ولايت فقيه در حكومت اسلام ، جلد دوم

علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى

- ۲ -


درس سيزدهم : حديث كُمَيل ، قوى‏ترين دليل ولايت فقيه است

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشّيْطَانِ الرّجِيمِ

بِسْمِ اللَهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ

وَ صَلّى اللَهُ عَلَى سَيّدِنَا مُحَمّدٍ وَ ءَالِهِ الطّيّبِينَ الطّاهِرِينَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِينَ مِنَ الْأنَ إلَى قِيَامِ يَوْمِ الدّينِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إلّا بِاللَهِ الْعَلِىّ الْعَظِيمِ

بحث پيرامون حديث كميل بن زياد بود ، كه خاصّه و عامّه آنرا نقل كرده‏اند . كميل ميگويد : أميرالمؤمنين عليه السّلام دست مرا گرفت و به صحرا برد و نفس عميقى كشيد و مطلب را اينچنين شروع فرمود : يَا كُمَيْلُ ! إنّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا ؛ فَاحْفَظْ عَنّى مَا أَقُولُ لَكَ !

مدار سخن حضرت در تمام مسائلى كه در اين فقرات براى كميل بيان كرده‏اند ، روى علم و عالِم است ؛ و مطالبى را كه براى كميل مى‏گويند ، راجع به علم و أهمّيّت و درجه علم و كمال علم است .

كميل مرد بزرگى بود ؛ و اگر نتوانيم او را از أصحاب درجه أوّل أميرالمؤمنين عليه السّلام مانند : ميثَم تَمّار يا حُجْربن عَدىّ يا رُشَيْد هَجَرىّ يا حبيب بن مظاهر بشماريم ، لاأقلّ بايد او را از أصحاب خاصّ و از بزرگان شيعيان أميرالمؤمنين عليه السّلام بدانيم . و همين مطالبى را هم كه حضرت به او مى‏گويند ، و يا آنچه را كه در جواب از سؤال : مَاالْحَقيقَة؟ (كه حديث معروفى است) بيان مى‏كنند ، دلالت بر شخصيّت و بزرگوارى او مى‏كند .

حضرت مى‏فرمايند : اين دلها ظرفهائى است ، و بهترين آنها دلى است كه ظرفيّتش بيشتر باشد ؛ و ظرفيّت دل به علم است . و در اين زمينه مطالبى را بيان مى‏كنند ، تا به آنجا كه ميگويند : أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ . اين أفراد ، حُجَج إلهيّه و علماى ربّانى و خلفاى پروردگار در روى زمين هستند ؛ و ولايت از آنِ ايشانست . حضرت خلافت را در ميان اينها منحصر مى‏فرمايد .

يعنى ميخواهد بفرمايد : خلافت إلهيّه در روى زمين فقط به علم است . و هر دلى كه ظرفيّتش از علم بيشتر باشد ، سهميّه بيشترى از ولايت دارد . و ولايت كلّيّه إلهيّه از آنِ كسى است كه علمش مطلق باشد . و از آن گذشته ، أفرادِ ديگر بحسب درجات قلب و إدراك و علومشان از ولايت برخوردارند . و هر إنسانى كه به علوم واقعيّه و حقيقيّه إلهيّه برسد ، به مقدار وصولش از اين مقامِ خلافت و ولايت سهميّه گرفته است .

سپس حضرت مردم را به سه دسته قسمت نموده ، مى‏فرمايد : النّاسُ ثَلاَثَةٌ : فَعَالِمٌ رَبّانِىّ ، وَ مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ .

النّاسُ‏ثَلاَثَةٌ . «مردم ، همگى بدون استثناء سه دسته هستند ؛ يا عالم ربّانىّ ، يا متعلّم در راه نجات ، و يا غُثاء و أفراد بى شخصيّت و بى أصالتى كه مانند پشه‏ها و مگس‏ها در فضا منتشرند ، و اين طرف و آن طرف بدنبال هر صدائى مى‏روند و با هر بادى به حركت در مى‏آيند.»

