امام شناسى ، جلد پنجم

علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى

- ۱ -


درس شصت و يكم و شصت و دوم

تفسير آيه «هنالك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا»

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

«هنالك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا»(1).

«آنجا ولايت اختصاص به خداوند دارد كه اوست‏حق، و اوست پاداش و مزد اختيار شده، و اوست عاقبت اختيار شده و پسنديده‏».

كلمه ولايت كه مصدر است و يا اسم مصدر، با بسيارى از اشتقاقات آن همچون: ولى، و تولى، و والى، و اولياء، و موالى، و مولى، تولى، و توليت و غيرها در قرآن مجيد وارد شده است.

حال بايد ديد معناى لغوى آن چيست؟و سپس در تفسير آيه مباركه سخن گفت.

اما معناى آن در لغت:

در «مصباح المنير» گويد: الولى، مثل فلس، به معناى قرب است، و در آن دو لغت است: اول-وليه يليه با دو كسره از باب حسب يحسب، و دوم از باب وعد يعد، و ليكن لغت دوم كمتر استعمال مى‏شود. و وليت على الصبى و المراة، يعنى من بر طفل وزن ولايت پيدا كردم، و فاعل آن وال و جمع آن ولاه آيد، وزن و طفل را مولى عليه گويند. و ولايت‏با كسره و فتحه به معناى نصرت است، و استولى عليه يعنى بر او غالب شد و بر او تمكن يافت-الخ.

و در «صحاح اللغة‏» گويد: الولى به معناى قرب و نزديك شدن است، گفته مى‏شود: تباعد بعد ولى، يعنى بعد از نزديكى دورى كرد، و كل مما يليك، اى مما يقاربك، يعنى از آنچه كه نزديك توست‏بخور. تا آنكه گويد: ولى ضد دشمن است، و از همين معنى تولى استعمال شده است، و مولى به آزاد كننده، و آزاد شده، و پسر عمو، و يارى كننده، و همسايه گويند، و ولى به داماد گويند، و كل من ولى امر واحد فهو وليه يعنى هر كس امر كسى را متكفل گردد، و از عهده انجام آن برآيد ولى او خواهد بود. و تا آنكه گويد:

و ولايت‏با كسره واو به معناى سلطان است، و ولايت‏با كسره و با فتحه به معناى نصرت است، و سيبويه گفته است كه: ولايت‏با فتحه مصدر است، و با كسره اسم مصدر است، مثل: امارت و نقابت، چون اسم است‏براى آن چيزى كه تو بر آن ولايت دارى، و چون بخواهند معناى مصدرى را اراده كنند، فتحه مى‏دهند.

و در «اقرب الموارد» گويد: ولاه و وليه يليه، از باب ضرب يضرب و حسب يحسب است، و اول آن قليل الاستعمال است، و مصدر آن ولى است، به معناى اينكه نزديك شد، و گفته مى‏شود: جلست مما يليه: يعنى نشستم در جائيكه نزديك اوست، و گفته مى‏شود: الولى حصول الثانى بعد الاول من غير فصل يعنى ولى عبارت است از پيدايش چيز دوم به دنبال چيز اول بدون فاصله.

ولى الشى‏ء و عليه ولاية و ولاية: يعنى مالك امر آن شد، و بر آن قيام كرد. يا آنكه ولايت‏با فتح و كسر هر دو به معناى خطه و امارت و سلطان است، و ولى فلانا و عليه به معناى اينست كه او را يارى و نصرت نمود، و ولى فلانا ولاية، به معناى اينست كه او را دوست داشت، و ولى البلد، يعنى بر آن شهر تسلط پيدا كرد.

و والى اسم فاعل است، و از اين قبيل است: والى بلد يعنى شخص مسلط و حاكم بر شهر، به علت آنكه رشته تدبير امور آن مرز و بوم را با امر كردن و نهى نمودن خويش، به دست ولايت‏خود مى‏گيرد، و جمع آن ولاة است. و ولاء بر وزن سماء به معناى ملك و محبت و نصرت و قرب و قرابت آيد.

و ولاءة با فتحه به معناى قرابت است و ولاية با فتحه مصدر است، و نيز به‏شهرهائى گويند كه والى بر آنجاها تسلط يافته است و جمع آن ولايات است.

و ولاية با كسره به معناى خطه و امارت و سلطان است، و نام شهرهائى است كه والى بر آنجا مسلط است و اين معناى اصلى نيست، بلكه از مولدات است.

و ولى بر وزن غنى بارانى است كه بعد از باران مى‏ريزد، و يا بارانى است كه بعد از اولين باران فصل بهار مى‏ريزد، جمع آن اولية و منسوب به آن را و لوى گويند، و نيز به معناى محب و صديق و نصير آيد و جمع آن اولياء مى‏باشد، و در «مصباح‏» آمده است كه: «ولى بر وزن فعيل به معناى فاعل است از ماده وليه، يعنى قيام به آن امر نمود، و از همين قبيل است: الله ولى الذين آمنوا، و جمع آن اولياء است، و ابن فارس گويد: كل من ولى امر احد فهو وليه، يعنى هر كس متولى و متكفل انجام كار كسى شود، او ولى او خواهد بود، و نيز گاهى ولى بر آزاد كننده (معتق) ، و آزاد شده (معتق) ، و پسر عمو، و يارى كننده، و حافظ نسب، و صديق، اطلاق مى‏شود، چه آنان مذكر باشند، و يا مؤنث، و در هر حال با همين صيغه به آنها ولى گويند، ليكن بعضى از اوقات مؤنث آن را با هاء تانيث آورند، و گفته مى‏شود: هى ولية، يعنى آن زن ولى است، و ابو زيد گويد: من شنيدم بعضى از بنى عقيل مى‏گفتند: هن وليات الله و عدوات الله و اولياؤه و اعداؤه، و نيز ولى به معناى مفعول در حق مطيع وارد شده است، و بنابر اين گفته مى‏شود: المؤمن ولى الله‏».

و در «مجمع البحرين‏» گويد: اولى الناس بابراهيم (2)يعنى احقهم به و اقربهم منه، من الولى، و هو القرب، يعنى اولى الناس بابراهيم معنايش احقيت اوست‏به او، و نزديكتر بودن اوست از ساير مردم به آنحضرت، زيرا از ماده ولى است كه به معناى قرب است.

و گفتار خداوند تعالى: «هنالك الولاية لله‏» (3)، با فتحه است، به معناى ربوبيت، يعنى در آنروز همگى در تحت ولايت‏خدا درمى‏آيند، و به او ايمان مى‏آورند، و از آنچه در دنيا پرستيده‏اند بيزارى مى‏جويند.

و ولايت‏با فتحه نيز به معناى نصرت است، و با كسره، به معناى امارت است، زيرا مصدر وليت مى‏باشد، و گفته شده است كه: هر دو لغت‏به معناى دولت‏است، و ليكن در «نهايه‏» گفته است: با فتحه به معناى محبت، و با كسره به معناى توليت و سلطان است، و از ابن سكيت وارد شده است كه ولاء با كسره نيز همين معنى را دارد.

و ولى و والى هر كسى را گويند كه زمام امر ديگرى را به دست‏خود گيرد، و عهده‏دار آن گردد.

و ولى به كسى گويند كه: نصرت و كمك از ناحيه اوست.

و ولى به كسى گويند كه: تدبير امور كند، و تمشيت‏به دست و به نظر او انجام گيرد، و بر اين اصل گفته مى‏شود: فلان ولى المراة يعنى نكاح آن زن به صلاحديد و به نظر اوست.

