كشكول شيخ بهائى

شيخ بهائى

- ۱۷ -


حكايات تاريخى ، پادشاهان
در عيون اخبار الرضا آمده است كه بامداد روزى كه فضل در آن به قتل رسيد، به گرمابه رفت و دستور داد، تا از او خون بگيرند و تن خويش را به خون آغشت ، تا تاءويل آن باشد كه ستارگان دلالت بر آن داشتند كه در آن روز، خونش ميان آب و آتش ريخته خواهد شد. سپس ، به دنبال ماءمون و امام رضا (ع ) فرستاد، تا آنها نيز به گرمابه آيند. امام رضا (ع ) از اين كار خوددارى كرد و به پيامى ، ماءمون را نيز از اين كار بازداشت و فضل ، چون به گرمابه رفت ، كشته شد.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
چون ابراهيم بن مهدى به خلافت رسيد، معتصم ، فرزند خويش ‍ (واثق ) را به نزد او آورد و گفت : اين بنده تو (هارون ) است و چون معتصم به خلافت رسيد، ابراهيم ، دست فرزند خويش گرفته ، به نزد او رفت و گفت : اين ، بنده تو (هبة الله ) است . مورخان گفته اند: اين هر دو رويداد، در يك خانه روى داد.
معارف اسلامى
در (كامل التاريخ ) آمده است كه در سال 465 در مصر، نرخ ‌ها به گرانى رفت و مرگ زياد شد و قحطى به درجه اى رسيد، كه زنى ، گرده نانى به هزار دينار خريد و سبب اين بر آورد آن بود كه وى اسبى داشت ، كه به هزار دينار مى ارزيد و به روزگار خشكسالى ، به سيصد دينار فروخت و از بهاى آن ، بيست رطل گندم خريد و بر دوش باربرى نهاد تا به خانه برد و مردم گرسنه آن را در ربودند و براى او بقدر گرده نانى باقى ماند.
معارف اسلامى
در كامل التاريخ ، در وقايع سال 485 گويد: در اين سال ، عبدالباقى محمد بن حسين شاعر بغدادى مرد، و او، متهم به طعن در شرايع بود. چون مرد، دستش بسته ماند و غسال نتوانست آن را باز كند، پس از كوشش بسيار، دستش باز كردند و نوشته اى در آن يافتند، كه بر آن نوشته بود:
به پناهگاهى در آمدم ، كه مهمان خويش را نااميد نمى سازد. اميد است كه مرا از عذاب دوزخ برهاند. با آن كه از خدا مى ترسم ، به انعام او اميدوارم و خدا بهترين نعمت دهندگانست .
معارف اسلامى
در كامل التاريخ در حوادث سال 603 آمده است كه در اين سال ، پسر بچه ده ساله اى ، همبازى خود را كه همسال او نيز بود، كشت بدين سان كه به او گفت الان سرت را با كارد مى برم و چنين كرد و سر را در دامن مقتول انداخت و گريخت اما او را گرفتند و فرمان به قتلش رفت .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از محمد بن عبدالعزيز روايت شده است كه گفت : ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق (ع ) فرمود: اى عبدالعزيز! ايمان ، ده پله دارد، همچون نردبان كه از آن ، به ترتيب بالا روند. پس ، آن كه در پله اول است ، مبادا كه به دومى گويد: ترا چيزى حاصل نيست و به همين سان ، تا مرتبه دهم . و آن كس را كه به رتبه ، از تو پايين تر است ، ميفكن ! زيرا، آن كه فراتر از تست ، ترا بيفكند و چون بينى كه ديگرى ، به رتبه اى از تو فروتر است ، به مهربانى ، او را به سوى خويش آر! و بر او تحميل مكن ! تا بى طاقت نشود و نشكند. چه ، آن كه مؤمنى را بشكند، جبران آن بر وى است . از آن نردبان ، مقداد در پايه هشتم و ابوذر نهم و سلمان در پله دهمين است .
سخن عارفان و پارسايان
عارفى گفت : برادر نيكوكار، ترا از نفس تو، سودمندترست . چه ، نفس ، ترا به بدى فرمان مى دهد و برادر نيكوكار، ترا امر به خير مى كند.
سيره پيامبر اكرم و ائمه اطهار (ع )
اميرالمؤمنين على (ع ) در يكى از جنگ ها بر استرى سوار بود. او را گفتند: اى اميرالمؤمنين ! اى كاش بر اسبى مى نشستى ! و او گفت : من ، از آن كه حمله آرد، نگريزم و به آن كه گريزد نيز حمله نبرم . و استرى مرا كافى ست
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
دشمن چون به تو نيازمند باشد، دوستدار بقاى تست و دوست چون از تو بى نياز شود، مرگ تو بر او آسان مى گردد. و نيز گفته اند: هر مودتى كه طمع آن را گره زند، نوميدى ، آن را از هم بگسلد.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
حجاج ، پيرى از اعراب بيابان را گفت : در خوردن چگونه اى ؟ گفت : اگر بخورم ، سنگين شوم و اگر نخورم ، ناتوان . پرسيد: در زناشويى چگونه اى گفت : اگر تمكين كند، درمانم و اگر نكند، حريص شوم . پرسيد: خوابت چگونه است ؟ گفت آنجا كه همگانند در خوابم و در بستر بيدار. پرسيد: بشست و برخاستت چگونه است ؟ گفت : چون بنشينم ، زمين از من بگريزد، و چون برخيزم ، مرا همراهى كند پرسيد: راه رفتنت چگونه است ؟ گفت : مويى پايم ببندد و پشكلى مرا بلغزاند.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
وقتى ، ام معبد، پيامبر خدا (ص ) را به دلنشينى توصيف كرد. مردان او را گفتند: چگونه است كه توصيف تو از ما دلنشين تر است ؟ گفت : چون زنى ، مردى را بنگرد، دلنشين تر مى نگرد، تا مردى ، مرد ديگر را.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
ابوالعيناء را گفتند: در چه حالى ؟ گفت : در دردى كه مردم آن را آرزو كنند. يعنى : پيرى .
