انسان شناسى جلد سوم

جلال الدين فارسى

- ۱ -



20

دين چيست ؟


(دين ) مفهومى محورى در كلام مجيد الهى است . بدون فهم ژرف اين واژه نمى توان جمله اى و آيه اى از كلامش را فهميد. فهم ولايت او بر ما، ولايت خودمان بر خويشتن ، ولايت همگانى ، و ولايت پيامبرش بر بشر، و اطاعت ما از او منوط به فهم ما از (دين ) است .
لغت شناسان نامدار و مفسران بلند آوازه به اين پرسش بنيادين جز پاسخ ابتدايى ناقص دست و پا شكسته و گاهى غلط نداده اند. اغلب مدعيان آموزش دين هم در سطحى از آشنايى با پديدارها و حوادث و واقعيات انسان شناختى نبوده اند كه بتوانند پس از تتبع در كاربردهاى آن در قرآن به تعريف جامعى از آن دست يابند.
(دين ) يك رخداد آگاهانه و ارادى در انسان است كه به سبب آگاهانه بودن و وقوعش بنحو ارادى ، متنوع و متضاد گشته است .
به نام خداوند بخشنده مهربان
بگو: هان اى كافران ، من آنچه را مى پرستيد نمى پرستم ، و نه شما پرستنده آن هستيد كه من مى پرستم ، و نه من پرستنده آنم كه پرستيده ايد، و نه شما پرستنده آن خواهيد شد كه من مى پرستم . دين شما شماراست و دين من مرا.
مى بينيم (دين ) به معنى مهم ترين كارهايى است كه فرد آگاهانه و بنحو ارادى در گذشته كرده و اكنون مى كند. ايجاد علائق پست يا عالى در خودش ، عشق ورزيدن به اشياء و اشخاص يا آفريدگار انسان و جهان ، اطاعت از اين يا آن ، بطورى كه بنده و مطيع اين و آن گردد،... بكار بستن اوامر و نواهى اين يا آن كه بالضروره او را بر حسب ماهيت آن اوامر و نواهى و اراده يا علائقى كه پشت سر آنهاست و بر حسب ميزان اطاعتش از مصدر آنها متحول مى گرداند تحولى اعم از پست شدن و بهتر و برتر شدن ، و رفتن به اسفل سافلين يا به اعلى عليين . چنانكه كافران در درجات پستى و بعد از خدا و دركات حجيم و پيامبر اكرم در اعلى مراتب عليين قرار مى گيرد.
اين معانى را از آيه ديگرى هم استنباط مى كنيم : و قال فرعون ... انى اخاف اءن يبدل دينكم اءو يظهر فى الارض الفساد.(1)
فرعون كه در راءس هرم حاكميت مصر قرار داشته قانونگذار و مصدر امر و نهى است و مردم با اطاعت از او (عابد)ش بشمار مى آيند احساس ‍ مى كند كه اطاعت مردم از موسى كليم و شناختن و ايمان آوردن به اوامر و نواهى الهى و تسليم شدن به موسى و به آفريدگار حكيم ، تغيير احوالات آنان و دگرگونى زندگيشان و بالنتيجه يك انقلاب اجتماعى بزرگ و تكاملى را در پى خواهد داشت همانچه او آن را يك (افساد فى الارض ) تلقى و معرفى مى نمايد.
پس دين عبارت است از نوعى زندگى ، و شيوه يا راه و رسمى از آن كه اطاعت از اين و آن مصدر حاكميت و صدور اوامر و نواهى در تعيين چگونگى و ماهيت آن زندگى نقش اساسى دارد. اراده كردن هر نوع زندگى - از پست تا عالى - با اختيار يك نوع مصدر حاكميت - يا قانونگذار و قبول اطاعت از آن و تسليم شدن به آن ملازمه وجودى دارد. و بعكس ، قبول هر نوع قانونگذار و مصدر حكومت مستلزم پذيرش و گزينش يك نوع زندگى از پست تا عالى است . اينها دو واقعيت جدايى ناپذيرند. تن دادن به حاكميت فرعون - و هر طاغوتى - همان و (داموار) يا (دون جانور) شدن همان . قبول و تسليم شدن به حاكميت پروردگار عالمهاى آفريدگان و به حكومت و اداره پيامبرش و اطاعت از اوامر و نواهى الهى - يا شريعت - همان و اعتلا به حيات طيبه همان .
زندگى مجموعه اى كار است ، كارهاى متنوع از رفتارهاى عقلى : انديشه ، استدلال ، تجريد و تعميم ، داورى ، و تخيل و يادگيرى و حافظه ، و رفتارهاى هيجانى - عاطفى ، تا كارهاى عملى نظير انتخاب شغل و همسر، يا خوردن و پوشيدن . در راءس آنها، اراده ، تصميم گيرى ، گزينش نوع زندگى ، موضعگيرى سياسى - امنيت - دفاعى ، و ايجاد علائق پست و عالى كه بعدا انگيزه رفتارها و اعمال و انديشه هاى ما مى شوند قرار دارند. اين اعمال حتى حركات بيهوده و بيفايده - يا لهو - و بازى را در بر مى گيرند. چنانكه زندگى پست هست كه فقط تركيبى از لهو و لعب است : الذين اتخذوا دينهم لهوا و لعبا و عزتهم الحياة الدنيا.(2) اينها گروهى از كافران اند. زندگى پست دنيا دارى متنوع تر از اين است : اعملوا انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ...(3)
انديشه ها، استدلال ها، و داورى ها و گزاره هاى زندگى هاى پست داموارگى ، دون جانورى ، دنيا دارى و استكبارى حول همين موضوعات و كارها مى چرخد. چنانكه ادبيات مدرنيته را همين ها پر كرده است . تفاوتى كه زندگى استكبارى با ساير زندگى هاى پست دارد اين است كه مفهوم (سلطه ) يا قدرت سياسى - نظامى در آن برجسته تر است نسبت به زندگى دنيا دارى - كه سرمايه دارى يكى از شاخه هاى آن بشمار مى آيد. سلطه مالكان يا سرمايه همين جايگاه را در انديشه و فرهنگ و فلسفه زندگى دنيادارى بازى مى كند و در خود آن زندگى . ما با زندگى پستى كه تركيبى از (لهو و لعب ) باشد هم در محيط اجتماعى و محيط بين المللى خويش ‍ آشناييم و هم اگر مطالعه اى در تاريخ بشر كرده باشيم با آن آشنا شده ايم .
ديندارى اروپاييان عهد باستان اين گونه است . معبودشان ژوپيتر از غيبت (آمفى تريون ) سردار دولتشهر تب كه به جنگ دشمن رفته سوء استفاده كرده خود را به شكل او در آورده به همسر وى كه زنى زيباست نزديك مى شود و او را مى فرمايد همانچه موضوع نمايشنامه آمفى تريون اثر (پلوتوس ) نمايشنامه نويس رومى سده هاى سوم و دوم پيش از ميلاد است . روميان كه معتقد بودند ژوپيتر مانند همه زنبارگان بزهكار و پست از بازگويى داستانهاى عيش و عشرت و هرزگى خويش غرق سرور مى شود براى ارضايش در هر گرفتارى و شكستى يا پيشامد قحطى و طاعونى دستور مى دادند تا بار ديگر اين نمايشنامه به روى پرده بيايد.(4) آريستو فانس ‍ بزرگترين نمايشنامه نويس يونان كه حدود 450 تا 380 ق .م مى زيسته است تاريخ ديندارى بازيگرانه و بلهوسانه اروپاييان قديم را با مهارت و هنرمندى مى نگارد.