و ولى دم به كسى گويند كه حق مطالبه ديه را از قاتل و يا از زخم زننده دارد.

و سلطان ولى امر رعيت است، و از همين باب است گفتار كميت‏شاعر درباره حضرت امير المؤمنين عليه السلام:

و نعم ولى الامر بعد وليه

و منتجع التقوى و نعم المقرب

«امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام خوب سلطان و كفيل امر امت‏بعد از سلطان و كفيل اولش رسول الله بوده است، و خوب دليل و راهنماى تقوى و سداد در بيابان خشك و بيدآء جهالت، و خوب نزديك كننده امت‏به خداوند متعال است‏».

و گفتار خداوند تعالى: «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون‏»(4)

در حق على بن ابيطالب عليه السلام نازل شده است، و در اين شان نزول، مخالفين و مؤالفين اتفاق دارند كه: چون آنحضرت در ركوع نمازش بود، وسائلى از آنحضرت چيزى خواست، او با انگشت‏خنصر دست راست‏خود، اشاره به سائل كرد، وسائل انگشتر را از انگشت‏خنصر او بيرون كرد و براى خود گرفت، و ثعلبى در تفسير خود اين شان نزول را روايت كرده است.

و شيخ ابو على، در ضمن حديث طويلى گفته است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خدا عرض كرد: اللهم اشرح لى صدرى، و يسر لى امرى، و اجعل لى وزيرا من اهلى، عليا اخى، اشدد به ظهرى «بار پروردگارا من، سينه مرا براى من بگشا، و امر مرا آسان گردان، و از اهل من على را كه برادر من است، وزير من قرار بده، به واسطه او پشت‏و كمر مرا محكم و قوى گردان‏».

ابو ذر گويد: سوگند به خداوند كه هنوز اين سخن و اين دعاى رسول الله به پايان نرسيده بود، كه جبرائيل عليه السلام فرود آمد، و گفت:اى محمد!بخوان:

«انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون‏».

و ابو على گفته است كه معناى آيه اينست كه: «آن كسيكه متولى تدبير شما گردد، و ولايت امور شما را عهده گيرد، خداوند است، و رسول خداوند است، و كسانى هستند كه صفات آنان اينطور باشد كه اقامه نماز كنند، و در حال ركوع نماز خود زكات بدهند».

ابو على گفته است كه: جار الله(5)گفته است كه: در اينجا داستان به لفظ جمع آورده شده است، -و اگر چه سبب و علت در اين قضيه شخص واحدى است-براى آنكه مردم در بجا آوردن چنين كارى رغبت كنند، و براى آنكه بياگاهاند كه سجيه و طبيعت مؤمن، لازم است كه تا اين سر حد، كوشا براى احسان و كار نيكو باشد. و پس از آن ابو على گفته است كه من مى‏گويم: و بسيار در لغت مشهور است كه براى تعظيم از شخص واحدى با لفظ جمع تعبير مى‏كنند، و بنابر اين براى صيغه جمع آوردن، نيازى به استدلال جار الله نيست،

و بر اين اساس، اين آيه، از واضحترين ادله براى صحت امامت‏بلا فصل على بن ابيطالب عليه السلام بعد از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است.

و چنين نقل شده است كه جماعتى از اصحاب رسول خدا در مسجد مدينه، دور هم گرد آمدند، و بعضى به بعض ديگر گفتند: اگر ما به اين آيه كافر شويم، به ساير آيات قرآن هم كافر شده‏ايم!و اگر به اين آيه ايمان آوريم، اين آيه به همان متن و مفاد خود، ما را دعوت مى‏كند، و لكنا نتولى و لا نطيع عليا فيما امر، فنزلت: «يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها».

«و ليكن ما ولايت على را قبول مى‏كنيم، و اما درباره آنچه اوامر مى‏كند، اطاعت او را نمى‏نمائيم، اين آيه نازل شد: «نعمت‏خدا را مى‏شناسند، و سپس آن نعمت را انكار مى‏كنند». و گفتار خداوند تعالى:

«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏»(6)

از حضرت باقر عليه السلام است كه اين اولويت پيامبر، به مؤمنان از خود ايشان، درباره امر حكومت و امارت نازل شده است، و معنايش اين مى‏شود كه: پيغمبر نسبت‏به مردم، سزاوارتر است‏به آنها از خود آنها به خودشان، و بنابر اين اگر پيامبر نياز پيدا كند، كه غلام و مملوكى را از صاحبش بگيرد، و به كسى بدهد، كه او بدان نيازمند است، جايز است‏بر او كه چنين كارى را بكند.

و روى همين اصل روايت وارد شده است كه: النبى صلى الله عليه و آله و سلم اولى بكل مؤمن من نفسه و كذا على من بعده.

«پيامبر سزاوارتر است‏به هر مؤمن از خود نفس آن مؤمن به خودش، و نيز على بن ابيطالب پس از او چنين است‏».

و گفتار خداوند تعالى:

«لم يكن له ولى من الذل‏»(7).

«از براى خداوند وليى از جهت ذلت او نيست‏» ولى به كسى گويند كه قائم مقام و جانشين شخص باشد در امورى كه اختصاص به او دارد، و آن شخص به جهت عجز و ناتوانى قادر بر بجا آوردن آن امور نيست، مانند ولى طفل و ولى مجنون.

و بناء عليهذا هر كس كه ولى دارد، نيازمند به اوست، و چون خداوند غنى و بى‏نياز است، محال است كه داراى ولى باشد، و همچنين اگر آن ولى هم نيازمند به خدا باشد، در اينجا دور لازم مى‏آيد، و اگر نيازمند نباشد شريك او خواهد بود، و هر دو صورت محال است.

و گفتار خداوند تعالى:

«انت وليى فى الدنيا و الآخرة‏»(8).

«تو ولى من هستى، در دنيا و آخرت‏» يعنى تو ولايت امر مرا در دنيا و آخرت به دست دارى، و تو قيام به آن مى‏كنى.

و گفتار خداوند تعالى: «الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور»(9)

«خداوند ولى كسانى است كه ايمان آورده‏اند، آنان را از ظلمات به نور داخل مى‏كند»

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: يعنى من ظلمات الذنوب الى نور التوبة و المغفرة لولايتهم كل امام عادل من الله.

«از تاريكيهاى گناهان خداوند آنان را داخل در نور توبه مى‏كند، و داخل در نور غفران مى‏نمايد، به جهت آنكه ايشان ولايت هر امام عادلى را از جانب خداوند بر عهده دارند».

«و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات‏».

«و كسانى كه كافر شده‏اند، اولياى ايشان طاغوت است، كه آنان را از نور به درون تاريكى‏ها مى‏برد» ،

«و مراد از اين آيه آنستكه: آنان بر نور اسلام بوده‏اند، همينكه ولايت هر امام جائرى را چون از جانب خدا نيست‏بر عهده گيرند، به واسطه اين ولايت از نور اسلام به ظلمات كفر داخل مى‏شوند، و بنابر اين خداوند آتش را براى آنان واجب گردانيده است كه با كافران بسوزند».

و در «نهايه ابن اثير» گويد: از جمله اسماء خداوند تعالى ولى است، يعنى ناصر و يارى كننده، و گفته شده است، كه معناى آن: متولى اداره امور عالم و خلائق است كه به خداوند قيام دارند.