ترجمه اشعار عربى
ابن معتز، بيتى به اين مضمون دارد:
كان ابريقنا و الراح فى فمه
طير تناول ياقوتا بمنقار
يعنى : صراحى ما، با شرابى كه در دهان دارد، گويى پرنده ايست كه ياقوت به منقار برگرفته است .
مؤلف گويد: يكى از شاعران فارسى زبان روزگار ما، اين مضمون را بهتر از وى سروده است كه گويد:
صراحى شد به چشم مست و هشيار
چو طوطى سبز رنگ و سرخ منقار
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يحيى بن اكثم با مردى درباره (ابطال قياس ) مناظره مى كرد. مرد در حين صحبت ، يحيى را ( ابوزكريا) خطاب مى كرد. يحيى گفت : من ابوزكريا نيستم . و مرد گفت : يحيى (پيامبر) كنيه اش ابوزكريا بود و (تو نيز يحيى اى ) يحيى بن اكثم گفت : پس تا به حال ، در چه بحث مى كرديم ؟ يعنى تو قياس را باطل مى دانى و به آن عمل مى كنى .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
مردى در خانه جاحظ را كوبيد. جاحظ گفت : كه هستى ؟ مرد گفت : منم . جاحظ گفت : منم و صداى كوبه يكى ست .
شعر فارسى
از عرفى :
جام ياقوت شراب لعل ، خاصان را رسد
بينوايان را نظر بر رحمت عامست و بس !
شعر فارسى
از لسانى :
منزل مقصود، دورست ، اى رفيق راه وصل !
باش ! تا مسكين لسانى ، خارى از پا بركند
شعر فارسى
از حافظ:
ساقى بيا! كه عشق ، ندا مى كند بلند
كان كس كه گفت قصه ما، هم زما شنيد
شعر فارسى
گزيده هايى در توحيد:
دست او، طوق گردن جانت
سر بر آورده از گريبانت
به تو نزديك تر زحبل وريد
تو در افتاده در ضلال بعيد
چند گردى به گرد هر سر كوى ؟
درد خود را دوا هم از خود جوى !
لانه كيست كاينات آشام ؟
عرش تا فرش در كشيده به كام
هر كجا كرده آن نهنگ آهنگ
از من و ما، نه بوى ماند و نه رنگ
نقطه اى ، زين دواير پر كار
نيست بيرون زدور اين پرگار
چه مركب در اين قضا، چه بسيط
هست حكم فنا به جمله محيط
بلكه مقراض قهرمان حقست
قاطع وصل كلما خلق است
هندوى نفس راست غل دوشاخ
تنگ كرده بر او جهان فراخ
شعر فارسى
از نظامى :
تو پندارى كه : عالم جز همين نيست
زمين و آسمانى غير ازين نيست
چو آن كرمى كه در گندم نهانست
زمين و آسمان او همانست
شعر فارسى
بقيه كلام در توحيد:
مى برد تا به خدمت ذوالمن
كش كشانش دو شاخه در گردن
دو نهالست رسته از يك بيخ
ميوه شان نفس و طبع را تو بيخ
كرسى لا، مثلثى ست صغير
اندرو مضمحل ، جهان كبير
هر كه رو از وجود محدث تافت
ره به كنجى از آن مثلث يافت
عقل داند زتنگى هر كنج
كه در او نيست ما و من را گنج
بو حنيفه چه در معنى سفت !
نوعى از باده را مثلث گفت
هست بر راى او به شرع هدى
آن مثلث مباح و پاك ولى
اين مثلث به كيش اهل فلاح
واجب و مفترض بود، نه مباح
زان مثلث هر آن كه زد جامى
شد ز مستى ، زبون هر خامى
زين مثلث هر آن كه يك جرعه
خورد، بختش به نام زد قرعه
جرعه راحتش به جام افتاد
قرعه دولتش به نام افتاد
دارد از (لا) فروغ نور قدم
گرچه (لا) داشت تيرگى عدم
چون كند (لا) بساط كثرت طى
دهد (الا) زجام وحدت ، مى .
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
حكماى قديم گفته اند: نفوس حيوانات ، ناطقه مجرد است . و روش شيخ مقتول (شهاب الدين سهروردى ) نيز همين بوده است و ابن سينا، در پاسخ به بهمنيار گفته است : فرق گذاشتن ميان انسان و حيوان در اين باره مشكل است .
فرازهايى از كتب آسمانى
قيصرى ، در شرح (فصوص الحكم ) گويد: متاءخران گويند كه منظور از (نطق ) ادراك كلياتست ، نه (سخن گفتن ) زيرا سخن گفتن چون موافق سخن گفتن گويندگان يك زبان نباشد، براى آنان فايده اى ندارد. و نيز به اين منحصر مى شود، كه (نفس ناطفه ) مختص به انسان تنها باشد. و اين ، دليلى ندارد. و نيز بر اين ، آگاهى نداريم كه حيوانات ، درك كليات را ندارند. و ندانستن چيزى ، منافى با هستى آن نيست . و دقت در شگفتى هايى كه از حيوانات سر مى زند، موجب مى شود كه درك كليات را براى آنان قائل شويم . پايان سخن قيصرى . پوشيده نماند كه آن چه قيصرى مى گويد، اينست كه منظور پيشينيان از (نطق ) معنى لغوى آن بوده است و ابن سينا نيز در آغاز كتاب (دانش نامه علايى ) همين معنى را تصريح كرده است .
