همه می‌خواستند جلوی رفتنش را بگیرند و او اصرار داشت که برود. گریه‌کنان قسم می‌داد و التماس می‌کرد و از ساک سفری‌اش پیدا بود که این تصمیم را ناگهانی نگرفته است. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، نماهایی که مشاهده می‌کنید، متعلق به یک پسربچه نجف‌آبادی است. کودکی که تاریخ را شرمنده خود ساخت […]

همه می‌خواستند جلوی رفتنش را بگیرند و او اصرار داشت که برود. گریه‌کنان قسم می‌داد و التماس می‌کرد و از ساک سفری‌اش پیدا بود که این تصمیم را ناگهانی نگرفته است.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، نماهایی که مشاهده می‌کنید، متعلق به یک پسربچه نجف‌آبادی است. کودکی که تاریخ را شرمنده خود ساخت و با اشک‌های خود، عرق شرم بر پیشانی بسیاری از مدعیان مردی و مردانگی نشاند. پسربچه‌ای که سال‌ها پیش ردپایش را بر صفحه تاریخ گذاشت و گم شد.

«همه می خواستند جلوی رفتن او را بگیرند و او اصرار داشت که برود. گریه کنان قسم می داد و التماس می کرد و از ساک سفری‌اش پیدا بود که این تصمیم را ناگهانی نگرفته است.»

ماجرای گریه‌های ملتمسانه این کودک را «شهید سید مرتضی آوینی» این‌گونه روایت می‌کند:

آن روز در جهاد سازندگی نجف آباد، در فضایی آکنده از رایحه صلوات که عطر گل محمدی دارد، گردان‌های انصار به سوی جبهه می‌رفتند. برادر کاظمی، اسامی داوطلبان را که از پیش، نام‌نویسی کرده بود، یکایک می‌خواند و آنان را روانه می‌کرد. از اجتماع غیرمعمولی که در کنار یکی از اتوبوس ها اتفاق افتاده بود، معلوم بود که واقعه غیرمترقبه‌ای رخ داده است. برویم ببینیم چه خبر شده است

[jwplayer mediaid=”4205″]