كارنامه اسلام

دكتر عبد الحسين زرين‏كوب

- ۱۲ -


19- روش تربيتى اسلامى

برخلاف مسيحيت كه علاقه‏يى به تربيت غير دينى نداشت و همين امرتربيت اروپا را آخر الامر زياده از حد غير مسيحى كرد توجه خاص اسلام‏به تربيت دنيوى،در قلمرو اسلام تربيت متوازنى بوجود آورد كه تركيب‏همجنس و متعادلى بود از علائق دينى و دنيوى.

اساس تربيت اسلامى عبارت بود از ايمان و عمل صالح،و آنچه برآن نظارت مى‏كرد ريعت‏بود و سنت.در واقع پيروى از آنچه سنت‏پيغمبر خوانده مى‏شد،ايدآل اخلاقى و معنوى بود براى هر مسلمان.

مكارم اخلاقى كه پيغمبر خود را براى اتمام و اكمال آن مبعوث مى‏ديدبراى يك مسلمان از پيروى سنت او بدست مى‏آمد و بس.اسلام،افراد وقبايل گوناگون را كه آداب و انساب مختلف داشتند در يك نوع برادرى‏جهانى بهم پيوست و با اينهمه هيچ كس را مسؤول كردار ديگرى ندانست‏و حس مسؤوليت فردى را در اخلاق خويش اساس معتبر شمرد.نه فقط براى‏اعراب، بلكه براى بسيارى از اقوام و نژادهائى كه سرزمين آنها بدست‏مسلمين فتح شد،اسلام ميزانهاى تازه اخلاقى و تربيتى آورد كه آنها تا آن‏هنگام نمى‏شناختند. از همان آغاز كار، اخلاق مسلمين سادگى و مروت زندگى بدوى‏را نگاه داشت و آن را با دستور شريعت تصفيه كرد.غيرت خانوادگى وقومى يك مظهر اين اخلاق عهد بداوت بود و مظهر ديگرش عبارت بوداز كراهت از فحشاء،صبر در مقابل شدائد،و تسليم نشدن در برابر آنچه‏خلاف حق شناخته مى‏شود،نيز از لوازم اين خلق و خوى بدوى مآب بود.

واقع بينى و حسابگرى-كه از تاثير زندگى شهرى درين اخلاق واردشده بود-آن را تعديل مى‏كرد و قابل عمل.اين نكته تربيت اسلامى راتربيتى معتدل كرد،تربيتى كه هدف آن ايجاد خلق و خويى بود كه گويى‏مى‏خواست‏براى دنيا چنان باشد كه انگار در آن جاودانه است و براى خداچنان كه گويى در هر لحظه خواهد مرد.بدينگونه،براى قومى كه مى‏خواهد يك‏«امت وسط‏»بماند اعتدال بين جسم و جان يك قانون اخلاقى‏است.بهمين جهت‏بود كه امر تربيت جسمانى را مسلمين چنانكه بايد جدى‏گرفتند.بموجب روايات،عمر بن خطاب غالبا مسلمين را تشويق مى‏كردكه به فرزندان خويش شنا،تير اندازى،و سوارى بياموزند. (162) و عبد الملك‏ابن مروان،خليفه اموى نيز به مربى فرزندان خويش توصيه مى‏كرد تا به‏آنها شنا بياموزد و آنها را به بيخوابى عادت دهد. (163) -حجاج بن يوسف،آموختن شنا را حتى از آموختن خط لازمتر مى‏ديد و مقدمتر. (164) -اين‏اصرار در آموختن فنون نظامى توجه به ضرورت يك تربيت دنيوى،زنده،وپر نشاط را در نزد مسلمين مى‏رساند.منشا آن خواه تربيت ايرانى باشد يارومى بهر حال مسلمين از آن هر دو منشا استفاده كرده‏اند.البته اين تربيت‏نظامى و علاقه به فنون جنگى چنان نبود كه رغبت و شوق مسلمين را به‏آموختن معرفت و علم بكاهد-چنانكه نزد بعضى اقوام ديگر كرده بود.

