ستاره‏هاى فضيلت جلد سوم

محمد باقر مدرس

- ۴ -


عمر خيام نيشابورى

عمربن ابراهيم نيشابورى الاصل و المولدوالمدفن از اعاظم حكما و رياضيين اسلامى عهد سلاجقه بوده گاهى به خيامى موصوف ميشد در حساب و لغت و فقه و تفسير و نجوم و هيئت و تاريخ داراى مقام شامخ بوده و بالاخص در رياضيات وحيد عصر خود بود. وى از شاگردان درجه اول شيخ الاسلام ناصرالدين محمد منصور و باحسن صباح و خواجه نظام الملك هم كلاس بودند كه ترجمه آنها در اين كتاب نگارش يافته.
خيام در نزد سلاطين وقت بسيار محترم بود بطوريكه كرسى مخصوصى جنب تخت سلطان سنجر سلجوقى قرار داشت كه بروى آن مى‏نشست و از طرف سلطان جلال الدين ملكشاه سلجوقى با هفت حكيم درجه اول به رصد ستارها و تحقيق اوضاع فلكى موظف شده مدتى در رصدخانه بسر بردند و زيجى منظم ترتيب داده و جدول نظرات كواكب را اصلاح نموده و تاريخ شمسى جديدى كه مبدأ آن روز تحويل آفتاب بحمل سال جلوس جلال الدين مطابق سال 458 شمسى فرسى و 469 هجرى بوده وضع كردند.
و از اين جهت تقويم‏هاى ايرانى كه از اختراعات حكيم عمرخيام است بادستور جلال الدين تقويم جلالى و تاريخ جلالى هم گفته ميشود.
در قوه حافظه خيام گويند كه هر كتاب را هفت مرتبه مطالعه ميكرد تمامى او را حفظ مينمود و از آثار قلمى خيام تأليفات نفيسى آمده كه بالغ برنه جلد است از جمله آنها براهين الجبر و المقابله كه در سال 1851 با ترجمه فرانسوى آن در پاريس چاپ و دنياى اروپا از احاطه علمى آن يگانه دانشمند در حيرتند.
آنچه مسلم تاريخ است تا اندازه‏اى در امور دين و مذهب بى‏پروا و لاابالى بوده و بعضى اشعار او دلالت بر جبرى بودن او دارد.

من مى‏خورم و هر كه چو من اهل بود مى‏خوردن من حق ز ازل مى‏دانست   مى‏خوردن من بنزد وى سهل بود گر مى نخورم علم خدا جهل بود

خواجد نصيرالدين طوسى در جواب آن چنين گويد

اين نكته نگويد آنكه او اهل بود علم ازلى علت عصيان كردن   زيرا كه جواب شبهه‏اش سهل بود نزد عقلاء زغايت جهل بود

خيام بسال 509 هجرى در نيشابور زندگى را بدرود گفت جنب قبر امام‏زاده محروق بخاك سپرده شد123.

ابو سعيد يمامى پزشك نامدار

در زمان المتكفى بالله در بغداد پزشكان قلابى و بى‏مدرك وضع شهر و اهالى شهر را بخاطر انداخته بودند و روز بروز بتعداد آنها افزوده ميشد جريانرا بعرض خليفه گزارش دادند وى دستور داد شخصيكه واجد شرائط باشد از علم و تقوى و بهتر در طب و عدل و انصاف، اين اطباء را آزمايش و امتحان نمايد و هر كس كه لايق پزشكى باشد اجازه دكترى به او داده شود براى اين كار ابوسعيد يمامى را انتخاب نمودند124.
خليفه او را از بصره احضار نمود و بابراهيم صاحب شرطه بغداد دستور داد همه پزشكان معالج را طبق نظريه ابوسعيد براى امتحان احضار نمايد وى پزشكان را جمع كرد ولكن ابوسعيد براى حفظ شئونات آنان، آنها را يك يك در خلوت امتحان مى‏كرد و سئوالاتى مى‏نمود آنهائيكه لياقت داشتند كه به تنهائى مطب را اداره كنند اجازه كتبى مى‏داد آنانكه معلومات طبى نداشتند و لكن استعداد ترقى را داشتند. دستور ميداد زير نظر پزشكان و اساتيد فن تكميل شوند.
عده‏ايكه اطلاعات فنى نداشته و فاقد استعداد بودند و از اين راه ثروتى جمع‏آورى كرده بودند از كار بركنار نمود پس از شش ماه آن عمل پايان يافت و هشتصد پزشك لايق كه بعضى از آنها جراح بود صاحب اجازه دكترا گرديد و بر هر صد نفر يكنفر رئيس قرار داد و بر هر ده نفر ناظرى معين نمود و فهرست و بيلان عمليات ششماهه را نوشته به محضر خليفه تقديم نموده فوق‏العاده از طرف خليفه مورد تحسين و تكريم گرديد (باز گوشده كه در همين روزها شخصى در قيافه پزشكان با لباسهاى فاخر و عمامه قيمتى بمجلس وى در آمد ابوسعيد خواست از او چيزى پرسد گفت استاد خود را بزحمت نياندازد من يكفرد عامى و بيسواد هستم از اطلاعات طبابت بطور كلى بى بهره هستم چون ديدم در اين شهر ارزش علم از ميان رخت بسته و جاهل با عالم فرقى ندارد و عقوبت و مواخذه‏اى نيست خود را باين وادى انداختم ابوسعيد در حاليكه غرق تعجب و تفكر بود و آثار بهت از او نمايان ميشد كه چگونه روا باشد شخصى نفس خود را بچنين جنايتى حاضر نمايد. از او پرسيد علت اشتغال خود به اين امر خطير چه بوده؟ وى چنين شرح داد كه من در اول جوانيم در يكى از محلات بغداد مى‏فروشى ميكردم و با جماعت ارازل و اوباش مشهور بودم منزل من لانه هرگونه فساد و آشيانه هرگونه منافى عفت و انسانيت بود روزى صاحب شرطه بغداد حكم نمود خانه مرا ويران و خمهاى مى را خرد و اثاث مرا تاراج نمودند و مرا دست بسته بنزد وى بردند حكم داده شد تازيانه بربدنم زدند نزديك بود از جانم دست بشويم كه حكم كرد به زندانم اندازند دو سال در زندان بسر بردم وقتى خليفه آمار محبوسين را از صاحب شرطه بخواست هر روز هم جماعتى مرخص و برخى را اعدام ميكردند مرا در آن روزگار يقين بر مرگ بود و اميدى به نجاتم نداشتم. هنگاميكه نوبت بمن رسيد و نام مرا خواندند زندان‏بان گفت برخيز و زودسراى خود را گير كه نام تو در ستون اعداميها نيست من در حاليكه از شدت شادى نزديك بود قالب تهى كنم زيرا در آن دو سال باندازه‏اى رنج و سختى كشيده بودم كه فوق آن تصور نميشود از زندان خارج شدم.
ناچار بمنزل شخص جراحى رفته بخدمتكارى وى مشغول شدم و او مرا نگاهدارى نمود بقدر قوت لايموت ازوى بمن ميرسيد زمانى طول نكشيد كه آن جراح بمرد من بجاى او نشسته علاوه بر اينكه بعضى از عمليات او را مباشرت مينمودم بناى معالجه نيز گذاشتم مردم كوركورانه بمن مراجعه نمودند و سالها است كه شغل من اين وپيشه من چنين است.
ابوسعيد در حاليكه از شنيدن اين قصه جنايت غير انسانى و خيانت ناجوان مردى متأثر و بطور كلى قيافه را از كثرت ناراحتى روى عوض كرده بود گفت اگر بشغل مى فروشى مشغول بودى هر آينه بهتر بود كه بچنين جنايت مرتكب شوى و بگناه آدم‏كشى خود را آلوده سازى، اكنون چه حكم در حق تو كنم در حاليكه سزاوار هر گونه عقوبت هستى اگر براى مست كردن دو سال زندان كشيدى بايد براى كشتن هر فرد يكمرتبه كشته شوى بعد از اين بايد شهر را ترك گفته و دست از اين جنايت بى رحمانه بردارى و هر جا كه اقامت كردى ديگر باره بگناه معالجه خود را نيالائى آن شخص از ترس فضاحت و رسوائى از بغداد بموصل رفت و ديگر مباشرت بمعالجه ننمود125.
پوشيده نماند در تاريخ اسلام چهار نفر بامتحان پزشكان مأمور گشته‏اند نخست سنان‏بن‏ثابت، دوم ابراهيم بن سنان، سوم ابن تلميذ هبةالله، چهارم ابن طبيب فاضل نامدار.
و مخفى نيست كه شرط اولى در پزشك، علوهمت و عاطفه و نوع دوستى است كه خود را هميشه مديون بخدمت به خلق بداند و حق العمل را معيار و ميزان پزشكى قرار ندهد و الا هميشه در مقابل پول سر تسليم فرود خواهد آمد و اين معنى بامتحان ترميم شدنى نيست زيرا در حال حاضر برنامه پزشكى بقدرى منظم و خوش آيند و صحيح است كه فوق آن متصور نيست.
الا اينكه اطباء را وسيله تراكم ثروت و پول جمع كردن قرار داده‏اند. در بيمارستانهاى دولتى بيماران ششماه، يكسال بسترى شده، يكسال بسترى شده و آخر الامر با حالت يأس خارج ميشوند و يا از بيمارستان به مطب‏هاى شخصى سوق داده شده و در اسرع اوقات معالجه ميشوند و به طبقه فقير اعتناء نميشود و تا حدود امكانات از مراجعين با هر حيله‏ئيكه ممكن شود درهم و دينار در مى‏آورند. و خود را در مقابل وجدان ابداً محكوم و مسئول نميدانند گويا انسانيت در دنيا حقى در گردن افراد ندارد و در قاموس آنان غير از پول جمع كردن معنى و مفهومى براى طب نيست.