فرازهايى از كتب آسمانى
فاضل ميبدى در (شرح ديوان ) گويد: صوفيه گويند: ذات معدوم ، از صحراى عدم محض و نفى صرف ، قدم به منزل شهود و موطن وجود نمى نهد و چنانچه معدوم محض رنگ وجود نمى يايد، آيينه موجود حقيقى هم زنگ نمى گيرد، و ذات هيچ چيز را معدوم نمى توان ساخت . مثلا چوب را اگر بر آتش بسوزى ، ذات او معدوم نشود، بلكه صورت ، مبدل گردد و به هيئت خاكستر، ظهور كند.
و همچنين ارسطو در كتاب خود، موسوم به (اثولوجيا) گويد: در وراى اين جهان ، آسمان و زمين و دريا و حيوان و گياه و انسان آسمانى هست . و هر چه در آن جهان هست ، آسمانى ست و در آنجا، هيچ چيز زمينى نيست . و روحانيانى كه در آنجايند، با آرامش آنجا خو گرفته اند و هيچيك از ديگرى بيزار نيستند و هيچكدام ، با همدم خود تضادى ندارند و به همديگر زيان نمى رسانند. بلكه به هم آرام مى گيرند.
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
حكما گويند: فلزات چكش خوار، گوناگونند تحت يك جنس قرار مى گيرند و تبديل يكى به ديگرى غير ممكنست . اما شيمى دانان و برخى از حكيمان برآنند كه اقسام گوناگون فلزات ، يك نوع است . و طلا همچون انسان سالم است ، و فلزات ديگر، همچون انسان هاى بيمارند و داروى همه آنها (اكسير) است .
محققى ديگر گفته است : گيريم كه همه ، يك نوع باشند، باز هم تبديل يكى به ديگرى ، غير ممكن نيست . و بسيار ديده ايم ، كه دانه ميوه اى ، به عقرب تبديل شده است . و شيخ الرئيس ، پس از آن كه در كتاب (شفا)، كيميا را اباطل كرده است ، رساله اى به نام (حقايق الاشهاد) در درستى كيميا، تاليف كرده است .
سخن عارفان و پارسايان
نزد (فيضل عياض ) سخن از زهد رفت و او گفت : در كتاب خدا، دو سخنست : لاتاءسوا على مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم
بزرگى گفته است : هيچگاه ، كسى را نوميد نكردم ، مگر اين كه در پى آن ، عزت او و خوارى خويش را ديدم .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
باديه نشينى ، در برابر گروهى به خواستن ايستاد. او را گفتند: تو كيستى ؟ گفت : كسب بد، مرا از ذكر نسب باز مى دارد.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
ديگر گفته است : مردم ، روزگارى مى كردند و نمى گفتند. سپس ، كردند و گفتند و اينك ! نه مى گويند و نه مى كنند.
از سخنان حكيمان : آنكه از خوارى خواستن نترسد، از خوارى رد نيز پاك ندارد.
شعر فارسى
از جامى :
نو بهاران خليفه در بغداد
بزم عشرت به طرف دجله نهاد
داشت در پرده شاهدى نوخيز
در ترنم ز پسته شكر ريز
چون گرفتى چو زهره دربر چنگ
چنگ زهره فتادى از آهنگ
با غلام خليفه كز خوبى
بود مهر سپهر محبوبى
داشت چندان تعلق خاطر
كه نبودى به حال خود ناظر
هر دو مفتون يكديگر بودند
بلكه مجنون يكدگر بودند
بودشان صد نگاهبان بر سر
مانع وصلشان زيكديگر
طاقت ماه پردگى شد طاق
ز آتش اشتياق و داغ فراق
از پس پرده خوشنوايى ساخت
چنگ را بر همان نوا بنواخت .
كرد قولى به عشقبازى ساز
پس بر آن قول ، بر كشيد آواز
كاخر، اى چرخ ! بيوفايى چند؟
روح كاهى و عمر سايى چند؟
هرگز از مهر تو نگشتم گرم
شرم مى آيدم ز كار تو، شرم .
به كه يكدم به خويش پردازم
چاره كار خويشتن سازم
بود در پرده دختر ديگر
همچو او پرده ساز و رامشگر
گفت هر سو كسان به غمازى
چاره خود، چگونه مى سازى ؟
پرده از پيش ، چاك زد كه : چنين
شد چو ماهى و ماه دجله نشين
همچو مه ، خويش را در آب انداخت
همچو ماهى به غوطه خوارى ساخت
بود استاده آن غلام آنجا
جانى از هجر، تلخكام آنجا
دست در گردن هم آورده
رخ نهفتند در پس پرده
هر دو رستند از منى و تويى
دست شستند از غبار دويى
جامى ! آيين عاشقى اينست
مهر، اينست و مابقى كينست
گر، به درياى عشق آرى روى
همچو اينان زخويش دست بشوى !
ترجمه اشعار عربى
از اشعار ابن الرومى :
روزگار را مى بينم كه هر بى قدرى مى سازد و هر گرانقدرى را فرود مى آورد. همچون درياست كه مرواريد در آن غرق مى شود، و مردار، پيوسته بر آن غوطه خورد. و همچون ترازوست كه هر سنگينى را پايين مى آورد و هر سبك وزنى را بالا مى برد.
سخن عارفان و پارسايان
مردى از بيمارى خويش شكوه كرد و عارفى او را گفت : از كسى كه به تو رحم خواهد كرد، نزد كسى كه به تو رحم نخواهد كرد شكوه مى كنى ؟
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام حسن بن على (ع ) به نزد بيمارى رفت و او را گفت : پروردگار، ترا ارزانى داشته است . او را سپاس بگزار! و ترا از ياد نبرده است . و او را ياد كن !
