چند روز مانده به عملیات والفجر۴ که اواسط سال۶۲ در نزدیکی شهر بانه انجام شد، عراق از ارتفاعات «آسمان ­بین»، «سر­کچل» و کله قندی عقب­ نشینی کرد و در طرف مقابل رودخانۀ شیلر در ارتفاعاتی مانند لَری، لاله حمرین و کنگرک مستقر شد. روی ارتفاعات تازه تخلیه شدۀ آسمان­ بین، یک ­دسته از نیروهای گردان […]

چند روز مانده به عملیات والفجر۴ که اواسط سال۶۲ در نزدیکی شهر بانه انجام شد، عراق از ارتفاعات «آسمان ­بین»، «سر­کچل» و کله قندی عقب­ نشینی کرد و در طرف مقابل رودخانۀ شیلر در ارتفاعاتی مانند لَری، لاله حمرین و کنگرک مستقر شد.

روی ارتفاعات تازه تخلیه شدۀ آسمان­ بین، یک ­دسته از نیروهای گردان محمد طاهری به فرماندهی نعمت ­الله رضایی، یک گروه از نیروهای واحد خمپاره و دیده­ بانی به مسئولیت عبدالمحمود حجتی و جمعی از نیروهای اطلاعات ­عملیات حضور داشتیم.

برای شناسایی منطقه ساعت ۷ صبح روز عاشورا با مجید کبیرزاده و رضا کرمی و یک بی­سیم ­چی راه افتادیم به سمت کله­ قندی. تا محل استقرار نیروهای ارتش در «بر کَچَل» را با تویوتا رفتیم و بعد شروع کردیم به صعود به سمت کله قندی.

در مسیری پوشیده از درختان بلوط که به دلیل تردد زیاد قاطر به صورت «مالرو» در آمده بود، ادامۀ مسیر دادیم. کبیرزاده همین­ طور که پشت سر من حرکت می­کرد، آرام زیارت عاشورا می­­خواند و گریه می­کرد. من در مسیر، یک تسبیح قرمز خیلی قشنگی هم پیدا کردم.

یک­ کیلومتری که جلو رفتیم، مجید خواست که از نبودن نیرو در کله­ قندی مطمئن شویم. از حجتی خواست که ۲گلوله خمپارۀ۱۲۰ بزند روی ارتفاع. با دوربین که نگاه کردیم، واکنشی ندیدیم و از خالی بودن پایگاه مطمئن شدیم.  این همان نتیجه­ ای بود که در شناسایی­ های چند روز قبل هم به آن رسیده بودیم. حوالی ساعت۱۲ظهر رسیدیم به دیوارۀ سنگی اطراف پایگاه.

از دیوار یک­ متری رفتیم بالا و وارد پایگاه شدیم. رضا کرمی همان بیرون مشغول بررسی میدان مینی شد که تعدادی از مین­ های والمری ­اش را قبلاً خنثی کرده بودیم. مرتب هم با صدای بلند می­گفت: «پس چرا این مین ­ها خنثی نشده؟!»

من جلوتر از بقیه بودم و کبیر­زاده همان­طور که در حال و هوای خودش مشغول نوحه ­خوانی بود، ۳متر عقب­تر حرکت می­کرد. یک جفت چکمۀ زیپ­ دار کنار یکی از سنگرها توجهم را جلب کرد. برخی شناسایی­ ها ۲تا۳ روز طول می­کشید و چنین پوتین ­هایی مشکل ما برای وضو گرفتن را حل می­کرد.

همین که به پوتین­ها رسیدم، چیزی دیدم که هیچ­کدام انتظارش را نداشتیم. سرباز عراقی در چند­متری ما در سنگری بدون­ سقف روبه ­روی سنگر تجمعات نشسته بود. اسلحه و جیب خشابش کنارش بود ولی اصلاً ما را نمی­دید. ما همیشه آیۀ «وجعلنا من بین ایدیهم..» را می­ خواندیم برای چنین لحظاتی. مجید و بی­سیم ­چی را با ایما و اشاره متوجه موضوع کردم و عقب­ عقب از پایگاه خارج شدیم. ۱۰متر دورتر مخفی شدیم.

رضا کرمی هنوز بی­ اطلاع از خطری که بیخِ گوشمان بود، مشغول گشت و گذار در میدان مین بود. توجیهش کردیم و قرار شد من برگردم داخل  تا آمار عراقی­ ها را بگیرم. کرمی اصرار کرد و جای من را گرفت. برای احتیاط بیشتر، اسلحه ­اش را گرفتم تا درگیر نشود. رضا بلوزی زمستانی به تن داشت و هنوز چیزی در صورتش پیدا نبود. شجاعت این نوجوان ۱۵ساله در بین نیروهای اطلاعات ­عملیات، کم ­نظیر بود.

۵دقیقه بعد، کرمی دوان­ دوان برگشت و دراز به دراز افتاد. سرش را گرفتم و بعد از چند­بار تکان دادن و آب­ زدن به صورتش، پرسیدم «چی­شد؟!» ۲بار تکرار کرد: «عراقیه سیاه و گُنده!»

رضا همین­که سرش را  از دیوار پایگاه بالا می­برد، سَرَش می­خورد به کلۀ یک عراقی سیاه و درشت­هیکل. هر دو ترسیده و نیروی عراقی با داد و فریاد فرار می­کند.

مدتی منتظر ماندیم و در نهایت حوالی ۲عصر مجید کبیر­زاده به این نتیجه رسید که پایگاه را با خمپاره بزنیم. از حجتی خواستیم که با همان گِرای صبح، شروع کند. مجید در همان فاصلۀ ۱۰متری هدف، آتش را  تنظیم کرد. صدای انفجارها، خودمان را هم حسابی می ­ترساند. حدود ۳۰ گلولۀ خمپاره۱۲۰ و ۸۰میلی­متری به مقر عراقی­ها خورد. از داخل و پایگاه­های اطراف، اطراف مقر را زیر آتش گرفتند ولی ما در نهایت به لطف خدا و با استفاده از پوشش درختان، موفق به فرار شدیم.

مسیر بازگشت هم زیر آتش شدید دشمن قرار گرفته بود و حتی ۴هلی­کوپتر  بلند شدند و شیار محل تردد  را به آتش کشیدند. به سلامت رسیدیم به چشمه ­ای که اطرافش چند درخت سیب و شلیل بود. دلی از عزا در آوردیم و زیر آتش شدید دشمن برگشتیم مقر ارتش. فرماندۀ ارتشی دلیل آتش عراقی­ها را پرسید و مجید گفت: «من که نمی­دانم! دشمن روبه­ روی شماست، حتماً خودتون یِه کاری کرده­ اید!»

(راوی: محسن رضایی نیروی اطلاعات عملیات لشکر زرهی ۸ نجف اشرف، رضایی در تصویر خبر، نشسته و حاج احمد کاظمی مشغول وضو گرفتن است.)