گفتار معصومين(عليهم السلام) ، جلد ۱

آیة الله العظمی مکارم شیرازی

- ۳ -


11. زبان (غيبت)

عن رسولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله) : «و قالَ لَهُ رجُلٌ: أَوْصني، فقال (صلى الله عليه وآله) : اِحْفَظْ لِسانَكَ، ثُمَّ قال: يا رسولَ اللهِ أوْصِني، فقال: وَيْحَكَ وَهَلْ يُكِبُّ النّاسَ على مَناخِرِهِمْ في النّارِ إلاّ حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ؟». (64)

مردى به رسول خدا گفت: «به من سفارشى كن، فرمود: زبانت را نگه دار، سپس گفت: يا رسول الله به من سفارش كن، فرمود: واى بر تو آيا جز اين نيست كه مردم براى آنچه با زبان درو مى كنند در دوزخ سرنگون مى شوند».

اين حديث به صورت ديگرى از معاذ بن جبل نقل شده است:

«قال: كُنتُ مع النّبيّ (صلى الله عليه وآله) في سَفَر فَأصْبَحْتُ يوماً قريباً مِنْهُ، وَنَحْنُ نَسيرُ، فقلتُ: يا رسولَ اللهِ أخْبِرْني بِعَمَل يُدْخِلُنِى الْجَنّةَ، وَيُباعِدُنى مِنَ النّارِ، فأخْبَرَهُ إلى أن قال: ألا أُخْبِرُك بِمِلاكِ ذلِكَ كُلِّه؟ قلتُ: بلى يا رسولَ اللهِ، قال: كُفَّ عَلَيكَ هذا ـ و أشار إلى لِسَانِهِ ـ قُلتُ: يا نَبِىَّ اللهِ، وَإنّا لَمُؤاخَذُونَ بِما نَتَكَلَّمُ به؟ قال: ثَكَلَتْكَ أمُّكَ، وَهَل يُكِبُّ النّاسَ في النّارِ على وُجوهِهِم ـ أو قال: على مَنَاخِرِهِمْ ـ إلاّ حَصائِدُ ألْسِنَتِهِم؟; معاذ بن جبل كه از ياران پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است مى گويد: در سفرى با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) بودم، در صبحى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) عرض كردم: عملى را به من يادآورى كن كه مرا وارد بهشت كرده و از آتش جهنّم دور كند؟ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) بعد از گفتن مطالبى به معاذ فرمود: آيا تو را خبر بدهم به ملاك و معيار اين مطالب؟ گفتم: بله، فرمود: نگه دارى زبان است. گفتم: اى پيامبر آيا ما به واسطه سخن گفتن مؤاخذه مى شويم؟ فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا جز اين نيست كه مردم براى آنچه با زبان درو مى كنند در دوزخ سرنگون مى شوند؟». (65)

در روايات ما درباره دو مسأله بحث شده و اهمّيت فوق العاده اى براى هر دو بيان شده است كه يكى سكوت و ديگرى حفظ زبان است; علماى اخلاق معتقدند كه سالكان راه حق بدون رعايت سكوت و حفظ زبان از انواع گناهانى كه به آن آلوده مى شوند به جايى نمى رسند.

در دو مورد از آيات قرآن مسأله سكوت به عنوان يك ارزش والا مطرح شده است; نخست در داستان حضرت مريم (عليه السلام) ; در آن لحظات طوفانى كه درد زايمان به حضرت مريم دست داد، غم و اندوه سراسر وجودش را فرا گرفت; به خصوص از اينكه نوزادش متولّد شود و رگبار تهمتهاى مردم بى ايمان متوجّه او گردد، تا آنجا كه از خدا تقاضاى مرگ كرد، در اين هنگام ندايى شنيد كه به او دستور داد: «غمگين مباش، پروردگارت از پايين پاى تو چشمه آب گوارايى جارى ساخته (و درخت خشكيده خرما به فرمان او به بار نشسته است)... از آن غذاى لذيذ بخور و از آن چشمه گوارا بنوش و چشمت را (به مولود تازه) روشن دار و هر گاه انسانى را ديدى و از تو توضيح خواست با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گرفته ام و امروز با احدى سخن نمى گويم; (فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِى إِنِّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمَانِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيّاً )». (66)

و مى دانيم كه نذر همواره به كارى تعلّق مى گيرد كه داراى رجحان و مطلوبيّت الهى باشد، بنابراين «روزه سكوت» در آن امّت يك عمل الهى بوده كه در شريعت اسلام تحريم شده است.