در حالى كه انديشه در زندگى ديندارانه به مفهوم وحيانى - توحيدى آن ، همچنين ساير رفتارهاى عقلى با محرك حقگرايى - پاكى گرايى - كه از آن با حنيفيت ياد شده است - صورت مى پذيرد. نقطه مقابلش در زندگى دنيادارى (آز) است و در زندگى استكبارى ، علائق استكبارى كه نه فطرى - ساختارى بلكه با ايجاد ارادى آن در خود برقرار و دست اندركار مى شود. انديشه حقگرايانه گام نخست در صراط مستقيم رشد معنوى و سير تقرب الى الله است . اينگونه انديشه كه در سرگذشت ابراهيم خليل در كلام الهى مى آيد و ارائه مى گردد گشايش خود است به روى ظهور آيات آفاقى و انفسى ، و نيل به حقيقت . آنگاه نوبت به آرميدن در آغوش حقيقت مى رسد يعنى ايمان . در اين حال از زمان - مكان بمثابه ناآفريده ، آرامش در آغوش حقيقت را براى خود مى آفرينيم . ايمان بنحو آگاهانه و ارادى در ما آفريده مى شود.
نه ما سوژه دكارتى هستيم و نه آيات آفاقى و انفسى ، ابژه هاى آن هستند تا موضوع پژوهش و انديشه مان واقع شوند؛ و نه معرفت ، شناخت و نيل به حقيقت بدان گونه كه دكارت و كانت و ديگر اخلافش در مدرنيته مى پندارند روى مى دهد.
ما، چنانكه جهان - انسان شناسى وحيانى و توحيدى مى گويد به رويداد خود آفرينى و حاكميت بر چهار محيط، يا محكوميت ، ذلت در آن سپرده مى شويم . به دو امكان رشد و بيراهه روى ، قرب به خدا و بعد از او، فراگرد ارتقا از وضعيت هاى محيطى اسارت - ذلت به وضعيت هاى محيطى و كيفيت هاى تكاملى آزادى - عزت سپرده شده ايم : قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت و يؤ من بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لاانفصام لها...(5) به ريسمانى سپرده شده ايم كه بسيار محكم است و در سير الى الله پاره نمى شود تا به قعر پستى و دركات جهنم سقوط كنيم . در عين حال به تبعيت از ابليس سپرده شده ايم بطورى كه مى توانيم گوش به تلقينات كاهنان قديم و سلاطين رسانه اى و مدعيان دانش اجتماعى مدرنيته بسپاريم و به اباطيل آنها باور بسته قواعد رفتارى آنان را بكار ببنديم تا هستى پستى را كه آنان براى ما مى پسندند و تكيه گاه سلطه آنان بشمار مى آيد از آن خود سازيم .
اين آيه كريمه و نظائرش بر خلاف متافيزيك يونانى كه به علت توجه دارد و بر آن متمركز است از آينده خبر مى دهند. به موجب آنها (دين ): هرگونه زندگى از پست تا عالى ، و هر رفتار و كار از بد تا خوب و از صالح تا فاسد، و نيز تحولى كه به بار مى آورند جملگى (يك رخداد) آگاهانه و ارادى است و نحوه اى از خود آفرينى .
و انا منا المسلمون و منا القاسطون فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا. و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا(6)
(دين ): هر گونه زندگى و رفتار و كار آگاهانه و ارادى ، و نيز تحولى كه آن گونه از زندگى و آن رفتار و كار در عامل و فاعل خود ايجاد مى كنند يك رخداد است رخدادى در يك انسان . براى مثال ، حيات طيبه را يك فرد بر مى گزيند و پيش مى گيرد تا طى آن كيفيت هايى تكاملى پيدا كند. كارهايش ‍ از انديشه و استدلال و داورى تا گفتگو و خوردن و آشاميدن و رفتن و خفتن (عمل صالح ) مى گردد همانچه رشدش داده اعتلايش مى بخشد و به يك يا چند آزادى - عزت نائلش مى گرداند تا به منزلتى والا در نظام هستى فرا رود. مثلا شخصيت او در مكان و زمان - در بسيط جغرافيا بگونه امت و در طول تاريخ و دوران آينده - بسط مى يابد و خود بر چهار محيط اثر مثبت مى نهد آثارى كه بصورت (باقيات الصالحات ) بعد از مردنش هم دوام دارند. براى بشريت و براى نسلهاى آينده نافع شده است و فيض از خير و صلاح از وجودش جارى گشته است .
(دين ) كفار دنيادار و كفار مستكبر هم چنين است . رخدادى است در خود آنها، رويدادى آگاهانه و ارادى كه پيامدهايى براى خودشان و نيز در محيط اجتماعى ، طبيعى ، و بين المللى دارد. آنچه سرمايه داران استعمارگر و مستكبران جنگ افروز و مفسد فى الارض در سده هاى اخير كرده اند رخدادهايى بيش نيست .
علت تفاوت بلكه تضاد ماهوى اين چند دسته رخداد، اين است كه مردمى خدا را ولى خويش و (شارع ) - يا قانونگذار - و مصدر امر و نهى خود گرفته اند و بسيارى هم در برابرش طغيان - يا سركشى و نافرمانى - نموده تابع علائق دنيادارى يا استكبارى يا داموارگى يا دون جانورى خود گشته اند. مستكبران و دنياداران ، سلطه گر شده اند و داموارگان و دون جانوران سلطه پذير و اسير - ذليل آنها. دو گونه دولت يا سازمان سياسى در كنار هم در طول تاريخ برقرار مانده اند: 1. الحادى - طاغوتى 2. وحيانى - توحيدى .
آن دوراهى سرنوشت ساز و تعيين كننده ماهيت انسان ها عبارت است از دوراهى گزينش حاكميت و شريعت الهى ، و گزينش طاغوت . اسلام يا تسليم شدن به خدا، و سرسپارى به طاغوت ، طاغوتى كه خود اسير - ذليل علائق پست دنيادارى و آز درونى خويش است يا اسير - ذليل علائق استكباريى كه خود در خويشتن ايجاد كرده است .
كشمكش پيامبران با مترفان و مستكبران بر سر همين دوراهى است . كشمكش ما در صحنه بين المللى و حتى در درون سرزمين و ميهن اسلامى در حال حاضر بر سر همين دوراهى است .