و از جمله اسماء خداوند، والى است، و آن به معناى مالك جميع اشياء و تصرف كننده در آنهاست، و گويا كه ولايت اشعار به تدبير و قدرت و فعل دارد، و تا وقتيكه تدبير و قدرت و فعل، با هم مجتمع نشوند، اسم والى بر آن رها و آزاد نيست. تا آنكه گويد:

و لفظ مولى در حديث‏بسيار آمده است: و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى گفته مى‏شود: و آن عبارت است از رب (مربى و صاحب اختيار) و مالك (صاحب ملك) و سيد (آقا و بزرگوار) و منعم (نعمت‏بخشنده) و معتق (آزاد كننده) و ناصر (يارى كننده) و محب (دوست دارنده) و تابع (پيروى كننده) و جار (همسايه) و ابن عم (پسر عمو) و حليف (هم سوگند) و عقيد (هم‏پيمان) و صهر (داماد) و عبد (غلام و بنده) و معتق (غلام يا كنيز آزاد شده) و منعم عليه (نعمت‏بخشيده شده) ، و بسيارى از اين معانى در حديث آمده است و بنابر اين هر يك از اين معانى به آنچه در آن حديثى كه وارد شده است، اقتضا دارد، نسبت‏به آن داده مى‏شود.

و هر كس كه متصدى امرى گردد، و يا قيام بر آن امر كند آن كس مولى وولى آن امر است.

و مصدرهاى اين اسامى نيز گاهى مختلف مى‏شود، و ولايت‏با فتحه در نسب و نصرت و معتق، و ولايت‏با كسره در امارت و معتق مى‏آيد، و موالاة از فعل والى القوم است، و از اين لفظ حديثى از رسول الله وارد شده است كه: من كنت مولاه فعلى مولاه «هر كس كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست‏». و لفظ مولى در اين حديث‏بر اكثر اسمائى كه ذكر شد حمل مى‏شود، و دلالت‏بر اكثر آن معانى دارد.

شافعى گفته است: مراد رسول الله از اين ولآء، ولآء اسلام است، همچون گفتار خداى تعالى:

«ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم‏»

«و اين بدين جهت است كه خداوند مولاى كسانى است كه ايمان آورده‏اند، و بتحقيق كه براى كافران مولائى نيست‏».

و گفتار عمر به على بن ابيطالب: اصبحت مولى كل مؤمن، اى ولى كل مؤمن «حالت تو اينك چنانست كه مولاى هر مؤمنى هستى، يعنى ولى هر مؤمنى هستى‏».

و در سبب اين حديث گفته شده است كه اسامة به على گفت: لست مولاى، انما مولاى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم!فقال صلى الله عليه و آله و سلم: من كنت مولاه فعلى مولاه.

«تو مولاى من نيستى، و اينست و جز اين نيست كه مولاى من رسول الله است، و حضرت رسول در جواب اسامه گفتند: هر كس كه من مولاى او هستم پس على مولاى اوست‏».

و زمخشرى در «اساس البلاغه‏» نظير همين گفتار را آورده است‏يعنى درباره لفظ ولى و ولآء و ولى و مولى.

و در «تاج العروس‏» گويد: ولى معانى بسيارى دارد بعضى از آنها محب است، و آن ضد دشمن است، و آن اسم است از ماده والاه يعنى او را دوست داشت، و بعضى از آنها صديق است، و بعضى نصير است از ماده والاه يعنى يارى كرد او را.

(و ولى الشى‏ء و) ولى (عليه ولاية و ولاية) با كسره و فتحه است، و يا آنكه با فتحه مصدر است، و با كسره اسم است مثل امارت و نقابت، چون اسم است‏براى آن امرى كه متولى آن شده‏اى، و بر انجام آن قيام نمودى. و بنابر اين چون معناى مصدرى را اراده كنند، فتحه مى‏دهند، و بر اين گفتار، سيبويه تصريح كرده است.

و گفته شده است كه: ولايت‏با كسره، خطه و امارت است، و بر اين گفتار، در «محكم‏» تصريح كرده است همانند امارت، و ابن سكيت گفته است: ولايت‏با كسره، به معناى سلطان است.

و پس از آنكه همانطور كه ذكر كرديم معانى مختلفى براى مولى مى‏كند، مى‏گويد: مولى و همچنين ولى: الذى يلى عليك امرك، يعنى آن كسيكه به عنوان تسلط و برترى، امور تو را عهده‏دار و متكفل گرديده است. و مولى و ولى، هر دو به معناى واحد هستند، و از همين قسم است‏حديثى كه آمده است: ايما امراة نكحت‏بغير اذن مولاها، و بعضى روايت كرده‏اند: بغير اذن وليها.

و ابن سلام از يونس روايت كرده است كه: ان المولى فى الدين هو الولى، هر جا كه در امور دينى لفظ مولى استعمال شود، مراد از آن ولى، و عهده‏دار و رئيس و متكفل آن امر است، بدليل آنكه خداوند تعالى مى‏فرمايد: «ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم‏»يعنى لا ولى لهم. معناى آنكه كافران مولى ندارند، آنستكه ولى، و صاحب اختيار، در امور دين ندارند. و بر همين اساس، حديث‏شريف آمده است كه: من كنت مولاه فعلى مولاه، اى من كنت وليه، يعنى هر كس كه من در امور دين او ولى و صاحب اختيار او هستم، على، ولى او و صاحب اختيار اوست.

تا آنكه گويد: و از جمله معانى ولى كه در اسماء خداوند تعالى آمده است، يكى ناصر است، و گفته شده است: المتولى لامور العالم القائم بها، يعنى متولى و عهده‏دار و صاحب اختيار امور عالم است، و بر همه عالم قيام دارد، و بر آن امور متمكن است. و گفته شده است كه معناى ولى در اينجا والى است و هو مالك الاشياء جميعها المتصرف فيها. يعنى خداوند مالك همه چيزهاست‏بطور كلى، و تصرف كننده در آنهاست‏بطور عموم.

و ابن اثير گفته است كه: مثل آنكه ولايت، دلالت‏بر تدبير در امور، و قدرت بر آنها، و بجا آوردن آنها را دارد، و هنگاميكه اين معانى سه گانه (تدبير و قدرت و فعل) با يكديگر مجتمع نشوند، اطلاق لفظ والى در آنجا آزاد و رها نيست.

و ولى يتيم، به كسى گويند كه: امور يتيم را بر عهده گيرد، و او را كفالت كند، و ولى زن به كسى گويند كه: امور نكاح او تحت نظرش باشد، و نگذارد كه‏آن زن بدون صلاحديد او، مستبدا، خود، با راى خود، به نكاح اقدام كند، و جمع ولى، اولياء است.

ولى يا فعيل است‏به معناى فاعل، يعنى كسى كه طاعات او نسبت‏به خدا، بدون تخلل عصيان و فاصله شدن گناه، پى در پى بوده باشد، و يا به معناى مفعول است، يعنى كسيكه فضل و احسان خداوندى پى در پى و بدون فاصله بر او ريزش نموده است.

و در «لسان العرب‏» آنچه را كه ما در اينجا از «نهايه‏» ابن اثير، و از «تاج العروس‏» آورده‏ايم، بعينه آورده است، و لذا از تكرار آن خوددارى مى‏كنيم.

و راغب اصفهانى در «مفردات‏» گويد: الولاء و التوالى ان يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما.

«ولاء و توالى به معناى آنستكه: دو چيز و يا بيشتر از آن طورى قرار گيرند و واقع شوند كه بين آن دو چيز غير از آنچه از خود آن دو چيز است نبوده باشد.

و بدين مناسبت از ولآء و توالى براى قرب مكانى و قرب نسبى و قرب دينى و قرب صداقت و دوستى و قرب نصرت و يارى و قرب اعتقاد استعاره مى‏آورند.