شيخ طوسى و نوزده هزار حديث

محمدبن حسن بن على طوسى به كنيه ابو جعفر و گاه به شيخ طوسى و گاه به شيخ الطائفه و گاهى شيخ الاماميه معروف است و او سومين محمد است كه از كتب اربعه، الاستبصار كه حاوى 5511 حديث و كتاب تهذيب را كه حاوى 13500 حديث و مدرك احكام عالم تشيع است تأليف و تصنيف نموده و دو جلد ديگر يكى بنام من لايحضره‏الفقيه در زمان غيبت صغرى بدست تواناى ابى جعفر ابن بابويه معروف به صدوق126 متوفاى 381 كه بيشتر از نه هزار حديث فراهم آورده ديگرى اصول كافى كه حاوى شانزده هزار و بيشتر حديث مستند است بدست شيخ طريقت اماميه محمد بن يعقوب كلينى متوفاى 328127 جمع آورى شده و اين چهار كتاب بنام اصول چهار گانه معروف است و بناى فقه شيعه بر آن نهاده شده است در واقع كتب اربعه از نظر ترتيب زمان و تاريخ بدين قرار مى‏شود:
1- اصول الكافى حاوى شانزده هزار حديث، از محمد بن يعقوب كلينى متوفاى 328 ه
2- من لايحضره الفقيه حاوى نه هزار حديث، از صدوق متوفاى 381 ه
3- الاستبصار حاوى 5511 حديث از شيخ طوسى متوفاى 459 ه
4- تهذيب حاوى 13500 حديث از شيخ طوسى متوفاى 459 ه
وى از شاگردان بر جسته شيخ مفيد اعلى‏الله‏مقامه و علم‏الهدا بوده و در علوم مختلف بهره كامل داشته وى در بغداد رئيس عالم تشيع و بدوران خلافت بنى عباس زعامت حوزه بغداد را داشته بسال 448 بدوران خلافت القائم بامرالله آتش جنگ بحمله طغرل‏بيك برافروخت و شراره آن بمحله كرخ كه مركز شيعيان بود افتاد و از آثار شوم آن، جهان علم و دانش خسارت فوق‏العاده‏اى ديد كتابخانه و مجللى كه وزير فاضل بهاءالدوله بنفشه كتابخانه بيت الحكمه128 ساخته بود طعمه حريق گشت و جرم كتابخانه مزبور اين بود كه پايه‏گذار آن يك وزير شيعى بود و دانشمندان شيعه شب و روز پروانه وار گرد آن ميگرديدند.
مهاجمين باين اكتفاء نكردند كتابخانه رئيس مذهب شيعه شيخ طوسى را نيز بغارت بردند و كرسى تدريس او را كه خليفه وقت بعنوان تجليل اهداء كرده بود آتش زدند.

تأسيس حوزه در نجف

شيخ بزرگوار در چنين هنگام تصميم گرفت كه بغداد را ترك گويد و براى دانشمندان و فضلاء و طلاب شيعه در يك نقطه دور از غوغا و نزاع مركز علمى تأسيس كند و قلوب عموم دانشمندان شيعه را بدانجا متوجه سازد و براى اين تصميم بهترين مركز كنار قبر مولى‏اموالى على (عليه السلام) را تشخيص داد و در همان سال بغداد را بعزم اقامت در نجف ترك گفت.
شيخ و گروهى از شاگردانش وارد اين سرزمين مقدس گرديد چيزى نگذشت كه از تمام نقاط شيعه‏نشين گروهى متوجه آنجا شدند و شيخ براى تحكيم اساس حوزه و استفاده از معارف و علوم، بسيار زحمت كشيد و در مدت كوتاهى حوزه علميه نجف بصورت دانشگاهى بزرگ در آمد كه در آنجا علوم مختلف اسلامى تدريس ميشد و در هر عصرى صدها مجتهد و مفسر و محدث و مورخ و نويسنده و گوينده تحويل جامعه اسلامى داده ميشد كه هر كدام از آنها در آسمان علم و ادب آفتابى درخشان و ستاره‏اى فروزان بودند.
اين مركز اسلامى رد تمام قرون اسلامى عظمت فوق‏العاده‏اى داشت و اكنونكه 943 سال از بدو تأسيس آن ميگذرد هنوز عظمت خود را بيشتر جلوه ميدهد و در عصر حاضر توانسته است خود را بعنوان يك پايگاه بزرگ علمى جهان معرفى كند.
شيخ پس از يازده سال كوشش شبانه روزى بسال 459 در ماه شعبان در 75 سالگى زندگى را بدرود گفت و در خانه خود مدفون و قبرش در حال حاضر در ميان مسجديكه معروف به مسجد طوسى است واقع شده و قبر سيد بحرالعلوم و پسرش سيد محمد رضا بحرالعلوم نيز در طرف راست همان مسجد است نگارنده بدوران تحصيلات خود در آن مركز علمى و در كليه اسفار زيارتى خود به زيارت قبر اين رادمرد علم و عمل ميرفته و اكثر اهل علم و فضلاى حوزه نجف به قبر شيخ بچشم عظمت مينگرند و از زيارت قبر او لذت برده و درس شهامت و همت و صدها درس اخلاقى بخاطر مى‏آورند.

