• تاریخ انتشار : جمعه 27 دسامبر 2013 - 20:09
  • کد خبر : 5890
  • مشاهده :  -
  • چاپ خبر

آقای پرورش سردار انقلاب بود

[box type=”shadow” ]خاطرات اكبر خليليان از استاد سیاست اصفهان؛ [/box] امروز خبری متاثر کننده از فوت استاد پرورش بر روی خروجی سایت های اصفهان و ایران قرار گرفت. اتفاقی که برای همه کسانی که دل در گرو این انقلاب دارند ناراحت کننده بود.  قطعاً نسل های امروزی آنچنان که باید با شخصیت استاد انقلابي آشنا

[box type=”shadow” ]خاطرات اكبر خليليان از استاد سیاست اصفهان؛ [/box]

امروز خبری متاثر کننده از فوت استاد پرورش بر روی خروجی سایت های اصفهان و ایران قرار گرفت. اتفاقی که برای همه کسانی که دل در گرو این انقلاب دارند ناراحت کننده بود.  قطعاً نسل های امروزی آنچنان که باید با شخصیت استاد انقلابي آشنا نیستند و این از کم کاری اصحاب رسانه است که نتوانسته اند آنطور که باید و شايد این شخصیت بزرگ را به نسل های بعدی انقلاب بشناسانند. رویش نیوز با هدف هرچه بیشتر آشنا کردن نسل های امروزی با استاد پرورش و همچنین بازگوکردن مجدد خصائص و ویژگی های ایشان اقدام به جمع آوری و انتشار مصاحبه هایی درباره استاد پرورش از برخی مسئولین کشوری و انقلابیون اصفهان و همچنین خاطره هایی از استاد پرورش نموده است. استاد علي اکبر پرورش چهره نام آشناي سياست ايران در دهه 60 بود و علاوه بر تصدي وزارت آموزش و پرورش در دولت‌هاي شهيد باهنر، آيت‌الله مهدوي کني و ميرحسين موسوي، سابقه سه دوره نمايندگي و دو دور نايب رئيسي مجلس را با خود داشت. استاد پرورش

در ادامه خاطرات اکبر خلیلیان، یکی از همراهان انقلابي  و دوستان استاد پرورش، که هفته گذشته مصاحبه شده در اینجا بیان می نماییم:

 ابتداي آشنايي من با مسائل مذهبي با دعاهاي كميل مسجد مصلي بود. حدودً 11 سالم بود كه مادرم دعاهاي حاج آقا فهامي را مي‌رفت و بعضاً من را همراه خودش مي‌برد. در واقع مسجد مصلي به وسيله دعاهاي كميل، چراغ اوليه را درون ما روشن كرد. آشنايي ما با مسائل انقلاب در سال 42 بود كه آن موقع من كلاس چهارم ابتدايي بودم. يک روز صبح وقتي كه به مدرسه مي‌رفتم در بين راه يك نفر رسيد و  خبر دستگيري حضرت امام (ره) را به ما داد. آن موقع 11 يا 12 سال بيشتر نداشتم ولي مي‌‌گفتم شاه بيخود امام (آن موقع مي‌گفتيم آيت‌الله خميني) را گرفته. به اين ترتيب جزو مخالفين شاه شديم. براي پيگييري اخبار هم چون محله ما در كنار محله لادان بود و آيت‌الله جنتي مستقيم از فعاليت‌هاي امام با خبر بودند، اخبار امام را از طريق بستگان و خويشاوندان ايشان پيگيري مي‌كرديم.