و ولايت‏با كسره به معناى نصرت، و ولايت‏به فتحه به معناى متولى شدن در امور است، و گفته شده است كه ولايت و ولايت همانند دلالت و دلالت هستند، كه حقيقت آن متولى شدن بر امر است.

و ولى و مولى هر يك از آن دو در اين معنى استعمال مى‏شوند، و بنابر اين در معناى فاعلى، موالى و در معناى مفعولى، موالى گفته مى‏شود.

به مؤمن ولى الله گفته مى‏شود، و ليكن مولى الله وارد نشده است، و گاهى گفته مى‏شود، الله تعالى ولى المؤمنين و مولاهم «خداوند متعال ولى مؤمنان و مولاى ايشان است‏».

اما از نوع اول (يعنى به معناى فاعل) اين آيات است:

1- «الله ولى الذين آمنوا»

2- «ان وليى الله‏»

3- «و الله ولى المؤمنين.»

4- «ذلك بان الله مولى الذين آمنوا.»

5- «نعم المولى و نعم النصير. »

6- «و اعتصموا بالله هو مولاكم فنعم المولى‏»

7- «قل ياايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس‏»

8- «و ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه‏»

9- «ثم ردوا الى الله مولاهم الحق‏».

1- خداوند، ولى آنانست كه ايمان آورده‏اند

2- بدرستيكه ولى من خداست

3- و خدا ولى مؤمنان است

4- و اين بجهت آنستكه خداوند مولاى كسانى است كه ايمان آورده‏اند

5- خداوند خوب مولائى و خوب يارى كننده‏اى است

6- خود را در عصمت و مصونيت‏خدا درآوريد، زيرا كه او مولاى شماست، و خوب مولائى است.

7- بگو (اى پيغمبر)اى كسانى كه طريقه يهوديت را اتخاذ كرده‏ايد، اگر چنين مى‏پنداريد كه شما اوليائى براى خدا هستيد، غير از مردم

8- و اگر آن دو زن (عائشه و حفصه) بر عليه پيغمبر، معين و همكار هم گردند، پس بدرستيكه، خداوند مولاى پيغمبر است

9- و سپس به سوى خداوند كه مولاى حق ايشانست‏باز گردانيده شدند.

و والى كه در گفتار خداوند آمده است: «و ما لهم من دونه من وال‏» «از براى ايشان غير از خداوند هيچ والى نيست‏» به معناى ولى مى‏باشد، يعنى ايشان غير از خدا وليى ندارند.

و سپس راغب بسيارى از آيات قرآن را كه در آنها نام ولى برده شده، و نفى ولايت از غير خدا نموده است، و نهى از اتخاذ ولايت‏يهود و نصارى، و ولايت دشمنان خدا، و بسيارى از آياتى را كه در آنها مشتقات اين ماده ذكر شده است، بيان كرده، و معناى مناسب آنها را ذكر كرده است.

بارى ما در اينجا آنچه لازم بود، از كتب لغت، درباره معناى ولايت و مشتقات آن آورديم تا خبير بصير بر خصوصيات معانى و موارد استعمال آنها مطلع گردد، و با تدبير و تامل بدست آورد كه: تمام اين معانى مختلفى را كه براى ولايت و ولى و مولى و غيرها نموده‏اند-چنانكه در «تاج العروس‏» گويد: معانى ولى به بيست و يك قسم مى‏رسد-همه و همه راجع به يك معناى واحد است، كه آن اصل و ريشه معناى ولايت است، و بقيه معانى آن نيز با استعاره از آن معنى آورده شده است، و يا آنكه اصل معناى ولايت در همگى اين موارد استعمال محفوظ است، غاية الامر به مناسبت جهتى از جهات، آن معناى اصل را با ضميمه خصوصيتى كه در مورد استعمال در نظر گرفته‏اند ملاحظه نموده‏اند.

و اصل آن معنى همان معنائى است كه راغب در «مفردات‏» نموده است، چنانكه در ماده ولى گويد:

الولاء و التوالى ان يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما.

«ولاء و توالى عبارت است از آنكه: دو چيز و يا بيشتر، طورى بشوند كه بين آن دو چيز غير از آن دو نباشد» يعنى بين آن دو چيز، هيچگونه حجاب، و مانع، و فاصله، و جدائى، و غيريت، و بينونت، نباشد بطوريكه اگر فرض شود چيزى بين آن دو چيز وجود داشته باشد، از خود آنها باشد، نه از غير آنها.

مثلا مقام وحدانيت و يگانگى كه بين بنده و پروردگارش پيدا شود، كه هيچگونه حجاب و پرده‏اى در هيچيك از مراحل طبع، و مثال، و نفس، و روح، و سر، نبوده باشد، اين را ولايت گويند.

و مقام يگانگى كه بين حبيب و محبوب، و عاشق و معشوق، و ذاكر و مذكور، و طالب و مطلوب، پيدا شود بطوريكه ابدا جدائى بهيچ وجه من الوجوه نبوده باشد، آنرا ولايت نامند.

و بر اين اساس، خداوند تعالى، ولى همه موجودات است، بطور مطلق، در عالم تكوين، و همه موجودات نيز بدون استثناء تكوينا ولى خدا هستند، زيرا هيچ حجاب بين خداوند رب، و بين موجودات مربوب نيست مگر آنكه از خود آنهاست، و اما در عالم تشريع و عرفان، ولايت‏حق، اختصاص به كسانى دارد كه از مراحل شرك خفى بطور كلى عبور كرده، و از همه حجابهاى نفسانى گذشته، و در نقطه اصلى و حقيقت عبوديت قرار گرفته‏اند.

و بر همين ميزان است كه به هر يك از دو طرف نسبت و اضافه، ولى مى‏گويند، يعنى بينونت و غيريت‏بطور كلى از بين رفته است و هو هويت پديد آمده است.

اينست‏حقيقت ولايت، و از اينجا مى‏بينيم كه اولا-در ولى به معناى مفعول تمام آثار و خصوصيات ولى به معناى فاعل مشهود مى‏شود، و چون آئينه بدون مختصر خودنمائى، تمام چهره صاحب صورت را در خود منعكس مى‏كند.

و ثانيا-تمام مشتقاتى كه از ولى شده است، و تمام معانيى كه براى آن ذكرشده است، همه بر اين اساس و روى اين ميزان است، چون لازمه ولايت، قرب است، آنگاه قرب داراى انواع و اشكال مختلفى است، كه در هر يك از مظاهر قرب و نزديك به تمام معنى الكلمة، آن حقيقت ولايت، با ملاحظه اين خصوصيت، قرب ملاحظه شده است.

و عليهذا صحيح نيست كه بگوئيم: ولايت و ولى و مولى و ساير مشتقات آنها كه در معانى مختلفه استعمال مى‏شوند، به نحو اشتراك لفظى است، نه چنين نيست. بلكه به نحو اشتراك معنوى و استعمال لفظ در همان معناى واحد است، كه بواسطه قرينه مقاميه و يا مقاليه، يك نوع خصوصيت قرب و نزديكى از آن معناى عام در نظر گرفته شده است، و اينگونه استعمال در همه موارد استعمال، حقيقت است.