رهبانيت موهون‏

رهبانيت از بدعتهاى نصرانيت است

رهبران نصارا پايها و رؤساى كليسا بدعتها به آئين مسيح اضافه كرده‏اند كه با شعائر هفتگانه مسيحيت معروف است اجمال آن بقرار زير است.
1- تعميد: يكنوع غسل است با تشريفات خاص از طرف كليسا با حضور كشيش بزرگ و قرائت دعاهاى مخصوص بمنظور داخل شدن شخص در جامعه كليسا و مسيحيت درباره او انجام ميدهند چون كليسا معتقد است كه اثر تعميد برطرف كردن گناهان است و شخص را مستعد ارتقاء به مدارج معنوى ميكند برخى از مسيحيان اين غسل را تا هنگام پيرى تأخير مى‏اندازند تا پس از گناهان دوره جوانى تعميد كرده سيئات آنها را پاك كنند.
كليسا معتقد است اطفاليكه قبل از تعميد كودك ميكوشند و معتقدند براى تعميد نهر شط اردن ترجيح دارد زيرا يوحنا مسيح را در آنجا تعميد داده و محققين عقيده دارند كه اين سنت از خرافات هند مأخوذ است.
2- تثبيت: طى اين مراسم مذهبى طفليكه بسن مقتضى جهت درك اصول عقايد مسيحيت رسيد رسماً وارد نظام كليسا ميشود.
3- (عشاء ربانى) كه در رديف مؤثرترين اعمال مسيحى است مسيحيان طبق گفته برخى اناجيل معتقدند عيسى (عليه السلام) در آخرين شامى كه با حواريون خورد نان را گرفته و بركت داده و پاره كرد و گفت بخوريد اين نان بدن من است و پياله شراب را گرفته شكر نموده و بايشان داده گفت بنوشيد اين خون من است جهت آمرزش گناهان ريخته ميشود.
مسيحيان طى تشريفات خاصى از نان و شراب كه كشيش و رهبران كليسا بادعاهاى ويژه آنها را تبديل بگوشت و خون عيسى مينمايد ميخورند تا با خدا متحد شوند.
4- توبه و اعتراف معصيتكاران در محضر كشيشان عالى مقام با تشريفاتى خاص بتمام جرائم و گناهان كه كرده‏اند اعتراف ميكنند و متعهد ميشوند كه ديگر تكرار نكنند كشيش آنها را بخشيده! و درباره آنان دعا ميكند اگر گنهكار خود بدون توسط به پيشگاه الهى استغفار كند توبه‏اش قبول نخواهد شد.
5- تشريفات محتضر، اين تشريفات از طرف كليسا و رهبران مسيحيت بمنظور آماده كردن (بيمار مشرف بمرگ) براى عالم آخرت و ملاقات ارواح انجام ميگيرد.
6- مغفرت نامه و آن عبارتست از يك قطعه پوست آهو كه در مقابل مبلغى به تبهكاران داده ميشود دارنده آن مطمئن ميشود كه دوران اقامت او در دوزخ تقليل خواهد يافت اين معامله كاملاً با افكار و عقائد قرون وسطى وفق ميداد كليسا قدم فراتر برميداشت و مدعى بود كه ميتوانند به موكلين بهشت توصيه كنند ارواحيرا كه در برزخ بسر ميبرند آنها را زودتر تطهير كرده و به بهشت وارد سازند.
هر چند جاى تأسف است كه اين مغفرت نامه‏ها مانند مال التجاره‏اى خريد و فروش ميگردد اما راه عايدات خوبى براى پاپها و رهبران كليسا بود!
7- (رهبانيت)، ترك دنيا، دير نشينى، صومعه نشينى، خانه بدوشى كه همه از اديان هندى مأخوذ است و بتدريج بوسيله پاپها در آئين مسيح داخل شده بد آموزيهاى كليسا مردم را از زندگى و دنيا سير كرده و از كسب معيشت باز داشت، رياضيات شگفت‏انگيز در ميان مسيحيان معمول گرديد. آواره در صحراها در انتظار رجعت عيسى (عليه السلام) بودند در قرن هشتم ميلادى دهها هزار نفر از خانه و زندگى دست كشيده و سر به بيابان زدند و رياضيات و رهبانيت، زن نداشتن و كوه نشينى، انزوا جوئى از اعمال مقدس محسوب ميشد.
برخى از كشيشان از مرتاضان هند جلو ميزدند (سميون استلى) سى سال تمام روى يك ستون يا روى درخت عمر كرد و پائين نيامد.
ديگرى مدتها در قبر زندگى كرد و حشرات را از بدن دور نكرد. زنى بنام سيلوانيا شصت سال عمر كرد يكمرتبه تن خود را نشست زيرا اين ناسوئى را لايق شستن نميدانست فقط اين راهبه سالى يكمرتبه سرانگشتان خود را ميشست و با آنها عشائى ربانى نان مقدس كه از طرف كليسا ميدادند ميگرفت و هزاران جعليات به آئين مسيحيت بستند129.

قرآن از انحرافات و جعليات نصرانيت خبر ميدهد

قرآن از اين جعليات پرده بردارى كرده ميگويد قل يا اهل الكتاب لاتغلوا فى دينكم غيرالحق و لا تتبعوا اهواء قوم قدضلوا من قبل و اضلوا كثيراً عن سواء السبيل130.
و ان منهم لفريقاً يلون السنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و يقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و يقولون على الله الكذب و هم يعملون131.
فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروابه ثمناً قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم وويل لهم ممايكسبون132.
ثم قفينا على آثارهم برسلنا و قفينا بعيسى بن مريم و اتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الذين التبعوه رافة و رحمة و رهبانية ابتدعوها ماكتبناها عليهم...133.
از ميان بدعتهاى نصارا و جعليات آنان در فروعات، رهبانيت را زبانزد كرده و اساس آنرا تكذيب ميكند و آنرا از مبدعات تابعين عيسى (عليه السلام) قلمداد كرده و از قانون اخلاق آسمانى نميداند.

آئين مسيحيت در حجاز و شيوع رهبانيت

آئين مسيحيت در جزيرة العرب اول در نجران كه از شهرهاى بزرگ يمن است نفوذ يافت بتدريج در نقاط ديگر جزيرةالعرب پيروانى پيدا كرد و تعاليم اين آئين در مردم عرب مأثر واقع شد بطوريكه گروهى رهبانيت اختيار كردند و دير، صومعه‏ها بنا نمودند (حنظله طائى) قبيله و زندگى خود را ترك گفته در نزديكى فرات ديرى بنا نمود كه در تاريخ عرب معروف بوده و در اشعار عرب از آن نامبرده‏اند و در همان دير هم مرد.
و قيس بن ساعده خطيب مشهور عرب همان شخصيكه جمله اما بعد را در محاورات رايج ساخت قبل از اسلام تحت تأثير تعاليم رهبانيت پوچ و گيج كننده قرار گرفت.
امية بن ابى الصلت شاعر نامى اولين كسيكه جمله بسمك اللهم را در سرلوحه مكاتبات معمول داشت به رهبانيت گرائيد و لباس خشن پوشيد و عدى بن زيد نعمان امير حيره را بنصرانيت و رهبانيت دعوت كرد و او نيز اجابت نموده لباس شاهانه را با دراعه پشمينه تبديل كرد باتفاق عدى برهبانيت و بيابانگردى پرداختند134.

اسلام و تقديس شغل

در موضوع كار و كوشش و بدست آوردن مال نكته جالبى در روايات اسلامى خاطر نشان شده كه امروز نيز مورد توجه دانشمندان دنيا است و آن اينكه اگر انگيزه كار و جمع آورى مال براى تأمين معاش خود و خانواده و بستگان و بالابردن سطح زندگى عائله خويش و دگران باشد آن كار مقدس و آن مال ممدوح و صاحبش مورد تكريم و احترام است.
ولى اگر مقصود از كار و كوشش ثروت اندوزى و جمع المال براى فخرفروشى و تفوق جوئى باشد نه تنها چنين كار و مال شريف و مقدس نيست بلكه صاحبش نيز از صراط فضيلت و اخلاق منحرف شده و پيرو حرص و افكار شيطانى خود شده است.
صاحب محجة البيضاء نقل كرده روزى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) با اصحاب خود نشسته بود جوان توانا و نيرومندى را ديد كه اول صبح بكار و كوشش مشغول شده است كسانيكه در محضر آنحضرت بودند گفتند اين جوان شايسته مدح و تمجيد بود در صورتيكه نيرومندى خود را در راه خدا بكار ميانداخت.
حضرت رسول اكرم فرمود اين سخن را نگوئيد اگر اين جوان براى معاش خود كار ميكند كه در زندگى محتاج ديگران نباشد و از مردم مستغنى گردد او با اين عمل در راه خدا قدم بر ميدارد همچنين اگر كار ميكند بنفع والدين ضعيف با كودكان ناتوان كه زندگى آنانرا تأمين كند و از مردم بى نيازشان سازد باز هم براه خدا ميرود135 ولى اگر كار ميكند تا با درآمد خود بر تهيدستان مباهات نمايد و بر ثروت و دارائى خود بيفزايد او براه شيطان رفته است136.
پيشواى عاليقدر اسلام براى آنكه مسلمانها را بكار و كوشش و عمل تشويق كند و آنانرا از تنبلى و بيكارى بر حذر دارد عملاً افراد زحمتكش و كارگر را مورد مهر و عنايت مخصوص خود قرار ميداد و بصورتهاى مختلف تشويقشان ميكرد و برعكس با بيكاران و افراد تنبل و تن پرور بر خودش توأم بابى ميلى و سردى انجام ميگرفت و اظهار نارضايتى ميكرد.