از اينكه حضرت مى‏فرمايد : النّاسُ ثَلاَثَةٌ ، «تمام أفراد مردم از اين سه دسته خارج نيستند» معلوم مى‏شود كه خودشان هم داخلند . زيرا خود حضرت هم جزء أفراد مردمند ؛ و اين تقسيمى كه مى‏كنند شامل خودشان هم مى‏شود .

و بعد إدامه مى‏دهند تا مى‏رسد به اين جمله كه مى‏فرمايند : الْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَا بَقِىَ الدّهْرُ ؛ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ ، وَ أَمْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ .«علماء باقيند تا هنگامى كه روزگار باقيست ؛ گرچه بدنهاى آنها در زيرزمين رفته و پوسيده باشد ، و ليكن أشباح و أمثال و آثار آنها در دلها موجود است.» و مسلّم است كه : الْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَابَقِىَ الدّهْرُ ، نيز شامل حال خودشان هم ميشود ؛ زيرا حضرت نمى‏خواهند خود را از اين معنى استثناء كنند .

سپس ميفرمايد : هَا ! إنّ هَبهُنَا لَعِلْمًا جَمّا لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً ! «آگاه باش ! در اين سينه علم تراكم پيدا كرده ؛ اى كاش كه حاملينى پيدا مى‏كردم!» أمّا صد حيف و افسوس كه كسى را پيدا نمى‏كنم تا علمم را به او آموخته ، او را حامل علم خود قرار بدهم ! چرا ؟ براى اينكه اين علمائى كه اكنون در ميان مردم هستند ، از اين چهار طبقه خارج نيستند (و هيچكدام از اينها به درد نميخورند) زيرا كه آنان :

يا از علمائى هستند كه : فهمشان ، إدراكشان ، ذِكاوتشان خوب است و گول نميخورند ، و ليكن از جهت إيمان داراى ثُبات و قرارى نيستند كه من بتوانم نسبت به آنان سكون خاطر و آرامش دل داشته باشم . اينها أفرادى هستند كه دين را آلت دنيا قرار داده ، و به علوم خود و نعمتهاى خدا پشت گرم شده ، و بر أولياء خدا مى‏تازند ، و بر عباد خدا و بندگانش غلبه و خودفروشى و تَعَظّم مى‏كنند .

و يا از أفرادى هستند كه : مُنقادند ، مُطيعند ، مأمونند ، أمّا فكرشان قوىّ نيست ؛ گول مى‏خورند ، ساده‏لوحند و با مختصر شكّى از راه بيرون مى‏روند . اينها هم به درد نميخورند ؛ زيرا اينها هم قابليّت و ظرفيّت براى تحمّل علم مرا ندارند .

و يا اينكه از علمائى هستند كه : فكرشان لذّت و شهوت بوده ، عنان گسيخته در لذّات نفسانى و شهوت‏رانى ، به أنحاء و أقسام لذّت و شهوت ، أعمّ از مادّى و اعتبارى و حبّ جاه و رياست غوطه ورند . اينها عاشق همين اسم و رَسم ، مقام و منزلت ، حبّ جاه و أمثال اينها هستند .

و يا اينكه فريفته جمع أموال دنيوى و مست گردآورى و ذخيره نمودن حُطام هستند ؛ و در اينصورت اين دو دسته هم نميتوانند پاسداران دين و حاميان شريعت مبين باشند . آرى ، چقدر چهارپايان چرنده به اينها شباهت دارند ! و با اين كيفيّت و چنين وضعيّت است كه علم در أثر مردن عالمان مى‏ميرد .