و روى اين گفتار، هر جا كه لفظ ولايت، و يا ولى، و يا مولى، و غير آنها را يافتيم، و قرينه‏اى بخصوص نبود كه دلالت‏بر خصوص يكى از مصاديق آن كند، بايد همان معناى كلى را بدون هيچ قيدى در نظر بگيريم و آنرا مراد و معناى لفظ بدانيم. مثلا اگر گفته شد: ولايت از آن خداست‏بايد گفت: مراد، معيت‏خداوند با همه موجودات است. و اگر گفته شود فلان كس به مقام ولايت رسيده است، بايد گفت: مراد آنستكه در مراحل سير و سلوك و عرفان و شهود الهى، به مرحله‏اى رسيده است كه هيچ يك از حجب نفسانيه، بين او و حضرت حق نيستند، و تمام شوائب فرعونيت و ربوبيت در وجود او مضمحل گرديده، و به مقام عبوديت مطلقه و بندگى محضه حضرت حق-جل و عز-نائل گرديده است.

بارى از اين بيانى كه نموديم معلوم مى‏شود كه هر جا كه ولايت و يا ولى استعمال مى‏شود، يك نوع جنبه اتحاد و وحدتى بين دو چيز وجود دارد، كه بر آن اصل اين لفظ را مى‏آورند، مثلا نسبتى كه بين مالك و مملوك است، و آن نسبت آن دو را بهم دوخته و پيوند زده است، لذا بهر يك از آنها ولى گويند. و نسبتى كه بين آقا و غلام اوست چنين است، و نسبتى كه بين منعم و منعم عليه (نعمت دهنده و نعمت داده شده) موجود است، هر دو را تحت عنوان خاصى قرار داده است، و بهر يك از آن دو ولى گويند، و نسبتى كه بين معتق و معتق (آقاى آزاد كننده و بنده آزاد شده) موجود است، اين عنوان را در پى آورد خود آورده است و نسبتى كه بين دو نفر حليف (هم سوگند) و دو نفر عقيد (هم عهد و هم پيمان) موجود است، و نسبتى كه بين حبيب و محب است، و صهر (داماد) را نيز ولى گويند چون بواسطه قرابت و خويشاونديى كه پيدا كرده است، در بسيارى از امور جزو خانواده محسوب مى‏شود، و جار (همسايه) را ولى گويند، چون بواسطه قرب مكانى، داراى احكام و احترامات خاصى شده است، و ابن عم (پسر عمو) را ولى گويند، چون جزء افراد عاقله است، و ديه خطائى بر عهده اوست، و نيز در بسيارى از موارد حكم برادر را دارد، و معين و ياور است.

و هر جا كه قرينه خاصى براى اراده يكى از اين معانى بود، بايد لفظ را حمل بر آن كنيم، و گرنه همان معناى ولايت عام بدون قرينه، متبادر به ذهن مى‏گردد، و همان معنى مراد گوينده كلام است.

و معلوم است كه مالكيت در تدبير، و تكفل در امور، و عهده‏دار شدن احكام و مسائل مولى عليه، لازمه و نتيجه حاصله از ولايت است، نه اصل حقيقت و معناى مطابقى آن، و هر جا كه احيانا اگر ديده شود ولايت را به حكومت و امارت و سلطان و مراقبت و پاسدارى تفسير كنند، تفسير به لوازم معنى نموده‏اند، نه بيان معناى واقعى و حقيقى.

و بر همين و تيره، استاد گرامى ما: حضرت آية الحق و العرفان و سند العلم و الايقان مرحوم آية الله طباطبائى افاض الله علينا من بركات نفسه و تربته الشريفة-در رساله «الولاية‏» (10)و در تفسير «الميزان‏» بيان فرموده‏اند. در رساله «ولايت‏» فرموده‏اند: الولاية هى الكمال الاخير الحقيقى للانسان و انها الغرض الاخير من تشريع الشريعة الحقة الالهية.

«ولايت، آخرين درجه كمال انسان است، و آخرين منظور و مقصود از تشريع‏شريعت‏حقه خداوندى است‏».

و در تفسير فرموده‏اند: گر چه براى ولايت معانى بسيارى ذكر كرده‏اند، لكن الاصل فى معناها ارتفاع الواسطة الحائلة بين الشيئين بحيث لا يكون بينهما ما ليس منهما.

«و ليكن اصل در معناى آن، برداشته شدن واسطه‏اى است كه بين دو چيز حائل شده باشد، بطوريكه بين آن دو چيز، غير از آن دو چيز باقى نماند».

و سپس براى نزديكى چيزى به چيز ديگرى به انحاء وجوه قرب و نزديكى استعاره آورده‏اند، همچون قرب نسبى، و قرب مكانى، و قرب منزلتى، و صداقت و غير ذلك.

و به همين مناسبت‏بر هر يك از دو طرف ولايت، ولى گفته مى‏شود، بالاخص به جهت آنكه هر يك از آن دو نسبت‏به ديگرى حالتى را دارد كه غير آن ندارد. و بنابر اين خداوند سبحانه ولى بنده مؤمن خود است، به علت آنكه، امور او را زير نظر دارد، و شئون او را تدبير مى‏كند، و او را در صراط مستقيم هدايت مى‏نمايد، و او را در اموريكه سزاوار اوست، و يا سزاوار او نيست، امر مى‏كند و نهى مى‏نمايد، و در دنيا و در آخرت او را نصرت و يارى مى‏نمايد.

و مؤمن حقيقى و واقعى نيز ولى پروردگارش مى‏باشد، زيرا كه خود را در اوامر و نواهى او تحت ولايت او درمى‏آورد، و نيز در جمع بركات معنويه، از هدايت، و توفيق و تاييد، و تسديد، و آنچه در پى دارند، از مكرم داشتن به بهشت و مقام رضوان خدا، در تحت ولايت و پذيرش خداوند خود است.

و عليهذا بر هر تقدير، اولياى خدا، خصوص مؤمنان هستند، چون خداوند در حيات معنوى و زندگانى جاودانى، خود را ولى ايشان مى‏شمرد، و مى‏گويد: «و الله ولى المؤمنين‏»(11)«و خداوند ولى مؤمنان است‏».

اما چون در آيه 62، از سوره 10: يونس داريم:

«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏».

«آگاه باشيد كه براى اولياى خداوند هيچ گونه ترس وهيچگونه اندوه و حزنى نيست‏»

و به دنبال اين آيه، آيه ديگرى است، كه در حكم تفسير كلمه اولياء الله مى‏باشد، و آن اينست: «الذين آمنوا و كانوا يتقون‏». «اولياء خدا آن كسانى هستند كه ايمان آورده‏اند، و در دنيا داراى استمرار صفت تقوى بوده‏اند».

لذا اين دنباله نمى‏گذارد كه لفظ اولياء الله، شامل همه مؤمنان گردد، در حاليكه مى‏بينيم در ميان ايشان كسانى هستند كه خداوند سبحانه درباره آنها مى‏گويد: «و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون‏»(12).

«اكثريت اين افراديكه به خداوند ايمان آورده‏اند مشرك هستند».

چونكه‏«الذين آمنوا و كانوا يتقون‏»مى‏فهماند كه آنان داراى ايمان و تقوى هستند، و قبل از زمان ايمانشان مدت مديدى استمرار بر تقوى داشته‏اند، چون مى‏گويد: آمنوا و كانوا يتقون.

و اين تعبير به خوبى دلالت دارد بر آنكه قبل از تحقق اين ايمان، مدتى بر تقوى مستمر بوده‏اند، و چون مى‏دانيم كه ايمان اولى آنان بدون تقوى بوده است، زيرا كه يا آن ايمان با تقوى متقارب بوده، و يا قبل از آن بوده است، و بالاخص تقواى مستمر و دائمى، بنابر اين مراد از اين ايمان، مرتبه ديگرى از مراتب ايمان، غير از مرتبه اول است. و در جزء اول تفسير در آيه 130 از سوره بقره گذشت كه: براى هر يك از عناوين ايمان و اسلام، و نيز براى هر يك از عناوين شرك و كفر، مراتب مختلفى است، كه بعضى بالاتر از بعضى ديگر است.

