من،شما،ماتوی هرخانه،فامیل،محله ،گوشه گوشه ی شهرعزیزی داشتیم که شیطنت های کودکی اش را گوشه صندوقخانه ی خانه ی طاق چشمه ای گذاشت ورفت تا مرد شود و برگردد.

تا مرد شود و برگردد

من،شما،ماتوی هرخانه،فامیل،محله ،گوشه گوشه ی شهرعزیزی داشتیم که شیطنت های کودکی اش را گوشه صندوقخانه ی خانه ی طاق چشمه ای گذاشت ورفت تا مرد شود و برگردد.
مردی که چند ماهه،ره صدساله را رفت،برگشت با آستین خالی،با پاچه ی بدون پا،با ترکش های خمپاره توی جای جای بدن چغرش.مردهای بعضی ها غافلگیر شدند، مقاومت کردند و بجای خانه سر از اردوگاه اسرا درآوردند.
فکر چشمهای منتظرو ودلهای مضطرب مادرانشان یا همسران تازه عروسشان دلم را ریش کرد.
شیر مادر تازه زایم از شنیدن خبر شهادت دایی جواد خشک شد و خاله ام کودک پسرش را سقط کرد.چشمان نندایی ام برای دیدن جسد پسرش به در خشک شد واز نورافتاد.
اما آمدن اتوبوس ازادگان دل خیلی ها را شاد کرد وامیدمان به بودنشان قوت گرفت.

*«محبوبه طاهری» هنرآموز دوره های داستان نویسی انتشارات مهر زهرا؛ با تدریس «سید روح الله حسینی»

داستان کوتاه تا مرد شود و برگردد تا مرد شود و برگردد                         300x300

داستان کوتاه

تا مرد شود و برگردد