دراوايل 16 سالگي با جلسات دانش‌آموزي و دانشجويي كه در منزل آقاي گلبيدي بود، آشنا شديم. كم‌كم باحاج‌آقاي پرورش نيز آشنا شديم. استاد پرورش آن موقع از فعالان فرهنگ سياسي شهر بودند. استاد پرورش آن موقع مي‌گفتيم “مسجد جوب شاه” كه در آن جلسات قرآن بزرگوار مي‌شد. البته ظاهراً جلسه قرآن بود، و درواقع گروه 8 –9 نفره‌اي بود كه مسائل و اخبار سياسي و آموزش‌هاي مختلفي كه آن موقع حس مي‌كرديم مفيد باشد، مي‌ديديم. اين جلسه كم‌كم وارد كار مبارزاتي شد. ما ارتباطي با آقاي صلواتي پيدا كرديم. ايشان هم فردي به نام طريق الاسلام را به جلسات معرفي كرد. با آشنايي با طريق‌الاسلام وارد مسائل جديدي شديم. طريق الاسلام وارد مسائل جديدي شديم. طريق‌ الاسلام ابتدا مذهبي بود و آرام آرام عضو سازمان مجاهدين خلق شده بود. اين كه طريق‌الاسلام ماركسيست بود و يا بعداً به اين‌ها متمايل شد را ما نمي‌دانستيم. ايشان مي‌خواست جلسات را ماركسيستي كند اما نمي‌توانست. به من مي‌گفت تو مزاحم اين جلسات و مزاحم ماركسيست شدن دوستان غرب اصفهان هستي. مي‌گفت: ما بررسي كرديم كه تو جو آن جا را ضد ماركسيستي بار آورده‌اي و بايد بروي و آن‌ها را خنثي كني.استاد پرورش

در سال 53 يك روز در سن 23 سالگي در نصرآباد رفتم كنار رودخانه و صبح تا ظهر راه رفتم. به اين نتيجه رسيدم كه مجاهدين خلق ماركسيستند و به هيچ عنوان نمي‌شود با آن‌ها همكاري كرد. آمدم در دبيرستان احمديه و حاج آقاي پرورش را ديدم. چون از جلسات و كلاس‌هاي ايشان استفاده مي‌كرديم آشنايي كلي با ايشان داشتيم. از ايشان سه سؤال پرسيدم: آيا ما مي‌توانيم با ماركسيست‌ها وحدت استراتژيك‌ داشته باشيم؟ آيا در اسلام اقتصاد زيربنا است؟  آيا مي‌توانيم در درگيري‌ها خودكشي كنيم؟

ايشان پرسيدند: “براي چه اين سؤال‌ها را مي‌كني؟” گفتم با فردي با اين نام در ارتباط بوديم و هستيم و رهابرانشان ماركسيست شده‌اند. در واقع استاد پرورش، اولين نفري بودن كه به ماركسيست شدن سازمان مجاهدين در ارديبهشت 1353 پي برده بودند. يك سال بعد سازمان مجاهدين خلق بيانيه و تغيير موضع دادند.

آنان شريف واقفي را به شهادت رساندند. مرتضي صمديه لباف را ترور كردند. من از حاج آقا پرسيدم:‌بروم با آيت‌الله طاهري صحبت كنم؟ ايشان هم گفت: “برو و بهشون بگو” من هم به منزل ايشان رفتم.

گفتم: “حاج آقا آن‌ها ماركسيست شده‌اند، نمي‌شود با آن‌ها همكاري كرد” ايشان فرمودند: “من اطلاعي ندارم. برويد با شيخ عباسعلي روحاني صحبت كنيد”.

يك شب حدود ساعت 10 –11 شب به منزل شيخ عباسعلي روحاني رفتم. صحبت كردم كه حاج آقا آن‌ها ماركسيست‌ شده‌اند با آن‌ها همكاري نكنيد؛ كمكشان نكنيد. اما ايشان قبول نكردند. هر چه ما مي‌گفتيم، ايشان يك آيه مي‌خواندند و حرف ما را رد مي‌كردند. به هر جهت، اين مسائل باعث شد كه ما با آقاي پرورش از اين تاريخ به بعد ارتباط تشكيلاتي پيدا كنيم. بعدها آمديم با آقاياني كه ارتباط داشتيم، وقايع اصفهان و شهرستان‌هاي اطراف، مثل نجف‌آباد و مباركه را به اصطلاح بر عليه سازمان منافقين افشاگري كرديم و از ماركسيست شدن عناصر سازمان در اصفهان جلوگيري كرديم. به همين خاطر طريق الاسلام گفته بود كه فلاني را بايدكشت كه يكسال مبارزات را عقب انداخته است.