پس هيچيك از اين أقسام چهارگانه نميتوانند حامل علم بوده باشند ؛ زيرا ما روايت داريم كه : حكمت را به غير أهلش نياموزيد ! كسى كه حكمت را به غير أهلش بياموزد ، مانند كسى است كه گلوبند مرواريدى را بر گردن خِنْزيرى آويزان كند . حكمت را به ناأهلان نياموزيد كه به حكمت ظلم كرده‏ايد ! و از آموختن حكمت به أهلش دريغ نكنيد كه بر أهل آن ظلم نموده‏ايد !

سپس مى‏فرمايد : اللَهُمّ بَلَى ! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ ؛ وَ كَمْ ذَا ، وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ؟!

آرى ! يك دسته بسيار بسيار اندكى هستند كه آنها متعلّم در سبيل نجاتند ، و به آن مقام علماى ربّانى خواهند رسيد ، و از أفراد كُمّلِ روى زمين مى‏شوند كه من مى‏توانم علمم را به آنها بياموزم ؛ أمّا افسوس كه چقدر تعداد آنها كم و اندك است ! كجا إنسان آنها را پيدا كند ؟

اين چهار طبقه از علماء همه جا را پر كرده‏اند ؛ سياهى جمعيّت را گرفته‏اند ؛ و ليكن إنسان آن أفراد اندك را كجا بيابد ؟! خدا كه زمين را از حجّت خالى نمى‏گذارد !

أفرادى براى دستگيرى از بندگان پروردگار قيام به حقّ مى‏كنند ؛ و بر شخصيّت خود سوار ، و بر علوم و أصالت خود متّكى هستند ؛ أمّا اينها خيلى كم‏اند . كَمْ ذَا ، وَ أَيْنَ أُولَئِكَ ؟ «چند نفرند و كجا هستند؟!»

إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ؛ اينها «يا در ميان مردم شناخته شده و ظاهرند» كه ما در طول غيبت ، از اين أفراد بزرگ داشته‏ايم . مانند : شيخ مُفيد ، سيّد مُرتَضى ، علاّمه حِلّىّ ، ابن فَهْد حلّىّ ، سيّدابن طاووس ، سيّد بحرالعلوم و آخوند ملاّ حسينقلى همدانىّ ، رضوانُ الله عليهم . اينها مشهور بودند ، و قيام به حقّ مى‏كردند ، و مردم را به آبشخوار حقّ دعوت نموده و إيصالِ به واقع مى‏كردند .

أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا «و يا در زمانى ترسان و مستورند.» مثل : ميثم تمّار ، حُجْر بن عَدىّ ، رُشَيْد هَجَرىّ ، سعيد بن جُبَيْر ، حبيب بن مظاهر ، شهيد أوّل ، شهيد ثانى ، قاضى نور الله شوشترىّ و أمثال اينها ، كه حقيقةً اينها حُجَجِ إلهيّه و پاسداران دين و مذهب ، و نگهدارندگان شريعت بوده‏اند . أمّا كجا هستند ؟ و چند نفر هستند ؟ چند قرن مى‏گذرد و إنسان نمى‏تواند دو سه نفرى بيشتر از اينها را با اين كمالات پيدا كند ! و لذا مى‏فرمايد : چقدر اينها كم هستند ؟!

أُولَئِكَ وَاللَهِ الْأَقَلّونَ عَدَدًا ، وَ الْأَعْظَمُونَ قَدْرًا !«قسم بخدا آنها عددشان در نهايت قلّت ، و قدر و منزلتشان در غايت بزرگى است.» خداوند بواسطه اينها حُجَج و بَيّناتِ خود را حفظ مى‏كند تا اينكه : يُودِعُوهَا نُظَرَآءَهُمْ . «علوم خود را در نزد نُظراء خود به وديعت بگذارند و بديگرانى كه مثل خودشان هستند بسپارند» به آنانكه از جهت استعداد و قابليّت و ظرفيّتِ قلوب و گنجايش وِعاء دل ، نُظراء و أشباه اينها هستند .