در آيه ديگر همين سوره اشاره ديگرى به اهمّيت سكوت ديده مى شود، آنجا كه در داستان حضرت زكريّ (عليه السلام) مى خوانيم هنگامى كه مژده تولّد حضرت يحيى (عليه السلام) در آينده نزديك به او داده شد، در حالى كه هم خودش پيرو ناتوان بود و هم همسرش نازا، از خداوند تقاضاى نشانه اى كرد (قَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِّى آيَةً ) و به او وحى شد كه: «نشانه تو اين است كه سه شبانه روز تمام در حالى كه زبانت سالم است قدرت سخن گفتن با مردم رانخواهى داشت (تنها زبانت به ذكر خدا و مناجات با او گردش مى كند) (قَالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَيَال سَوِيّاً )». (67)

همين معنا در سوره آل عمران آيه 41 نيز آمده است.

در روايات ما هم اهمّيت زيادى به سكوت داده شده كه به بخشى از آن اشاره مى كنيم:

1. در زمينه تأثير سكوت در تفكر عميق و استوارى عقل، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إذا رَأَيْتُمُ المُؤمِنَ صَموتاً فَأدْنوا مِنْهُ فإنَّه يُلْقىِ الْحِكْمَةَ وَالْمُؤمِنُ قَليلُ الكَلامِ كَثِيرُ العَمَلِ وَالمُنافِقُ كَثِيرُ الكَلامِ قَلِيلُ العَمَلِ; هنگامى كه مؤمن را خاموش ببينيد به او نزديك شويد كه دانش و حكمت به شما القا مى كند، و مؤمن كمتر سخن مى گويد و بسيار عمل مى كند و منافق بسيار سخن مى گويد وكمتر عمل مى كند». (68)

2. از بعضى از روايات به دست مى آيد كه يكى از مهمترين عبادات سكوت است; از جمله در مواعظ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به ابوذر مى خوانيم: «اَرْبَعٌ لا يُصِيبُهُنَّ إلاّ مُؤْمِنٌ، الصَّمْتُ و هُو أوَّلُ العِبادَةِ; چهار چيز است كه تنها نصيب مؤمن مى شود، نخست سكوت است كه سرآغاز عبادت مى باشد». (69)

3. از بعضى احاديث استفاده مى شود كه پرگويى مايه قساوت و سنگدلى است، در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم:

«كانَ المَسيحُ (عليه السلام) يقولُ: لاتُكْثِرِ الكَلامَ فى غَيرِ ذِكْرِالله فاِنَّ الَّذِينَ يُكْثِرونَ الكلامَ في غَيرِاللهِ قاسِيَةٌ قُلُوبُهُم ولكِنْ لايَعْلَمونَ; حضرت مسيح (عليه السلام) مى فرمود: جز به ذكر خدا سخن زياد مگوييد، زيرا كسانى كه در غير ذكر خدا سخن بسيار مى گويند، دلهايى پرقساوت دارند ولى نمى دانند». (70)

4. امام على بن موسى الرض (عليه السلام) مى فرمايد:

«اِنَ الصّمْتَ بابٌ مِنْ أبوابِ الحِكْمَةِ، اِنَّ الصَمْتَ يُكْسِبُ المَحَبَّة اِنَّهُ دليلٌ على كُلِّ خَير; سكوت درى از درهاى دانش است، سكوت محبّت مى آورد، و دليل و راهنماى همه خيرات است». (71)

5. سكوت سبب نجات از بسيارى از گناهان مى شود و در نتيجه كليد ورود در بهشت است، چنان كه در حديثى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم:

مردى نزد آن حضرت آمد و طالب سعادت و نجات بود، پيغمبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: آيا تو را به چيزى راهنمايى كنم كه خدا به وسيله آن تو را وارد بهشت سازد؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا; سپس حضرت دستور به انفاق و يارى مظلوم و كمك از طريق مشورت فرمود، و بعد دستور به سكوت داده و فرمود: «فَاَصْمِتْ لِسانَكَ إِلاّ مِن خير; سخن مگو جز در جايى كه خير است» و در پايان افزود: هرگاه يكى از اين صفات در تو باشد، تو را به سوى بهشت مى برد. (72)

بعد از ذكر اين مقدّمه به حديث مورد بحث بر مى گرديم و چند نكته را يادآور مى شويم:

نكته اوّل: حديث مى فرمايد اين افراد را به صورت در آتش مى اندازند، چرا؟ به يكى از جهات ذيل.