تا اين كه يك روز آقاي پرورش به من فرمودند: “مي‌تواني با ايشان جلسه‌اي مشترك برگزار كني؟” گفتم: بله.

به طريق الاسلام گفتم: روز پنجشنبه ساعت 6 بيايد در يك باغي و به استاد پرورش هم گفتم. استاد به اتفاق برادرم ساعت 7 آمدند همان باغ كه گفته بوديم. نشستند و من به قول معروف آن‌ها را به بحث انداختم. چند سؤال به بهانه اين كه از آقاي پرورش مي‌خواهيم سوال بپرسيم، راجع به شيوه فعاليت و مبارزات مسلحانه و فرهنگ ائمه از ايشان سؤال كرديم. طريق الاسلام مي‌خواست به آقاي پرورش جواب بدهد امنا مثل جوجه‌اي كه توي دست عقاب گير بكند، توي دست آقاي پرورش گير كرده بود. اصلاً نمي‌توانست جواب بدهد و زير بار هم نمي‌رفت. در واقع مي‌شود گفت آن موقع طريق الاسلام قبل از اينكه به زندان برود ماركسيست شده بود.

از حاج آقا پرورش پرسيدم: شما از كجا فهميده بوديد كه آن‌ها ماركسيست شده‌اند؟ گفتند: “اينها با سرانشان از تهران آمدند اصفهان و 24 ساعت در خانة ما بودند. اولش پشت سر ما نماز مي‌خواندند، ولي بعد اعلام كردند كه ما ماركسيست شده‌ايم. شايد اولين فردي كه در اصفهان متوجه شده بود، حاج آقا پرورش بودند.

به هر جهت چون اين‌ها مي‌خواستند يك ضربه‌اي به من بزنند و طريق الاسلام مي‌خواست ما را در اختیار ساواك قرار بدهد، با حاج آقا صحبت كردم كه من چكار كنم. ايشان هم فرمودند شما برويد بيرون از ايران و يك دوره‌اي ببينيد و تا اگر مبارزات ما به مبارزات مسلحانه كشيده شد، دست ما خالي نباشد. من هم تصميم گرفتم از مرز خارج بشوم.

آن موقع چون ارتباطات تشكيلاتي‌ام قطع شده بود، حدود 6 ماه اطراف مرزهاي ايران مي‌گشتم. تا بالاخره از طريق قاچاق رفتم به پاكستان. بعد هم با قطار رفتم كراچي. آدرسي را از آقاي علي جنتي گرفته بودم. آدرس مربوط به آقاي شريعت نماينده حضرت امام (ره) در كراچي بود. آدم خوش‌سيما و متديني بود و دامادي داشت به نام آقاي اصالت. قرار شد من بروم كراچي، منزل آقاي شريعت، كه آقاي اصالت را ببينيم و بگويم از طرف آقاي جنتي معرفي شده‌ام.

قبل از آن بگويم كه من فكر مي‌كردم آن جا كه پياده بشوم، همان فارسي خودمان را مقداري كج و كوله بكنم، همان زبان اردو مي‌شود! اما از هر كسي آدرس مي‌پرسيدم، نمي‌فهميد! گفتم: خدايا حالا چطور آدرس بپرسم؟ رفتم در مسجد، از هر كس آدرس را مي‌پرسيدم فكر مي‌كرد فقير هستم و پول مي‌خواهم! دست در جيبشان مي‌كردند كه پول بدهند و من دستم را عقب مي‌كشيدم! تا بالاخره آدرس را پيدا كردم.

2، 3 ماه من در كراچي بودم و پول‌هايم تمام شد. با دفتر الفتح تماس گرفتم. آن‌ها برايم پاسپورت و شناسنامه پاكستاني درست كردند. بعد از آن نامه‌اي خدمت حاج آقا پرورش نوشتم كه من در اين جا مشغول تحصيل در رشته پزشكي هستم! و پول كم آورده‌ام. لطفا پول براي من بفرستيد و يك نامه هم برادرم حاج آقا ابراهيم نوشتم كه تحصيلات در اين جا خرج دارد و پولي بفرستيد. حاج آقا و برادرم مقدار پولي براي من فرستادند. سه ماه طول كشيد تا شناسنامه و پاسپورت من درست شود. بعد بچه‌هاي فلسطيني آمدند و از طريق فرودگاه كراچي ما را رد كردند سمت دمشق.