اينها بايستى كه حجج و بيّناتِ إلهيّه را به آنها تحويل دهند ، و اين أسرار إلهيّه را به آنها بياموزند . وَ يَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ . «و اين أسرار و علوم مخفيّه را كه در دسترس كسى نيست ، در دلهاى أشباه خود بكارند.» اين أفراد كسانى هستند كه : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ . «علم از أطراف و أكناف به آنها هجوم آورده ، و آنها را فرا گرفته ، و در درياهائى از علم غوطه‏ورند ؛ آن هم نه علم اعتبارى و تخيّلى و پندارى ، بلكه حقيقت بصيرت ، و حقيقت إدراك و دانش.»

آنها بر حقيقت معدن علم و سرچشمه علم واقعند ، و با روح يقين مباشرت دارند . و آنچه را كه مُترَفين و لذّت پسندان و نازپروردگان اين عالم سخت و مشكل مى‏شمارند ، براى اينها خيلى راحت و آسان و نرم و ملايم است . و آنچه را كه مردم جاهل از آن وحشت دارند ، اينها با آن اُنس دارند ؛ و در دنيا ، با بدنهائى با مردم معاشرت مى‏كنند كه أرواح آنها به محلّ أعلى مُعلّق است . أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ . «اينها هستند فقط ، جانشينان پروردگار در روى زمين او.» وَ الدّعَاةُ إلَى دِينِهِ . «و داعيان پروردگار به سوى دين او.» ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ . «آه ، آه ! چقدر اشتياق زيارت آنها را دارم!»

ميثم تمّار از كوفه حركت كرد براى حجّ و وارد مدينه شد ، و خواست حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام را ملاقات كند ؛ حضرت به بيرون مدينه رفته بودند و در مدينه نبودند . وارد شد بر اُمّ سَلِمَه ؛ اُمّ سَلِمَه از او خيلى پذيرائى كرد ، و از او سؤال نمود : «كه هستى ؟! گفت : من ميثم هستم . گفت : اى ميثم ! رسول خدا در شبهاى تار ترا ياد مى‏كرد و ذكر خير ترا مى‏نمود ؛ و در شبهاى تار نام و ذكر تو بر زبانش بود» در حاليكه پيغمبر أكرم ميثم را نديده بودند .

پس إنسان نبايد تعجّب كند كه : أميرالمؤمنين عليه السّلام مى‏فرمايد : ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ ! پيغمبر هم اشتياق به رؤيت اينها دارد . هر كسى كه ولىّ خداست ، او در كانون ولايت پروردگار است ؛ و در آنجا با آنها معيّت پيدا مى‏كند ؛ سلمان هم با أهل بيت معيّت پيدا كرد .

جمله : اللَهُمّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ، إطلاق دارد . زيرا لفظ إمام كه اختصاص به أئمّه شيعه دارد ، در اين عبارت نيست . (چون در مكتب شيعه روا نيست إنسان لفظ إمام را بر غير معصوم إطلاق نمايد . و لذا شيعه را كه «إماميّه» مى‏گويند به همين جهت است كه جماعت شيعه منسوبند به إمام معصوم ؛ نه إمام به معنى پيشوا ؛ و إلّا هر دسته و فرقه‏اى بايد إماميّه باشند ؛ چون هر دسته‏اى پيشوائى دارند . و در ميان علماى شيعه ، و حتىّ علماى أهل تسنّن مسلّم است كه شيعه داراى اين خصوصيّت است كه لفظ إمام را استعمال نمى‏كند مگر در مورد إمام معصوم . و ليكن بين أهل تسنّن و عامّه ، اين اصطلاح بر هر زعيم و حاكم و شخص بزرگى إطلاق مى‏شود.)