توجه به امر تعليم در اسلام تا اين حد بود كه پيغمبر خود فديه چند تن ازاسراء قريش را در جنگ بدر،تعليم اطفال مدينه قرار داد.براى هر يك‏ازين اسيران كه از سواد بهره داشتند دوازده كودك تحت تعليم قرار داد و وقتى كودكان بقدر كفايت آشنائى با خط و كتابت پيدا كردند اسراء آزادشدند. (165) در عصر پيغمبر،در مدينه مكتب-كتاب-و معلم وجودداشت و در ادوار تالى بين كسانى كه بعنوان معلم ياد شده‏اند نام كميت‏شاعر معروف عرب و نام حجاج بن يوسف امير سفاك عراق هست.حتى‏بموجب بعضى اخبار حجاج بن يوسف بود كه نخست در كتابت عربى‏نشانه‏هاى حركات و نقاط را برروى حروف بكار برد. (166) -اگر معلم كتاب،حتى در ادوار متاخرتر،نزد عامه اعراب غالبا مورد تحقير و مخصوصامنسوب به حماقت‏بود،در يونان و روم قديم هم ظاهرا معلمين ازين حيث‏وضع بهترى نداشته‏اند.معهذا،اين كوچك شمارى طبقه معلم،عمومى‏نبود و كسانى امثال جاحظ (167) روايات آميخته با طعن و نكوهشى را كه درباب معلم وجود داشت مربوط به معلمين نادان مى‏شمردند و از معلمين‏شايسته به تكريم ياد مى‏كردند.در مكتب كار تعليم برنامه داشت‏با مقررات‏شرعى و اخلاقى.غير از خواندن و نوشتن غالبا مقدمات حساب،سرگذشت‏انبياء،و حكايات الصالحين هم به اطفال تعليم مى‏شد.عمر بن خطاب به‏موجب روايات تعليم اشعار و امثال ساير را به كودكان توصيه كرده‏بود. (168) بعضى اخبار حاكى بود از اينكه تعليم كتابهاى نصارا نيزناروا بود.همچنين بخاطر پاكى اخلاق آموختن اشعار لغو و پست رالا محاله علماى اخلاق-منع مى‏كردند. (169) بعضى مواقع محتسب شهرمراقبت مى‏كرد كه اشعار و كتابهاى خلاف اخلاق در دست كودكان‏مكتب نباشد. (170) بدينگونه،تربيت روحانى و جسمانى در نزد مسلمين‏توام بود با نظارت و مراقبت‏حكومت.

با آنكه در تربيت و تعليم توجه بيشتر به پسران بود،و حتى در مورددختران گهگاه سخن از منع تعليم در ميان مى‏آمد،تاريخ اسلام حتى در ادوارى‏كه انحراف از سنت‏بهيچوجه مقبول و ممكن به نظر نمى‏آمد مواردى رانشان مى‏دهد حاكى از توجه مسلمين به تعليم دختران-يا لا اقل حاكى از عدم منع آن.وجود بعضى راويان حديث در بين زنان نشان مى‏دهد (171) كه‏اهل حديث منعى در تعليم كتابت و سواد زنان نمى‏ديده‏اند.دختر مالك‏ابن انس مى‏توانست اشتباهات كسانى را كه از كتاب موطا پدرش روايت‏مى‏كردند اصلاح كند.بنت المرتضى دختر علم الهدى كتاب نهج البلاغه‏را از عم خويش سيد رضى روايت مى‏كرد و گويند شيخ عبد الرحيم بغدادى‏نيز از وى روايت دارد. (172) همچنين دو دختر شيخ الطائفه به نام‏بنت الشيخ مشهور شده‏اند كه تاليفات پدر و هم كتابهاى برادر خويش‏شيخ ابو على طوسى را روايت مى‏كرده‏اند (173) .تعداد زنانى كه نامشان‏فى المثل در سلسله اجازات سبكى و سيوطى آمده است‏حاكى است از وجودتعداد زيادى ناقلان حديث در بين زنان.زينب دختر عبد الرحمن بن حسن‏جرجانى-كه در سال 615 در گذشت-در حديث وفقه شهرت بسيارداشت و گفته‏اند به مرگ او بعضى اسناد عالى منقطع شد.حوزه تعليم بعضى‏از زنان حتى محل توجه اهل علم بود.زينب بنت مكى كه در سال 688 به‏دمشق وفات يافت‏حوزه درس داشت و طالبان علم بر او ازدحام مى‏كردندفاطمه خاتون دختر محمد بن احمد بن ابى احمد به دانش و تقوى شهرت‏بسيار داشت.وى زوجه امام علاء الدين ابى بكر بن مسعود قاشانى بود و خودمؤلفات داشت و حلقه تدريس.بعلاوه،گويند در مواردى كه شوهرش‏در فتوا در مى‏ماند وى او را به راه صواب مى‏آورد.در شام،نور الدين محمودزنگى-مشهور به الملك العادل-او را بنهايت اكرام مى‏كرد و درپاره‏يى كارها با او مشورت مى‏نمود (174) ست الوزراء حنبليه-كه در 717وفات يافت-اهل حديث‏بود و گويند بارها صحيح بخارى را درس‏گفته بود.تعليم زنان بحدى بى اشكال به نظر مى‏آمد كه حتى يك زن‏ناقص الخلقه هم اگر مى‏خواست مى‏توانست از سواد و علم بى‏بهره نماند.