رهبر اسلام و تشويق به كار

انس بن مالك گويد هنگاميكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از جنگ تبوك بر ميگشت سعد انصارى از او استقبال نمود رسول اكرم باوى مصافحه نمود و دست سعد را بسيار زبر و خشن يافت فرمود چه صدمه‏اى بدستت رسيده؟ عرض كرد يا رسول الله من با طناب و بيل كار ميكنم و درآمدم را خرج معاش خانواده‏ام مينمايم. رسول اكرم دست او را بوسيد و فرمود اين دستى است كه او را آتش مس نخواهد كرد هذه يدلايمسها النار137.
سعى و عمل مايه بهزيستى و عمران و آبادى و حافظ عز و شرف و از عوامل مؤثر در سعادت مادى و معنوى بشر است اولياء گرامى اسلام در كمال صراحت پيروان خود را بكار و كوشش مشروع ترغيب و تشويق نموده و ارزش مجاهدات آنانرا در راه تأمين معاش خود و زن و فرزندانشان در رديف سرباز مجاهد بحساب آورده‏اند. امام ششم فرموده الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله138.
ابى‏عمر شيبانى گويد امام صادق (عليه السلام) را ديدم كه بيلى در دست و جامه خشنى دربر داشت در محوطه شخصى خودكار ميكرد و عرق از پشتش ميريخت عرض كردم بيل را بمن بدهيد تا كار شما را انجام دهم حضرت فرمود دوست دارم كه مرد در راه معاش آزار حرارت آفتاب را ببيند و رنج آنرا تحمل نمايد139.
بديهى است شغل براى هر فرد از يك جهت مجراى در آمد مالى و وسيله معيشت و زندگى و از طرف ديگر سازنده شخصيت اجتماعى و صفات اخلاقى او است با توجه باين مطلب كه شغلها از نظر پاكى و ناپاكى و از نظر معنوى و اجتماعى متفاوتند و ضرورت هر شغلى ايجاب ميكند كه آدمى با گروه مخصومى مرتبط شود و بصفات خاصى متصف گردد ناچار بايد گفت شغل هر انسانى روى شخصيتش اثر عميق دارد و صفات اخلاقى وى بروفق مقتضيات آن شغل ساخته ميشود.
در آئين مقدس اسلام پدران موظفند كه فرزندان جوان خود را در انتخاب شغل يارى كنند و آنانرا بكار شايسته و مناسبى وادارند و اين خود يكى از حقوقى است كه فرزندان به گردن پدران خود دارند و پدران بايد آنرا ادا نمايند.
رسول اكرم فرموده يا على حق فرزند به پدرش اينست كه براى وى نام خوب انتخاب كند و در ادب و تربيتش بكوشد و او را بكار شايسته‏اى بگمارد حق‏الولد على‏الوالد ان يحسن اسمه و ادبه و يضعه موضعاً صالحاً140
و فرموده حق پسر بر پدر آنست كه نوشتن و شنا كردن و تيرانداختن باو بياموزد و جز غذاى خوب بدو نخوراند و دراوان بلوغ او را ازدواج نمايد ان يعلمه الكتابة والسباحة و الرماية و ان لايزرقه الا طيباً و ان يزوجه اذا بلغ141.
مردى بامام صادق (عليه السلام) عرض كرد بخدا قسم ما سخت گرفتار دنيا طلبى شده‏ايم و دوست داريم كه بر مال و ذخائر آن دست يابيم وضع ما چگونه خواهد بود؟ امام فرمود هدف تو از مال دنيا چيست؟142.
در جواب گفت: 1- قسمتى را در رفاه زندگى خود و عائله‏ام صرف نمايم 2- صله رحم كنم و به بستگان تهيد ستم كمك نمايم 3- از فقراء و مستمندان دستگيرى نمايم 4- بسفر حج و عمره بروم. امام فرمود نگران نباش كار تو دنياطلبى مذموم نيست بلكه اين كار خود آخرت است143.
عمر بن جميع ميگويد از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه ميفرمود خير خوبى آنكس نيست كه دوستدار جمع آورى مال حلال نباشد تا آبروى خود را از ذلت سئوال محفوظ بدارد و دين خود را بپردازد و به ارحام فقير خود كمك نمايد لاخير فيمن لايحب جمع المال من حلال يكف به وجهه و يقضى به دينه و يصل به رحمه144.