كار تشريعى خدا چه فايده اى براى زندگى و رفتار ما دارد؟ 
تشريع كه در آيه شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا... و غير آن آمده است بيان كردن ، توضيح دادن ، و روشن كردن راه زندگى و كار را افاده مى نمايد. يا اگر از شرعه و شريعه باشد به معناى رسيدن انسان به جوى يا چشمه آبى گوارا و قطع نشدنى است كه مى توان مستقيما و بدون احتياج به وسيله اى از آن نوشيد چنانكه وقتى مى گويند شرع يشرع به اين معناست كه با دهان نوشيد.
اين آب حياتبخشى كه خدا از راه وحى به پيامبرانش در دسترس مردم قرار مى دهد چيست ؟ معارف حقه يا جهان - انسان شناسى و احكامى است كه هم زندگى هاى پست و فروگردهاى بعد از خدا را معرفى مى نمايد و هم چگونگى حيات طيبه را روشن مى كند. يك زندگى شناسى تطبيقى و مقايسه اى است كه ما هم در زندگى شخصى و هم با مشاهده و مطالعه زندگى ديگران و هم در گزارشهاى مكتوب و شفاهى دانشمندان و متفكران مى توانيم تا حدودى با آن آشنا شويم و پى ببريم كه خدا با ارائه اين معرفت فوق العاده با اهميت و غيرقابل چشم پوشى از آن امكان بهترى و برترى را براى ما فراهم آورده و لطفش را به ما به نهايت رسانده است . بخشى از اين معارف حقه آموزه ها و طرحى است درباره سازماندهى اجتماعى يا حكومت و اداره محيط اجتماعى . چه ، محيط اجتماعى يكى از سه عنصر اصلى مؤ ثر در رشد و انحطاط ماست .
مجموعه معارف حقه و اوامر و نواهى الهى و احكام وضعى و احكام تكليفى يك كاركرد دارد و آن بيان چگونگى حيات طيبه است تا آن را در پيش گيريم و از زندگى هاى پست اجتناب نماييم . اين كلام الهى را بشنويد: استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ... وقتى خدا و پيامبر شما را دعوت مى كنند به آنچه كه شما را زنده مى كند (به حيات طيبه ، به زندگى بايسته ) دعوتشان را اجابت كنيد و بپذيريد.(7)
در زندگى طيبه ، و زندگى بايسته - دين الحق - ما زندگى جديدى پيدا مى كنيم كه فوق زندگى انسانى است ، از سطح عادى و عامى فرا رفته فاتح چهار محيط شده عوامل مخل زيستن و مفسد رشد معنوى را شكست داده مقهور خويش ساخته يا زدوده به دوازده وضعيت محيطى آزادى - عزت نائل مى شويم ؛ به مقامى هر چه والاتر در نظام هستى يافته به قرب خدا نائل مى گرديم . افعال ما رنگ - يا صبغه - و ماهيت فعل خدا پيدا مى كند. با برادران و خواهرانمان بر سر نيكى بيكران و تقوى همكارى مى كنيم . از جمله فعل (وصايت ) يا سفارشى را كه خدا نسبت به پيامبرانش داشته است نسبت به يكديگر انجام مى دهيم : الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر همان جهان - انسان شناسى و زندگى شناسى و احكام و اوامرى را كه خدا به پيامبرانش از آدم و نوح تا ابراهيم و موسى و عيسى و پيامبر خاتم (سفارش ) كرده است و همان زندگى را كه به ايشان آموخته است به يكديگر مى آموزيم . همچنين در دفاع از اين زندگى ، و در جريان براندازى طاغوت و مستكبران و مترفان سلطه گر، يكديگر را به ادامه جهاد و انقلاب و پايدارى در برابر آن دشمنان تبهكار فرا مى خوانيم و سفارش و دعوت مى كنيم ، دعوتى كه تكرار دعوت خدا و پيامبر است . بدينسان با پيامبران و خدا در صحنه تاريخ ، و در محيط اجتماعى و محيط بين المللى ، حتى در نظام همكار و همنوا مى شويم . و اين همان ولايت همگانى مؤ منان نمازگزار زكات پرداز، صدقه دهنده دينشناس است با يكديگر كه در راستاى ولايت امامان معصوم و پيامبران گيرنده وحى ، و ولايت الهى قرار دارد و همواره تاريخ جارى بوده است .
كارهاى ما در زندگى  
رخدادهاى ارادى و آگاهانه اى كه جمعا نوعى زندگى يا (دين ) را تشكيل مى دهند از لحاظ زمانى تقدم و تاءخر دارند. چه محال است همزمان روى دهند. دليل اين تقدم و تاءخر زمانى آنها رابطه عليت است كه ميان برخى با ساير رخدادها برقرار است . نخستين رخداد، گزينش نوعى از زندگى - دين است . دومين رخداد، تسليم شدن به ، و اطاعت از يك (شارع ) يا قانونگذار و مجموعه قوانين است . به ملاحظه همين حقيقت خداوند متعال از طاعت يا اطاعت با لفظ (دين ) تعبير مى فرمايد تا بفهماند كه ما با اسلام يا تسليم شدن به او و اطاعت از اوامر و نواهيش و رعايت احكام وضعى او به نوعى از زندگى كه همان حيات طيبه باشد و به فرجامى معين نائل مى گرديم و با تسليم شدن به او اطاعت از غير او، يا طاغوت ، به نوعى متضاد از زندگى ، استكبارى ، دنيادارى ، دامواره ، و دون جانورى و به فرجامى مى رسيم نقطه مقابل فرجام مردمى كه احكام الهى را اطاعت كرده و وجودشان را به شريعت سپرده اند. و بفهماند كه هيچيك از انواع زندگى بدون طاعت از يك مصدر امر و نهى يا حاكميت و حكومت و سازمان سياسى - فرهنگى روى نمى دهد.
مى بينيم در آيات بسيارى براى اشاره به طاعت و اطاعت از لفظ دين استفاده مى شود. براى مثال : و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله (8) با مستكبران و دنياداران سلطه گر بجنگيد و سلطه و تخت و تاجشان را براندازيد تا شرايط فرهنگى - سياسى لغزنده فريبنده گمراه كننده اى نمانده مستضعفان - يا مردم دامواره و مردم دون جانور - بتوانند فارغ از ترس و تهديد، نوع زندگى انسانى يا نوع ديندارانه را برگزيده راه آزادى - عزت - بسپارند و (اطاعت ) - دين - فقط براى خدا باشد.
نوع زندگى ما، و نوع زندگى كافران  
هر يك از ما و كافران نوعى زندگى داريم ، بطورى كه خدا به پيامبرش ‍ مى آموزد تا به كافران بگويد... لكم دينكم ولى دين . شما راه و رسمى از زندگى داريد و من راه و رسم ديگرى .