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام جعفربن محمدالصادق (ع ) بيمار شد، و گفت : پروردگارا!اين بيمارى را وسيله تاءديب من قرار ده ! نه وسيله خشم بر من .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
گويند: درد، يكباره مى آيد و كم كم مى رود. (در فارسى نيز مثلى است كه گويند: درد چون كوهى مى آيد و چون مويى مى رود).
حكايات پيامبران الهى
از ابن عباس روايت شده است كه جمعى به نزد پيامبر(ص ) آمدند و او را گفتند: فلان كس ، روزها روزه دار است و شبها به نماز ايستاده و بسيار ذكرست . و پيامبر گفت : كدام يك از شما، خوردنى و آشاميدنى او را مى دهيد؟ گفتند: همه ما. پيامبر(ص ) گفت : همه شما از او بهتريد.
لفظ (خاتم ) كه در (خاتم النبيين ) مى گوييم ، مى تواند به فتح (تاء) باشد و يا به كسر آن . به فتح ، معنى (زينت ) است كه از (ختم ) گرفته شده است كه زيور جامه هاست و به كسر، اسم فاعل است به معنى (آخر) و (پايان دهنده )، كفعمى ، آن را در حاشيه مصباح ذكر كرده است و در (صحاح ) خاتم به كسر تاء و فتح آن . و (خاتمة الشى ء) به معنى : آخر آن است و پيامبر ما محمد(ص ) خاتم الانبياء است و گفته خداوندى ست . (وختامه مسك ) يا آخرش ، زيرا پايان آن را عنبرين مى يابند.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يكى از معتمدان حكايت كرد، كه : در يكى از سفرهاى خويش ، به قبيله (بنى عدرة ) رسيدم و در خانه اى فرود آمدم . و دخترى ديدم كه زيبايى را در حد كمال داشت و از زيبايى جمال و بيان او، به شگفت آمدم . در يكى از روزها كه از خانه بيرون رفتم ، تا قبيله را گردشى بكنم ، جوانى را ديدم زيباروى كه آثار شيفتگى ، از چهره او پيدا بود. لاغر، چون هلال و نحيف چون خلال . و همچون آتش زير ديگ مى سوخت . اشك بر رخسارش جارى بود و ابياتى تكرار مى كرد كه اين بيت ، از آنهاست :
بر تو شكيبائيم نيست و به نيرنگ نيز بر تو راهى ندارم . نه از تو گزيرى دارم و نه گريزگاهى . مرا هزار در ديگر هست كه راهشان را مى شناسم . اما بى دل ، كجا روم ؟ اگر دودل داشتم ، با يكى مى زيستم . اما در عشق تو يكدلم و رنج مى كشم .
از حال و وضع آن جوان پرسيدم . گفت : دخترى را كه تو در خانه پدر اويى ، دوست دارد. و دختر، از سالها پيش ، از وى ، روى نهفته است . گفت : به خانه آمدم و آن چه ديده بودم ، به دختر گفتم . و او گفت : او، پسر عموى منست گفتمش : مهمان را حرمتى ست . ترا به خدا سوگند مى دهم ، كه او را امروز، به نگاهى بهره مند ساز! گفت : صلاح حال او، در آنست كه مرا نبيند. اما، من گمان بردم كه خوددارى او از اين كار، به سابقه خويشتندارى ست . اما، من ، پيوسته او را سوگند دادم ، تا پذيرفت . و ناخوش مى داشت . و آنگاه كه پذيرفت ، او را گفتم : پدر و مادرم به فدايت ! وعده خويش را هم اكنون انجام مى دهى ؟ گفت : از پيش برو! و من نيز از پى تو مى آيم . من ، به سرعت به سوى جوان رفتم . و گفتم : ترا بشارت باد به ديدن آن كه مى خواهى ! و او، هم اكنون به سوى تو مى آيد. در اين ميان كه من ، با او سخن مى گفتم ، از پنهانگاه خويش به در آمد. دامن كشان مى آمد و گام هايش غبار مى انگيخت . چنان كه قامت او در غبار پنهان شد و من ، جوان را گفتم : اين اوست ! و دختر به پيش آمد. جوان ، چون به غبار نگريست ، فريادى كرد و بيهوش به صورت بر آتش افتاد. و هنگامى او را از زمين بلند كردم كه سينه و صورتش را آتش گرفته بود. و دختر بازگشت و مى گفت : آن كه توان ديدار غبار كفش هاى ما را ندارد، جمال ما را چگونه تواند ديد؟
مؤلف گويد: و چه قدر به داستان موسى - بر پيامبر ما و او درود باد! - شبيه است . ولكن انظر الى الجبل فان استقّر مكانه فسوف ترانى فلمّا تجليّى ربّه للجبل جعله دكّا و خرّ موسى صعقا فلماافاق قال سبحناك تبت اليك و انا اوّل المؤمنين .
سخن عارفان و پارسايان
عارفى را گفتند: بلايى شناسى كه چون كسى بدان درمانده او را رحم نكنند؟ و نعمتى دانى كه منعمش را حسد نورزند؟ گفت : فقر.
سخن عارفان و پارسايان
گويند: عارفى چون اين سخن مشهور شنيد كه : دو نعمت است كه سپاس ‍ داشته نشده است : سلامتى و امنيت ، گفت : اين دو، سومى نيز دارند، كه ناسپاس مانده است ، چه ، سلامتى و امنيت را گاه ، سپاس دارند. او را گفتند: آن ، چيست ؟ گفت : فقر. و آن ، نعمتى است كه بر منعمانش پوشيده مانده است . جز آنان كه خدايشان نگاه داشته است .
شعر فارسى
رومى (مولوى ) گويد:
باشدابن الوقت صوفى ، اى رفيق !
