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و كينه توز را بيان كرده ، مى گويد: سپس ديگران را غرق كرديم (ثم اغرقنا الاخرين ).
از آسمان سيلاب آمد، و از زمين آب جوشيد، و سرتاسر كره زمين به اقيانوس پر تلاطمى مـبـدل شد! كاخهاى بيدادگران را در هم كوبيد، و جسدهاى بيجانشان بر صفحه آب باقى ماند!
جـالب ايـنكه الطاف خود را با نوح ضمن چندين آيه بيان مى كند، اما عذاب آن قوم سركش را در يـك جـمـله كـوتـاه تـوأ م بـا تـحـقـير و بى اعتنائى ، چرا كه مقام بيان افتخارات و پـيـروزيـهـاى مـؤ مـنـان و يـارى خـداونـد نـسـبـت بـه آنـهـا مـقـام تـوضـيح است و مقام بيان حال سركشان مقام بى اعتنائى .
نكته :
آيا مردم روى زمين همه از دودمان نوحند؟
جـمـعـى از بـزرگـان مـفـسـريـن از جـمـله و جـعـلنـا ذريـته هم الباقين (ما فرزندان نوح را بـازمـانـدگـان در زمـيـن قـرار داديـم ) چـنـيـن اسـتـفـاده كـرده انـد كـه تـمـام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اكنون همه از فرزندان نوحند.
ايـن سـخن را بسيارى از مورخان نقل كرده اند كه از نوح سه فرزند باقى ماند به نام : سـام و حـام و يـافـث و تـمام نژادهاى امروز كره زمين به آنها منتهى مى شوند، نژاد عرب و فـارس و روم را نـژاد سـامـى مـى دانند، و نژاد ترك و گروهى ديگر را از اولاد يافث ، و نژاد سودان و سند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام مى شمرند.
بـحـث در ايـن مساءله نيست كه اين نژاد از كدامين فرزند نوح است چرا كه در اين مساءله در ميان مورخان و مفسران تعبيرهاى مختلفى ديده مى شود، بحث در اين است كه آيا همه نژادهاى انسانى به اين سه بازمى گردد؟
در ايـنـجـا ايـن سـؤ ال پـيش مى آيد كه مگر مؤ منان ديگرى با نوح در كشتى سوار نشدند سـرنـوشـت آنـهـا چـه شـد؟ آيـا آنها همگى از دنيا رفتند بى آنكه فرزندى از آنها باقى بـمـانـد؟ و يـا اگر فرزندانى داشتند فرزند دختر بود كه با اولاد نوح ازدواج كردند؟ اين مساءله از نظر تاريخى چندان روشن نيست ، بلكه از بعضى
روايات پاره اى اشارات در آيات قرآن ممكن است استفاده كرد كه از آنها نيز فرزندانى در روى زمين مانده ، و اقوامى از اولاد آنها هستند.
در حـديـثـى كـه در تـفـسير على بن ابراهيم از امام باقر (عليه السلام ) در توضيح آيه فـوق نـقـل شـده چـنـيـن مـى خـوانـيـم : الحـق و النبوة و الكتاب و الايمان فى عقبه ، و ليس كـل مـن فـى الارض مـن بـنـى آدم مـن ولد نـوح (عـليـه السـلام ) قـال الله عـزوجـل فـى كـتـابـه احـمـل فـيـهـا مـن كـل زوجـيـن اثـنـيـن و اهـلك الا مـن سبق عليه القـول مـنـهـم و مـن آمـن و مـا آمـن مـعـه الا قـليـل ، و قـال الله عـز و جل ايضا: ذرية من حملنا مع نوح :
مـنـظـور خـداونـد از ايـن آيـه (و جـعـلنـا ذريته هم الباقين ) اين است كه حق و نبوت و كتاب آسـمـانـى و ايمان در دودمان نوح باقيماند، ولى تمام كسانى كه از فرزندان آدم در روى زمـيـن زنـدگـى مـى كـنـنـد از اولاد نـوح نـيـسـتـنـد، چـرا كـه خـداونـد متعال در كتابش مى گويد: ما به نوح دستور داديم كه از هر جفتى از حيوانات يك زوج بر كشتى سوار كن ، و همچنين اهل خانواده ات را، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده (اشاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش ) و همچنين مؤ منان را، جز گروه اندكى به نوح ايمان نـيـاوردند - و نيز (خطاب به بنى اسرائيل كرده مى گويد:) اى فرزندان كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم .
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـچـه دربـاره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمين به فرزندان نوح مشهور است ثابت نيست .
آيه و ترجمه


و إ ن من شيعته لابرهيم (83)
إ ذ جاء ربه بقلب سليم (84)
إ ذ قال لا بيه و قومه ماذا تعبدون (85)
ائفكا ءالهة دون الله تريدون (86)
فما ظنكم برب العالمين (87)
فنظر نظرة فى النجوم (88)
فقال إ نى سقيم (89)
فتولوا عنه مدبرين (90)
فراغ إ لى الهتهم فقال الا تأ كلون (91)
ما لكم لا تنطقون (92)
فراغ عليهم ضربا باليمين (93)
فأ قبلوا اليه يزفون (94)


ترجمه :

83 - و از پيروان او (نوح ) ابراهيم بود.
84 - به خاطر بياور هنگامى را كه با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد.
85 - هنگامى كه به پدر و قومش گفت : اينها چه چيز است كه مى پرستيد؟!
86 - آيا غير از خدا، به سراغ اين معبودان دروغين مى رويد؟
87 - شما درباره پروردگار عالميان چه گمان مى بريد؟
88 - (سپس ) او نگاهى به ستارگان افكند.
89 - و گفت من بيمارم (و با شما به مراسم جشن نمى آيم ).
90 - آنها از او روى برتافته و به او پشت كردند (و به سرعت دور شدند).
91 - (او وارد بـتـخـانـه شد) مخفيانه نگاهى به معبودان آنها كرد و از روى تمسخر گفت : چرا از اين غذاها نمى خوريد؟
92 - (اصلا) چرا سخن نمى گوئيد؟!
93 - سپس ضربه اى محكم با دست راست و با توجه بر پيكر آنها فرود آورد (و همه را جز بت بزرگ در هم شكست )
94 - آنها با سرعت به سراغ او آمدند.