در عين حال ، زندگى پيامبر اكرم و ما با زندگى هاى مستكبران ، دنياداران ، دامواره ها، دون جانورها وجوه مشتركى هم دارد. براى مثال زندگى ما و زندگى آنها را يك مجموعه قوانين و يك قانونگذار - يا شارع - شكل مى دهد و ما مطيع يك شارع و اوامر و نواهيش هستيم و آنها هم مطيع يك قانونگذار و مجموعه احكام وضعى و احكام تكليفى او هستند. اطاعت از اين مجموعه احكام يا قوانين و اين قانونگذار، يا آن مجموعه احكام يا قوانين و آن قانونگذار كار بسيار مهمى و جزء بنيادين شيوه زندگى است . سرنوشت ما و سرنوشت كفار هر دو با همين تصميم گيرى و كار رقم مى خورد. در اين نقطه عطف زندگى است كه راه ما از راه آنها جدا مى شود و هر يك از ما و آنها چيزى مى شويم كه ديگرى نمى شود. ما قانونگذارى و ولايت طاغوت را مردود و نامشروع شمرده به آن كافر مى شويم و خدا را شارع و ولى خويش مى گيريم ، و كافران ، طاغوت را ولى و حاكم خويش ‍ گرفته به خدا كافر مى شوند: فمن يكفر بالطاغوت و يؤ من بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها...
در زندگى نسل حاضر كفار، طاغوت هاى زنده و اسلاف مرده آنها كه بيشترين احكام و اوامر را وضع كرده و بصورت سنت فرهنگى - سياسى الحادى - طاغوتى بجا نهاده اند مشاركت دارند، مشاركتى بر سر (اثم و عدوان ). در زندگى ما مسلمانان از زندگى پيامبران كه نخستين مسلمان و مؤ من قوم و جامعه خويش اند (خدا) از دو طريق مشاركت ولايت دارد.
مشاركت - ولايت تكوينى  
مشاركت - ولايت تشريعى  
بنابراين درست گفتيم كه (دين ) رخدادى آگاهانه و ارادى در وجود ما - اعم از مؤ من و كافر - است . اما با اين توضيح و متمم كه آن رخداد از چندين جهت و نظر با خدا نسبت دارد. همه ما آفريده او و پرورده رحمت رحمانى او هستيم . ساختارى به ما داده كه ريشه و پايه در نظام هستى دارد و با روابطى على به جهان برين و لايه هايش تا مبداء هستى و كرسى فلك و عرش امرش پيوسته است . لايه خود مختارى - يا اراده - ما مخلوق اوست . و او اجازه و امكان و توان به ما داده است تا كيفيت هاى مختلف بپذيريم و زندگى هاى متفاوت و متضاد برگزيده پيش گيريم . از هر يك از راههاى بعد از خدا و قرب به او برويم يا از آن كه رفته ايم باز گشته در ديگرى طى طريق و كسب تحول كنيم و بسر بريم . توبه آريم ، و توبه بشكنيم .
همچنين بر هر رفتنى و هر گونه زندگى كردنى آثار و نتايجى مترتب فرموده كه ما عملا به تجربه در مى يابيم و درك و احساسش مى كنيم و بسيارى در همين زندگى و در طول عمرمان براى ما مشهود است و پاداش و كيفرى پيوسته و لاينقطع است ولى آنكه فاصله اى زمانى ميان عمل و نتيجه اش ‍ وجود داشته باشد بر ما كه عاملش هستيم بار مى گردد: فمن يعمل عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره .
هم رحمت رحمانى خدا كه به كافر و مؤ من و هر آدمى ارزانى مى شود فيض ‍ بى انقطاعى از نعمت و امكان است و هم رحمت رحيميش كه پاداش عمل صالح است و به مؤ منان نيكوكار تعلق مى گيرد يك رخداد است ، رخدادى كه تواءما با رخداد عمل صالح سير تقرب اتفاق مى افتد و در وجود عاملش . انحطاط و بعد از خدا هم كه در كافر رخ مى دهد از كيفر زشتكارى و كفرش ‍ جدا نيست . اين پاداشها و كيفرها از نخستين روز تاريخ بشريت پيوسته روى داده است و روى مى دهد و روى خواهد داد. طول تاريخ و تمامى ايام عمر يكايك ما يوم الحساب است . پاداش و كيفر را در تمام روزهاى عمرمان مى بينيم و مى گيريم و پس از مرگ كه جز فقدان زيستن نيست در دو مرحله زندگى برزخى و زندگى قيامت هم متناسب با آن دو عالم متفاوت است با اين عالم ، جارى و برقرار است . زندگى برزخى ما هنوز شروع نشده است ولى زندگى برزخى رفتگان و نسلهاى گذشته با درجات بهشت آن و دركات جهنم آن برقرار بوده و هست و تا به قيامت دوام دارد: انما توعدون لصادق . و ان الدين لواقع آنچه به شما وعده داده مى شود از دو زندگى برزخى و قيامتى پس از مرگ راست است و حساب و پاداش و كيفر البته در حال وقوع و رخدادن مستمر لاينقطع است . و له ما فى السماوات و الارض و له الدين واصبا اءفغير الله تتقون ؟(9) آنچه در جهان هاى برين و در عالم طبيعت هست متعلق به اوست و چرخه مستمر و بى انقطاع طاعت تكوينى و پاداش و كيفريابى به او تعلق دارد. با وجود اين آيا از غير خدا پروا مى گيريد (و اطاعت مى نماييد؟)
منتهى شدن كفر و زشتكارى و ستمگرى به انحطاط و بعد از خدا و آتش و عذاب و ذلت اسارت در چنگال آنها مانند مترتب شدن اعتلا و قرب به خدا و نعيم بهشت و رضوان و كاميابى و آزادى - عزت بر ايمان و تقوى و توكل و رجاء و صبر و اعمال صالحه امرى تكوينى و تخلف ناپذير و مستمر و بى انقطاع است : واصبا. و حفظا من كل شيطان ما رد لايسمعون الى الملاء الاءعلى و يقذفون من كل جانب دحورا و لهم عذاب واصب (10) پاداش اسلام و ايمان و اعمال صالحه و (خلق عظيم ) پيامبر اكرم هم مستمر و بى انقطاع است : ما انت بنعمة ربك بمجنون . و ان لك لاءجرا غير ممنون و انك لعلى خلق عظيم (11)
كيفر و پاداش دقيقا مانند بعد از خدا و قرب به خدا، و پستى مرتبه اى خلود الى الارض و والايى منزلت در نظام هستى با انجام عمل زشت و زيبا يا منكر و معروف همراه است بلكه تعبير از آن به (همراه ) ناصواب و اشتباه آور است . بالضروره در همين زندگى و در لحظه انجام عمل و تعين رفتار و زندگى تحقق يافته دوام يا تثبيت آن در لحظه مردن صورت گرفته در زندگى برزخى بسبب آنكه آثار آن اعمال بر ديگران هنوز به نتيجه نرسيده و خاتمه نيافته فقط ثبات نسبى پيدا مى كند تا با برچيده شدن دو جهان طبيعى و انسانى ، و رخداد حشر و نشر در قيامت ثبات مطلق و جاويد پيدا كند. براى تفهيم اين حقيقت آيات متعدد نازل مى فرمايد از جمله : ويل لكل همزة لمزة . الذى جمع مالا و عدده ... كلا لينبذن فى الحطمه . وما ادراك ما الحطمة . نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة . انها عليهم مؤ صدة . فى عمد ممددة .