نيست فردا گفتن از شرط طريق
شعر فارسى
از نشناس :
آن را كه دل از عشق ، مشوش باشد
هر قصه كه گويد، همه دلكش باشد
تو، قصه عاشقان همى كم شنوى
بشنو! بشنو! كه قصه شان خوش باشد
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
از سخنان بزرگان : هر سخن كه مكرر افتد، بى رونق شود.
سخن عارفان و پارسايان
از سخنان عارفان :
عارف را در زير هر واژه اى ، نكته ايست . و در هر داستانى ، بهره اى . و در ميانه هر اشارتى ، مژده اى . و در ضمن هر حكايتى ، كنايه اى . و از اين روست كه در سخنانشان ، حكايت هاى گونه گون گويند، تا هر شنونده اى در خور استعداد، بهره خودگيرد. و از مردم ، هر كسى مشرب خويش ‍ دانسته است . و از اين روست كه آمده است كه : همانا قرآن را ظاهريست و باطنى و آن باطن را هفت باطنست . از اين رو، گمان مدار! كه منظور، نقل قصه ها و حكاياتى ست كه در قرآن آمده است . و ديگر هيچ ! چه ، سخن پروردگار، از اين فراترست .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زنى بيابان نشين را گفتند: از كجا زندگى گذارنيد؟ گفت : اگر از آنجا كه دانيم ، گذارن نكنيم ، زنده نمانيم .
باديه نشينى ، نماز خويش تخفيف داد. و او را بر آن ، نكوهيدند. گفت : بستانكار بخشنده است .
اين سماك ، صوفى يى را گفت : اگر جامه هايتان با درون شما سازگارست خواهم كه مردم نيز بدان آگاه شوند و اگر نيست ، هلاك شده ايد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
اميرى معلم فرزند خويش را گفت : پيش از نوشيدن ، او را شناگرى بياموز! چه ، او، كسى را يابد كه به جايش بنويسد و كسى را نيابد تا به جايش شنا كند.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
عرب را رسم چنان بود، كه چون كسى را به قاصدى مى فرستادند، او را مى گفتند: از هيبت باك مدار! كه ترا زيان دارد. و فرصت را غنيمت دان كه اندوه را ببرد. و چون به كارى دست يازى ، پيشرو باش ! نه دنباله رو.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زنى باديه نشين را گفتند: خوارى چيست ؟ گفت : ايستادن گرانمايه اى بر درگاه فرومايه اى و آنگاه اجازه نيابد. و نيز او را پرسيدند: بزرگى چيست ؟ گفت : بند منت بر گردن مردان نهادن .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
اياس قاضى را گفتند: ترا عيبى نيست . مگر آن كه در داورى شتابناكى . بى آن كه در آن ژرف بنگرى . اياس دست فرا داشت و گفت : چند انگشت دارد؟ گفتند: پنج . گفت : شتاب كرديد و نگفتيد: يك ، دو، سه ، چهار، پنج . گفتند: چون دانيم ، نشمريم . گفت : من نيز حكمى را كه به روشنى دانم ، به تاءخير نيفكنم .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
مردى اعمش را گفت : تو درهم دوست دارى . و او گفت : از آن روى كه بى نيازى از خواستن از كسى چون تو را دوست دارم .
شعر فارسى
از نظامى :
ز يك جو اگر روضه اى آب خورد
چو رويد از او سنبل و خار و ورد
نه اين يك بود سرخ و آن يك سياه
از اينسان بود فيض الطاف شاه
زعشقى كه شد عاشق خسته زرد
بود روى معشوق از آن ، همچو ورد
بلى ! آن زمين تا به ايوان عرش
مقيمان كرسى ، نزيلان فرش
زيك مى همى مست گشتند، ليك
بود در ميان ، فرق ها نيك نيك
ز مهرى كه شد زعفران زرد از او
بود سرخى لاله و ورد از او
به قدر ظروف و اوانى خويش
برند آب ازين بحر زاخر، نه بيش
شعر فارسى
از اهلى :
گذشت يار، تغافل كنان ز ما، اهلى !
چو بى زبان شده نامراد، آهى كن !
و نيز از اوست :
رفت آن كه چشم راحت خوش مى غنود ما را
عشق آمد و برآورد از سينه دود ما را
امروز كو؟ كه بيند سرمست و بت پرستيم
آن كاو به نيك نامى دى مى ستود ما را
ممكن نگشت ما را توبه زخوبرويان
گيتى به محنت و غم ، چند آزمود ما را؟
شعر فارسى
از شيخ ادرى :
دى ، زلف عبير بيز عنبر سايت
از طرف بنا گوش سمن سيمايت
افتاده به پاى تو، بزارى مى گفت :
سر تا پايم فداى سر تا پايت
شعر فارسى
از مثنوى :
گفت پيغمبر كه : معراج مرا
نيست بر معراج يونس اجتبا
آن من ، بر چرخ و آن او به شيب
زان كه قرب حق برونست از حسيب
قرب ، نه بالا و پستى رفتنست
قرب من از جنس هستى رستنست
شعر فارسى
از حافظ:
از سادگى و سليمى و مسكينى
وز سر كشى و تكبر و خودبينى
در آتش اگر نشانيم ، بنشينم
بر ديده اگر نشانمت ، ننشينى
شعر فارسى
از ضميرى :
در وعده گاه وصل تو دل را قرار نيست
تمكين صبر و حوصله انتظار نيست
صد زخم بر تنم بود از ضرب تيغ عشق
اما، يكى ز معجز عشق ، آشكار نيست
گويى از اين گفته سعدى گرفته است :
كشته بينندم و قاتل نشناسند كه كيست
كاين خدنگ از نظر خلق ، نهان مى آيد
و نيز:
مستغرق فراقم و جوياى وصل يار
كشتى شكسته ، چشم اميدش به ساحلست
حكاياتى كوتاه و خواندنى
چون حطيئه را مرگ فرا رسيد، او را گفتند: زن و فرزند خويش را وصيتى كن ! گفت : شما را خبر خواهم كرد.