تفسير:
طرح جالب بت شكنى ابراهيم
در ايـن آيات بخش قابل ملاحظه اى از زندگى ابراهيم قهرمان بتشكن (عليه السلام ) به دنبال گوشه هائى از تاريخ پر ماجراى نوح (عليه السلام ) آمده است .
در ايـنـجا نخست از ماجراى بت شكنى ابراهيم و برخورد شديد بت پرستان با او سخن مى گـويـد، و در قـسـمـت ديـگـرى پـيـرامـون بـزرگـتـريـن صـحـنـه فـداكـارى ابـراهـيـم خـليـل و مـساءله قربانى فرزندش بحث مى كند، و اين قسمت در قرآن مجيد منحصرا در همين جا مطرح شده است .
آيه نخست ماجراى ابراهيم را به اين صورت با ماجراى نوح پيوند مى دهد و مى فرمايد: و از پيروان نوح و ابراهيم بود (و ان من شيعته لابراهيم ).
او در هـمـان خـط تـوحـيد و عدل در همان مسير تقوا و اخلاص كه سنت نوح بود گام بر مى داشـت ، كـه انـبياء همه مبلغان يك مكتب و استادان يك دانشگاهند، و هر كدام برنامه ديگرى را تداوم مى بخشند و تكميل مى كنند.
چه تعبير جالبى ؟ ابراهيم از شيعيان نوح بود، با اينكه فاصله زمانى زيادى آن دو را از هم جدا مى كرد (حدود 2600 سال به گفته بعضى از مفسران ) ولى مى دانيم در پيوند مكتبى زمان كمترين تاثيرى ندارد.
بعد از بيان اين اجمال به تفصيل آن پرداخته ، مى فرمايد: به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم با قلب سليم به پيشگاه پروردگارش آمد (اذ جاء ربه بقلب سليم )
مـفـسـران بـراى قلب سليم تفسيرهاى متعددى بيان كرده اند كه هر كدام به يكى از ابعاد اين مساءله اشاره مى كند.
قلبى كه پاك از شرك باشد.
قلبى كه خالص از معاصى و كينه و نفاق بوده باشد.
قلبى كه از عشق دنيا تهى باشد كه حب دنيا سرچشمه همه خطاها است .
و بالاخره قلبى كه جز خدا در آن نباشد!
حـقـيـقـت ايـن است كه سليم از ماده سلامت ، و هنگامى كه سلامت به طور مطلق مطرح مى شود سـلامـتـى از هـر گـونـه بـيـمـارى اخـلاقـى و اعـتـقـادى را شامل مى شود.
قرآن مجيد درباره منافقان مى گويد: فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا در دلهاى آنها يـك نـوع بـيـمـارى اسـت و خـداونـد نـيـز (بر اثر لجاجت و گناهشان ) بر اين بيمارى مى افزايد (بقره 10).
جـالبـترين تفسير را براى قلب سليم امام صادق (عليه السلام ) بيان فرموده : در آنجا كـه مـى خـوانـيـم : القـلب السـليـم الذى يـلقى ربه و ليس فيه احد سواه !: قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه هيچ كس جز او در آن نباشد.
و اين تعبير، جامع همه اوصاف گذشته است .
و نـيـز در روايـت ديـگـرى از هـمـان امـام (عـليـه السـلام ) آمده است كه فرمود: صاحب النية الصادقة صاحب القلب السليم ، لان سلامة القلب من هو اجس المذكورات تخلص النية لله فـى الامـور كـلهـا: كسى كه نيت صادقى دارد صاحب قلب سليم است چرا كه سلامت قلب از شرك و شك نيت را در همه چيز خالص مى كند.
درباره اهميت قلب سليم همين بس كه قرآن مجيد آنرا تنها سرمايه نجات روز قيامت شمرده ، چنانكه در سوره شعراء آيه 88 و 89 از زبان همين پيامبر بزرگ ابراهيم (عليه السلام ) مـى خـوانـيـم : يـوم لا يـنـفـع مـال و لا بـنـون الا مـن اتـى الله بـقـلب سـليـم : روزى كه اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى بخشند، جز كسى
كه با قلب سليم در پيشگاه خداوند حضور يابد.
آرى ابـراهـيـم بـا قـلب سـليم و روح پاك و اراده نيرومند و عزم راسخ مامور مبارزه با بت پـرسـتـان شـد، و از پـدر (عمو) و قوم خودش آغاز كرد، چنانكه قرآن مى گويد به خاطر بـيـاور هـنـگـامـى را كـه بـه پـدر و قـومـش گـفت : اينها چه چيز است كه مى پرستيد؟! (اذ قال لابيه و قومه ما ذا تعبدون ).
حـيـف نـيـسـت انـسـان بـا آن شـرافـت ذاتـى و عـقـل و خـرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بى ارزش تعظيم كند؟ عقلتان كجا است ؟!
سـپـس ايـن تـعـبـيـر را كـه تـوأ م بـا تـحـقـيـر آشـكـار بـتـهـا بـود بـا جـمـله ديـگـرى تـكـمـيـل كـرد و گفت : آيا شما جز الله كه بر حق است به سراغ خدايان دروغين مى رويد؟ (اءفكا الهة دون الله تريدون ).
بـا توجه به اينكه افك به معنى دروغ بزرگ ، و يا زشترين دروغها است ، قاطعيت سخن ابراهيم درباره بتها روشنتر مى شود.
سـرانـجـام سـخـنـش را با جمله كوبنده ديگرى در اين مقطع پايان داد و گفت : شما درباره پروردگار عالميان چه گمان مى بريد؟! (فما ظنكم برب العالمين )
روزى او را مى خوريد، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده ،
بـا ايـنـحـال مـوجـودات بـى ارزشـى را هـمـرديـف او قـرار داده ايـد، بـا اينحال باز انتظار داريد به شما رحم كند، و شما را با اشد مجازات كيفر ندهد؟ چه اشتباه بزرگى ؟ چه گمراهى خطرناكى ؟.
تـعـبير رب العالمين اشاره به اين است كه تمام عالم در سايه ربوبيت او اداره مى شوند شما او را رها ساخته به سراغ يك مشت پندار و اوهامى كه هيچ منشا اثر نيست رفته ايد.