الف) صورت عضو بسيار حسّاسى است به همين جهت انسان وقتى مى خواهد زمين بخورد ناخودآگاه دستش را سپر صورت مى كند تا آسيبى به صورت نرسد.

ب) به خاطر تحقير آميزبودن آن است.

ج) عضوى كه باعث گناه شده، بسوزد.

نكته دوم: از روايت استفاده مى شود كه اصلاح زبان، كليد اصلاح انسان و انحراف آن سبب انواع انحرافات است، چرا كه زبان ترجمان دل و نماينده عقل و كليد شخصيّت انسان و مهمترين دريچه روح است.

به تعبير ديگر، آنچه در صفحه روح انسان نقش مى بندد، قبل از هر چيز بر صفحه زبان و در لابه لاى گفته هاى او ظاهر مى شود. امام على (عليه السلام) مى فرمايد:

«تَكَلَّموا تُعْرَفوا فَاِنَّ الْمَرْءَ مَخْبوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ; سخن بگوييد تا شناخته شويد همانا شخصيت هر كس زير زبانش نهفته است». (73)

تا مرد سخن نگفته باشد *** عيب و هنرش نهفته باشد

نكته سوم: به همان نسبت كه بركات زبان و آثار سازنده آن زياد است، آفات و گناهانى كه به وسيله آن انجام مى گيرد و آثار مخرّبى كه در فرد و جامعه دارد، بسيار زياد مى باشد.

مرحوم «فيض كاشانى» در كتاب «المحجّة البيضاء» و «غزالى» در «احياءالعلوم» بحث مشروحى تحت عنوان گناهان زبان ذكر كرده اند. غزالى بيست انحراف و آفت براى زبان شمرده كه از جمله آنها موارد زير است:

1. بيهوده گويى و پرحرفى.

2. بد زبانى و دشنام.

3. مزاح و شوخيهاى ركيك و زشت.

4. مسخره كردن و استهزاى ديگران.

5. فاش كردن اسرار مردم.

و... و علماى اخلاق ده مورد ديگر هم اضافه كرده اند كه مجموع آن به 30 آفت مى رسد.

يكى از اين گناهان و آفتها كه در آيات و روايات بر اهمّيت آن تصريح شده مسأله «غيبت» است، چرا كه سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيّت و آبرو و شخصيّت اوست، و هر چيزى كه آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيّت از ترور شخص مهم تر است، و به اين جهت گاهى اوقات گناه آن از قتل نفس نيز سنگين تر است.

يكى از فلسفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشخاص درهم نشكند، و حيثيّت آنها لكّه دار نشود.

فلسفه ديگر اينكه «غيبت»، بدبينى مى آفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مى كند، سرمايه اعتماد را از بين مى برد، پايه هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى سازد، بذر كينه و عداوت را در دلها مى پاشد و گاه سرچشمه نزاع هاى خونين و قتل و كشتار مى گردد.

در حديثى آمده است كه روزى پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله) با صداى بلند خطبه مى خواند و فرياد مى زد: «اى گروهى كه به زبان ايمان آورده ايد نه با قلب، غيبت مسلمانان را نكنيد، و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننماييد، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند، خداوند اسرار او را فاش مى سازد، و در درون خانه اش رسوايش مى كند». (74)

در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: «مَنْ ماتَ تائِباً مِنَ الْغِيْبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الجَنَّةَ، وَ مَنْ ماتَ مُصِرّاً علَيها فَهُوَ أوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النّارَ; كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده، آخرين كسى است كه وارد بهشت مى شود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته، اوّلين كسى است كه وارد دوزخ مى شود». (75)

امام صادق (عليه السلام) در روايتى مى فرمايد: «مَنْ روى على مؤمن روايةً يُريدُ بِها شَيْنَهُ وَهَدْمَ مُروءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أعْيُنِ الناسِ، أخْرَجَهُ اللهُ مِن وِلايَتِهِ إلى وِلايَةِ الشَّيْطانِ، فلا يَقْبَلُهُ الشَّيْطانُ; كسى كه به منظور عيب جويى و آبرو ريزى مؤمنى، سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، به سوى ولايت شيطان مى فرستد، ولى شيطان هم او را نمى پذيرد». (76)