در سال 624 هجرى در اسكندريه زنى پديد آمد مشهور به بنت‏خداى‏وردى،كه از پيشروان هلن كلر محسوبست.مى‏گويند وى دست و بازو نداشت و سينه‏اش نيز مثل سينه مردان بود. با اينهمه،در كسب علم‏اهتمام كرد و قلم را باپا مى‏گرفت و بخوبى چيز مى‏نوشت.حتى نيم قرنى‏قبل از او نيز شهر اسكندريه شاهد پيدايش يك نوع هلن كلر باستانى‏ديگر شده بود كه بيدست‏خوانده مى‏شد و او هم ظاهرا از يك خاندان‏ايرانى بود.وى نيز چنانكه از نامش پيداست دست نداشت.با اينهمه،چند گونه خط را بخوبى مى‏توانست‏بنويسد (175) نه فقط در زهد و تصوف‏بعضى از زنان نيز-مثل رابعه عدويه و فاطمه نيسابوريه-مردانه قدم‏زده‏اند بلكه در شعر و ادب هم پاره‏يى از آنها قريحه عالى داشته‏اند و نام‏بسيارى از آنها در خيرات الحسان-و تذكره‏ها و كتب تراجم ديگرآمده است.بدينگونه،در سايه تربيت اسلامى زنها نيز مى‏توانسته‏اند درميدان علم و معرفت دوش بدوش مردان به سعى و طلب برخيزد.

اخلاق و تربيت از لحاظ نظرى نيز نزد مسلمين پايه عالى داشت.

اقوال منسوب به لقمان،هرمس،جاماسب،و بزرجمهر در باب اخلاق وتربيت در كتب آنها مكرر نقل مى‏شد.نزد مسكويه اخلاق تا حدى‏التقاطى بود اما مخصوصا رنگ نو افلاطونى داشت و امام غزالى آن را بابينش صوفيه در هم آميخت.با آنكه بعد از او در اخلاق و تربيت اخلاقى‏رسالات و كتابها بسيار تاليف شد،حتى با آنكه اخلاق ناصرى و كتابهائى‏كه بتقليد آن به زبان فارسى بوجود آمد حاكى از غور و تامل بسيار درمسائل مربوط به اخلاق بود،بزحمت مى‏توان قبول كرد كه در اخلاق-يا بعبارت درست‏تر در روانشناسى اخلاقى كه نام واقعى علم اخلاق‏غزالى بايد باشد-هيچ كس از مسلمين به پايه غزالى رسيده باشد،تاچه رسد به اينكه از او بگذرد.

با اينهمه،اگر مسلمين به اخلاق و تربيت نظرى،آن ذوق وعلاقه‏يى را كه به منطق داشته‏اند نشان نداده‏اند سببش بى‏شك آنست‏كه قرآن و سنت از اين لحاظ براى آنها خلاى باقى نمى‏گذاشته است و همين نكته است‏سبب آنكه به علم سياست نيز چندان شور و علاقه‏يى‏اظهار نكرده‏اند.درست است كه مسلمين روى هم رفته در سياست مدن‏كمتر از ساير مباحث فلسفى خوض كرده‏اند اما سبب آن،بر خلاف آنچه‏شايد در بادى امر به نظر آيد نه وجود حكام جبار بود نه عدم آزادى فكر وبيان.بعلاوه،مسلمين آن ايام،مثل بيشترينه نصارا هم توجهشان‏حصر به ملكوت الهى نبود به ملكوت زمين هم توجه تمام داشتند نهايت‏آنكه در غالب موارد،شريعت‏حدودى در اين امور تعيين مى‏كرد كه‏جائى براى بحث نظرى نمى‏ماند. اگر هيچ يك از مسلمين و نصارا درقرون وسطى،با وجود شوق و ولعى كه به اكثر آثار ارسطو نشان مى‏دادند باكتاب سياست او آشنا نشدند،سبب عمده‏اش اين بود كه آن كتاب مبتنى‏بود بر تحليل و استنتاج از احوال سياست و جامعه يونانى-در عهدشرك.آن احوال هم نه با دنياى مسيحى غرب قابل انطباق بود نه با دنياى‏اسلام.اگر بحث ارسطو متضمن نقشه و پيشنهادى بود براى بهبود واصلاح جامعه و سياست انسانى لا اقل در جامعه اسلامى ممكن بود موردتوجه كسانى قرار گيرد كه شكل حكومت‏خلفا را مطلوب طبع خويش‏نمى‏يافتند.آنچه اينگونه كتابهاى افلاطون را مورد علاقه فارابى قرار دادهمين نكته بود.در واقع‏«معلم ثانى‏»نيز در رؤياهاى انزوا جويانه خويش‏ظاهرا مثل افلاطون مى‏پنداشت كه وقتى حكيم حاكم باشد مدينه فاضله تحقق‏مى‏يابد.بعلاوه،فارابى گويا تصور مى‏كرد طرح يك مدينه فاضله شايدتاثيرى در سياست عصر-كه جامعه اسلامى را به تجزيه و فساد وانحطاط كشانيده بود-تواند داشت.آراء اهل المدينة الفاضله وى يك‏رؤياى افلاطونى بود-از چشم يك صوفى يا يك حكيم مسلمان.درصورتيكه تحليل و بررسى احوال جامعه و سياست نيز اگر بشيوه‏يى نزديك‏به روش ارسطو نزد مسلمين مورد توجه واقع گشت در مقدمه ابن خلدون‏بود كه با ديدى نظير ارسطو مسائل راجع به حكومت و تمدن اسلامى را بررسى كرد و با دقت نظرى شبيه به مونتسكيو.