مرتبه اول از اسلام، جارى كردن شهادتين بر زبان و تسليم ظاهرى است، و به دنبال آن مرتبه اول از ايمان است، و آن اذعان و اعتراف به مفاد شهادتين است اجمالا از روى قلب، و پذيرش دل، و اگر چه هنوز به جميع اعتقادات حقه دينيه سرايت نكرده باشد، و مؤمن به يكايك آنها اذعان ننموده باشد.

و بدين جهت ممكن است كه بعضى از مراتب شرك با ايمان مجتمع گردند قال الله تعالى:

«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون‏».

و پيوسته و پى در پى، ايمان بنده پاك و صاف مى‏گردد، و رشد و نمو مى‏كند، تا آنكه مرتبه تسليم بنده به حضرت حق سبحانه و تعالى شامل تمام چيزهائى مى‏شود كه بازگشتش به سوى خداست، و مى‏دانيم كه بازگشت همه چيز به سوى خداست.

و به هر مقدار كه اسلام بالا رود، و درجه عالى‏ترى بيابد، ايمان مناسب با آن درجه، اعتراف و اذعان به لوازم آن درجه مى‏باشد و تا به سر حدى مى‏رسد كه بنده نسبت‏به پروردگار خود در مقام تسليم، به حقيقت معناى ربوبيت و الوهيت او تسليم مى‏گردد، و بطور كلى، اعتراض و غضب از او بريده مى‏شود، بدين قسم كه در برابر هيچيك از اوامر خدا، از قضا و قدر، و احكام، در سخط و ناراحتى نمى‏باشد، و بهيچيك از اقسام اراده و اختيار خدا درباره او، اعتراض نمى‏كند، و مرتبه چنين ايمانى، يقين به خدا و يقين به تمام امورى است كه راجع به خداست، و آن ايمانى است كه داراى مرتبه كمال است، و با آن، بنده به تمام مراتب بوديت‏خويشتن نائل آمده است.

قال الله تعالى:

«فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما»(13).

«سوگند به پروردگار تو (اى پيامبر) كه اين مردم ايمان نمى‏آورند مگر آنكه در مشاجرات و مرافعاتى كه بين آنها اتفاق مى‏افتد، تو را به عنوان قاضى و حكم قرار دهند، و پس از آنكه حكم كردى، ابدا در دل خود نسبت‏بدان حكم، گر چه بر عليه ايشان باشد، گرفتگى و ناراحتى نداشته باشند، و به تمام معنى الكلمه تسليم باشند».

و از آنچه بيان شد واضح مى‏شود كه مراد از ايمان در الذين آمنوا در تفسير اولياء الله همان مرتبه كامل از ايمان و يا مرتبه قرب به كمال است.

و از اين گذشته، خداوند اولياء الله را توصيف مى‏كند به لا خوف عليهم و لا هم يحزنون «نه ترس و دهشتى دارند، و نه آنكه اندوه و غصه‏اى آنان را مى‏گيرد».

و اين قيد به روشنى دلالت دارد كه مراد از ايمان همان درجه عالى است كه‏با آن معناى عبوديت و مملوكيت محضه براى بنده به حد تماميت مى‏رسد، زيرا بنده در اين حال مى‏بيند كه قدرت و سلطنت و حكومت اختصاص به خدا دارد، و هيچ چيزى راجع به خود او نيست، تا آنكه از فقدانش محزون گردد، و يا از بيم فوت و عدم وصولش ترسناك شود.

و اين به علت آنستكه ترس كه به نفس عارض مى‏شود، به واسطه متوقع بودن ضررى و منتظر بودن شرى است كه به او برسد، و غصه و اندوه كه به نفس عارض مى‏شود، به واسطه فقدان محبوب، و يا رسيدن به مكروهى است كه از آن بيم دارد. و اين در صورتى است كه انسان براى خود ملكيتى ببيند، و يا حقى را نسبت‏به آنچه از آن مى‏ترسد و يا از فقدانش غصه مى‏خورد، از فرزند و مال و جاه و اعتبار و غير ذلك براى خود قائل شود، و اما در صورتيكه انسانى به هيچ وجه من الوجوه، علقه و تعلقى در خود نمى‏بيند، بنابر اين از چه بترسد؟و بر فقدان چه غصه‏دار شود؟

آن بنده مؤمنى كه هر چيزى را ملك طلق خدا مى‏بيند، بطورى كه در آن ملكيت هيچ موجودى شريك نيست، و نمى‏تواند شريك باشد، او در نفس خود و براى خود ملكيتى و يا حقى نسبت‏به هيچ چيز نمى‏بيند، تا از بيم عدم وصول در هراس افتد، و در فقدان آن در سوك ماتم و غصه بنشيند.

و اين همان صفتى است كه خداوند براى اولياى خود بيان مى‏كند آنجا كه مى‏گويد:

«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏».

و بناء عليهذا اين دسته از مردم كه اولياى خدا هستند، از هيچ چيز ترس ندارند، و بر هيچ چيز غصه نمى‏خورند، نه در امور دنيا، و نه در امور آخرت، مگر آنچه را كه خدا بخواهد، و مى‏دانيم كه خدا خواسته است كه از پروردگارشان بترسند، و در برابر آنچه از كرامات خداوندى از آنان فوت شود محزون و اندوهگين شوند. و اينها همه از مراتب تسليم براى خداوند است.

حضرت علامه-رضوان الله عليه-پس از بحث‏بليغى درباره اينكه اين عدم خوف و عدم حزن در دنيا براى اولياى خداست، و از قرائنى استفاده مى‏شود كه اين صفات براى آنان در دنيا تحقق مى‏يابد، و اين آيه احوال آنها را در دنيا بيان مى‏كند در پايان بحث مى‏فرمايد: و اين آيه دلالت دارد بر آنكه اين اوصاف براى گروه مخصوصى از مؤمنان است كه با غير خودشان از ساير مؤمنان در مرتبه خاصى از ايمان امتياز دارند، و براى عامه مؤمنان نيست، و اين دلالت از ناحيه همان جمله تفسيريه: «الذين آمنوا و كانوا يتقون‏»با همان تقريرى كه ذكر شد استفاده مى‏شود.

و بالجمله برداشته شدن خوف از غير خدا، و غصه از اولياء خدا، به معناى آن نيست كه خير و شر، و نفع و ضرر، و نجات و هلاكت، و سختى و راحتى، و لذت و درد، و نعمت و بلاء، در نزد ايشان يكسان است، و در قواى ادراكيه و احساسات ايشان متساوى است. اين كلامى است كه عقل انسانى بلكه شعور عام حيوانى آن را نمى‏پذيرد و قبول نمى‏كند، بلكه معنايش اينست كه ايشان براى غير خداوند به هيچ وجه استقلالى در تاثير نمى‏بينند، و حكم و ملكيت و اراده و حكومت را منحصرا در حق تعالى مشاهده مى‏كنند، پس بنابر اين نمى‏ترسند مگر از خدا، و از آنچيزى كه خداوند دوست دارد و مى‏خواهد كه از آن بترسند، و اندوهناك نمى‏شوند مگر از چيزى كه خداوند دوست دارد از آن اندوهناك شوند.

توحيد كامل، حقيقت قدرت و ملكيت را در خداوند سبحانه و تعالى منحصر مى‏كند، و بنابر اين از براى غير خدا استقلال در تاثير باقى نمى‏ماند، تا بر اثر آن براى نفس، حب و بغض، و يا خوف و حزن، و يا فرح و اسف خوردن و غير ذلك پيدا شود.