«غيبت» يعنى در غياب كسى سخن گفتن، منتها سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد; خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى; در اعمال او باشد يا در سخنش، و حتّى در امورى كه مربوط به اوست، مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان او و مانند اينها; بنابراين اگر كسى صفات ظاهرى و آشكار ديگرى را بيان كند، غيبت نخواهد بود، مگر اينكه قصد مذمّت و عيب جويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است. مثل اينكه در مقام بدگويى بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياه رنگ يا كوسه، اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعاً در آن شخص باشد، اما اگر صفتى اصلا وجود نداشته باشد، آن وقت «تهمت» خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگين تر است.

امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «الغِيْبَةُ أَنْ تَقولَ فى أخيكَ ما سَتَرَهُ اللهُ عَلَيْهِ، و أَمّا الاَْمْرُ الظّاهِرُ فيهِ، مِثْلُ الحِدَّةِ وَالْعَجَلَةِ، فَلا، وَالْبُهْتانُ أنْ تقولَ فيه ماليسَ فيه; غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداوند پنهان داشته، و امّا چيزى كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله كه غيبت به حساب نمى آيد، امّا تهمت اين است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد». (77)

خداوند در قرآن از غيبت نهى كرده و مى فرمايد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُوا وَلاَ يَغْتَبْ بَّعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ ). (78)

خداوند در اين آيه غيبت را به خوردن گوشت برادر مرده تشبيه مى كند كه اين زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن را مى رساند.

در شأن نزول جمله (لاَ يَغْتَبْ بَّعْضُكُمْ بَعْضاً ) آمده كه اين آيه درباره دو نفر از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است كه رفيقشان سلمان را غيبت كردند، زيرا او را خدمت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)فرستاده بودند تا غذايى براى آنها بياورد، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نيز سلمان را سراغ اسامة بن زيد كه مسئول بيت المال بود فرستاد، اسامه گفت: الان چيزى ندارم، آن دو نفر از اسامه بدگويى كردند و گفتند: او بخل ورزيده و درباره سلمان هم گفتند: اگر او را به سراغ چاه سميحه (چاه پر آبى بود) بفرستيم آب آن خشك خواهد شد. سپس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بيايند، و درباره موضوع كار خود تجسّس كنند، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: من آثار خوردن گوشت در دهان شما مى بينم، عرض كردند: اى رسول خدا ما امروز مطلقاً گوشت نخورده ايم. فرمود: آرى گوشت سلمان و اسامه را خورده ايد و آيه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد. (79)

علاج غيبت و توبه آن

«غيبت» مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجاً به صورت يك بيمارى روانى در مى آيد، به گونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذّت مى برد، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودى مى كند، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است. اينجاست كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت بپردازد، انگيزه هايى همچون «بخل»، «حسد»، «كينه توزى»، «عداوت» و «خود برتربينى».

بايد از طريق خودسازى و تفكّر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومى كه ببار مى آورد، و همچنين از طريق رياضت نفس، اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد. سپس در مقام توبه برآيد، و از آنجا كه غيبت جنبه «حقّ الناس» دارد، اگر به صاحب غيبت دسترسى دارد ومشكل تازه اى ايجاد نمى كند، از او عذرخواهى كند، هر چند به صورت سربسته باشد، به عنوان مثال بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بى خبرى غيبت شما كرده ام، مرا ببخش، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود.

و اگر دسترسى به آن فرد را ندارد يا او را نمى شناسد، يا از دنيا رفته است، براى او استغفار كند، و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى كند. (80)

موارد استثنا

آخرين سخن درباره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگرى استثناهايى دارد، از جمله اين كه گاه در مقام «مشورت» به عنوان مثال براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى از انسان سؤالى مى كند، امانت در مشورت ايجاب مى كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد، و چنين غيبتى كه با چنين نيّتى انجام مى گيرد حرام نيست.

همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمّى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق وتظلّم صورت گيرد غيبت حرام نيست.

البتّه كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح «متظاهر به فسق» است، از موضوع غيبت خارج است، و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجّه داشت كه اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متظاهر است.