در جاى ديگر مى فرمايد: (و بگو: حق از جانب پروردگار شماست . پس ‍ هر كس بخواهد ايمان آورد و هر كس بخواهد ناباور شود. ما براى ستمكاران مشرك آتشى آماده كرده ايم كه سراپرده اش آنها را احاطه كرده است و اگر فريادرسى خواهند با آبى به فريادشان رسيده شود چون مى گداخته كه روى آنها را بريان كند. بد شرابى است و بد آرامشگاهى !) فعل ماضى (احاط) را بكار مى برد تا بفهماند كه به آينده و پس از مردن اختصاص ندارد و در همين زندگى بر كفر و شرك و تبعيت از طاغوت و ستم كردن بر خود و بر ديگران مترتب مى شود.
(دين ) در آيات (و له الدين واصبا)، (و ان الدين لواقع ) و نظائرش دلالت قطعى دارد بر ولايت تكوينى خداى متعال در نظام هستى با جريان هاى مختلفش : جهان برين ، جهان انسانى ، جريان طبيعى ، و جهان پست كه در دو جهان انسانى و طبيعى به صورت تحقق حساب و پاداش و كيفر، و نيز ترتب آثار عمل و زندگى بر عامل و اختياركننده آن كه جز وجه ديگرى از همان امر نخستين يعنى حساب و پاداش و كيفر نيست ، بلكه همان است و اين وجه چيزى جز تصور ناشيانه و اشتباه آميز از آن در بعضى اذهان نيست . اين (دين ) رخدادى از خدا، و فعل اوست كه مترتب مى شود بر عمل آگاهانه و ارادى ما از بد و خوب . چنانكه مشتق آن : مدينون ، و مدينيين در آيات 53 صافات و 86 واقعه دلالت بر حالت تكوينى محكوميت بشر در برابر ولايت تكوينى خدا دارد و مى فهماند كه ما چه در زيستن و عمر كوتاهمان و چه پس از فقدان زيستن ، و دو زندگى برزخى و قيامت محكوم سنن حاكم بر نظام هستى هستيم ، محكوم محاسبه و پاداش و كيفر: ءاذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءانا لمدينون . ... فلولا ان كنتم غير مدينين ترجعونها ان كنتم صادقين پس چرا آنگاه كه جان به گلو رسد و شما آنگاه با چشم خود (آن جان به لب رسيده را) نگاه كنيد و در همانحال ما از شما به او نزديكتريم ولى شما به ديده بصيرت در نمى يابيد. آرى اگر شما محكوم ولايت تكوينى ما نيستيد و اگر راست مى گوييد چرا آن جان (به لب رسيده ) را باز پس نمى گردانيد؟!
بدينسان ، آفريدگار جهان و انسان كه پروردگار او هم هست در دين - زندگى ما - خواه زندگى هاى پست باشد و خواه زندگى انسانى و حيات طيبه - على رغم ارادى و آگاهانه بودن آن زندگى ها كه اختيار مى كنيم ولايت تكوينى دارد. زندگى هاى ما بدون ولايت تكوينى او گذران نمى شود. مى ماند بحث ولايت تشريعى او.
ولايت تشريعى آفريدگار  
اين ولايت مستند به ولايت تكوينى اوست . چه ، تنها اوست كه بر حقايق جهان هستى و جهان انسانى ، بر ساختار ما و رابطه تحولات انحطاطى و تكاملى بشر با اعمالش ، و انديشه ها، باورها، و نوع زندگيى كه اختيار مى نمايد احاطه علمى دارد و لطيف خبير بصير عليم حكيم است . به همين دليل هدايت ما را بر عهده گرفته صراط مستقيمى را به ما نشان مى دهد كه حيات طيبه نام دارد و پيمودنش ما را متخلق به اخلاق الهى ساخته به قربش نائل مى گرداند.
هدايت را از راه وحى به پيامبران صورت داده كه قابل تدوين و كتابت هم هست : نازل كردن (كتاب ). همچنين از طريق اعطاى عصمت تكوينى به پيامبران و ائمه اهل بيت پيامبر خاتم و توفيق دادن به آنان تا هدايتش را بر وجود خويش با دقت تمام بكار بندند از آنان (ميزان ) ساخته است . كتاب متبلور، امام ، اسوه ، و سرمشق . هم قرآن و انجيل و تورات نازل شده خدا است و هم پيامبران . و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس ‍ بالقسط.(12)
بدينسان هر پيامبرى (اول من آمن ) و (اول من اسلم ) بشمار مى آيد. در عين حال ادامه دهنده سنت فرهنگى - سياسى توحيدى - و وحيانى است : قل اءننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا... بگو: پروردگارم مرا به صراطى مستقيم هدايت كرد به دينى ارزنده ، به سنت توحيدگرايى ابراهيم كه از مشركان نبود. بگو: براستى نماز من و عبادت من و زندگى من و مردن من براى خداى ، پروردگار عالمهاى آفريدگان است . شريكى ندارد و مرا به آن امر فرموده است ، و من نخستين تسليم شونده ام . بگو: آيا جز خدا پروردگارى بجويم حال آنكه او پروردگار همه چيز است ، و هر كس هر چه بدست آورد و انجام دهد بر عهده خويش ‍ كرده باشد و هيچكس بار گناه ديگرى را بدوش نكشد، وانگهى بازگشت شما بسوى پروردگار شماست آنگاه به شما درباره آنچه بر سرش اختلاف داشتيد خبر مى دهد (و داورى مى فرمايد).(13)
اين شيوه خاص زندگى و مردن و نمازگزارى و عبادت و عشق ورزى كه سلسله انبياء از آدم تا خاتم از راه وحى از خدا آموخته و در وجود خويش ‍ بكار بسته اند و به مردم آموزش داده اند در (كتاب ) هست و در هر پيامبر و معصومى متبلور و نمايان است . پيامبر خاتم بدستور خدا آن را كه در وجود خودش متبلور شده است به كافران عصر و جامعه اش نشان مى دهد و بدان اشاره مى كند بدين عبارت كه : (... ولى دين ) من هم شيوه زندگيى دارم .