در تـواريـخ و تـفـاسـيـر آمـده اسـت كـه بـت پـرسـتـان بـابـل هر سال مراسم عيد مخصوصى داشتند غذاهائى در بتخانه آماده مى كردند و در آنجا مى چيدند به اين پندار كه غذاها متبرك شود، سپس دستجمعى به بيرون شهر مى رفتند و در پايان روز باز مى گشتند و براى نيايش ‍ و صرف غذا به بتخانه مى آمدند.
آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى در هم كوبيدن بتها به دست ابراهيم افتاد.
فـرصـتـى كـه ابـراهـيـم مـدتـهـا انـتـظـار آن را مـى كـشـيـد و مايل نبود به آسانى از دست برود.
لذا هـنگامى كه در شب از او دعوت به شركت در اين مراسم كردند او نگاهى به ستارگان افكند (فنظر نظرة فى النجوم ).
و گفت من بيمارم (و قال انى سقيم ).
و به اين ترتيب عذر خود را خواست !
آنـهـا بـه او پـشـت كـرده و بـه سـرعـت از او دور شـدنـد و بـه دنبال مراسم خود شتافتند (فتولوا عنه مدبرين ).
در اينجا دو سؤ ال مطرح است .
نخست اينكه : چرا ابراهيم به ستارگان نگاه كرد، هدفش از اين نگاه چه بود؟ ديگر اينكه آيا به راستى بيمار بود كه گفت بيمارم ؟ چه بيمارى داشت ؟
پاسخ سؤ ال اول بـا تـوجـه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است ، آنها در علم نجوم مـطـالعـاتـى داشـتـنـد، و حـتـى مـى گـويـنـد بـتـهـاى آنـهـا نـيـز هـيـاكـل سـتـارگـان بـود، و بـه ايـن خـاطـر بـه آنـهـا احـتـرام مـى گـذاشـتـنـد كـه سمبل ستارگان بودند.
البـتـه در كنار اطلاعات نجومى خرافات بسيار نيز در اين زمينه در ميان آنها شايع بود، از جـمـله اينكه ستارگان را در سرنوشت خود مؤ ثر مى دانستند، و از آنها خير و بركت مى طلبيدند، و از وضع آنها بر حوادث آينده استدلال مى كردند.
ابراهيم (عليه السلام ) براى اينكه آنها را متقاعد كند طبق رسوم آنها نگاهى به ستارگان آسـمان افكند تا چنان تصور كنند كه پيش بينى بيمارى خود را از مطالعه اوضاع كواكب كرده است و قانع شوند!
بـعـضـى از مـفـسران بزرگ اين احتمال را نيز داده اند كه او مى خواست از حركت ستارگان وقـت بـيـمـارى خـود را دقـيـقـا دريـابـد، زيـرا يـكـنـوع بـيـمـارى هـمـچـون تـب در فـواصـل زمـانـى خـاصـى بـه سـراغـش مـى آمـد، ولى بـا تـوجـه بـه وضـع افكار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است .
بعضى نيز احتمال داده اند كه نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرينش بـود، هـر چـنـد آنـهـا نـگـاه او را نـگاه يك منجم مى پنداشتند كه مى خواهد از اوضاع كواكب حوادث آينده را پيشبينى كند.
در مورد سؤ ال دوم پاسخهاى متعددى داده اند.
از جمله اينكه او واقعا بيمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم
جـشـن بتها شركت نمى كرد، ولى بيماريش بهانه خوبى براى عدم شركت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلائى براى درهم كوبيدن بتها بود، و دليلى ندارد كه ما بگوئيم او در اينجا توريه كرده ، چرا كه توريه براى انبياء مناسب نيست .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد كـه ابـراهـيـم واقـعا بيمارى جسمى نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون اين جمعيت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بيمار بود، بنابراين او واقعيتى را بيان كرد، هر چند آنها طور ديگرى فكر كردند، و او را از نظر جسمى بيمار پنداشتند.
اين احتمال نيز داده شده است كه او در اين سخن توريه كرده باشد.
مـثـل ايـنـكـه كـسـى بـر در مـنـزل مـى آيـد و سـؤ ال مـى كـنـد فـلان كـس در مـنـزل اسـت آنها در پاسخ مى گويند: اينجا نيست و منظورشان از كلمه اينجا پشت در خانه است ، نه مجموع خانه ، در حالى كه شنونده اين چنين نمى فهمد (اينگونه تعبيرات را كه دروغ نيست اما ظاهرش ‍ چيز ديگر است در فقه توريه مى نامند).
مـنـظـور ابراهيم از اين سخن اين بود كه من در آينده ممكن است بيمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ كار خود بروند.
اما تفسير اول و دوم مناسبتر به نظر مى رسد.
بـه ايـن تـرتـيب ابراهيم (عليه السلام ) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر را خالى كرده و بيرون رفتند، ابراهيم نگاهى به اطراف خود كرد، برق شوق در چشمانش نمايان گـشـت ، لحـظـاتـى را كـه از مـدتـهـا قـبـل انـتظارش را مى كشيد فرا رسيد بايد يك تنه بـرخـيـزد و بـه جنگ بتها برود، و ضربه سختى بر پيكر آنان وارد سازد، ضربه اى كه مغزهاى خفته بت پرستان را تكان دهد و بيدار كند.
قـرآن مـى گـويـد: او بـه سـراغ خـدايـان آنها آمد، نگاهى به آنها و ظروف غذائى كه در اطرافشان بود افكند و از روى تمسخر صدا زد: آيا از اين غذاها
نمى خوريد؟! (فراغ الى آلهتهم فقال الا تاكلون ).
اين غذاها را عبادت كنندگانتان فراهم كرده اند، غذاهاى چرب و شيرين متنوع و رنگين است ، چرا ميل نمى كنيد؟!
سپس افزود: اصلا چرا حرف نمى زنيد؟ چرا لال و بسته دهن هستيد؟! (ما لكم لا تنطقون ).
و به اين ترتيب تمام معتقدات خرافى آنها را به سخريه كشيد، بدون شك او به خوبى مـى دانست نه آنها غذا مى خورند، و نه سخن مى گويند، موجودات بيجانى بيش نيستند، اما در حـقـيقت مى خواست دليل برنامه بت شكنى خود را به اين صورت زيبا و لطيف ارائه داده باشد.