اين نكته نيز قابل توجّه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است، گوش دادن به غيبت، و حضور در مجلس غيبت نيز جزء محرّمات است. براساس پاره اى از روايات بر مسلمانان واجب است كه ردّ غيبت كنند، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند، و از برادر مسلمانى كه حيثيّتش به خطر مى افتد دفاع كنند. (81)

12. مقام حضرت زهرا(عليها السلام)

قال رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) : «اَوَّلُ شَخْص يَدْخُلُ الجَنَّةِ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله) وَ مَثَلُها في هذِةِ الأُمّةِ مَثَلُ مَرْيَمَ في بني إسْرائِيلَ». (82)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «اوّلين كسى كه وارد بهشت مى شود، فاطمه دختر محمّد (صلى الله عليه وآله) است و او در ميان اين امّت مانند مريم در بنى اسرائيل است».

آيا اين اولويت، مطلق است يا نسبى؟ ظاهر اين است كه مطلق است و مفهومش اين است كه حتّى قبل از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) و انبيا و امامان وارد بهشت مى شود، چرا كه انبيا ممكن است در قيامت در مقابل امّت مسئوليّت داشته باشند.

چنين مقامى بسيار والاست و نشان مى دهد كه حضرت زهر (عليه السلام) برترين افراد و زنان است و اين بهشت است كه مشتاق چنين افرادى است، و آغوش باز مى كند، و با وجود حضرت فاطمه (عليه السلام) و امثال آن حضرت، عظمت پيدا مى كند.

قرآن مى فرمايد: «(مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ... ); توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده چنين است...». (83)

و فاطمه اوّلين كسى است كه وارد بهشت مى شود و كسى است كه داراى برترين تقواست، و ما نيز به آن مقدار كه تقوا داريم به فاطمه (عليه السلام) نزديك و جزء پيروان او هستيم.

13. رضايت خدا يا خلق

قال رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) : «مَن أرْضى سُلْطاناً بما يُسْخِطُ اللهَ خَرَجَ مِنْ دِينِ اللهِ». (84)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «كسى كه پادشاهى را در چيزى خوشحال كند در حالى كه آن چيز سبب خشم خداوند باشد از دين خدا خارج شده است».

كسى كه براى خشنود كردن بنده اى خدا را ناخشنود كند به اين معناست كه آن بنده را در سرنوشت خود مؤثّرتر مى داند و اهمّيتى كه به اين مخلوق مى دهد بيش از اهميّتى است كه به خالق خود مى دهد.

و در جاى ديگر آن حضرت مى فرمايد: «مَنْ طَلبَ رِضَى مَخْلوق بِسَخَطِ الخَالِقِ سَلَّط اللهُ عزَّوجَلّ عليهِ ذلِكَ المَخْلوق; هر كه خشنودى مخلوق را بر خشم خالق محترم تر شمرد خداوند عزّوجلّ آن مخلوق را بر وى مسلّط گرداند». (85)

اين يك نوع شرك است. قرآن مى فرمايد:

«(وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاَّ وَهُمْ مُّشْرِكُونَ ); بيشتر آنها كه مدّعى ايمان به خدا هستند; مشركند» (86) چرا كه براى مخلوق عبادت مى كنند و جلب توجّه مخلوق را بر خدا مقدّم مى دارند در ذيل اين آيه حديثى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) آمده است كه مى فرمايد: «إنّ أخْوَفَ ما أخافُ عَلَيكُمُ الشِّرْكُ الاْصْغَرُ، قالو: وَمَا الشِّرْكُ الاْصْغَرُ يا رَسُولَ اللهِ؟ قال: الرِّياءُ يقول اللهُ تَعالى يَوْمَ الْقِيامَةِ إذا جاءَ النّاسُ بأعمالِهِم: اذهَبُوا إلَى الَّذِينَ كُنْتُمْ تُراؤونَ فى الدُّنْيا، فَانْظُروا هَلْ تَجِدُونَ عِنْدَهُم مِنْ جَزاء؟; خطرناك ترين چيزى كه از آن براى شما مى ترسم، شرك اصغر است. اصحاب گفتند: شرك اصغر چيست؟ فرمود: رياكارى، روز قيامت هنگامى كه مردم با اعمال خود در پيشگاه خدا حاضر مى شوند، پروردگار به آنها كه در دنيا ريا كردند مى فرمايد: به سراغ كسانى كه به خاطر آنها ريا كرديد برويد، ببينيد پاداشى نزد آنها مى يابيد؟». (87)

شخصى كه رزق خود را از طريق نامشروع مى طلبد، شرك خفى دارد; يعنى خدا را عادل نمى داند كه از طريق حلال به او روزى بدهد.

