
عاشقِ زنش شده ام
عاشقِ زنش شده ام مامان و بچهها با هم سرگرم صحبت بودند ولی من انگار داشتم در عالم خیال خودم به حرفهای درگوشی مینا و سینا توی تاریکی قفس در زیر پارچۀ سیاه گوش میدادم. مینا داشت سینا را دلداری میداد و میگفت: «تو باید طاقت بیاری. مَنو که میبینی، قیدِ هرچی جُفته زدهام. من