سپس آستين را بالا زد، تبر را به دست گرفت ، و با قدرت حركت داد و با توجه ضربه اى محكم بر پيكر آنها فرود آورد! (فراغ عليهم ضربا باليمين ).
منظور از يمين يا واقعا همان دست راست است كه انسان غالب كارهاى خود را با آن انجام مى دهـد و يـا كـنـايـه از قـدرت و قـوت اسـت (هـر دو مـعـنـى نـيـز بـا هـم قابل جمع است ).
به هر حال چيزى نگذشت كه از آن بتخانه آباد و زيبا ويرانه اى وحشتناك ساخت بتها همه لت وپـار شدند، و دست و پا شكسته هر كدام به گوشه اى افتادند و به راستى براى بت پرستان منظره اى دلخراش و اسفبار و غمانگيز پيدا كردند.
ابـراهيم كار خود را كرد و مطمئن و آرام از بتكده بيرون آمد، و به سراغ خانه خود رفت در حالى كه خود را براى حوادث آينده آماده مى ساخت .
او مـى دانـسـت انـفـجـار عـظـيـمـى در شـهـر، بـلكـه در سـراسـر كـشـور بـابـل ايجاد كرده كه صداى آن بعدا بلند خواهد شد! طوفانى از خشم و غضب به راه مى افتد كه او در ميان طوفان تنها است . اما او خدا را دارد، و همين او را كافى است .
بـت پـرسـتـان بـه شـهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند، چه منظره وحشتناك و بهت آورى ؟ گوئى بر سر جايشان خشكشان زده ؟ لحظاتى چند رشته افكارشان از دست رفت ، و مـات و مـبـهـوت ، خـيره خيره به آن ويرانه نگاه كردند و بتهائى را كه پناه روز بى پناهى خود مى پنداشتند بى پناه در آنجا ديدند.
سپس سكوت جاى خود را به خروش و نعره و فرياد داد ... چه كسى اين كار را كرده ؟ كدام ستمگر؟!
و چـيـزى نـگـذشـت كـه بـه خـاطـرشـان آمد جوان خداپرستى در اين شهر وجود داردبه نام ابـراهـيـم كه بتها را به باد استهزاء مى گرفت ، و تهديد كرده بود من نقشه خطرناكى براى بتهاى شما كشيده ام ! معلوم مى شود كار، كار او است .
سـپـس جـمـعـيـت بـه سـوى او حـركـت كـردنـد در حالى كه با سرعت (و خشم ) راه مى رفتند (فاقبلوا اليه يزفون ).
يـزفـون از مـاده زف (بر وزن كف ) در اصل در مورد وزش باد و حركت سريع شترمرغ كه مـخـلوطـى از راه رفـتـن و پـريـدن است به كار رفته سپس اين كلمه بطور كنايه در مورد زفـاف عـروس يـعـنـى بـردن عـروس بـه خـانـه دامـاد استعمال شده است .
بـه هـر حـال مـنظور اين است كه بت پرستان با سرعت به سوى ابراهيم آمدند كه دنباله ماجرايش را در آيات بعد خواهيم خواند.
نكته ها:
آيا پيامبران هم توريه مى كنند؟
قبلا لازم است بدانيم توريه چيست ؟
تـوريـه بـر وزن تـوصـيه كه گاهى از آن تعبير به معاريض نيز مى شود اين است كه سـخـنى بگويند كه ظاهرى دارد اما منظور گوينده چيز ديگر است ، هر چند شنونده نظرش مـتـوجـه هـمـان ظـاهـر مـى شـود، فـى المـثـل كـسـى از ديـگـرى سـؤ ال مـى كـنـد كـى از سـفـر آمدى ؟ او مى گويد: پيش از غروب در حالى كه پيش از ظهر آمده اسـت ، شـنـونـده از ظـاهـر ايـن كـلام كـمـى قبل از غروب را مى فهمد، در حالى كه گوينده قبل از ظهر را اراده كرده ، چرا كه آنهم قبل از غروب است !.
يا كسى از ديگرى سؤ ال مى كند غذا خورده اى ؟ مى گويد آرى ، شنونده از اين سخن چنين مى فهمد كه امروز غذا خورده در صورتى كه منظورش اين است ديروز غذا خورده .
ايـن نـكـته در كتب فقهى مطرح است كه آيا توريه دروغ محسوب مى شود يا نه ؟ جمعى از فقهاى بزرگ از جمله شيخ انصارى (رضوان الله عليه ) معتقد است كه توريه جزء دروغ نـيـسـت ، نـه عـرفـا كـذب بر آن صادق است ، و نه از روايات اسلامى الحاق آن به كذب استفاده مى شود، بلكه در پاره اى از روايات عنوان كذب رسما از آن نفى شده است .
در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى خـوانـيـم : الرجـل يـسـتـاذن عـليـه فـيـقـول للجـاريـة قـولى ليـس هـو هـيـهـنـا فـقال (عليه السلام ) لا باس ليس ‍ بكذب : كسى دم در مى آيد و اجازه ورود به خانه مى طـلبـد صاحبخانه (كه مانعى از پذيرش او دارد) به كنيز مى گويد: بگو: او اينجا نيست (و منظور از آن همان پشت در خانه است ) امام
(عليه السلام ) فرمود اين دروغ نيست .
ولى حـق ايـن اسـت كـه در اينجا بايد تفصيلى داد، و به عنوان يك ضابطه كلى گفت : هر گـاه لفـظ از نـظـر مـفهوم لغوى و عرفى قابليت دو معنا دارد ولى ذهنيات مخاطب آنرا بر معنى خاصى تطبيق مى كند در حالى كه گوينده اراده معنى ديگرى را دارد اين چنين توريه اى دروغ نيست مثل اين كه لفظ مشترك را به كار برند ذهن شنونده متوجه يك معنى شود در حالى كه گوينده نظرش معنى ديگرى باشد.
فـى المـثـل در حـالات سـعـيـد ابـن جبير آمده است كه حجاج از او پرسيد نظر تو درباره من چـگـونـه اسـت گـفت به عقيده من تو عادل هستى ! اطرافيان شاد شدند حجاج گفت او با اين سخن حكم كفر مرا صادر كرد زيرا يك معناى عادل عدول كننده از حق به باطل است .
اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى تنها يك معنى دارد و گوينده آنرا رها مى كند و بـه سـوى معناى مجاز مى رود بى آنكه قرينه مجاز را ذكر كند اين چنين توريه اى بدون شك حرام است ، و ممكن است با اين تفصيل ميان نظرات مختلف فقها جمع كرد.
ولى بـايد توجه داشت حتى در مواردى كه توريه مصداق كذب و دروغ نيست گاهى مفاسد آنرا در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افكندن مردم در خطا مى شود و از اين نظر گاه ممكن است به مرحله حرام برسد اما هر گاه نه چنين مفسده اى دارد، و نه مصداق كذب و دروغ است ، دليـلى بـر حـرمـت آن نـداريـم ، و روايـت امـام صـادق (عـليـه السـلام ) از ايـن قبيل است .
بـنـابـرايـن تنها دروغ نبودن براى توريه كردن كافى نيست ، بلكه بايد مفاسد ديگر نيز در آن نباشد.
و البته در مواردى كه ضرورتى ايجاب كند كه انسان دروغى بگويد مسلما
مادام كه توريه ممكن است بايد توريه كرد، تا سخن مصداق دروغ نباشد.
امـا ايـنـكه آيا براى پيامبران توريه جايز است يا نه ؟ بايد گفت در صورتى كه موجب تـزلزل اعـتـماد عمومى مردم شود جايز نيست ، چرا كه سرمايه انبياء در طريق تبليغ همان سـرمـايـه اعـتـمـاد عـمـومـى مردم است ، و اما در مواردى مانند آنچه در داستان ابراهيم (عليه السـلام ) در آيـات فـوق آمـده كه اظهار بيمارى كند و يا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسـمـان بـيـفـكـنـد، و هـدف مهمى در اين كار باشد، بى آنكه پايه هاى اعتماد حق جويان را متزلزل سازد، به هيچ وجه اشكالى ندارد.
2 - ابراهيم و قلب سليم
مـى دانـيـم قـلب در اصـطـلاح قـرآن بـه مـعـنـى روح و عـقـل اسـت بـنـابـرايـن قلب سليم به روح پاك و سالمى گفته مى شود كه از هر گونه شرك و شك و فساد خالى است .
قـرآن مـجـيـد بـعضى از قلوب را به عنوان قاسيه (قساوتمند) توصيف كرده است (مائده - 13).
و گاه قلوبى را به عنوان ناپاك معرفى نموده (مائده - 41).
قلبهائى را بيمار معرفى مى كند (بقره - 6).
و قلبهائى را مهر خورده و بسته (توبه - 87).
و در مقابل آنها قلب سليم را مطرح مى كند كه هيچيك از اين عيوب در آن نيست ، هم پاك است ، و هـم نـرم و پـر عـطـوفـت ، هـم سـالم اسـت و هـم انـعـطـاف پـذيـر در مقابل حق .
ايـن هـمان قلبى است كه به عنوان حرم خدا در روايات توصيف شده ، چنانكه در حديثى از امـام صـادق (عـليـه السلام ) مى خوانيم : القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله !: قلب حرم خدا است غير خدا را در حرم خدا ساكن مكن !.
ايـن هـمـان قـلبـى اسـت كـه مى تواند حقائق غيب را ببيند و به ملكوت عالم بالا نظر كند، چـنـانـكـه در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : لو لا ان الشياطين يـحـومـون على قلوب بنى آدم لنظروا الى الملكوت !: اگر شياطين قلوب فرزندان آدم را احاطه نكنند مى توانند به جهان ملكوت نظر افكنند!.
در هـر حـال بـهـتـريـن سرمايه براى نجات در قيامت همين قلب سليم است ، و همان بود كه ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) بـا آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دريافت كرد.
اين سخن را با حديث ديگرى پايان مى دهيم در روايتى آمده است : ان لله فى عباده آنية و هو القلب فاحبها اليه اصفاها و اصلبها و ارقها: اصلبها فى دين امه ، و اصفاها من الذنوب ، و ارقـهـا عـلى الاخـوان : خـداونـد در مـيـان بـنـدگـانـش ظـرف و پـيـمـانـه اى دارد به نام دل كـه از هـمـه آنـهـا بـهـتـر همان ظرفى است كه صافتر محكمتر و لطيفتر باشد، از همه مـحـكـمـتـر در ديـن خـدا، از هـمـه پـاكـتـر از گـنـاهـان ، از هـمـه لطـيـفـتـر در مقابل برادران دينى !.
آيه و ترجمه


قال أ تعبدون ما تنحتون (95)
و الله خلقكم و ما تعملون (96)
قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم (97)
فأ رادوا به كيدا فجعلناهم الا سفلين (98)
و قال إ نى ذاهب إ لى ربى سيهدين (99)
رب هب لى من الصالحين (100)


ترجمه :

95 - او (ابراهيم ) گفت : آيا چيزى را مى پرستيد كه با دست خود مى تراشيد؟
96 - با اينكه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهائى را كه مى سازيد!
97 - آنها گفتند بناى مرتفعى براى او بسازيد، و او را در جهنمى از آتش بيفكنيد!
98 - آنـهـا طـرحـى بـراى نـابـودى ابـراهـيـم ريخته بودند ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم .
99 - (او از ايـن مـهلكه به سلامت بيرون آمد) و گفت : من به سوى پروردگارم مى روم او مرا هدايت خواهد كرد.
100 - پروردگارا! به من از (فرزندان ) صالح ببخش .
تفسير:
نقشه هاى مشركان شكست مى خورد
سرانجام بعد از ماجراى بت شكنى ، ابراهيم را به همين اتهام به دادگاه كشاندند.
او را مـورد سـؤ ال قـرار داده و از او خواستند توضيح دهد كه حادثه وحشتناك بتخانه به دست چه كسى انجام يافته ؟ قرآن شرح اين ماجرا را در سوره انبياء بيان كرده و در آيات مـورد بـحـث تنها به يك فراز حساس آن قناعت مى كند و آن آخرين سخن ابراهيم با آنان در زمـيـنه باطل بودن بت پرستى است مى گويد: ابراهيم گفت آيا چيزى را پرستش مى كنيد كه با دست خود مى تراشيد؟! (قال اتعبدون ما تنحتون ).
هـيـچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى كند؟ هيچ ذى شعورى در برابر مخلوق خود زانو به زمين مى زند؟ كدام عقل و منطق به شما چنين اجازه اى داده است ؟!
مـعـبـود بـايـد خالق انسان باشد نه مخلوق او، اكنون درست بنگريد و معبود حقيقى را پيدا كنيد: خداوند هم شما را آفريده ، و هم بتهائى را كه مى سازيد (و الله خلقكم و ما تعملون ).
آسـمـان و زمـيـن هـمـه مـخـلوق اويـند و زمان و مكان همه از او است ، بايد سر بر آستان چنين خالقى نهاد و او را پرستش و نيايش كرد.
ايـن دليـلى اسـت بـسـيـار قـوى و دنـدانـشـكـن كـه هـيـچ پـاسـخـى در مقابل آن نداشتند.
مـا در جـمله ما تعملون به اصطلاح ما موصوله است (نه ما مصدريه ) مى خواهد بگويد خدا هم شما را آفريده و هم مصنوعاتتان را، اگر بر بتها كلمه
مـصنوع انسان يا معمول انسان اطلاق شود به خاطر شكلى است كه انسان به آن مى دهد، و گر نه ماده آنرا هم خدا آفريده است ، اين درست به اين مى ماند كه مى گويند اين فرش ، آن خـانـه ، و آن اتـومـبـيـل سـاخـتـه انسان است . مسلما منظور اين نيست كه انسان مواد آنها را ساخته بلكه صورت آنها به دست انسان شكل مى گيرد.
امـا اگـر مـا را مـصـدريـه بـگـيـريـم مـفـهـومـش ايـن است كه خداوند هم شما را آفريده و هم اعمال شما را البته اين معنى غلط نيست و بر خلاف پندار بعضى سر از جبر در نمى آورد چـرا كـه اعـمـال ما هر چند به اراده ما انجام مى گيرد اما اراده و قدرت بر تصميم گيرى و نـيـروهاى ديگرى را كه افعال خود را با آن انجام مى دهيم همه از ناحيه خدا است ، ولى با ايـنـحـال آيـه نـاظـر به اين معنى نيست ، بلكه ناظر به بتها است مى گويد خدا هم خالق شـمـا اسـت و هـم بـتـهائى كه ساخته و پرداخته ايد و لطف سخن نيز در همين است ، چرا كه بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمى .
در حقيقت اين آيه شبيه مطلبى است كه در داستان موسى و ساحران آمده كه مى گويد: فاذا هـى تـلقـف مـا يافكون : موسى عصا را رها كرد مار عظيمى شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعيد (منظور مارهاى ساختگى ساحران است ) (اعراف - 117)
ولى مـى دانـيـم زورگـويـان و قـلدران هـرگـز بـا مـنـطـق و استدلال آشنا نبوده اند، به همين دليل اين برهان گويا و نيرومند ابراهيم (عليه السلام ) در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت ، هر چند گروهى از توده مردم مستضعف را بيدار كرد، اما مستكبران كه پيشرفت اين منطق توحيدى را مزاحم منافع خويش مى ديدند با مـنـطـق زور و سرنيزه و آتش به ميدان آمدند، منطقى كه هرگز جز آن را نمى فهمند، تكيه بر قدرت خويش كردند و فرياد زدند براى او بناى مرتفعى بسازيد و در ميان آن
آتـش بـيـفـروزيـد و او را در جـهـنمى سوزان بيفكنيد! (قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم ).
از اين تعبير استفاده مى شود كه قبلا دستور داده شد چهار ديوارى بزرگى ساختند، سپس در درون آن آتـش افـروختند، شايد به اين منظور كه هم آتش را از پراكنده شدن و خطرات احـتمالى مهار كنند، و هم دوزخى را كه ابراهيم ، بت پرستان را با آن تهديد مى كرد عملا به وجود آورند!
درسـت اسـت كـه بـراى سـوزانـدن انسانى همچون ابراهيم يك بار كوچك هيزم كافى بود، ولى بـراى ايـنـكـه سـوز دل خـود را از شـكـستن بتها فرو بنشانند، و به اصطلاح انتقام خويش را به حد اعلى بگيرند، و در ضمن شكوه و عظمتى به بتها بخشند كه آبروى بر بـاد رفـتـه آنـهـا شـايد برگردد، و نيز زهر چشمى از همه مخالفان خود بگيرند كه اين حـادثـه ديـگر در تاريخ بابل تكرار نگردد، اين درياى آتش را به وجود آوردند (توجه داشته باشيد جحيم در لغت به معنى آتشهائى است كه روى هم متراكم شده است ).
بـعـضـى بـنيان را در اينجا به منجنيق تفسير كرده اند كه وسيله پرتاب اشياء سنگين از فـاصـله هـاى دور بـود، ولى غـالب مـفـسـران هـمـان تـفـسـيـر اول را برگزيده اند كه بنيان همان ساختمان و چهار ديوارى بزرگ است .
در ايـنـجـا قـرآن به ريزه كاريها و جزئيات اين مساءله كه در سوره انبياء آمده است اشاره نمى كند، تنها در يك جمع بندى فشرده و جالب پايان اين ماجرا را چنين بيان مى كند: آنها بـراى نـابـودى ابـراهـيـم نـقـشـه دقـيـقى طرح كرده بودند، ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختيم (فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين ).
كيد در اصل به معنى هر گونه چاره انديشى است ، خواه در طريق صحيح باشد يا غلط هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال مى شود، و با توجه
بـه ايـنـكـه در ايـنـجا به صورت نكره آمده ، نكره اى كه دلالت بر عظمت و اهميت مى كند، اشـاره بـه نقشه وسيع و گسترده اى است كه آنها براى نابود ساختن ابراهيم و برچيدن اثرات تبليغ قولى و عملى او طرح كرده بودند.
آرى خداوند آنها را اسفل و پائين قرار داد، و ابراهيم را در مرتبه اعلى همانگونه كه منطقش برترى داشت در حادثه آتش سوزى نيز خدا او را برتر قرار داد، و دشمنان نيرومندش را بـه سـقـوط كـشـانـيـد، آتـش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آنكه حتى يك تار موى او بسوزد از آن درياى آتش سالم به درآمد!