مهم اين است كه قلب از اين شرك ها پاك بشود تا نور توحيد در آن بتابد; براى انجام هر كارى بايد ببينيم كه خدا در اين مسأله چه مى پسندد، نه اينكه ديگران چه مى پسندند، چرا كه اگر خشنودى خدا را در نظر بگيريم، خشنودى خلق خدا در سايه آن بدست مى آيد.

در بعضى از روايات كه در تفسير آيه 106 سوره يوسف آمده است، مى خوانيم: «منظور شرك در نعمت است به اين معنا كه موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگويد اين موهبت از ناحيه فلان كس به من رسيده و اگر او نبود من ميمردم و يا زندگانيم بر باد مى رفت و بيچاره مى شدم». (88)

چنين شخصى غير خدا را شريك در بخشيدن روزى و مواهب شمرده است.

ارزش هر عملى بستگى به نيت وانگيزه آن دارد،و به تعبير ديگر از ديدگاه اسلام، اساس هر عملى را «نيّت» تشكيل مى دهد، آن هم نيّت خالص. در حديث معروفى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آمده است كه: «إنَّما الأعْمالُ بِالنِّيّاتِ، وَلِكُلِّ امْرِىء مانَوى; هر عملى بستگى به نيّت فرد دارد،وبهره هر كس براساس نيّتى است كه در عمل دارد». (89)

در توضيح اين حديث آمده است; آن كس كه براى خدا جهاد كند اجرش بر خداوند بزرگ است، و كسى كه براى متاع دنيا حتّى نيّت به دست آوردن «عقال» (طناب كوچكى كه پاى شتر را با آن مى بندند) پيكار كند، بهره اش فقط همان است.

اينها همه به خاطر آن است كه «نيّت» هميشه به عمل شكل مى دهد، آن كس كه براى خدا كارى انجام مى دهد، تمام تلاشش اين است كه مردم از آن بهره بيشترى گيرند، ولى كسى كه براى تظاهر و رياكارى عملى انجام مى دهد، به بهره گيرى نيازمندان اهمّيت نمى دهد.

جامعه اى كه به رياكارى عادت كند، نه فقط از خدا و اخلاق حسنه و ملكات فاضله دور مى شود، بلكه تمام برنامه هاى اجتماعى او از محتوا تهى مى گردد.

روايات در نكوهش ريا بسيار زياد است. پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «سَيَأْتي عَلى النّاسِ زمانٌ تَخْبثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ، وَتَحْسُنُ فِيهِ عَلانِيَتَهُم، طَمَعاً في الدُّنْيا، لايُريدونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دِينُهُمْ رِياءاً، لايُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللهُ بِعِقاب، فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الغَريقِ فَلايَستَجيبُ لَهُمْ; زمانى بر مردم فرا مى رسد كه به خاطر طمع در دنيا باطنهاى آنها زشت و آلوده و ظاهرشان زيبا مى شود، اين در حالى است كه علاقه اى به پاداشهاى پروردگارشان ندارند، دين آنها ريا مى شود، و ترس خدا، در دل آنها از بين مى رود، خداوند همه آنها را به عذاب سختى گرفتار مى كند، و هرقدر خدا را مانند شخص غريق بخوانند، هرگز دعايشان مستجاب نمى شود». (90)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود: «إنَّ المُرائى يُدْعى يَوْمَ القِيَامَةِ بِأربعةِ أسْماء: يا كافِرُ! يا فاجِرُ! يا غادِرُ يا خاسِرُ! حَبِطُ عَمَلُكَ، وَبَطَلَ أجْرُكَ، فَلا خَلاصَ لَكَ الْيَوم، فَالْتَمِسْ أجْرَك مِمَّن كُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ; شخص ريا كار در روز قيامت با چهار نام صدا زده مى شود: اى كافر! اى فاجر!اى حيله گر! واى زيانكار! عملت نابود شده و اجرت باطل گشت، امروز هيچ راه نجاتى ندارى، پاداش خود را از كسى بخواه كه براى او عمل كردى». (91)

14. نقد و نسيه وايمان به غيب

قال رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) : «طُوبى لِمَنْ تَرَكَ شَهْوَةً حاضِرةً لِمَوعود لَمْ يَرَهُ». (92)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «خوشا به حال كسى كه لذت آماده اى را وا نهد براى موعودى كه نديده».