هارون الرشيد و دو زاهد

هارون سالى بمكه رفته بود پس از فراغت از مناسك شنيد كه در آن شهر دو تن زاهد بزرگ وجود دارد بنام ابن سماك و ابن عبدالعزيز عمر كه تا حال از هيچ سلطانى ديدن نكرده‏اند فضل بن ربيع را گفت مرا آرزوست كه اين دو پارسامرد را كه نزديك سلاطين نروند ببينم و سخن ايشان بشنوم و بدانم حال و سيرت و درون و بيرون ايشان، تدبير چيست؟ گفت: فرمان اميرالمؤمنين را باشد كه چه انديشه است؟ و چگونه خواهد و فرمايد؟ تا بنده تدبير آن بسازد.
گفت: مراد من آنست كه متنكر نزديك ايشان شويم تا هر دو را چگونه يابيم كه مرائيان را به حطام دنيا بتوان دانست. فضل گفت: صواب آمد، چه فرمايد؟ گفت بازگرد و دو خر مصرى مهيا كن و دو كيسه در هر يكى هزار دينار زر، و جامه بازرگانان پوش، و نماز خفتن نزديك من باش، تابگويم كه چه بايد كرد. فضل بازگشت و اين همه مهيا كرد، و نماز ديگر را نزديك هارون آمد، يافت او را جامه بازرگانان پوشيده. برخاست و به خر برنشست و فضل برديگر خر، و زر بكسى داد كه سراى هر دو زاهد دانست، و وى را پيش كردند با دو ركابدار خاص، و آمدند متنكر، چنانكه كس بجاى نيارد و با ايشان مشعله و شمعى، نه.
نخست به در سراى عمرى رسيدند. در بزدند به چه دفعت تا آواز آمد كه: كيست؟ جواب دادند كه: در بگشاييد، كسى است كه ميخواهد كه زاهد را پوشيده ببيند. كنيزكى كم بهاء بيامد و در بگشاد. هارون و فضل و دليل معتمد هر سه در رفتند، يافتند عمرى را در خانه به نماز ايستاده و بوريايى خلق افكنده، و چراغدانى برشكسته سبويى نهاده. هارون و فضل بنشستند مدتى، تا مرد از نماز فارغ شد، و سلام بداد. پس روى بديشان كرد و گفت: شما كيستيد و به چه شغل آمده‏ايد؟
فضل گفت: اميرالمؤمنين است تبرك را به ديدار تو آمده است. گفت: جزاك الله خيراً. چرا رنجه شد؟ مرا بايست خواند تا بيامدمى، كه در طاعت و فرمان اويم، كه خليفه پيامبر است، و طاعتش بر همه مسلمانان فريضه است. فضل گفت: اختيار خليفه اين بود كه او آيد. گفت: خداى عزوجل حرمت و حشمت او بزرگ كناد، چنانكه او حرمت بنده او بشناخت.
هارون گفت: ما را پندى ده و سخنى گوى تا آنرا بشنويم و بر آن كار كنيم.
گفت: اى مرد، ايزد عزوعلا بيشتر از زمين به تو داده است تا به عدالت با اهل آن، خويشتن از آتش دوزخ بازخرى، و ديگر در آيينه نگاه كن تا اين روى نيكوى خويش بينى، و دانى كه چنين روى به آتش دوزخ دريغ باشد. خويشتن را نگر و چيزى مكن كه سزاوار خشم آفريدگار گردى جل جلاله. هارون بگريست و گفت: ديگر گوى، گفت: اى اميرالمؤمنين، از بغداد تا مكه دانى كه بر بسيار گورستان گذشتى، بازگشت مردم آنجاست. رو آن سراى آبادان كن كه در اين سراى مقام اندك است. هارون بيشتر بگريست. فضل گفت: اى عمرى، بس باشد تا چند ازين درشتى، دانى كه با كدام كس سخن مى‏گويى؟
زاهد خاموش گشت. هارون اشارت كرد، تا يك كيسه پيش او نهاد، خليفه گفت: خواستيم تا ترا از حال تنگ برهانيم و اين فرموديم عمرى گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ايشان نيستى نپذيرفتمى كه مرا بدين حاجت نيست. هارون برخواست و عمرى باوى، تا در سراى بيامد تا وى بر نشست و برفت، و در راه فضل را گفت: مردى قوى سخن يافتم عمرى را، و ليكن هم‏سوى دنيا گراييد، صعبا فريبنده كه اين درم و دينار است! بزرگامردا كه ازين روى بر تواند گردانيد؟ تا پسر سماك را چون يابيم.
و رفتند تا به در سراى او رسيدند. حلقه بردر بزدند سخت بسيار، تا آواز آمد كه كيست؟ گفتند: ابن سماك را مى‏خواهيم. اين آواز دهنده برفت، دير ببود، و باز آمد كه از اين سماك چه مى‏خواهيد؟ گفتند كه: در بگشاييد كه فريضه شغلى است. مدتى ديگر بداشتند بر زمين خشك، فضل آواز داد آن كنيزك را كه در گشاده بود تا چراغ آرد. كنيزك بيامد و ايشان را گفت تا اين مرد مرا بخريده است من پيش او چراغ نديده‏ام. هارون بشگفت بماند و دليل را بيرون فرستادند تانيك جهد كرد و چند در بزد و چراغى آورد و سراى روشن شد. فضل كنيزك را گفت: شيخ كجاست؟ گفت: بر اين بام. بر بام خانه رفتند. پسر سماك را ديدند در نماز مى‏گريست و اين آيت مى‏خواند: افحسبتم انما خلقنا كم عبثاً و باز مى‏گردانيد و همين مى‏گفت.
پس سلام بداد كه چراغ ديده بود و حس مردم شنيده، روى بگردانيد و گفت: سلام عليكم. هارون و فضل جواب دادند و همان لفظ گفتند. پسر سماك گفت: اميرالمؤمنين به زيارت تو آمده است كه چنان خواست كه ترا ببيند. گفت: از من دستورى بايست به آمدن، و اگردادمى آنگاه بيامدى كه روا نيست مردمان را از حالت خويش درهم كردن.
فضل گفت: چنين بايستى، اكنون گذشت، خليفه پيغامبر است و طاعت وى فريضه است بر همه مسلمانان. پسر سماك گفت: اين خليفه بر راه شيخين مى‏رود، تا فرمان او برابر فرمان پيغامبر (عليه السلام) دارند؟ گفت: رود. گفت: عجب دانم چه در مكه كه حرم است اين اثر نمى‏بينم، و چون اينجا نباشد توان دانست كه به ولايت ديگر چون است.
فضل خاموش ايستاد. هارون گفت: مرا پندى ده كه بدين آمده‏ام تا سخن تو بشنوم و مرا بيدارى افزايد. گفت: يا اميرالمؤمنين از خداى عزوجل بترس كه يكى است و هنباز ندارد و به يار حاجتمند نيست؛ و بدان كه در قيامت ترا پيش او بخواهند ايستانيد، و كارت از دو بيرون نباشد ياسوى بهشت برند ياسوى دوزخ، و اين دو منزل را سه ديگر نيست. هارون بدرد بگريست چنانكه روى و كنارش‏تر شد. فضل گفت: ايها الشيخ، دانى كه چه مى‏گويى؟ شك است در آن كه اميرالمؤمنين جز به بهشت رود؟ پسر سماك او را جواب نداد و ازو باك نداشت، و روى به هارون كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين، اين فضل امشب باتوست و فرداى قيامت باتو نباشد، و از تو سخن نگويد و اگر گويد نشنود، تن خويش را نگر و بر خويشتن ببخشاى.
فضل متحير گشت و هارون چندان بگريست تا بر وى بترسيدند از غش، پس گفت: مرا آبى دهيد، پسر سماك برخاست و كوزه آب آورد و به هارون داد. چون خواست كه بخورد او را گفت: بدان اى خليفه، سوگند دهم بر تو به حق قرابت رسول (عليه السلام) كه اگر ترا باز دارند از خوردن اين آب به چند بخرى؟ گفت: به يك نيمه از مملكت گفت: بخور گوارنده باد، پس چون بخورد، گفت: اگر اين چه خوردى بر تو ببند چند دهى تا بگشايد؟ گفت: يك نيمه مملكت. گفت: يا اميرالمؤمنين، مملكتى كه بهاى آن يك شربت است سزاوار است كه بدان بس نازشى نباشد، و چون در اين كار افتادى بارى داد ده با خلق خداى عزوجل نيكويى كن.
هارون گفت: پذيرفتم، و اشارت كرد تا كيسه پيش آوردند. فضل گفت: ايها الشيخ، اميرالمؤمنين شنوده بود كه حال تو تنگ است و امشب مقرر گشت، اين صلت حلال فرمود، بستان.
پسر سماك تبسم كرد و گفت: سبحان الله العظيم! من اميرالمؤمنين را پند دهم تا خويشتن را صيانت كند از آتش دوزخ، و اين مرد بدان آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد! هيهات هيهات برداريد اين آتش را از پيشم كه هم اكنون ما و سراى و محلت سوخته شويم؛ و برخاست و به بام بيرون شد، و كنيزك بيامد و بدويد و گفت: بازگرديد اى آزادمردان، كه اين پير بيچاره را امشب بسيار بدرد بداشتيد. هارون و فضل باز گشتند و دليل زر برداشت و برنشستند و برفتند هارون همه راه مى‏گفت: مرد اين است145.

على (عليه السلام) از علاء بن زياد عيادت ميكند

علاء بن زياد حارثى و عاصم بن زياد حارثى دو برادرند كه در بصره زندگى ميكردند، هر دو بحضرت على ابن ابى‏طالب (عليه السلام) علاقه و ارادت داشتند، علاء بيش از اندازه بامور مادى و دنيوى علاقه و توجه داشت و نقطه مقابل او برادر وى عاصم بن زياد بدنيا پشت پا زده و اعظم وقت خود را عبادات و امور معنوى صرف ميكرد و در واقع هر دو از حدود صحيح و عادلانه تجاوز كرده بودند.
در روزهائيكه على (عليه السلام) از جنگ جمل فارغ شده بود شنيد كه علاء بن زياد مريض است، به عبادت وى تشريف برد، زندگى وسيع و عريض و طويل و دامنه‏دار او توجه حضرت را جلب نمود و براى امام روشن و آفتابى گرديد كه علاء در مسير زندگى و ماديات دچار زياده روى شده است.
امام فرمود علاء باين زندگى دامنه‏دار چه احتياج و ضرورتى دارى؟ تو بآخرت و وسائل سعادت معنوى خود بيشتر احتياج دارى؛ قدرى در آن كوشش كن.
سپس فرمود اگر منظور از اين توسعه صله رحم و اداء حقوق مردم و هدف از اين زندگى وسيع پذيرائى مهمانان و بينوايان و غرباء و ابناء السبيل و مسافرين است، خلاصه منظور اصلى وياتبعى جلب منافع معنوى و سعادت اخروى ميباشد، حرفى نيست، تو در واقع باهمين وسيله براى آخرت ميكوشى و چنين دنيا منافى به آخرت نيست.
امام با اين بيان ملائم و لطيف تذكر لازم داد و در عين حال براى عمل او راه احتمال صحيح را باز گذارد، و ضمناً باو فهمانيد دنيائيكه براى خدمت بمردم و صله رحم و احترام مهمان باشد عين آخرت است، علاء سخنان امام را بجان و دل قبول كرد و درباره خودش نصايح على (عليه السلام) را بموقع تلقى نمود و لكن از برادر خود شكايت نمود: اشكواليك اخى عاصم بن زياد، قال و ماله، قال لبس العباء و تخلى من الدنيا، قال على به. من از برادرم شكايت دارم فرمود چه كرده است عرض كرد عبائى پوشيده و زندگى دنياى خود را رها كرده است، يعنى اگر من در دنياى خود تندروى كرده‏ام و مورد انتقاد شما قرار گرفته‏ام، برادرم برعكس من در امور معنوى دچار تندروى شده و زندگى دنياى خود را ترك گفته است.