حاج آقا پرورش به من گفتند كه در دمشق دنبال آقاي كسي را مي‌گيري و به او مي‌گويي كه من از طرف پرورش هستم تا ايشان شما را به گروه‌هاي فلسطيني معرفي كند.

من هم ارتباط گرفتم و ما را به امام موسي صدر معرفي كردند.

با آقاي جنتي كه در راه آشنا شده بودم، ايشان با فراري‌هاي كراچي –دمشق ارتباط پيداكرده بودند. شهيد محمد منتظري هم دمشق بود. ما را به گروه‌هاي فلسطيني معرفي كردند. در آن جا دوره‌هايي را ديديم.

بعد از آن خواستيم برويم در مدرسه عالي نظامي، آموزش‌هاي انفجاري ببينيم كه درگيري‌ها در لبنان بين مسلمانان و مسيحيان و … آغاز شد و اين‌ها دستشان به جنگ‌هاي داخلي لبنان بند شد. از آن جا يك هفته عازم لبنان شديم و از آن جا هم عازم اردوگاه الرشيديه شديم. افسرهاي الفتح يكسري آموزش‌هاي انفجاري را به ما ياد دادند و در واقع در جنگ مستقيم مسلمان‌ها و نيروهاي رژيم اشغالگر قرار گرفتيم.

بعد از مدتي به اطراف دمشق و اردوگاه حموديه منتقل شديم تا دورة آموزش نظامي كاملي را ببينيم. نيم ساعت مي‌دويديم، سه ربع نرمش و هر حركت را 30 مرتبه انجام مي‌داديم. بدنم بسيار قوي شده بود. فلسطيني‌هايي كه آن جا بودند، فهميده بودند ما ايراني هستيم. چون قبل از آن به خاطر عدم كشف توسط نيروهاي موساد و سيا، گفته بوديم افغاني هستيم. خود فلسطيني‌ها ديگر فهميده بودند كه ايراني و از پيروان امام هستيم.

براي ما عجيب بود، يكي از فرماندهان آموزش نظامي، فردي فلسطيني به نام ابوحسن بود كه به شدت به امام (ره) علاقه داشت. و چون امام (ره) ايراني بودند، با وجود افراد مختلف از كشورهاي مختلف، در دسته‌بندي كردن گروه‌ها، ما را جزو گروه‌هاي فلسطيني گذاشته بود.

گروه‌هاي فلسطيني اينقدر ما را دوست داشتند و به ما اعتماد داشتند، كه ما را محافظ چادرهاي اصلي كرده بودند. من به اتفاق آقاي جنتي، شب‌ها در چادرهاي مهمات، تداركات، حتي چادر خواب افسران فلسطيني نگهباني مي‌داديم. آنان اينقدر كه به ما اعتماد داشتند به نيروهاي خودشان اعتماد نداشتند! حتي موقع صرف شام كه صف مي‌كشيديم، اين افسر فلسطيني مي‌خواست، دو مرتبه به ما شام بدهد. هر بار هم به شكم‌اش مي‌زد و مي‌گفت: سير شديد يا نه؟

بعد از مدتي آقاي جنتي همان جا ماندند و من برگشتم و از طريق مرز تركيه، آمدم سفارت سوريه به عنوان يك پاكستاني كه مي‌خواهد از طريق ايران به پاكستان برود. ويزا گرفتم و آمدم ايران و رفتم به مدرسه احمديه خدمت حاج آقا پرورش.

حاج آقا پرورش گفتند: “چرا آمدي؟ برگرد برو” تيرماه سال 1354 بود. حاج آقا گفتند همه را گرفته‌اند تو هم برگرد برو. در نتيجه من به فكر بازگشت به سوريه افتادم. اما در همين حين دستگير شدم.

قبل از دستگيري حاج آقا پرورش را ديدم. ايشان به من گفتند اگر دستگير شدي و يك  نفر را لو دادي، ساواك اسم 40 نفر را از شما مي‌‌خواهد، يك كلمه كه گفتي تا آخرش مي‌خواهند از تو حرف و اطلاعات بكشند.