و آن مؤمن راستينى كه نور توحيد الهى او را فرا گرفته است، مى‏ترسد و غصه مى‏خورد، و يا آنكه خوشايند دارد و ناخوشايند دارد بالله سبحانه و تعالى، يعنى همه چيزش با خدا و به سبب خدا و از خداست.

و در اين صورت، تناقض بين گفتار ما: مؤمن حقيقى از هيچ چيز نمى‏ترسد مگر از خدا، و بين قول ما: او از بسيارى از چيزهائى كه به وى ضرر مى‏رساند مى‏ترسد، و از بسيارى از امورى كه ناپسند دارد مى‏گريزد، از بين مى‏رود. و اين مطلب را خوب فهم كن(14).

و در تفسير «بيان السعادة‏» نيز مجمل آن شرح و تفصيلى را كه علامه بيان‏فرموده‏اند، در ذيل آيه: «هنالك الولاية لله الحق‏»راجع به معناى ولايت‏بيان مى‏كند، و مى‏گويد:

ولايت‏با فتحه، نصرت و تصرف و تربيت است، و با كسره، سلطنت و امارت است، و آيه شريفه به هر دو گونه قرائت‏شده است. و لفظ هنالك اسم اشاره است كه به مكان اشاره مى‏شود، و مراد از آن مرتبه خاصى از نفس است، كه تشبيه به مكان شده است، يعنى در آن حالى كه تمام آمال و آرزوهاى نفس از غير خداوند منقطع مى‏گردد، براى نفس چنين مشاهده مى‏شود كه ولايت اختصاص به حضرت حق دارد، آن خداوندى كه خود ظاهر شده است كه او فقط حق است و لا غير. و بنابر اين ولايت او باقى و ولايت غير او باطل است.

و بنابر اين فائده توصيف به حقانيت‏خدا، در اين ولايت، براى اشعار بدين جهت است كه خداوند تبارك و تعالى در آن هنگام به حقانيت ظهور دارد، و غير خدا به بطلان ظهور دارد(15).

اما خود علامه در تفسير آيه وارده در مطلع گفتار كه در سوره كهف آيه 44 واقع است:

«هنالك الولاية لله الحق هو خير ثوابا و خير عقبا».

«در آنجا ولايت اختصاص به خداوند دارد كه حق است، و او بهترين پاداش و بهترين عاقبت است‏» ،

مى‏فرمايد: قرائت مشهور با فتحه واو است، و با كسره نيز قرائت‏شده است، و در هر دو صورت، معنى يكسان است.

و مفسرين چنين ذكر كرده‏اند كه لفظ هنالك اشاره است‏به معناى گفتار خداوند: و احيط بثمره «ثمرات و ميوه‏هاى باغ آن مرد منكر خدا و منكر روز قيامت، و متكى به نفس، مورد غضب خدا و تباهى و نابودى واقع گشت‏».

يعنى در آن موضع و يا در آن وقت كه وقت هلاكت و ظهور ولايت‏خداست. و ولايت را نيز به معناى نصرت و يارى گرفته‏اند، يعنى خداوند سبحانه و تعالى ناصر و ياور انسان است، در وقتيكه بلايا و آفات از هر جانب به او روى آورد، و انسان‏از جميع اسباب منقطع گردد، و بريده شود، در آنحال يار و ياورى غير از خدا ندارد.

و اين معنى فى حد نفسه، معناى خوبى است و ليكن مناسبتى با منظور و مقصود آياتى كه براى بيان آنها آمده است ندارد(16)، زيرا منظور اين است كه بيان كند كه امر فقط به دست‏خداست، آنهم تمام مراتب و درجاتش. و اينكه خداوند فقط، آفريدگار هر چيزى و مدبر هر امرى است، و از براى غير خدا، غير از توهم و تخيل سراب وهم و خيال چيزى نيست، و زينت داده شدن زندگى دنيوى براى غرض امتحان و اختيار است.

و اگر مطلب از همان قرارى بود كه مفسران بيان كرده‏اند، بهتر آن بود كه در وقت توصيف خداوند، و در گفتارش: لله الحق، به قوت، و عزت، و قدرت، و غلبه، و غيرها وصف آورده شود، نه آنكه به كلمه حق موصوف شود، كه در مقابل باطل است.

و همچنين براى گفتارش كه: خود خداوند، بهترين پاداش، و خودش بهترين عاقبت است، وجه ظاهرى و محمل نيكوئى نبود.

و حق در مسئله آنست كه بگوئيم - و الله اعلم - ولايت‏به معناى مالكيت در تدبير است، و اين همان معنائى است كه در ساير مشتقاتش سارى و جارى است، نظير همين در گفتار خداى تعالى: «انما وليكم الله و رسوله‏»(17)گذشت.

يعنى در هنگام احاطه هلاكت، و ساقط شدن سلسله اسباب از تاثير، وروشن شدن ناتوانى و عجز انسانى كه براى خود استقلال و استغنائى مى‏پنداشت، ولايت امر انسان و هر چيزى و هر ملكى براى خداست، و تدبير اين امور يكسره به دست‏خداست. چون اوست‏حق، و براى اوست تدبير و تاثير در امور بحسب واقع امر.

و اما غير از خداوند، هر گونه اسبابى كه در ظاهر به عنوان شريك براى خدا قرار داده مى‏شود، و براى آنها تدبير و تاثير پنداشته مى‏گردد، همگى باطل بوده، و آن اسباب هيچگونه ملكيتى در تاثير ندارند، مگر آنچه را كه خداوند بدانها اذن و اجازه دهد، و آن اثر را به آنها تمليك كند، و البته آن اسباب هيچ استقلالى ندارند مگر فقط نامى و اسمى بر آنها برده مى‏شود، به حسب توهم و تخيل انسان مبتلاى به قوه واهمه و خيال.

تمام اسباب فى حد نفسه باطل، و به خداوند سبحانه و تعالى حق مى‏باشند، پس خداوند بذات خود حق است، و مستقل است، و غنى بالذات است.

و در اين صورت چون خداوند را با غير او از اسبابى كه شركاء در تاثير براى او قرار داده مى‏شوند قياس كنيم-و البته خداوند برتر از قياس است-خداوند پاداش و مزدش از آنها بهتر است، چون پروردگار نسبت‏به كسيكه به او بگرود و متدين به او باشد، ثواب و اجر حق مى‏دهد، و آن اسباب نسبت‏به كسيكه به آنها بگرود و متدين گردد، و وابسته گردد، ثواب و پاداش باطل مى‏دهند كه البته باطل، زائل و نابود شدنى است، و دوام ندارد، و در عين حال آنهم به اذن و اجازه خداست. و خداوند نيز از لحاظ عاقبت‏بهتر است، چون خداوند حق ثابت است، كه فانى نمى‏شود، و زوال نمى‏پذيرد، و از اسماء جلال و جمال خود تغيير نمى‏يابد، و اما آن اسباب امورى است فانى و متغير كه خداوند براى امتحان انسان زينت زندگى دنيوى قرار داده است، كه انسان درون تهى بدانها بگرود، و آنها را معبود و معشوق و مقصود خود داند، و دلش به آنها تعلق گيرد، تا آنكه دوران عمر و كتاب الهى به پايان رسد، و اجل زندگى فرا رسد، و خداوند در نهايت، زمين را پاك و خالى و بدون ثمر و زينتى قرار مى‏دهد(18).