شماخ بن ضرار- از شاعران بزرگ عرب - به نزع افتاد. او را گفتند: بى چيزان را از مال خويش وصيتى كن . گفت : وصيتشان مى كنم كه گدايى را دوام دهند كه تجارتى بى كساد است .
گفتند: ما را وصيتى كن ! گفت : مرا بر خر نشانيد! باشد كه نميرم . و آنگاه چنين سرود: هر تازه اى را لذتى ست . جز آن كه تازه مرگ را بى لذت يافتم . او را گفتند: شاعرترين عرب كيست ؟ به خويش اشاره كرد و گريست . گفتندش : از مرگ مى نالى ؟ گفت : نه و اما، واى بر شاعر! كه كسى شعر وى را بد روايت كند.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
حكيمى گفته است : اگر خواهى دانشمندى را رنجور دارى ، او را با نادانى همنشين كن .
حكاياتى از عارفان و بزرگان
پارسايى نزد فروشنده اى رفت ، تا از او پيراهنى بخرد. يكى از حاضران ، فروشنده را گفت : اين فلان پارساست ! بهايش را از او كمتر بستان ؟ زاهد گفت : ما آمده ايم ، تا با پولمان پيراهن بخريم ، نه به زهدمان و از آنجا رفت .
حكاياتى از عارفان و بزرگان
همسر مالك بن دينار در مجادله اى ، شوى خويش را گفت : اى زناكار! و مالك گفت : بلى ! اين نامى ست كه چهل سال روزگار، كسى جز تو از آن ، آگاه نبوده است .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
حكيمى گفت : دوست ، وابسته روحست و خويشاوند، وابسته تن .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
چوپان پارسايى را گفتند: گرگ ها در ميان گوسفندان تواند و آسيب نمى رسانند. از كى گرگها با گوسفندان آشتى كرده اند؟ گفت : از آنگاه كه چوپان با خداى خويش آشتى كرده است .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
در ربيع الابرار آمده است كه : (معتصم )، هشتمين خليفه عباسى بود و دوران فرمانروائيش هشت سال و هشت ماه بود و هشت پسر و هشت دختر داشت و هشت قلعه گشود، و هشت كاخ ساخت و هشت هزار دينار و هشت هزار درهم از پس خويش به ارث گذاشت .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
هارون الرشيد، بر (ثمامة بن ابرش ) كه از دانشمندان بود - خشم گرفت و او را به (ياسر) خادم خويش سپرد، ياسر نيز از او مراقبت مى كرد. روزى ، ياسر، اين آيه مى خواند: (ويل للمكذبين ) و حرف (ذال ) را به فتح مى خواند ثمامه او را گفت : (مكذبين ) پيامبرانند. و خادم او را گفت : مردم مى گفتند كه تو بيدينى و من باور نمى داشتم . اينك ! پيامبران را دشنام مى دهى ؟ و او را رها كرد و از وى دور شد.
پس از چندى هارون از ثمامه خشنود شد و او را به مجلس خود پذيرفت روزى در حين صحبت از او پرسيد. سخت ترين چيزها كدامست ؟ و ثمامه گفت : دانايى كه نادان بر او فرمانروايى كند.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
همه شتران عربى در يك روز مردند. شاد شد و گفت : به سبب نعمت هاى فراوانى كه پروردگار، مرا بخشيد، بلاى آن ، به شترانم خورد.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
اعمش ، به دوستى از آن خود گفت : بزغاله اى چاق و نانى گوارا و سركه اى تند دوست دارى ؟ گفت آرى . و او بيرون رفت و نانى خشك با سركه برايش آورد. مرد گفت : پس ، بزغاله و نان چه شد؟ و او گفت : من نگفتم كه آن ها را مهيا دارم ، بلكه ، گفتم : آن را دوست دارى ؟
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
صاحب بن عباد، يكى از نديمان خويش را برافروخته ديد و او را گفت : ترا چه مى شود؟ گفت : تب دارم . صاحب گفت : (ق ). نديم گفت : (وه ). صاحب را از پاسخ او خوش آمد و خلعت بخشيد.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
مردى ، فيلسوفى را گفت : فلان كس ، ديروز ترا به چه و چه نكوهش كرد. و فيلسوف گفت : به سخنى با من روبرو شدى كه او از روبرو گفتن آن با من شرم داشت .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
باديه نشينى را شتر گم شد. سوگند خورد كه : چون يافته آيد، آن را به يك درهم بفروشد. چون يافته شد، او را دل نيامد كه بدان بها بفروشد. گربه اى در گردن شتر آويخت و بانگ بر داشت كه : شتر به درهمى و گربه اى به پانصد درهم . و با هم مى فروشم . عربى بر او گذشت و گفت : شتر چه ارزان بود! اگر اين قلاده به گردن نداشت .
شعر فارسى
از نشناس :
گفتم : چگونه مى كشى و زنده مى كنى ؟
از يك جواب كشت و جواب دگر نداد
شعر فارسى
و نيز:
زير بار هجر، بيمارست دل
وين تغافل هاى تو، سربارى است .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
زاهدى گفت : اگر شب نمى بود، به دنيا بودن را دوست نمى داشتم . ديگرى گفته است : دميدن صبح مايه اندوهناكى منست .
خليل بن احمد گفت : دنيا عبارست از ضدهاى به هم نزديك ، شبيه هاى دور از هم ، خويشاوندان پراكنده و دوران به هم نزديك .
ابن مسعود گفت : دنيا، سراسر اندوه است . و آن چه از شادى در آنست ، سود آدمى ست .