با اينهمه،در اخلاق و سياست آنچه در جامعه اسلامى تاثير عملى‏داشت تربيت و ارشادى بود كه از قرآن و سنت ناشى مى‏شد.اين مباحثات‏نظرى اگر در حلقه محدود اهل قيل و قال نفوذى داشت‏به احوال حكومت‏و تربيت اهل علم تجاوز نمى‏كرد.خشونت و قساوت امثال معتضد عباسى ياقطب شاه هند و تيمور لنگ اگر روح ماكياولى داشت از تاثير تربيت‏اسلامى بر كنار بود.تربيت اسلامى را آنگونه حكام و سلاطين عرضه‏مى‏كردند كه خود را به شريعت اسلام پايبند مى‏ديدند-امثال عمر بن‏عبد العزيز و صلاح الدين ايوبى.عمر بن عبد العزيز حتى از يك سن لويى‏در اخلاق و انسانيت‏برترى داشت.در دوره جنگهاى صليبى كه عده‏زيادى از امراء و سلاطين اروپا به شرق اسلامى آمده بودند،صلاح الدين‏ايوبى به اتفاق از همه شريفتر بود.در طى اين جنگهاى خونين دور و درازنصاراى اروپاى غربى نشان دادند كه در صفات مردانگى،پايبندى به عهدو پيمان،و شفقت نسبت‏به ضعفا،هنوز مى‏بايست‏بسيار چيزها از مسلمين‏فراگيرند.حتى در بازرگانى مرد مسلمان تحت تاثير تربيت عملى اسلام، بطور كلى از لحاظ خوش قولى و اجراى تعهدات بهتر از مسيحى بود (176) در حقيقت آرمانهاى اخلاقى شوالرى در اروپا،تا حد زيادى مديون‏تماس با مسلمين بود.با وجود معايب اخلاقى كه مسلمين بسبب تجمل وتنعم تدريجا بدان آلوده بودند روى هم رفته مسلمانان در آن زمان مردتراز مسيحيان به نظر مى‏آمدند و مردانه‏تر.در حفظ عهد و پيمان دقيقتربودند و با مغلوبان بيشتر شفقت مى‏ورزيدند (177) بار تلمى سن‏هيلربا بيانى دور از مبالغه مى‏گويد آنچه نزد اروپائيهاى عهد جديد صفات‏مسيحى خوانده مى‏شود اخلاق و آداب تهذيب يافته‏يى است كه آن رااز مسلمين فراگرفته‏اند نه از مسيحيت (178) در اين جنگها برترى اخلاق‏مسلمين حتى مايه اعجاب دشمنان بود.اروپا اگر فتوح مسلمين را گهگاه‏به چشم يك تجاوز ارضى كه به نام توسعه دين صورت گرفت مى‏نگرددرباره اين جنگ خونين دويست‏ساله كه نطق آتشين پاپ مقدس آن رابوجود آورد و در واقع چيزى جز غارتگرى و دست اندازى به سرزمين‏مسلمين هدف آن نبود چه مى‏گويد؟اگر در هر دو اقدام نيز مطامع واغراض تجاوز كارانه به يك اندازه باشد مروت و شفقت و انصاف فاتحان‏مسلمان با خشونت و قساوت صليبيها هيچ طرف نسبت نمى‏توانسته است‏باشد.در نظر بعضى از مسلمين،اين سلحشوران صليب مقدس از خشونت‏و وحشيگرى چندان تفاوتى با جانوران وحشى نداشته‏اند. (179) مورخ وقتى‏خشونت صليبيها را در بلاد فتح شده مشاهده مى‏كند و تعدى امراءغارتگر آنها را در نظر مى‏گيرد شايد بآسانى به خود حق مى‏دهد مقاومت‏مسلمين را در برابر اين سيل مخرب دفاع از تمدن و نسانيت‏بشمارد درمقابل هجوم توحش-توحشى كه اگر از يورش چنگيز كمتر خطر داشت‏از آن طولانيتر بود و پردامنه‏تر.

 

next page

fehrest page

back page