يـك روز نـوح را از غرق نجات مى دهد، و روز ديگر ابراهيم را از حرق تا روشن كند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه مى گويد خدا آن مى كنند.
ابراهيم (عليه السلام ) از اين حادثه هولناك و توطئه خطرناكى كه دشمن براى او چيده بـود سـالم و سـربـلنـد بـيـرون آمـد و چـون رسـالت خـود را در بـابـل پـايان يافته مى ديد تصميم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت و گفت من بـه سـوى پـروردگـارم مـى روم ، او مـرا هـدايـت خـواهـد كـرد (و قال انى ذاهب الى ربى سيهدين ).
بديهى است خداوند مكانى ندارد اما مهاجرت از محيط آلوده به محيط پاك مهاجرت به سوى خدا است .
مـهـاجـرت بـه سـرزمـيـن انـبياء و اوليا و كانونهاى وحى الهى مهاجرت به سوى خدا است همانگونه كه سفر به مكه سفر الى الله ناميده مى شود.
بـعـلاوه مـهـاجـرت بـراى انـجـام وظـيـفـه و رسالت الهى سفر به سوى دوست محسوب مى گردد، و در اين سفر هادى و راهنما در همه جا خدا است .
و در اينجا نخستين تقاضايش از خدا كه در آيات فوق منعكس است تقاضاى فرزند صالح بـود، فـرزنـدى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد، و برنامه هاى نيمه تمامش را بـه پـايان برساند، اينجا بود كه عرض كرد: پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش (رب هب لى من الصالحين ).
چه تعبير جالبى فرزند صالح و شايسته ، شايسته از نظر اعتقاد و ايمان ، شايسته از نظر گفتار و عمل ، و شايسته از تمام جهات .
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه يـك جـا ابـراهيم خودش تقاضا مى كند كه در زمره صالحان باشد، چـنـانكه قرآن از قول او نقل مى كند: رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين : پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق كن (شعراء - 83).
و در اينجا تقاضا مى كند كه فرزندان صالح به من مرحمت فرما، چرا كه صالح وصفى است جامع كه تمام شايستگى هاى يك انسان كامل در آن جمع است .
خـداونـد نـيـز ايـن دعـا را مـسـتـجـاب كـرد، و فـرزنـدان صـالحـى هـمـچـون اسـمـاعـيـل و اسـحـاق بـه او مـرحـمـت فـرمـود، چنانكه در آيات بعد همين سوره مى خوانيم و بـشـرنـاه بـاسـحـاق نـبيا من الصالحين ما او را بشارت داديم به تولد اسحق پيامبرى از صالحان .
و در مـورد اسـمـاعـيـل مـى گـويـد: و اسـمـاعـيـل و ادريـس و ذا الكـفـل كـل مـن الصـابـريـن و ادخـلنـاهـم فـى رحـمـتـنـا انـهـم مـن الصـالحـيـن : و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل را به ياد آور كه همه از صابران بودند، و ما آنها را در رحمت خود وارد كرديم چرا كه از صالحان بودند (انبياء - 86 و 85).
نكته ها:
1 - خالق همه چيز او است
در آيـات مـورد بـحـث خـوانـديـم و الله خـلقـكـم و ما تعملون : ابراهيم به بت پرستان مى گويد هم خودتان مخلوق خدا هستيد و هم بتهاى ساختگى شما.
بعضى آيه فوق را توجيهى براى مذهب فاسد جبر پنداشته اند (به اين ترتيب كه ما در جـمـله مـا تعملون را ما مصدريه گرفته اند و گفته اند: مفهوم جمله اين مى شود كه خداوند شـمـا و اعـمـالتـان را آفـريـده اسـت ، و هـنـگـامـى كـه اعمال ما مخلوق خدا است پس ما از خودمان اختيارى نداريم .
اين سخن از چند جهت بى اساس است :
اولا چـنـانـكه گفتيم منظور از ما تعملون در اينجا بتهائى است كه با دست خود مى ساختند، نـه اعـمـال انـسـانـهـا، و بـدون شـك آنـها اين مواد را از عالم خلقت مى گرفتند ولى به آن شكل مى دادند (بنابراين ما ما موصوله است ).
ثانيا اگر مفهوم آيه آن باشد كه آنها پنداشته اند دليلى مى شد به نفع بت پرستان ، نـه بـر ضـد آنـهـا، چـرا كـه آنـهـا مـى تـوانـسـتـنـد بـگـويـنـد چـون عمل بت سازى و بت پرستى ما را خدا آفريده پس ما در اين ميان بى تقصير هستيم !.
ثـالثـا بـه فـرض ايـنـكـه مـعـنـى آيـه چـنـيـن بـاشـد بـاز دليـل بـر جـبـر نـيـسـت ، زيرا در عين آزادى اراده و اختيار باز هم به يك معنى خداوند خالق اعـمـال مـا اسـت ، چـرا كـه ايـن آزادى اراده و قـدرت بـر تـصميم گيرى و نيروهاى جسمى و فـكـرى و مـادى و مـعـنـوى را چـه كسى به ما داده است جز خداپس خالق او است در عين اينكه فعل ، فعل اختيارى ما است .
2 - هجرت ابراهيم (عليه السلام )
بسيارى از پيامبران در طول عمر خود براى اداى رسالت خويش اقدام به هجرت كردند كه از جمله آنها ابراهيم بود كه در آيات مختلف قرآن روى مساله هجرت او تكيه شده است .
از جـمـله در سـوره عـنـكـبـوت آيـه 26 مـى خـوانـيـم : و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزيز الحكيم : گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم كه او عزيز و حكيم است و قرآن اين سخن را بعد از مساءله آتش سوزى ابراهيم در آنجا آورده است .