در اين روايت ، لفظ إمام نيست تا اينكه ما بگوئيم : انصراف ، يا اختصاصِ به إمام معصوم دارد ؛ بلكه حضرت بطور كلّى مى‏گويد : زمين از أفرادى كه داراى يقين و علم بوده باشند ، و در كانون علم قرار گرفته و از حُجَج إلهيّه باشند ، خالى نيست . حال يا مشهورند و مردم آنها را مى‏شناسند ، و يا مغمورند و در حبس و زندان ؛ و يا اينكه اگر در زندان و حبس و تبعيد هم نباشند ، كسى از حال آنها خبر ندارد و از علوم آنها مطّلع نيست ؛ چون وضعيّت آنها طورى است كه نمى‏توانند علوم خود را إفشاء كنند ؛ در نتيجه ، آن علوم را با خويش به گور مى‏برند .

پس إطلاق اين روايت دلالت دارد بر اينكه : أفرادى كه داراى چنين صفات و خصوصيّاتى هستند كه حضرت براى كميل بيان مى‏فرمايند ، اينان هستند : خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، و صاحبان ولايت .

و از اين إطلاق مى‏توانيم در هر سه مقامِ : ولايت در إفْتاء ، ولايت در قَضاء و ولايت در حكومت استفاده كنيم . زيرا كه : أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، إطلاق و انحصار دارد . و بطور كلّى ، حضرت خلافت را در اينجا مقارنِ با علم قرار داده‏اند . و اينها كه در آبشخوار علم و در حقيقت ولايت هستند ، ولايت به تمام شؤونش در اينها جارى است و از اينها تراوش ميكند .

علّامه مجلسى در «بحار الأنوار» فرموده است : وَ لَمّا كانَتْ سِلْسِلَةُ الْعِلْمِ وَ الْعِرْفانِ لا تَنْقَطِعُ بِالْكُلّيّةِ مادامَ نَوْعُ الْإنْسانِ ، بَلْ لا بُدّ مِنْ إمامٍ حافِظٍ لِلدّينِ فى كُلّ زَمانٍ ، اسْتَدْرَكَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السّلامُ كَلامَهُ هَذا بِقَوْلِهِ : اللَهُمّ بَلَى ! ـ وَفى النّهْجِ ـ : «لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجَجِهِ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا.» ـ وَ فى تُحَفِ الْعُقولِ ـ : «مِنْ قَآئِمٍ بِحُجّتِهِ إمّا ظَاهِرًا مَكْشُوفًا أَوْ خَآئِفًا مُفْرَدًا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ وَرُوَاةُ كِتَابِهِ».

وَ الْإمامُ الظّاهِرُ الْمَشْهورُ ، كَأَميرِالْمُؤْمِنينَ صَلَواتُ اللَهِ عَلَيْهِ ؛ والْخآئِفُ الْمَغْمورُ ، كَالْقآئِمِ فى زَمانِنا ، وَ كَباقى الْأئِمّةِ الْمَسْتورينَ لِلْخَوْفِ وَ التّقِيّةِ . وَ يُحْتَمَلُ أنْ يَكونَ باقى الْأئِمّةِ عَلَيْهِمُ السّلامُ داخِلينَ فى الظّاهِرِ الْمَشْهورِ .

تا اينكه مى‏فرمايد : وَ عَلَى الثّانى ، يَكونُ الْحافِظونَ وَ الْمودِعونَ ، الْأئِمّةَ عَلَيْهِمُ السّلامُ ؛ وَ عَلَى الْأوّلِ ، يُحْتَمَلُ أنْ يَكونَ الْمُرادُ شيعَتَهُمُ الْحافِظينَ لِأدْيانِهِمْ فى غَيْبَتِهِمْ (1) .