خداى متعال هم مكرر مى فرمايد كه اين راه و رسم زندگى را او به پيامبران و از طريق آنان به مردم نشان داده است : (خداى شكست ناپذير حكيم اين چنين وحى مى كند به تو و به كسانى كه پيش از تو دارند: آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين (يا عالم طبيعت ) است از آن اوست و او بلند پايه (العلى ) عظيم است . آسمانها (جريان هاى برين ، و نه آسمانهاى عالم طبيعت ) مى روند تا از فراز خودشان بشكافند در حالى كه فرشتگان در ستايش پروردگارشان خدا را از هر شبيه و پندار و تصور منزه مى شمارند و براى كسانى كه در عالم طبيعت (و نيز جهان انسانى )اند مصونيت مى طلبند. هان ! بيگمان ، خداست كه مصونيت بخش و بخشنده رحمت رحيمى است . و كسانى كه بجاى او اوليايى گرفتند خدا برايشان نگاهبان است و تو بر آنان گماشته نيستى ... آيا بجاى او اوليايى گرفتند حال آنكه خداست كه ولى است و اوست كه مردگان را زنده مى كند و او بر همه چيز تواناست (او ولايت تكوينى دارد). و هر چيز كه درباره اش اختلاف پيدا كرديد حكم آن با خداست (او ولايت تشريعى هم دارد). آن خداى ، پروردگار من است . بر او توكل كردم و به سوى او رو مى آورم . آفريدگار آسمانها و زمين ... كليدهاى آسمانها و زمين روزنه هاى على ميان جهان انسانى و جهان طبيعى و... با جهان برين و با مبداء هستى ) از آن اوست . روزى را براى هر كس كه بخواهد بگستراند و تنگ گرداند. بيگمان او به هر چيزى داناست . شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و... از نوع يا شيوه زندگى آن را به شما ارائه كرد و نشان داد كه نوح را به آن سفارش كرد و آنچه را كه به تو وحى كرديم و آنچه را كه ابراهيم و موسى و عيسى را بدان سفارش كرديم ، اين را كه زندگى را بر پا داريد (اءن اقيموا الدين ) و بر سر آن شاخه شاخه نشويد (و مصادر امر و نهى متعدد نپذيريد). مشركان (يا طاغوتيان ) را آنچه آنها را بدان مى خوانى (اطاعت مطلق از آفريدگار يكتا) گران مى آيد. خدا هر كه را بخواهد به سوى تو - توحيد - جذب مى كند و هر كه را روى به سوى او آورد هدايت فرمايد... پس بايد كه به سوى آن دعوت كنى و چنانكه دستور يافته اى راست قامت بر راه روى و علائق پست آنان را تبعيت نكنى . و بگو: به آنچه از كتاب كه خدا نازل فرمود ايمان آوردم و دستور يافته ام كه ميان شما به عدالت حكومت و قضاوت كنم . خدا پروردگار ما و پروردگار شماست . كارهاى ما راست و كارهاى شما شما راست مشابه لكم دينكم ولى دين دعوايى ميان ما و شما نيست . خدا ما را گرد هم آورده داورى خواهد كرد و بازگشتمان نزد اوست .)(14)
چگونگى ولايت تكوينى و ولايت تشريعى خود را بر جهان و انسان بيان مى فرمايد كه هم در روزى رسانى و پروردگارى موجودات است و هم در وحى به پيامبرانش ، و هم در ترتب پاداش و كيفر و رشد و انحطاط بر انسانها كه عامل عمل صالح و فسق و فجورانه و هم در امور مشابه آن ، روزنه هاى على جهان برين و لايه هاى آن به روى دو جهان انسانى و طبيعى گشوده مى شود: تكاد السموات يتفطرن من فوقهن و الملائكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض ... آن هم به سبب اين كه از ناحيه خداى على عظيم نازل مى شوند و فرشتگان آن روزى ، وحى ، و اثر و نتيجه عمل را به دو جهان انسانى و طبيعى مى رسانند. اشاره به اين مسير تكوينى نظام هستى مى فرمايد: و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين (15) و مى فرمايد: و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .(16) تكاد السموات يتفطرن من فوقهن اشاره به گشوده شدن مستمر روزنه هاى على ميان دو جهان برين و جهان هاى انسانى ، طبيعى و پست است . و الملائكة يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون لمن فى الارض اشاره است به نفى اين احتمال و امكان كه خدا به هدايت بندگانش نپرداخته امرشان را مهمل گذارد و به تشريع يعنى ارائه شيوه زندگى و مردن و عبادت و عشق ورزى پسنديده نپردازد. وقتى موجودات جهان برين كه جز به امر خدا كارى نمى كنند همواره در پى مصونيت بخشيدن به مردم روى زمين در برابر عوامل مخل زيستن و مفسد رشد معنوى باشند چگونه ممكن است خداى آمرشان مردم را هدايت نكرده راههاى كسب دوازده وضعيت محيطى آزادى - عزت و پشت سر نهادن دوازده حالت اسارت ذلت را كه مستلزم مجاهدت و براندازى رژيم سلطه گران و مستكبر و دنيادار است به آنان آموزش ندهد؟
الا ان الله هو الغفور الرحيم تفهيم اين معناست كه مردمى در روى زمين باشند مورد تعرض و تجاوز و دگرتباهگرى مستكبران مفسد فى الارض ، و پروردگارشان آن مردم را بى حمايت و بى ولايت نگذارد و به دادشان برسد و چون عليه مستكبران و طاغوت اقدام و قيام كرده (ولى ) و (نصير)ى از خدا خواستند او با رحمت رحيمى خويش كه خاص مؤ منان پرهيزگار مجاهد فى سبيل الله است فيض رحمت هدايت خويش را كه سرآمد كمك ها و يارى ها بشمار مى آيد بر آنان سرازير و جارى گرداند.
سخن از (تشريع دين ) فقط سه بار مى رود. دو بار در سوره شورى كه در اواخر محاصره شدن جامعه مسلمانان در دره ابوطالب در كنار مكه نازل مى شود و يك بار در سوره جاثيه كه مدت كوتاهى با نزول سوره شورى فاصله دارد و پس از پايمال شدن پيمان مشركان مكه داير بر محاصره مسلمانان و پيش از درگذشت ابوطالب و خديجه سلام الله عليهما نازل مى گردد. اولين سخن از (تشريع دين ) را از نظر گذرانديم . دومى بفاصله هشت آيه پس از آن مى آيد درباره تشريع طاغوتى : اءم لهم شركاء واشرعوا لهم من الدين ما لم ياءذن به الله ؟ يا مگر آنان طاغوتيهايى دارند كه براى آنان راه و رسمى از زندگى نشان داده اند و ارائه كرده اند كه خدا آن را صحه نگذاشته است ؟ سومى در سوره جاثيه بدين عبارت : ثم جعلناك على شريعة من الاءمر فاتبعها و لا تتبع اهواء بعض و الله ولى المتقين معناى اين آيات و مراد از (شريعتى ) از زندگى و رفتار و كار وقتى بدرستى و بروشنى درك خواهد شد كه بدانيم آنها در پايان دوره محاصره در دره ابوطالب نازل شده است و پس از آن كه جامعه - دولت توحيدى و نبوى قهرا و اجبارا در آن دره متمركز مى شود و به محاصره سياسى - نظامى - اقتصادى دريايى از مشركان و طاغوتيان در مى آيد. اعضاى آن گسستن از هر سازمان سياسى و دولتان طاغوتى ، و پيوستن به دولت اسلامى - وحيانى را مدتها پيش تجربه كرده و از سر گذرانده اند. از (شفاعت سيئه ) پروا گرفته و (شفاعت حسنه ) را بكار بسته اند. از بند سلطه هر رئيس قبيله و پادشاهى آزاد بوده اند. اينك كلام خدا در گوششان چنين طنين مى افكند: (سپس ترا بر سر راه و رسمى از حكومت و زندگى قرار داديم . بنابراين آن را پيروى كن و علائق پست كسانى را كه نمى دانند پيروى مكن ، زيرا آنان در برابر خدا هيچ ترا بكار نيايند و بيشك ستمگران مشرك ولى يكديگرند و خدا ولى متقيان است . اين (قرآن ) بينايى هايى است براى آدميان و هدايت و رحمتى است براى مردمى كه يقين مى آورند. آيا كسانى كه كارهاى بد كردند پنداشته اند كه ما آنان را مانند كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند بطورى كه زندگانى آنان و مردنشان يكسان باشد؟ چه بد داورى مى كنند. و خدا آسمانها و زمين را بحق (يا بايستگى ) آفريد و تا هر كسى بدانچه كرد پاداش ‍ داده شود چنانكه بر آنان هيچ ستم نرود. آيا ديدى آن كس را كه علائق پستش را معبود خويش گرفت و خدا او را با دانشى كه (به فسادش ) داشت از راه بدر كرد و بر گوش او و دل او مهر نهاد و بر ديده اش پوششى قرار داد، و از خدا گذشته او را چه كسى مى تواند راه نمايد؟ آيا پند نمى گيريد؟ و گفتند: جز زندگى اين دنيامان نيست ، مى ميريم و... زندگى مى كنيم و ما را جز روزگار هلاك نكند. حال آنكه نسبت به آن چه مى گفتند) هيچ علمى ندارند و جز گمان بردن كارى نمى كنند.)(17)
نامهاى اين شيوه زندگى ، عبادت و مردن  
اين شيوه زندگى اوصافى دارد كه آن را از زندگى هاى كفار، از زندگى هاى پست استكبارى ، دنيادارى ، داموارگى ، و دون جانورى متمايز مى گرداند.