طوبى مؤنث اطيب (پاكيزه تر) است و چند معنا برايش گفته شده: يكى به معناى زندگى پاكيزه است براى كسى كه داراى اين صفت باشد. دوم به معناى خوشا به حال اوست. سوم درختى است در بهشت. (93)

روايت مى فرمايد: خوشا به حال كسى كه چيزى را كه مطابق شهوت او و نقد است ترك مى كند براى چيزى كه نسيه است و ظاهراً آن را نديده است.

اين همان است كه مى گويند: انسان نمى تواند نقد را به خاطر نسيه ترك كند، و يكى از برترى هاى دنيا در چشم دنياپرستان نقد بودن آن است، در مقابل، منافع نسيه است كه آفاتى دارد و ممكن است نقد نشود.

بعضى اين منافع نقد و نسيه را تعميم مى دهند و در مسائل آخرت هم جارى مى كنند كه همان منطق معروف ابن سعد است كه وقتى حضرت به او فرمود: از جنگ با من صرف نظر كن. گفت: فكر مى كنم، تا صبح فكر كرد، بعد گفت: مى گويند: بهشت و جهنّم و عذاب هست، اگر راست باشد، بعداً توبه مى كنم و اگر دروغ باشد به دنيايم رسيده ام. بعد گفت: دنيا نقد است و آخرت نسيه و انسان عاقل نقد را به نسيه نمى فروشد.

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مى شود *** وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم

پيروان اين مكتب زيادند، اينها دو اشتباه بزرگ مرتكب مى شوند: اوّل اينكه وعده هاى الهى براى افراد با ايمان نسيه نيست، نسيه درجايى است كه طرف ضعيف است ونمى تواند به وعده هايش عمل كند، امّا كسى كه قادر مطلق و صادق و حكيم است نقد و نسيه ندارد و وعده هايش عين واقعيّت است و سوخت و سوز ندارد.

دوم اينكه در زندگى دنيا هم بسيارى از مواقع نسيه را بر نقد مقدّم مى دارند، به عنوان مثال تمام كشاورزان نقدشان را كه بذر است مى دهند، به انتظار محصولى كه در سال آينده بدست مى آورند، و يا تمام كسانى كه سرمايه گذارى مى كنند، نقد را مى دهند براى نسيه فردا، چون مسأله اهم و مهم است.

انسان اگر در اين عمر كوتاه تقوا را رعايت كند، يك عمر جاويدان غرق در نعمت خواهد داشت، كه در اين صورت لذت آماده را فداى نعمتى مى كند كه آن را نديده است.

وقتى كسى لذت آماده را براى موعودى كه نديده ترك كند اين نشانه ايمان است و اگر ايمان به خدا و غيب نداشته باشد لذت آماده را ترك نمى كند.

مهمترين لذّات دنيا مثل برق در گذر است امّا قرآن درباره لذّات آخرت مى فرمايد:

«(فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لَهُمْ مِّنْ قُرَّةِ أَعْيُن جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ); هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمّى كه مايه روشنى چشمها مى گردد براى آنها نهفته شده است اين پاداش عظيم جزاى اعمالى است كه انجام داده اند». (94)

در اين آيه «نفس» به صورت نكره در سياق نفى آمده و به معناى عموم است، و همه نفوس حتّى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و فرشتگان مقرّب را شامل مى گردد كه اين نعمتها ولذّات روحانى در فكرشان خطور نكرده. وقتى انسان اين وعده ها را مى بيند چشم پوشى از شهوات بر او آسان مى شود. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در حديثى مى فرمايد:

«اِنَّ اللهَ يقولُ: اَعْدَدَتُ لِعِبادِىَ الصّاِلحِينَ ما لا عَيْنٌ رَأَتْ، ولا اُذُنٌ سَمِعَتْ، وَ لاَ خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَر; خداوند مى فرمايد: من براى بندگان صالحم نعمتهايى فراهم كرده ام كه هيچ چشمى نديده، و هيچ گوشى نشنيده و بر فكر كسى نگذشته است». (95)

علاوه بر اين، انسان در دنيا هم نتيجه اش را مى بيند. در حديثى داريم كه اگر انسان چشمش به نامحرم بيفتد و چشم بپوشد، خداوند ايمانى به او مى چشاند كه لذّت و نورانيّت آن را احساس مى كند.