مرحوم مجلسىّ رضوان الله عليه مى‏فرمايد : چون تا هنگاميكه نوع إنسان موجود است ، سلسله علم و عرفان منقطع نيست ، بلكه چاره‏اى نيست از اينكه در هر زمان براى حفظ دين يك إمام بوده باشد ؛ لذا در اين روايت أميرالمؤمنين عليه السّلام كلام خود را با گفتار ديگرش بطور استدراك و استثناء پيوند ميدهد كه :

اللَهُمّ بَلَى ! ـ در نهج البلاغة ـ : لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجَجِهِ ـ و در «تحف العقول» بِحُجّتِهِ دارد ، و رُوَاةُ كِتَابِهِ را هم إضافه نموده است ـ لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ و رُوَاةُ كِتَابِهِ .

بعد مجلسى مى‏فرمايد : إمام مشهور مثل : أميرالمؤمنين عليه السّلام است ؛ و خائف مغمور مانند : حضرت قائم [ عَجّلَ اللَهُ تَعالَى فَرَجَهُ الشّريف‏] در زمان ما ، و نيز مانند باقى أئمّه كه آنها هم در زمان خودشان مستور بودند ، يا بجهت خوف يا تقيّه ، يا اينكه در زندان بوده و مبسوطُ اليَد نبودند . آنها هم جزء خائف مَغمُورند .

احتمال ديگر اين است كه بگوئيم : بقيّه أئمّه طاهرين همه ظاهر مشهور هستند ؛ زيرا هر إمامى كه در اين عالم حيات داشته است (خواه در زندان بوده يا در تقيّه بوده باشد) و با مردم إمكان ملاقات داشته ، ظاهر مشهور است . بنابراين ، خائِف مغمور اختصاص به حضرت قائِم پيدا مى‏كند .

پس اگر ظاهر مشهور اختصاص به أميرالمؤمنين عليه السّلام داشته باشد و بقيّه أئمّه عليهم السّلام خائِف مغمور باشند ، آنوقت نگهدارنده دين در غياب آنان ، شيعيانى بوده‏اند كه از طرف اينها به حوائج مردم رسيدگى مى‏كرده‏اند . و أمّا اگر ظاهر مشهور ، همه أئمّه در مقابل إمام زمان باشند ، در اينصورت پاسداران و حافظان دين ، خود آنان بوده‏اند ، نه شيعيان آنها .

در اين عبارتِ مرحوم مجلسى كه مى‏فرمايد : وَ الْإمامُ الظّاهِرُ الْمَشْهورُ كَأَميرِالْمُؤْمِنين ، دو احتمال وجود دارد :

احتمال أوّل اينكه : از باب مثال ، أميرالمؤمنين عليه السّلام را ذكر نموده است ؛ كما اينكه اينطور هم مى‏توانست بگويد : مثل أميرالمؤمنين صلوات الله عليه و بحرالعلوم و سيّد ابن طاووس و أمثال اينها . و نيز اينكه مى‏گويد : وَالْخآئِفُ الْمَغْمورُ كَالْقآئِم ، از باب مثال است ؛ كه در اينصورت حرفى نيست .

احتمال دوّم اينكه : از باب اختصاص است و ميخواهد بفرمايد كه : إمامِ مشهور ، مختصّ به أميرالمؤمنين عليه السّلام است ، و خائِف مغمور ، اختصاص به حضرت قائم عليه السّلام دارد . اين حرف محلّ إشكال است . بله، در اين كه إمام ظاهرِ مشهور مختصّ به أميرالمؤمنين عليه السّلام است حرفى نيست ؛ ولى كلام در اين است كه : ما در اين روايت ، لفظ إمام نداريم ؛ بلكه حضرت مى‏فرمايد : اللَهُمّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ . آنچه كه در اين روايت است لفظ : قَآئِمٍ لِلّهِ است و «قَآئِمٍ لِلّهِ» إطلاق دارد و شامل أئمّه و بقيّه علماى عاملين كه علماى ربّانى هستند مى‏شود ؛ و هيچ دليلى براى اختصاص اين روايت به أئمّه عَلَيهمُ السّلام ، كه داراى مقام عصمتند در دست نيست .