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه رهـبران الهى هنگامى كه رسالت خويش را در يك نقطه به اتمام مى رسـانـدنـد، و يـا مـحـيـط را آمـاده بـراى گـسـترش ‍ دعوت خويش نمى ديدند، براى اينكه رسـالت آنـهـا مـتـوقـف نگردد دست به مهاجرت مى زدند، و اين مهاجرتها سرچشمه بركات فـراوانـى در طـول تـاريـخ اديـان شد، تا آنجا كه تاريخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دور مى زند، و اگر هجرت نبود اسلام در بـاتـلاق بـت پـرسـتان مكه براى هميشه فرو رفته بود. هجرت بود كه به اسلام و مـسـلمـيـن جـان تـازه داد، و هـمه چيز را به نفع آنها دگرگون ساخت ، و بشريت را در مسير جديدى قرار داد.
بـلكـه بـه يـك معنى هجرت يك برنامه عمومى براى فرد فرد مؤ منان است كه هر وقت در طـول زنـدگـى آنـهـا مـحـيـط را نـامـناسب براى اهداف مقدس خود ديدند و آن را به صورت بـاتـلاق عـفـن يـافـتـنـد كـه هـمـه چـيـز در آن مى پوسد موظف به هجرتند بايد رخت سفر بربندند و به سرزمين آماده ترى كوچ كنند كه ملك خدا محدود نيست .
اما هجرت پيش از آنكه جنبه برون ذاتى داشته باشد جنبه درون ذاتى دارد، نخست در درون دل و جـان هـجـرتـى بـايـد كرد، هجرت از آلودگيها به سوى پاكيها هجرت از شرك به ايمان و هجرت از گناه به طاعت پروردگار بزرگ .
ايـن هـجـرت درونـى سـرآغـازى خـواهـد بـود بـراى تـحـول فـرد و جـامـعه ، و مقدمه اى براى هجرت برونى در جلد چهارم تفسير نمونه بحث مشروحى پيرامون اسلام و مهاجرت ذيل آيه 100 سوره نساء صفحه 89 به بعد آورده ايم .
آيه و ترجمه


فبشرناه بغلام حليم (101)
فـلمـا بـلغ مـعـه السـعى قال يابنى إ نى أ رى فى المنام أ نى أ ذبحك فانظر ماذا ترى قال يا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى إ ن شاء الله من الصابرين (102)
فلما أ سلما و تله للجبين (103)
و ناديناه أ ن يا ابرهيم (104)
قد صدقت الرءيا إ نا كذلك نجزى المحسنين (105)
إ ن هذا لهو البلؤ ا المبين (106)
و فديناه بذبح عظيم (107)
و تركنا عليه فى الاخرين (108)
سلام على إ برهيم (109)
كذلك نجزى المحسنين (110)


ترجمه :

101 - ما او (ابراهيم ) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت داديم .
102 - هـنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت : فرزندم من در خواب ديدم كه بـايـد تـو را ذبـح كنم ! بنگر نظر تو چيست ؟ گفت : پدرم هر چه دستور دارى اجرا كن ، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت !
103 - هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد ...
104 - او را ندا داديم كه اى ابراهيم !
105 - آنچه را در خواب ماموريت يافتى انجام دادى ، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مى دهيم .
106 - اين مسلما امتحان مهم و آشكارى است .
107 - ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم .
108 - و نام نيك او را در امتهاى بعد باقى گذارديم .
109 - سلام بر ابراهيم باد!
110 - اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم .
تفسير:
ابراهيم در قربانگاه
در آيـات گـذشـتـه بـه ايـنـجـا رسـيـديـم كـه ابـراهـيـم بـعـد از اداى رسـالت خـويش در بابل از آنجا هجرت كرد، و نخستين تقاضايش از پروردگار اين بود كه فرزند صالحى به او عطا فرمايد، زيرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.
نـخـسـتين آيه مورد بحث سخن از اجابت اين دعاى ابراهيم به ميان آورده ، مى گويد: ما او را به نوجوانى حليم و بردبار و پر استقامت بشارت داديم (فبشرناه بغلام حليم ).
در واقع سه بشارت در اين جمله جمع شده است : بشارت تولد فرزندى
پسر، و بشارت رسيدن او به سنين نوجوانى ، و بشارت به صفت والاى حلم .
در تـفـسـيـر حـليـم گـفـتـه انـد كـسـى اسـت كـه در عـيـن تـوانـائى در هـيـچ كـارى قـبـل از وقـتـش شتاب نمى كند، و در كيفر مجرمان عجله اى به خرج نمى دهد. روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلط است .
راغـب در مـفردات مى گويد: حلم به معنى خويشتندارى به هنگام هيجان غضب است ، و از آنجا كـه ايـن حـالت از عـقـل و خـرد نـاشـى مـى شـود گـاه بـه مـعـنـى عـقـل و خـرد نـيـز بـه كـار رفـتـه ، و گـر نـه مـعـنـى حـقـيـقـى حـلم هـمـان اسـت كـه در اول گفته شد، ضمنا از اين توصيف استفاده مى شود كه خداوند بشارت بقاى اين فرزند را تـا زمانى كه به سنى برسد كه قابل توصيف به حلم باشد داده است ، و چنانكه در آيات بعد خواهيم ديد او مقام حليم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد، همانگونه كه ابراهيم نيز حليم بودن خود را در آن هنگام ، و هم در موقع آتش سوزى آشكار ساخت .
قـابـل تـوجـه ايـنـكـه واژه حـليـم پـانزده مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده ، ووصفى است براى خـداونـد جـز در دو مـورد كه به صورت توصيفى براى ابراهيم و فرزندش در كلام خدا آمده است ، و در يك مورد توصيفى است براى شعيب از زبان ديگران .
واژه غـلام بـه عـقيده بعضى به هر كودكى قبل از رسيدن به سن جوانى گفته مى شود و بـعـضى آن را به كودكى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسيده است اطلاق كرده اند.
از تـعـبـيـرات مـخـتـلفـى كـه در لغـت عـرب آمـده مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه غـلام حـد فـاصـل مـيـان طـفـل (كـودك ) و شـاب (جـوان ) اسـت كـه در زبـان فارسى از آن تعبير به نوجوان مى كنيم .
سـرانجام فرزند موعود ابراهيم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت دوران طفوليت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسيد.
در ايـنـجـا قـرآن مى گويد: هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد (فلما بلغ معه السعى ).
يـعـنـى بـه مـرحـله اى رسـيـد كـه مى توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و كوشش كند و او را يارى دهد.

next page

fehrest page

back page