امام عاصم بن زياد را توبيخ و نصيحت ميكند

حضرت دستور داد احضارش كنند، هنگاميكه شرفياب شد حضرت بالحن عتاب‏آميز به او فرمود: اى دشمن جان خود، چرا خودت را گرفتار افكار انحراف‏آميز شيطانى نموده‏اى؟ چرا بزن و بچه خويش ترحم نميكنى؟ اى نافهم؟ من حرم زينةالله التى اخرج لعبادة و الطيبات من الرزق146 كى بر تو حرام وقدغن كرده است پوشيدن لباسهائى را كه زينت خداست براى بندگانش و خوردنيهاى پاك و پاكيزه‏ايكه خداوند براى بندگان خود تهيه و آماده نموده است؟! حلال خدا را چرا بر نفس و جسم خود حرام كرده‏اى؟!
از اين روش تفريطى دست بردار، زندگى عادى خود را تعقيب كن، كسب و كار حلال را دنبال كن و بر زن و بچه خويش پوشاك و خوراك تهيه كن، و از نعمتهاى خدا حداكثر استفاده را ببر. سخنان على (عليه السلام) وقتيكه به اينجا رسيد براى عاصم بن زياد يك مطلب بغرنج و اشكال لاينحل پيش آمد و آن اين بود اگر برنامه صحيح دين لذت بردن از غذا و لباس است چرا خود آن حضرت با لباس خشن و نان خشك و زبر زندگى ميكند؟ بالاخره نتوانست خود را نگاهدارد عرض نمود:
يا اميرالمؤمنين هذا انت فى خشونة ملبسك و جشوبة مأكلك؟ (يا على بآنچه فرموديد چرا نان و لباست خشن است)؟ قال و يحك انى لست كأنت ان الله فرض على ائمة الحق ان يقدروا لانفسهم بضعفة الناس كى لايتبيغ بالفقير فقره147.
فرمود واى بر تو، من مثل تو نيستم زمامداران الهى وظائف خاصى دارند، خداوند بر آنها واجب كرده است كه زندگى خود را بازندگى ضعفاى مردم اندازه‏گيرى كنند، و در غذا و لباس با آنها هم قدر باشند تا فقر و تهى دستى باعث ناراحتى و رنج خاطرشان نشده و مايه سركشى و طغيان آنان نگردد.

دنيا و آخرت را چگونه بايد رعايت كرد

البته سخنان امام در مورد اين دو برادر ملاك عمل تمام مسلمين است هر كسى بايد از زياده‏روى و افراط در برنامه زندگى مثل علاء بن زياد و از تفريط روش زندگى دنيا مثل عاصم خوددارى و كاملاً پرهيز نمايد و در امور دنيا و اعمال آخرت هميشه ميانه روى و حد وسط را اختيار كند، پيشوايان ما اين معنا را در دو جمله مختصر روشن نموده‏اند كن لدنياك كانك تعيش ابداً و كن لاخر تك كأنك تموت غداً148 چنان بدنيا اهميت بده، مثل اينكه هميشه در او زيست و زندگى خواهد نمود، و بر آخرت چنان باش مثل اينكه فردا خواهى مرد. بنظر حقير اول اين هر دو جمله از على (عليه السلام) در كلمات قصار نهج البلاغه با عبارت واعمل لدنياك و هكذا و اعمل لاخرتك وارد شده است.
گرچه تاجائيكه تاريخ و مشاهدات روزمره نشان ميدهد، همواره بشر نسبت به جنبه مادى و دنيوى و جنبه معنوى و اخروى راههاى افراط و تفريط را پيموده و قضاوت بى‏مطالعه و يكجانبه‏اى درباره آنها نموده است.
گروهى بنام درويش و رياضت‏كش بطور كلى جنبه‏هاى مادى و جسمانى را مهمل و ناديده گرفته و با خوردن علف بيابان و خوردن يك خرما در يك روز يا چند روز و پوشيدن لباسهاى مندرس و خانه بدوشى اكتفا كرده و باصطلاح خود را از هرچه رنگ پذيرد رها ساخته‏اند.
براى زيادى اطلاع به تذكرة الاولياء عطار مراجعه فرمائيد.
در مقابل عده‏اى هم بطور كلى معنويات و جنبه‏هاى روحانى را كنار گذاشته چهار نعل بطرف ماديات و امور ناپايدار دنيا تاخته و تمام چيزهائيكه مربوط بمعنويات است بباد استهزاء گرفته‏اند.
در عصر ما نيز كشتى طوفان زده زندگى فرزندان آدم در اين دو قطب مخالف و در حال غرق شدن است طايفه‏اى بقول خودشان سرگرم رياضت و تقويت روح و تهذيب نفس بوده بكارهاى لازم زندگى بانظر تحقير مينگرند و جمعيت زيادى هم آنچنان سرگرم ماديات گشته‏اند كه بطور كلى معنويات و جنبه‏هاى روحى را قربانى هوسبازيها كرده و از سعادتهاى درخشان معنوى محروم مانده‏اند...
انبياء و ارباب وحى مخصوصاً پيغمبر اسلام دستورالعملهائيكه براى خوب زيستن جامعه بشريت آورده‏اند. در همه موارد اصل موازنه و تعادل را در بين اين دو جنبه ناديده نگرفته بلكه موازات و تعادل اين دوجنبه را توصيه فرموده‏اند. اسلام در عين حاليكه مظاهر زندگى اين دنيا را بى ثبات و نسبت بارزشهاى معنوى ناچيز و متاع آخرت را پايدار ميداند، مع‏الوصف باين منطق تكيه ميكند والبتغ فيما اتاك الله الدار الاخرة و لاتنس نصيبك من الدنيا و احسن كما احسن الله اليك و لا تبغ الفساد فى الارض ان الله لايحب المفسدين (قصص 77).
بوسيله آنچه خدايت داده آخرت داده آخرت را بجوى و نصيحت را از زندگانى اين جهان فراموش مكن و چنانچه خدا با تو نيكى كرده تو هم نيكى كن، و بردور فساد مگرد، زيرا خدا مردم مفسد و بدكار را دوست نميدارد.
اسلام درباره ارضاء تمايلات و لذت بردن كه يكى از خواسته‏هاى فطرى بشر است، نه تنها موافقت نموده بلكه آنرا از شئون سعادت و خوشبختى مردم شناخته است البته بارعايت شرائط و حدوديكه بدون آنها مايه نكبت و بدبختى فراهم آيد و تاروپود سعادت انسان برباد رود و امنيت و آزادى از جامعه رخت مى‏بندد.
اسلام علاوه بر منع لذاتى كه جهان متمدن آنرا ممنوع شناخته است لذتى را كه منافى با اصل ايمان و توقى و مخالف سجاياى اخلاقى و فضائل انسانى باشد نيز ناروا و ممنوع اعلام كرده است فقط لذاتى را كه موجب زيان و ضرر مادى و معنوى نيست مانند زن مطيع خوش صورت و غذاى لذيذ و لباس قشنگ و خانه زيبا و وسيع، مركب خوب، رفاه مالى، مناظر زيباى طبيعت و صدها امور ديگر مانند آنها كه مايه لذت و وسيله ارضاء شهوات و غرائز حيوانى است، اجازه داده و مايه خوشبختى تلقى كرده است.
براى نمونه بعضى از آيات و احاديث بعرض خوانندگان گرامى ميرسد:
امام صادق (عليه السلام) فرموده است: ان الله جميل يجب الجمال و التجمل و يبغض البؤس و البائس فان‏الله اذا انعم على عبده بنعمه احب ان يرى عليه اثرها قال قيل كيف ذالك قال ينظف ثوبه و يطيب ريحه و يجصص داره و يكنس افتئه خدا زيبا است و زيبائى را دوست دارد و گرفتگى را دشمن دارد زيرا وقتيكه خداوند بر بنده خود نعمتى داد و دوست دارد اثرات آن نعمت را در او ببيند، پرسيدند اثر نعمت چيست؟ فرمود بنده لباسش را نظيف كند، عطر استعمال نمايد، خانه‏اش را گچ‏كارى كند و جلو منزلش را تميز نگهدارد (ج 1 وسائل ص 307 احكام ملابس)
قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم): ان من سعادت المرء المسلم الزوجه الصالحه و المسكن الواسع و المركب الهنى‏ء والولد الصالح:
پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: از سعادت مرد مسلمان زن شايسته، خانه وسيع، مركب مطابق ميل و فرزند صالح است (انوارالحكمه للراوندى).