أقُول : در لزومِ بقاى علم و عرفان در نوع إنسان هيچ جاى شكّى نيست ؛ و لزوم إمامى هم كه حافظ دين باشد در هر زمان ، ممّا لا إشكالَ فيه است ؛ كلام در اين است كه سياق اين خبر آيا بر اين دلالت مى‏كند كه وجود إمام معصوم بخصوص ، در هر زمانى لازم است ؟ و حضرت ميخواهند اين معنى را برسانند ؟

يا اينكه ميخواهند اين را بفهمانند كه در هر زمانى وجود طائفه‏اى از علماى ربّانيّين و مِنْهُمْ : ـ بَلْ وَ عَلَى فَوْقِهِمُ ـ الْإمامُ فى كُلّ حينٍ ، لازم است ؟ روايت سيّد رضىّ و ديگران از كميل ، بر چه دلالت مى‏كند ؟!

جاى سخن نيست كه بايد در هر زمانى إمام معصوم باشد ؛ أمّا آيا اين خبر ناظر به خصوص إمام معصوم است يا إطلاق دارد ؟

صحبت ما در اينجا ، اين است كه : در اين خبر ، لفظ «إمام» و ما شابَهَهُ وجود ندارد تا اختصاص به إمام معصوم داده شود . وَ إنّما فيهِ : لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ؛ و اينها عناوين كلّيّه‏اى است كه در هر زمانى منطبق ميشود بر جمعى از علماى ربّانيّين ، كه حافظ بيّنات و حُجَجِ إلهيّه بوده و أسرار و علوم إلهيّه را در أشباه و نُظَراء خود بوديعت باقى مى‏گذارند ؛ و حقايق و معارف را در دلهاى أمثالِ خود مى‏كارند . اين عناوين كلّيّه ، به كلّيّت خود باقى است ؛ و البتّه معلوم است كه خودِ إمام أعْلَى مصداقٍ لِانطباقِ هذِهِ العَناوين است ، و در اين حرفى نيست ؛ إلّا اينكه اين عناوين اختصاص به إمام ندارد .

وَ مِمّا يُؤَيّدُ ذَلِكَ ، اينكه : اين كلام حضرت ، بجهت تقسيم مردم است ، عَلَى اخْتِلافِ أصْنافِهِمْ وَ طَبَقاتِهِمْ إلَى ثَلاثَةِ طَوآئِف . حضرت تمام أصناف مردم را به سه طائفه قسمت مى‏كند : عَالِمٌ رَبّانِىّ ، مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ . و آنچه را كه در ذيل اين تقسيم بيان مى‏كند ، تفسير و شرح همين فِقره است . و إمام عليه السّلام ، خود نيز در اين تقسيم داخل هستند ؛ و بنابراين خود إمام عليه السّلام از علماء ربّانيّين مى‏باشند . و اين دليل است بر اين كه : قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، مشهور يا مَغْمور ، از اين تقسيم خارج نيست .

و اگر گفته شود كه : عالم ربّانىّ منحصر است در إمام معصوم ؛ در جواب مى‏گوئيم كه : اين مطلب نه از جهت لغت درست است و نه از جهت اعتبار .

أمّا از نظر لغت : زيرا دليلى نيست كه عالم ربّانىّ منحصر در معصوم باشد . مجلسى خود در اين باره بنقل كلام بعضى از أئمّه لغت و أدب پرداخته ، مى‏فرمايد :

الرّبّانِىّ : مَنْسوبٌ إلَى الرّبّ ، بِزِيادَةِ الْألِفِ وَ النّونِ عَلَى خِلافِ الْقِياسِ ، كَالرّقَبانىّ .

قالَ الْجَوْهَرىّ : الرّبّانِىّ : الْمُتَأَلّهُ الْعارِفُ بِاللَهِ تَعالَى . وَ كَذا قالَ الْفيروزآبادىّ .