يكى ، ديگرى را گفت : اگر در شب سياهى ديدى ، به سوى او پيش رو! و مترس ! چه ، او نيز همچون تو مى ترسد. و آن يك گفت : از آن مى ترسم ، كه او نيز اين سخن شنيده باشد.
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام زين العابدين (ع ) فرمود: دنيا، خوابى ست و آخرت ، بيدارى و ما، در ميان اين دو، خواب هايى آشفته و درهميم .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
جارالله زمخشرى ، در كتاب ربيع الابرار گفت : هارون الرشيد، بارها امام كاظم را مى گفت : اى اباالحسن حدود فدك را باز گوى ! تا آن را به تو دهيم . و امام ، خوددارى مى كرد. تا بارى اصرار و او گفت : ما آن را جز به حدودش نگيريم . و هارون گفت : حدود آن كدامست ؟ گفت : اگر حدود آن را به تو گوييم ، به ما ندهى . و او گفت : به حق نيابت سوگند كه دهم . و امام گفت : حد اول آن (عدن ) و سيماى هارون دگرگون شد. گفت : بگو! گفت : حد دوم آن سمرقند، رشيد روى در هم كشيد. و گفت : بگو! گفت : حد سوم آن ، آفريقا و چهره هارون سياه شد. و گفت : بگو! گفت : حد چهارم آن ، كرانه درياست تا ارمنستان هارون گفت : براى ما چيزى نماند. جارالله گفت : آنگاه ، هارون عزم كرد، تا او را بكشد.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
حكيمى به مردى زيبا صورت و بد خوى نگريست و گفت : خانه ايست زيبا، با ساكنى زشت .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يكى از پيشينيان را پرسيدند: اگر خداى تعالى رحيم است ، پس چگونه بندگان را عقوبت فرمايد؟ گفت : رحمت او بر حكمتش چيره نشود.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
يكى از زاهدان خواست همسر خويش را طلاق دهد. او را گفتند: عيب او چيست ؟ و او گفت : كسى هست كه عيب زن خويش گويد؟ چون او را طلاق گفت و با ديگرى همسر شد، گفتند: اكنون بگوى ! گفت : او، زن ديگرى است و مرا با او كارى نيست .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
دوزنده اى ، ابن مبارك را گفت : من ، جامه هاى پادشاهان مى دوزم و از آن مى ترسم كه از كمك دهندگان به ستمكاران به شمار آيم . ابن مبارك گفت : نه ، بلكه كمك دهندگان به ظالمان ، آن كسانند كه به تو، نخ و سوزن فروشند. و تو، از ستمگران به نفس خويشى .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
دو مرد، نزاع خويش به ماءمون بردند. يكى از آن دو، صدايش بلند كرد. و ماءمون او را گفت : اى فلان ! كار با دليل محكم است ، نه صداى بلند.
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
ابن مبارك را از ويژگيهاى اخلاقى مردم شهرها پرسيدند و او گفت : مردم حجاز، در فتنه انگيزى قوى ترين اند و در فرونشاندن آن ضعيف ترين . و عراقيان در دانش آموزى مشتاق ترين اند و در عمل به آن ، كمترين . و مصريان در كودكى زيرك ترين اند و در بزرگسالى احمق ترين و دمشقيان ، مخلوق را رام اند و خالق را سركش .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
در باب بيست و چهارم از ربيع الابرار آمده است كه آدم دمدمى مزاج را به بوقلمون مثال مى زنند. و آن ، گونه اى از جامه ابريشمين بافت روم و مصر است كه رنگهاى گوناگون دارد.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
يكى ، ديگرى را (زنازاده ) خواند و او در پاسخ ، وى را (عفيف زاده ) آنگاه گفت : دروغ بگو! تا دروغ بگويم
و نظير اين مضمونست ، آن چه كه يكى از شاعران فارسى زبان گفته است :
دى در حق ما يكى بدى گفت
دل را زغمش نمى خراشيم
ما نيز نكوئيش بگوييم
تا هر دو دروغ گفته باشيم .
و نيز:
نظام بى نظام ، ار كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش ، زيرا كه نبود
مكافات دروغى ، جز دروغى
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
هشام بن عبدالملك ، به پادشاه روم نوشت : از هشام - اميرالمؤمنين - به پادشاه بسيار ستمگر. و او به پاسخ نوشت : نمى پنداشتم كه پادشاهان ، يكديگر را دشنام دهند و گرنه ، مى نوشتم : از پادشاه روم ، به پادشاه ناپسند، هشام چپ چشم نامبارك .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
خليفه اى از روزگار كودكى به گل خوردن عادت داشت . روزى طبيب خويش را گفت : چه چيز گل خوردن را از ميان برد؟ و او گفت : اراده اى چون اراده مردان . گفت : راست گفتى . و ديگر گل نخورد.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
جالينوس را گفتند: درباره بلغم چه گويى ؟ گفت : رهرويست كه چون درى بروى بسته شود، درى ديگر بگشايد. آنگاه از سودا پرسيدند و او گفت : همچون زمين است كه چون بجنبد، هر آن چه را كه بر آنست ، بجنباند. سپس گفتند: صفرا چيست ؟ گفت سگى ست زخم خورده در باغى . و از دم پرسيدند و گفت : برده ايست در اختيار تو، و چه بسا! كه برده اى آقاى خويش را بكشد.