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عثمان بن مظعونرا از رهبانيت منع ميكند

عثمان بن مظعون هنگاميكه پسرش مرد به فناى دنيا و زود گذرى آن متوجه شد و از طرفى نصايح و مواعظ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را شنيد چنان تحت تأثير قرار گرفت كه از زن و زندگى كناره گرفت و لباسهاى فرسوده و خشنى پوشيده بكوههاى مدينه رفت و بعبادت پرداخت. زن و بچه‏اش را ترك گفت.
همسر او بخانه حضرت رسول آمد هنگاميكه پيغمبر وارد منزل شد، او را شناخت، فرمود اين عيال برادرم عثمان است زوجه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض كرد بلى و لكن شوهر او مدتيست بجهت عبادت و بندگى بكوههاى مدينه رفته و او را ترك گفته، در نتيجه او هم از همان وقت لباس خوب نمى‏پوشد و عطر استعمال نميكند.
رسول خدا همينكه اين گفتار را شنيد، بسيار خشمگين شد، از ناراحتى، رداى او از پشتش بزمين افتاد فوراً بمسجد آمد، بمنبر رفت مردم جمع شدند، دستور داد عثمان بن مظعون را حاضر نمودند.
خطبه‏اى شيرين ايراد فرمود، سپس فرمود دينى بهتر از دين من و سنتى بهتر از سنت من ميخواهيد بخدا سوگند اگر موسى بن عمران در اين زمان بود چاره‏اى نداشت مگر آنكه پيروى از دين من بنمايد نگاه كنيد و ببينيد من چه ميكنم، مدتى روزه ميگيريم باز مدتى ترك ميكنم، نماز ميخوانم و استراحت ميكنم ميخورم و ميخوابم، زن ميگيريم، با مردم اجتماع ميكنم و معاشرت مينمايم.
سپس رو بعثمان نمود149 و فرمود خداوند بى‏نياز است از اين لباسهاى خشن تو، فوراً اين‏ها را از بدن بيرون آر، و پيش خانواده خود برو و با آنها آميزش كن، و براى آنها كسب كن، عثمان هماندم آنچه را كه مرتكب شده بود، ترك نمود و بخانه خود رفت (انوار نعمانيه ص 180).
گاهى ميشود شخصى باپندار خود چيزهايى را براى خود تحريم ميكند و بحساب دين مينويسد، و گاهاً كليات مسائل را ميشنود، در تطبيق مصاديق آن بخطا ميرود، از ترك دنيا محاسنى به گوش ميخورد و غافل از آنكه ترك دنيا بمنظور جلب دنيا مبغوض است و اصلا حسنى ندارد، و تازه ترك دنيا براى آخرت و خدا كه محبوب است حدودى دارد، ترك دنيا موجب زوال حقوق ديگران است و يا صدها ضرر و خسارت اخلاقى و اجتماعى و مذهبى و خانوادگى به بار آورد، يا منظور تزوير باشد، بسيار منفور است، البته آنچه محبوب است آن است كه مال دنيا را در راه رضاى خدا و اداى حقوق واجبه و صدقات مستحبه و دستگيرى از فقراء و در ايجاد باقيات صالحات خرج كند و ترك محبوب آن بنمايد.
اشخاصيكه جداً منظورشان از ترك دنيا خدا باشد و لكن در تشخيص آن بخطا رفته‏اند همينكه متوجهشان نمودى و فهميدند كه چاه را بعوض راه پيش گرفته‏اند بر مى‏گردند زيرا هدفى جز رضاى خدا ندارند. اما امان از دست يكمشت جاهل و نادان كه باجتهاد خود اصول و فروع قرآن را بكنار گذاشته و يك رويه كج و معوج را انتخاب نموده‏اند، بعضى از اين فرقه هدفشان فقط دنيا است و زهد و ترك دنيا را وسيله قرار داده‏اند و براى فريب عوام دامى گسترده‏اند و غرضى غير از بدست آوردن رياست ندارند اغلب متصوفه از اين قبيل‏اند.

نصيحت امام (عليه السلام) به سفيان ثورى و آيات قرآن

سفيان ثورى بآن كثافت به لباسهائيكه امام صادق (عليه السلام) پوشيده بود و بسيار قشنگ و سفيد بود ايراد مى‏كند حضرت فرمود. آنچه بتو مى‏گويم حفظ كن زيرا هم براى آخرت و هم براى دنياى تو نافع است، اگر بخواهى به حق باشى نه بدعت.
پدرم فرمود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در زمان تنگدستى و مضيقه بود اما اگر نعمت دنيا و فراخى رو مى‏آورد شايسته‏ترين مردم براى استفاده از آن نعمت بود، زيرا نيكان سزاوارند بر نعمت نه فاسقان.
آنچه تو بر من ايراد مى‏كنى، بخدا قسم، با همين لباس كه مى‏بينى از هنگام تكليف هر حقى از خداوند در مالم تعلق گرفته روز را بشام نياورده‏ام كه حق آنرا بمحلش رسانيده‏ام.
جمعى از هم مرامهاى سفيان ثورى كه متزاهد بودند شنيدند كه سفيان ثورى را امام صادق (عليه السلام) مجاب و مغلوب كرده بمنظور حمايت او به امام اعتراض كردند باين آيه و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصه و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون ديگرانرا برخود مقدم مى‏دارند گرچه تنگدست و محتاج باشند و هر كس طمع نفس خود را جلوگيرى كند چنين اشخاص راستگارند.
و گفتند در جاى ديگر مى‏فرمايد: غذا را بفقير و يتيم و اسير مى‏خورانند. امام فرمود شما از ناسخ و منسوخ و عام و خاص آيات اطلاع نداريد كه بر خلاف آن آيات امر ميكند: شايد منظور امام آيات ذيل باشد:
1- وابتغ فيما اتيك‏الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا و احسن كما احسن‏الله اليك (قصص 77):
طلب كن با مال دنيا آخرت را ولكن نصيب خود را از دنيا فراموش مكن نيكى كن چنانچه خدا بتو نيكى كرده.
2- والذين اذا انفقوا لم يسرفواو لم يقتروا و كان بين ذالك قواماً (الفراق 67):
در توصيف مؤمنين ميگويد: آنانكه هنگام صدقه اسراف و زياده روى و خساست هم نميكنند و ميانه‏رو هستند.
3- وآت ذالقربى حقه و المسكين و ابن‏السبيل و لاتبذر ان‏المبذرين كانوا اخوان الشياطين (الاسراء 26).
با دستور اكيد به پرداخت حقوق سادات و فقراء و راه‏ماندگان امر ميكند و از زياده روى منع و قدغن مى‏نمايد و آنانرا براداران و خويشان شياطين معرفى ميكند. اين خود برهان صريح به تحريم اين اعمال است.
4- و لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوماً محسوراً (الاسراء 28):
از خساست و بخالت و هم‏واريزى و زياده روى در انفاق هر دو نكوهش و منع ميكند.