گفتم: پس من در اين مواقع چكار كنم.

حاج آقا پرورش فرمودند كه: خودت را به بي‌اطلاعي بزن و بگو شما اشتباه گرفتيد. بگو من كشاورز هستم و بي‌اطلاعم و من هم همين كار را كردم.

يك شب در اصفهان بازداشت بودم. دو سه نفر با عينك دودي و دست بند آمدند پشت در سلول. بعد مرا بردند. داخل پيكاني شديم و دستبند را به ميله‌اي كه جوش داده بودند، زدند. سرم را خواباندند و يك كت هم روي سرم انداختند. از زير كت و پايين پنجره ماشين، به سختي خيابان‌ها را مي‌ديدم. نمي‌دانستم كجا مي‌رويم. تا اينكه كم كم فهميدم مي‌رويم تهران.

نزديك تهران دوباره سر و چشم من را بستند. بردند كميته مشترك ضدخرابكاري، در آن جا چشمانم را باز كردند. بعد اسم من را نوشتند و بعد از دالاني عبور دادند كه دو رديف افراد يوزي بدست ايستاده بودند. آن‌ها مي‌خواستند به ما بفهمانند كه اين جا چه خبر است و كسي نمي‌تواند از اين جا فرار كند. بعد از آن ما را بردند لباس‌مان را عوض كرديم. به بند منتقل شديم، در روز سه شنبه 20 ارديبهشت سال 1355، بند 1 سلول 1.

ساعت 7 صبح من را براي بازجويي بيرون بردند.

بازجو گفت: شما عليه امنيت كشور اقدام كردي، انگيزه‌ات از اين كار چه بوده است؟

گفتم: من! من اصلاً نمي‌دانم كشور كجا هست كه اقدام عليه‌اش بكنم! يك روستايي كه بيرون شهر است و شهر خودش را هم نمي‌داند كجاست، مي‌تواند اقدام عليه امنيت آن كند. شما چي‌ چي مي‌گوييد؟

آن ها اسم و مشخصات دوستان و بستگان را مي‌پرسيدند و مي‌نوشتند.

گفتند: طريق الاسلام را مي‌شناسم؟ گفتم: نه.

طريق‌الاسلام را آوردند. او به محض اين كه آمد گفت: اكبر من تو را لو ندادم و ديگران تو را لو داده‌اند. مطالب را بگو، فايده‌اي ندارد.

بازجو پرسيد: اين را مي‌شناسي؟ گفتم: نه.

بازجو پرسيد: نجات‌بخش را مي‌شناسي؟ گفتم: بايد ببينمش.

بازجو پرسيد: چطور بايد ببيني؟ گفتم: چون از اين اسم‌ها زياد هست، بايد ببينم.

رفتند نجات‌بخش را آوردند.

بازجو پرسيد: اين را مي‌شناسي، همينه؟ گفتم: بله!

گفت: چطور مي‌شناسي؟ گفتم: تو ميدان بهار، باباش ميوه مي‌فروشد و ما آن جا ميوه مي‌برديم و در آن جا ديده بودمش.

بازجو پرسيد: روحاني چه كساني را مي‌شناسي، بنويس؟ من هم روحاني‌هايي كه ربطي به انقلاب نداشتند را نوشتم.

بازجو پرسيد: دوستانت را بنويس؟ من همدوستان بقال، كفاش، كارگر و كشاورز را نوشتم!

مي‌خواند و مي‌گفت: ديگه دوست و رفيق نداري؟ گفتم: نه!

شروع كردند به زدن. بعد ديدند با اين نوع كتك زدن چيزي از ما بيرون نمي‌آيد. من را به اتاق شكنجه واقع در طبقه دوم ساختمان بردند. بازجوي ما افضلي بود. چشم‌هايم را بستند. خودم را نيز به تخت بستند.

پاهايم را كه گذاشتند روي تخت شكنجه، حسيني شكنجه‌گر معروف گفت: به به! عجب پاهايي دارد.