بايد دانست كه لفظ ولايت‏با كسره در اين قرائت متعارف در قرآن كريم نيامده است، و ليكن ولايت‏با فتحه در دو مورد آمده است: يكى در همان آيه‏اى كه در مطلع درس ذكر شد و تفسيرش بيان شد، و ديگرى در آيه 72 از سوره 8: انفال:

«ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله و الذين آووا و نصروا اولئك بعضهم اولياء بعض و الذين آمنوا و لم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شى‏ء حتى يهاجروا و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر الا على قوم بينكم و بينهم ميثاق و الله بما تعملون بصير».

«آن كسانيكه ايمان آورده‏اند، و هجرت كرده‏اند، و با مال‏هاى خود و جان‏هاى خود در راه خدا جهاد نموده‏اند، و همچنين آن كسانيكه ايشان را ماوى داده و يارى كرده‏اند، هر يك از آنان در ميان دو گروه، ولى بعضى ديگرند، و آن كسانيكه ايمان آورده‏اند، و ليكن هجرت نكرده‏اند، آنان از ولايت مؤمنان هيچ بهره و نصيبى ندارند، مگر آنكه هجرت كنند، و اگر آن مؤمنان غير مهاجر، از شما مؤمنان و مهاجران، طلب يارى و نصرت در امور دين نمودند، بر شما لازم است كه ايشان را يارى كنيد، مگر آنكه يارى شما بر عليه گروهى باشد كه بين شما و آنها پيمان و ميثاق و عهد عدم تعرض استوار گرديده است، و خداوند به آنچه بجا مى‏آوريد بيناست‏».

مراد از اين آيه از جمله الذين آمنوا و هاجروا گروه اول از مهاجرين هستند كه قبل از نزول اين سوره هجرت كرده بودند، و مراد از جمله و الذين آووا و نصروا انصار مدينه‏اند كه پيامبر و مسلمين مهاجر را ماوى داده و يارى نموده‏اند، و در آن زمان مسلمانان منحصر به اين دو گروه بوده‏اند، مگر جماعت اندكى كه ايمان آورده بودند، و ليكن در مكه باقى مانده و هنوز مهاجرت ننموده بودند.

خداوند در اين آيه، بين مهاجرين و انصار، و بين خود مهاجرين، و بين خود انصار، جعل ولايت نموده است. و اين ولايت اعم از ولايت در ميراث، و ولايت در نصرت، و ولايت در امان و مصونيت‏بودن است.

و بنابر اين هر كافرى كه ايمان بياورد و هجرت كند، در تمام اين امور ولايتش نافذ است. و روى اين كلام، بعضى از جميع، ولى بعضى ديگر خواهند بود، هر مهاجرى ولى هر مهاجرى است، و هر انصارى ولى هر انصارى، و هر مهاجرى ولى هر انصارى، و هر انصارى ولى هر مهاجرى است.

و همانطور كه علامه طباطبائى-رضوان الله عليه-فرموده‏اند هيچگونه شاهدى در آيه نيست كه اين ولايت را منحصرا به عقد اخوت بين مهاجرين و انصار بدانيم، كه بر اساس آن در بدو هجرت تا زمانى از يكديگر ارث مى‏برده‏اند، و سپس به آيه‏«و اولوا الارحام‏»منسوخ گرديده است(19).

و شاهد بر عموميت معناى ولايت در اين آيه، استثناء نصرت است، چون مى‏فرمايد: غير مهاجرين هيچگونه ولايتى بر شما ندارند، مگر آنكه اگر از شما نصرت در امور دين طلبيدند، شما آنان را يارى كنيد!

و على كل تقدير چون نمى‏توانيم ولايت را در اين آيه به همان معناى واقعى و حقيقى عام خود كه رفع حجاب كلى باشد بگيريم، ناچاريم به معناى عامى كه نزديكتر به معناى واقعى باشد بگيريم، و آن در اينجا اعم از ولايت در ارث، و ولايت در نصرت، و ولايت در امن از ضرر و آسيب رسانيدن است.

و بالجمله نتيجه و ما حصل از بحث ما اين شد كه معناى واقعى و حقيقى ولايت، آنست كه: دو چيز يا بيشتر از آن طورى بشوند كه در بين آنها غير از آنها چيزى نباشد، اين معناى واقعى است، و سپس براى اقسام قرب مكانى و يا قرب نسبى و ساير صور قرب استعاره آورده‏اند، اين كلام راغب است، ولى استاد ما علامه-رضوان الله عليه-بعد از تاكيد و اصرار بر صحت اين معنى در موارد عديده، فرموده‏اند كه: ظاهرا قرب مكانى و قرب كذايى و حسى كه از آن تعبير به ولايت مى‏شود، اولين چيزى است كه انسان آن را درباره اجسام و مكان‏ها و زمان‏ها اعتبار كرد، و سپس براى قرب معنوى استعاره آورد-به عكس گفتار راغب-چون محصل از بحث در احوال انسان بدوى و اولى، اين نتيجه را مى‏دهد كه در اولين وهله انسان با محسوسات آشنا شده، و بدانها اشتغال داشته است، و اين امر از زمان اشتغال انسان به تفكر در معقولات، و معانى، و صور مختلفه تامل و تصرف و اعتبار آنها مقدم بوده است(20). و ما فعلا در صدد اختلاف اين دو جهت نيستيم، گر چه نظريه استاد مقرون به صحت، و دليل تجربه و حس مؤيد آنست، و ليكن بر هر دو تقدير، معناى ولايت، واحد است، و آن عبارت است از رفع حجاب و پرده بين دو چيز بطورى كه هيچ چيز در بين فاصله نباشد. و بر اين اساس هر جا گفته شود كه خداوند ولايت دارد و خداوند ولى و مولى است، منظور آنست كه تكوينا و تشريعا بين ذات اقدس او، و تمام موجودات عالم امكان كه مولى عليه او مى‏باشند، هيچ واسطه و حجابى غير از او نيست. و هيچ موجودى مستقلا نمى‏تواند حاجب گردد، و واسطه در ربط و اتصال ذات او، و نور او، و صفات جماليه و جلاليه او به موجودات شود.

هر حجاب و واسطه‏اى فرض شود، از خود اوست، نه از غير او، و معناى مرآتى و آيتى، دارد نه استقلالى، و هر جا به نحو اطلاق و بدون قيد و قرينه گفتيم: رسول الله ولى خداست، و على ولى الله است، و ائمه اطهار داراى مقام ولايت هستند، و اولياء الله مى‏باشند، معنايش آنست كه در مقام عرفان و شهود، به درجه‏اى رسيده‏اند كه: بين آنها و بين پروردگارشان هيچ حجاب و فاصله‏اى نيست، كه از غير خود آنها و وجود و هستى خود آنها باشد، پس اگر حجابى باشد نفس هستى و وجود آنهاست كه حجاب اقرب و واسطه فيض به موجودات هستند.

و اين مسئله ديگر تفاوتى ندارد، چه در ولايت تكوينيه باشد، يا تشريعيه. و به عبارت ديگر يا در ولايت‏حقه حقيقيه باشد، و يا اعتباريه. زيرا كه لازمه قرب واقعى و حقيقى-نه قرب مجازى و اعتبارى-وساطت در فيض، و تدبير امور و شئون عالم ما سوى است. و اين امر، امر قهرى و ضرورى است كه وجود اقدس آنان بدان رسيده است. و البته ولايت اعتباريه و تشريعيه نيز به دنبال لايت‏حقيقيه براى آنها آمده است.

و ما بحمد الله و المنة اينك كه از بحث لغوى معناى ولايت فارغ شديم، در كيفيت ولايت و انحاء ولايت آن بزرگواران، در ضمن دروس عديده‏اى بحث‏خواهيم نمود-ان شاء الله تعالى.