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
پزشكى را گفتند: چرا از فلان چيز كه لذيذست نخورى ؟ گفت : دلخواهى را ترك كردم تا از درمانى كه ناخوش دارم ، بى نياز باشم .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
ابن عميد، به نقرس مبتلا بود. او را گفتند: بى تابى مكن ! كه نقرس ، نشانه درازى عمرست . گفت : راست است ، زيرا آن كه به نقرس مبتلاست ، شب را نمى خوابد و به روز متصل مى كند و عمرش دراز مى شود.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
مردى زمينى فروخت و به بهايش اسبى خريد. حكيمى او را گفت : اى فلان ! دانى چه كردى ؟ چيزى را فروختى كه آن را سرگين مى دادى و ترا جو مى داد و به عوض ، چيزى خريدى كه او را جو مى دهى ، و او ترا سرگين مى دهد.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
مردى از حلوا فروشى خواست تا رطلى حلوا او را به نسيه دهد. حلوا فروش گفت : بچش ! كه حلواى خوبى ست . خريدار گفت : من ، روزه دارم و قضاى روزه سال پيشم را مى گزارم حلوا فروش گفت : به خدا پناه مى برم كه با تو معامله كنم . تو كه قرض خدا را به سالى عقب اندازى ، با من ، چه خواهى كرد؟
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
صوفيان گويند كه : جنيان ، روح هايى اند، كه در جسم هايى لطيف ، جاى گرفته اند جسم هايى كه بيشترين آن ، آتش و هواست . همچنان كه بيشترين بدن آدمى ، آب و خاكست . جنيان ، قادرند كه به شكل هاى گوناگون درآيند و يا از صورتى خارج شوند و به صورتى ديگر درآيند. و بر كارهايى قادرند، كه از توان آدمى بيرونست . و خوراك آنها، هواى آميخته به بوى خوراكى ست . و پيامبر (ص ) استنجاى با استخوان را نهى كرده و گفته است كه آن ، توشه برادران جن شماست .
و شيخ عارف - محيى الدين العربى - در فتوحات مكيه گفته است كه يكى از مكاشفان ، مرا خبر داد كه جنيانى را ديده است كه بر استخوانى فرود آمده و آن را بو مى كرده و آنگاه ، باز مى گشته اند (سپس ، شيخ ، نقل قولى از سهروردى درباره جن دارد كه پيش از اين آمده است .)
شعر فارسى
از اهلى :
رقيب گفت : بدين در، چه مى كنى شب و روز؟
چه مى كنم ؟ دل گم گشته باز مى جويم .
ترجمه اشعار عربى
شاعرى گفته است :
مرا گفتند: ترا در هجو گفتن ، گناهست و (گويم ) گناه در ستايش است . چه ، چون ستايش گويم ، سخنى باطل است و چون هجو گويم ، به درستى گفته ام .
شعر فارسى
از حافظ:
دلم از صومعه و صحبت شيخست ملول
يار ترسا بچه و خانه خمار كجاست ؟
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف :
جاء البريد مبشرا
من بعد ما طال المدا
اى قاصد جانان ! ترا
صد جان و دل بادا فدا!
بالله خبرنى بما
قد قال جيران الحمى
يا ايها الساقى ادر
كاس المدام فانها
مفتاح ابواب النهى
مشكوة انوار الهدى
قد ذاب قلبى يا بنى
شوقا الى اهل الحمى
خوش آن كه از يك جرعه مى
سازى مرا از من جدا!
هذا الربيع اذاتى
يا شيخ ! قل حتى متى ؟
منع من محنت زده
زان باده محنت زدا
قم يا غلام و قل لنا
الدير اين طريقه ؟
فالقلب ضيع رشده
و من المدارس ما اهتدى
قل للبهائى الممتحن
داوالفؤ اد من المحن
بمدامة انوارها
تجلوعلى القلب الصدى
شعر فارسى
خدايش خير دهاد! آن كه سرود:
از هستى خويش تا تو غافل نشوى
هرگز به مراد خويش واصل نشوى
از بحر ظهور، تا به ساحل نشوى
در مذهب اهل عشق ، كامل نشوى .
حكاياتى از عارفان و بزرگان
از معتمدى شنيدم كه وزير سعيد (على بن عيسى الاربلى ) صاحب (كشف الغمه ) با پيرامونيان خويش مى رفت و يارانش ، مردم را از حضور او مى راندند. در اين ميان ، زنى از زنى ديگر پرسيد: اين كيست ؟ و او گفت : اين ، مردى ست كه پروردگار، از خدمت خويش رانده است و او را به خدمت دورترين بندگان خويش برگماشته است . و چون وزير، اين بشنيد. شيوه پارسايى گرفت و وزارت رها كرد و جامى ، صاحب سبة (الابرار) اين معنى ، به نظم آورده است :
مى شد اندر حشم و حشمت و جاه
پادشه وار وزيرى در راه
گرد او حلقه ، مرصع كمران
موكبش ناظم عالى گهران
ديدن حشمت او باده اثر
چشم نظار گيان مست نظر
هر كه آن دولت حشمت نگريست
بانگ برداشت كه : اين كيست ؟ اين كيست .
بود چابك زنى آنجا حاضر
گفت : تا چند كه اين كيست آخر
رانده اى از حرم قرب خداى
كرده در كوكبه دوران جاى
خورده از شعبده دهر، فريب
مبتلا گشته به اين زينت و زيب
زير اين دايره پر خم و پيچ
مانده اى از همه محروم به هيچ
آمد آن زمزمه در گوش وزير
داشت در سينه دلى پند پذير
در هدف كارگر آمد تيرش
صيد شد كوه سپر نخجپرش
همه اسباب وزرات بگذاشت
به حرم ، راه زيارت برداشت
بود، تا بود در آن پاك حريم
همچو پاكان به دل پاك ، مقيم
اى خوش آن جذبه كه ناگاه رسد!
ناگهان بر دل آگاه رسد
صاحب جذبه ، ز خود باز رهد
وز بد و نيك خرد باز رهد
جاى ، در كعبه اميد كند
روى ، در قبله جاويد كند.