از بس كه در آموزش‌هاي مختلف پياده‌روي كرده بودم و از كوه، پابرهنه بالا و پايين رفته بودم، پاهايم پهن و محكم شده بود. از قبل خودم را براي چنين مواقعي آماده كرده بودم. توي خانه روي روزنامه مي‌خوابيدم كه خدا رحمتش كند، پدرم، دعوا مي‌كرد و مي‌گفت: ديوانه شدي؟ روي روزنامه مي‌خوابي؟ و من خودم را براي مراحل سخت‌تر آماده كرده بودم.

حسيني شكنجه‌گر شروع كرد به شلاق زدن، يك آدم هيكلي و گوريل مانند با دو متر قد.

شلاق‌هايي كه او مي‌زد بسيار دردآور بود. قدرت عجيبي در شلاق زدن داشت. هر شلاق كه مي‌زد، خون مي‌آمد پايين و خون مردگي پيدا مي‌شد. شلاق را هم طوري مي‌زد كه سر شلاق روي پا برمي‌گشت و موجب درد زيادي مي‌شد. لابه‌لاي شلاق زدن هم آب مي‌ريخت كه بچسبد. حسيني وقتي خسته مي‌شد، ادامه شكنجه به نفر ديگر مي‌سپرد و پس از استراحتي كه مي‌كرد، دوباره شلاق مي‌گرفت و شكنجه را مي‌داد.

در دادگاه اول به 10 سال حبس به جهت اقدام عليه امنيت كشور محكوم شدم. ما اعتراض كردم كه كشور كجاست!

كه از بلندگوي زندان ناممان خوانده شد و از زندان آزاد شديم.

آبان 57 آزاد شديم و با ماشين ما را در ميداني رها كردند. شب را در خانه يكي از دوستان زنداني در تهران گذرانديم و صبح فردا عازم اصفهان شدم. يك روز كه از خانه بيرون آمدم، دیديم مردم در خيابان‌ها شعار مي‌دهند: “زير بار ستم نمي‌كنيم زندگي، جان فدا مي‌كنيم بهر آزادگي، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه”

از مسجد شيخ بهايي اين را ديدم و از شادي بال درآورده بودم. در مسجدسيد، بر ديوارهايش نوشته شده بود: مرگ بر شاه! در چهارسو شعار مي‌دادند: “برقرار مي‌كنيم حكومت عدل علي، سرنگون مي‌كنيم حكومت پهلوي، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه”.

من بلاتشبيه حس كردم كه مثل اصحاب كهف شده‌ام. همه چيز عوض شده بود. در آن موقع براي اصحاب كهف 200 سال طول كشيد اما براي ما كه از زندان آزاد مي‌شديم 2 سال طول كشيده بود. همه چيز عوض شده بود.

اولين ملاقات ما با حاج آقا پرورش بعد از آزادي در خيابان كاشاني بود. در جلسه‌اي خدمت حاج آقا رسيدم و گفتم كه مي‌خواهم گروهي تشكيل بدهم. حاج آقا فرمودند: گروه نمي‌خواهد تشكيل بدهي، بيا من شما را با گروه توحيدي صف آشنا مي‌كنم و آقارحيم و سلمان هستند كه با آن‌ها كار كنيد.”

بعد قرار بود با آقاي براتي مسلح باشيم، نظر حاج‌آقا پرورش را جويا شديم و به ايشان عرض كرديم كه براي روز مبادا مي‌خواهيم سلاح تهيه كنيم. ايشان گفتند: “سلاح نمي‌خواهد تهيه كنيد. فلسطيني‌ها گفته‌اند اگر نياز به سلاح پيدا كرديد، كاميون كاميون كف اصفهان تحويل مي‌دهيم!”

حاج آقا گروه توحيد صفي‌ها را سازماندهي كرده بودند. اعضاي آن از شاگردان ايشان بودند، مثل سردار صفوي كه چه در انقلاب و چه در جنگ همراه حاج آقا بودند.

خلاصه اگر بخواهيم براي انقلاب ايران سرداراني در نظر بگيريم و عنوان سرداري انقلاب را به كسي بخواهيم بدهيم بايد به آقاي پرورش و امثالهم بدهيم.

لینک کوتاه

برچسب ها

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.