1. حيات طيبه  
زندگى پاك ، پيراسته ، و منزه از هر پليدى ، ستم زشتى ، زشتكارى ، و نجاست كه در زندگى هاى استكبارى ، دنيادارى ، داموارگى ، و دون جانورى يافت مى شود. راغب اصفهانى مى نويسد: (انسان طيب كسى است كه از نجاست نادانى و زشتكارى و كارهاى بد عارى باشد و به زيور دانش و ايمان و كارهاى نيكو آراسته باشد و چنين انسانهايى در آن آيه مورد اشاره اند كه الذين تتوفاهم الملائكة طيبين ... ) و در اين آيات : طبتم فادخلوها خالدين . هب لى من لدنك ذرية طيبة ...(18) آيه كريمه 97 نحل مويد گفتار اوست : من عمل صالحا من ذكر اءو اءنثى و هو مؤ من فلنحيينه حياة طيبة .
2. شيوه زندگى بايسته  
اين شيوه زندگى بارها با وصف (حق ) به معنى بايسته توصيف مى شود: هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله ...(19) اين حقيقت كه (دين الحق ) به معنى زندگى بايسته است در آيه كريمه 11 توبه بروشنى نمايان است . (با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا ايمان مى آورند و نه به دوره آخرت ، و نه آنچه را خدا و پيامبرش حرام كرده است حرام مى شمارند و لا يدينون دين الحق - و نه زندگى بايسته را زندگى مى كنند بجنگيد تا در حالى كه خوار و شكست خورده اند بدست خود جزيه بپردازند.)
3. شيوه زندگى فوق العاده ارزنده  
با عبارت (الدين القيم ). هر گاه در كاربرد قيم و قيمة در قرآن تاءملى كنيم در مى يابيم كه قيم به معناى بسيار ارزنده (20) چهار بار به صورت وصفى براى دين به معنى زندگى آگاهانه و اراديى كه انسان پيش مى گيرد بكار مى رود و دو بار براى مطالب يا محتواى وحى الهى و آموزه ها و احكامى كه خداوند در مورد زندگى بايسته دارد و در يك جا هم به صورت (ذلك دين القيمة ) كه مفسران (21) با دقت نظر آن را مختصر (دين الكتب القيمه )اى دانسته اند كه اندكى پيش سخن از آن رفته است .
قيم در مورد كتاب ، و جمع آن قيمة براى كتب جز به معناى بسيار ارزنده نيست . الحمدلله الذى انزل على عبده الكتاب ... قيما لينذر باءسا شديدا...(22) رسول من الله يتلوا صحفا مطهرة فيها كتب قيمة ... و ما اءمروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين حنفاء و يقيموا الصلوة و يؤ توا الزكاة و ذلك دين القيمة .(23) ستايش خدايى راست كه بر بنده اش آن آموزه ها و احكام مكتوب و مقرر را نازل كرد و در آن هيچ كژراهه اى ننهاد بطورى كه ارزش آور، ارزش آفرين باشد تا (بنده اش ) مردم را از كيفرى سخت بيم دهد... در پايان سوره كهف كه با اين آيات آغاز مى شود ارزش آورى و ارزش آفرينى - يا قيم بودن - آموزه ها و احكام وحيانى را كه مكتوب يا (كتاب )اند بدين شرح معين و مشخص مى فرمايد: (بگو: همه سخن اين است و نه بيش كه من بشرى مانند شما هستم ، به من چنين وحى مى شود كه خدايتان فقط خداى يگانه است بنابراين كسى كه اميد به ديدار پروردگارش بسته است بايد عمل صالح داشته باشد و در پرستش و اطاعت پروردگارش هيچكس را شركت ندهد.) راه و رسم زندگى بسيار ارزنده اى كه خداوند از راه وحى به پيامبرش به بشر مى آموزد و داراى اين خصوصيات است كه همه انديشه ها، و استدلال ها، داورى ها، عواطف هيجانات ، و كارهاى عملى آن صالح يا شايسته و پسنديده است و مصدر امر به اين كارها و نهى از كارهايى كه در اين راه و رسم زندگى يافت نمى شود خداى يگانه اى است كه جهان و انسان را آفريده و مى پرورد و سه مرحله زندگى دنيا و زندگى برزخى و زندگى قيامتى را حاكميت و مالكيت و اداره و تدبير مى فرمايد. در اين شيوه زندگى از هيچ مصدر امر و نهى و قانونگذار ديگرى خبر و اثرى نيست .
(رسول من الله ...) آن بنده خدا كه كتاب قيم يا آموزه ها و احكام ارزش آور ارزش آفرين بر او نازل شده است فرستاده اى از جانب خداست . با تصميم گيرى خودش كمر به دعوت و آموزش دادن به مردم نبسته است ، به دستور خدا انجام ماءموريت و رسالت مى كند. آموزه ها و احكام به او تعلق ندارد، متعلق به خداست . صحيفه هايى را براى مردم مى خواند كه منزه از باطل و از كژراهه هاى زندگى است . در آن صحيفه ها آموزه ها و اوامر و نواهى و معارف حقه اى مكتوب يا قابل كتابت هست كه بسيار ارزنده و ارزش آفرين است .
فيها كتب قيمة . چه آموزه ها و اوامرى است ؟ هيچ آموزه و امرى جز اين نيست كه خدا را در حالى كه حقگرا باشند (و نه آزگرا، و نه دستخوش ‍ سائقه هاى عضوى ، و نه اسير - ذليل علائق پست استكبارى و دنيادارى و جانورسانى و دون جانورى ) بندگى و پرستش كنند و هم در حالى كه زندگى دين - را كه جز طاعت و كار نيست بتمامى براى او كنند (و نه بخشى از زندگى و طاعت و كارشان را به خدا و بخشى را به طاغوت اختصاص ‍ دهند) و نماز را مداومت دهند و زكات را (كه مايه رشد معنوى است )(24) بپردازند. آن ، زندگى بسيار ارزنده است .