انصارى باوجود شش دختر اموالش را صدقه نمود و پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را بخشم آورد

مردى از انصار كه شش يا پنج نفر بنده داشت در موقع مردن آنها را آزاد نمود، با آنكه چيزى ديگرى نداشت و بچه‏هاى صغير بجا گذاشته بود، همينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از قضيه آگاه شد در قيافه‏اش بسيار ناراحتى محسوس گرديد و فرمود: اگر بمن ميگفتند نميگذاشتم او را در ميان قبرستان مسلمانها دفن كنيد، چرا غلامهاى خود را براى معاش كودكان خود نگداشته و بر خلاف قانون آسمانى عمل كرده است؟!
از رسول خدا بازگو شده اگر انسان پنج خرما يا نان و يا دينار و درهم داشته باشد بخواهد آنها را انفاق نمايد از فضيلت پاداش، آن يكى كه به پدر و مادر داده بهتر است دومى كه براى خانواده خود مصرف ميكند در درجه دوم است، آنچه به خويشاوندان بدهد در مرتبه سوم فضيلت است، آنچه به همسايگان ميدهد درجه چهارم، پنجمى را كه به فقير داده كمتر از سابقى‏ها است از نظر فضيلت.

پى‏نوشتها:‌


123) ريحانه الادب ج‏1 ص 436.
124) از فضلاى اطباى نامدار و مشاهير حكماى روزگار است در صناعات طبيه نهايت آگاهى و بر كليه امورات آن خبير و بصير بود و نيز در فن نجوم بهره كاملى داشت و معاصر شيخ‏الرئيس ابو على سينا است و هفت سال قبل از وى بسال 421 در بصره وفات يافت و در آنجا بخاك سپرده شد و سلاطين آل بويه محض شئونات علمى و حذاقت طبى او را تعظيم نموده و فوق‏العاده احترام ميگذاشتند نشوونما و اقامتش در بصره بود واو را شيخ طايفه و رئيس سلسله مى‏خواندند تأليفات ذى قيمتى از قبيل شرح فصول بقراط در دو جلد و شرح كتاب مسائل حسين‏بن‏الحق و كتاب معالجه امراض خاصه هر بلد و هر سن و هر مزاج و رساله در پيدايش علم طب و رساله در امتحان الاطباء و كيفيت تميز بين طبقات آنها، اين كتاب را به خواهش المتكفى نوشت و بعد از آن وفات كرد.
125) نامه دانشوران ج 6.
126) صدوق بنام محمد بن على‏بن موسى‏بن بابويه قمى معروف بابن بابويه و صدوق على الاطلاق در نزديكى شاه عبدالعظيم (عليه السلام) در محليكه بنام ابن بابويه معروف است دفن شده.
127) كلين نام محلى است از توابع رى و پدر وى يعقوب در آنجا مدفون است اما خود كلينى در بازار بغداد در يك مقبره مخصوص است و گويند كه قبر او را يكى از حكام بغداد نبش كرد ديد جسد با كفن صحيح سالم است و يك بچه با كفن نيز با او مدفون است و اصلاً تغيير نكرده و ريحانة الادب كلمه شيخ صدوق و كلينى.
128) بيت الحكمه اولين كتابخانه عمومى اسلامى بود كه در بغداد در قرن دوم تأسيس شد و رياست آنرا يكمرد از برمكيان بعهده داشت و براى ترجمه كتابهاى يونان يوحناى ماسويه و كتابهاى سانسكريت طبيب هندى كه پزشك ويژه خليفه بود مسئول بودند كتابهاى فارسى بوسيله سهل بن هارون ترجمه ميشد و آثار باستانى خطوط عهدنامه‏هاى اسلامى در آنجا نگهدارى ميشد جرجى زيدان تعداد آنرا چهار ميليون دانسته و بنا بنوشته دائره‏المعارف اسلامى تا قرن هفتم بوده و در حمله تاتار از بين رفته است.
129) جاهليت و اسلام ص 463-66.
130) مائده 77.
131) آل عمران 78.
132) بقره 79.
133) حديد 27.
134) جاهليت و اسلام ص 440-41.
135) و ان كان يسعى على نفسه ليكفها عن المسئلة و يغنيها عن الناس فهو سبيل الله و ان كان يعى على ابوين ضعيفين او ذرية ضعفاء ليغنيهم و يكفيهم فهو فى سبيل الله و ان كان يسعى تفاخراً و تكاثراً فهو سبيل الشيطان.
136) محجة البيضاء ج 3 صفحه 140.
137) اسدالغابه 2 صفحه 269.
138) كافى ج 5 صفحه 88.
139) كافى ج 5 صفحه 76.
140) بحار طبع قديم ج 17 ص 18.
141) نهج الفصاحه ص 293.
142) كافى ج 5 ص 72.
143) كافى جلد 5 ص 72.
144) كافى ج 5 ص 72.
145) تاريخ بيهقى با متن اصلى تطبيق و اصاله شود بهتر است.
146) سوره اعراف 31.
147) نهج البلاغه ملافتح اله ص 344.
148) وافى جزء دهم.
149) عثمان بن مظعون از بزرگان صحابه پيامبر و بعد از سيزده نفر قبول اسلام نمود و او برادر رضاعى حضرت رسول است و بوسيله يك جوان قريشى بيكى از چشمانش لطمه رسيد عثمان افتخار ميكرد يك سيلى كه بصورتم رسيده از دستهاى يك مشرك بجهة دين چندان مهم نيست، زيرا خداى مهربان ثواب خواهد داد و هر كه خدا از او راضى باشد، سعادت با اوست، و قريش او را به علت مسلمانى بسيار اذيت ميكردند و ابوطالب فوق العاده ناراحت بود، پسرى از عثمان فوت شد بسيار محزون و مغموم گشت بطوريكه در جاى معين از خانه خود مشغول عبادت شد، پيغمبر اكرم مطلع شد پيش او آمد، فرمود اى پسر مظعون خداوند رهبانيت را در اسلام قدغن نموده و عوض آن جهاد را گذاشته، اى عثمان براى بهشت هشت در و براى دوزخ هفت در است، تو بهردريكه بيائى فرزند خود را در پهلوى خود خواهى يافت كه براى تو شفاعت ميكند، و اين فايده را نمى‏خواهى. عرض كرد چرا ميخواهم، همه اين فائده‏ها را. مسلمانان همگى گفتند يا رسول الله براى ما هم چنين ميشود؛ فرمود هر كس صبر كند از شماها چنين مى‏شود.
عثمان بسال دوم هجرت در ذى الحجه زندگى را بدرود گفت اول كسى است كه از مهاجرين در بقيع دفن دفن شد، و او بود كه رسول خدا كفن او را باز كرد از صورت وى بوسيد و بر سر قبر او علامتى از سنگ گذاشت رسول خدا پس از فوت پسرش ابراهيم و دخترش رقيه فرمود؛ لاحق شويد بگذشته صالح ما عثمان بن مظعون، رسول خدا هنگاميكه تابوت عثمان را برميداشت گريه ميكرد و مى‏فرمود خوشا بحال تو دنيا ترا فريب نداد.
على (عليه السلام) نام يكى از پسرانش را عثمان گذاشت و فرمود اسم برادرم عثمان بن مظعون را به پسرم گذاشتم امام زمان (صلى الله عليه و آله و سلم) در زيارت ناحيه مى‏فرمايد: السلام على عثمان بن اميرالمؤمنين سمى عثمان بن مظعون (سفينة البحار ج 2 ص 160، تحفةالاحبار ص 210).