اين معنا در صورتى درست خواهد بود كه بنا بر گفته ابن منظور افريقايى (هاء) را در القيمة براى مبالغه بدانيم . اما اگر آن را تاء تاءنيث بشماريم ، چنانكه تنى چند از مفسران نظر داده اند معنا چنين خواهد بود: (آن زندگى و راه و رسمى است كه معارف و آموزه ها و احكام ارزش آفرين در بر دارند.) در هر حال ، (آن ) اشاره است به شيوه اى از زندگى كه صاحب و برگزيننده اش به انگيزه حقگرايى فطرى آن را بر زندگى هاى پست استكبارى ، دنيادارى ، داموارگى ، و دون جانورى ترجيح داده و اختيار كرده است و اطاعت و بندگيش بتمامى براى خداست و اوامر و نواهى هيچكس ‍ و هيچ مصدرى را به گردن نگرفته اطاعت غير خدا را نمى پذيرد و بر جسته ترين فعاليت هايش اقامه نماز و پرداخت زكات با قصد رشد معنوى يعنى تقرب به خداست . چنانكه همين حقيقت را يوسف بر زبان مى آورد: ان الحكم الا الله امر اءلا تعبدوا الا اياه . ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس ‍ لا يعلمون (25) و در سوره روم مى فرمايد: فاءقم وجهك للدين حنيفا... ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لايعلمون ... بنابراين سراپاى وجودت را حقگرايانه براى زندگى بر پا دار همان كه سرشتى خدايى است كه آدميان را بر آن سرشته است . آفرينش خدا قابل تغيير نيست . زندگى بسيار ارزنده همان است ولى بيشتر آدميان نمى دانند. در حالى چنين كنيد كه رو به سوى او باز آورده باشيد و از او پروا گيريد و نماز را بپا داريد و از مشركان نباشيد (مصدر امر و نهى ديگرى در كنار خدا نداشته باشيد).(26) فاءقم وجهك للدين القيم من قبل ان ياءتى يوم لامرد له من الله ...
بنابراين سراپاى وجودت را براى زندگى بسيار ارزنده بپا دار پيش از آن كه زمانى فرا رسد كه هيچ قدرتى نتواند در برابر خدا مانع گردد.(27)
(ذلك الدين القيم ) در آيه 36 توبه هم به معنى زندگى بسيار ارزنده اى است كه در آن مقررات الهى درباره جنگ و صلح بدقت مراعات مى شود.
به نظر مى رسد واژگان قيام ، اقامه قيم ، و قيمه بدان سبب در گذشت روزگار در فرهنگ تازيان معناى ارزش و ارزندگى مى يابد كه حالت قيام به امرى و اقامه چيزى يا امرى همان وضعيت محيطى آزادى - عزت است و نقطه مقابلش وضعيت محيطى اسارت - ذلت كه در آن فرد به روى در افتاده بر زمين است . چنانكه خداوند اشاره به تقابل آن دو مى فرمايد: اءفمن يمشى مكبا على وجهه اءهدى اءمن يمشى سويا على صراط مستقيم با وجود اين آيا كسى كه بر روى در افتاده راه مى رود به مقصد رسيده تر است يا كسى كه راست قامت بر راه راست هموار رهسپار است ؟(28)
4. راه و رسمى از زندگى كه محركش حقگرايى است  
در چندين آيه مى آيد كه يكى از ويژگى هاى اين راه و رسم زندگى آن است كه به انگيزه فطرى حقگرايى يا حنيفيت صورت مى گيرد. يا دستور داده مى شود كه حقگرا زندگى كنيد يا وجودتان را حقگرايانه براى زندگى بپا داريد: فاءقم وجهك للدين حنيفا.(29)
5. شيوه ى زندگى يكسره طاعت خداست  
به همين جهت از آن به (دين الله ) يا طاعت خدا ياد مى شود: اذا جاء نصر الله و الفتح و راءيت الناس يدخلون فى دين الله ... در اين زندگى ، انسان به طاعت خدا در مى آيد: ولا تاءخذكم بهما راءفة فى دين الله (30) در اجراى احكام كيفرى نسبت به اين دو مجرم و در اطاعت خدا نبايد شما دستخوش نرمدلى و احساسات شويد.
6. زندگى خاص كه با اسلام يا تسليم تواءم است  
شروع اين زندگى با اسلام به معنى تسليم و سپردن سراپاى وجودمان به ولايت تشريعى خدا و به آموزش هاى پيامبر و ولايتش است : و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهيم حنيفا(31) و چه كسى نيكو زندگى تر از كسى تواند بود كه وجودش را براى خدا سپرده است در حالى كه احسان كننده باشد و حقگرايانه سنت ابراهيم را پيروى كند؟
ان الدين عندالله الاسلام بيگمان زندگى معتبر تسليم كردن سراپاى وجود خويش است .(32) فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا(33) بنابراين هر كس وجودش را (به خدا و پيامبر) بسپارد چنين گروهى پژوهنده رشد باشند. (آرى ، كسى كه وجودش را تسليم خدا كند در حالى كه احسان كننده باشد مزد خويش را نزد پروردگارش دارد).(34)
رخداد آگاهانه و ارادى اسلام يا تسليم وجود خويش به آموزه ها و اوامر و نواهى يا احكام وضعى و احكام تكليفى الهى كه در هر فردى ممكن است روى دهد در پيامبر پيش از ديگران و معاصرانش روى مى دهد. به همين دليل خداوند به پيامبر اكرم دستور مى دهد: (بگو: من دستور دارم كه اولين كسى باشم كه تسليم مى شود).(35) بنابراين بر خلاف تصور عوام و مدعيان تدريس دين ، (اسلام ) نه چيزى خارج از وجود آدميان بلكه رخدادى آگاهانه و ارادى است كه در هر بعثت انقلابى ابتدا در وجود پيامبر، و در بعثت - انقلاب اجتماعى خاتم در نبى اكرم و سپس در ساير انسانها اتفاق افتاده است .
بدينسان پيامبر و پيروانش تسليم ولايت تشريعى آفريدگار مى شوند و از مساوات سياسى نسبت به يكديگر برخوردارند. در برابر خداوند كه (شارع ) يا قانونگذار است برابراند.
مردمى كه ولايت تشريعى خداوندى را كه پروردگارشان است مى پذيرند و تسليم آن شده و اوامر و نواهيش را در سراپاى وجودشان بكار مى بندند به همان اثر و نتيجه اى مى رسند كه پيامبر با اين كارها به آن نائل آمده و نائل مى آيد. از نظر تكوينى و آنچه در نظام هستى هم روى مى دهند با هم برابرند. به ديگر بيان ، همگى هم در برابر ولايت تشريعى خدا و هم در برابر ولايت تكوينى او برابرند و در يك مقام قرار دارند.

next page

fehrest page