وَ قالَ فى «الْكَشّافِ» : الرّبّانِىّ : هُوَ شَديدُ التّمَسّكِ بِدينِ اللَهِ تَعالَى وَ طاعَتِهِ .

وَ قالَ فى «مَجْمَعِ الْبَيانِ» : هُوَ الّذى يَرُبّ أمْرَ النّاسِ بِتَدْبيرِهِ وَ إصْلاحِهِ إيّاهُ .

ربّانىّ ، منسوب به ربّ است و «ياء » مشدّده در آخرش ، ياء نسبت است. يعنى بايد بگوئيم : رَبّىّ ؛ مُنتَهَى در اينجا يك ألف و نون بين «ربّ» و بين آن «ياء» نسبت إضافه نموده‏اند ؛ مثل : رَقَبَة ، كه بايد بگوئيم : رَقَبِىّ ؛ ولى گفته مى‏شود رَقَبانىّ .

جوهرى و فيروزآبادى گفته‏اند : «رَبّانىّ ، شخصى است إلهىّ كه عارف به پروردگار متعال مى‏باشد.» و زمخشرىّ در «كشّاف» گفته‏است : «ربّانىّ ، آن كسى است كه زياد به دين و طاعت خدا تمسّك ميكند.» يعنى إلهىّ . عالم ربّانىّ : يعنى آن عالمى كه با ربّ سر و كار دارد . پس به كسى كه با پروردگار ربّ العالمين زياد سر و كار دارد ميگويند : عالم ربّانىّ . و ما در اين اصطلاح مى‏گوئيم : إلهىّ .

در «مجمع البيان» گفته است : «ربّانىّ آن كسى است كه مردم را تربيت مى‏كند . (ربّ ، از مادّه تربيت است . و خدا را هم كه ربّ مى‏گويند ، بجهت اين است كه يَرُبّ النّاسَ ؛ مردم را تربيت كرده ، پرورش ميدهد.) ربّانىّ ، يعنى آن عالمى كه به درد مردم ميرسد و آنها را به كمال خود دعوت مى‏نمايد و تربيت مى‏كند» .

و اين معانى ، انحصار در إمام معصوم ندارد كه بدين جهت بگوئيم : عالم ربّانىّ إمام معصوم است و بس ! آرى إمام عليه السّلام ربّانىّ ، و عالم ربّانى است ، و در درجه أعلاى آن ؛ و ليكن سخن ما در انحصار است . لغت ، عالم ربّانى را در معصوم منحصر نميكند . اين از نظر لغت .

و أمّا از جهت اعتبار : آيا ما غير از أئمّه معصومين عليهم السّلام ، عالم ربّانى نداشته‏ايم ؟! سيّد ابن طاووس ، يا بحرالعلوم رضوان الله عليهما ، اينها عالم ربّانى نبوده متعلّم بوده‏اند ؟! آيا ما مى‏توانيم بگوئيم : از زمان معصومين تا بحال حتّى يك عالم ربّانىّ در إسلام نيامده ، و هر چه آمده‏اند متعلّم بوده‏اند ؟! سائر مردم كه هَمَجٌ رَعَاع هستند و حضرت تمامى آنها را داخل در هَمَجٌ رَعَاع نموده است ! پس آيا آن أفراد معدودى كه در باره آنها فرمود : كَمْ ذَا و أَيْنَ أُولَئِكَ ؟ كه در نهايت قلّت مى‏باشند ، در هر زمانى يكى دو سه نفر در گوشه و كنار عالم إسلام عالِم ربّانىّ كه به مقام كمال إنسانيّت رسيده ، و از تعلّم گذشته و به آبشخوار ولايت دسترسى پيدا كرده‏اند ، نبوده‏اند ؟!

صاحب «روضاتُ الجنّات» از بوعلىّ صاحب «مُنتهَى المَقال» كه از معاصرين مرحوم سيّد بحرالعلوم بوده است ، نقل مى‏كند كه در باره سيّد رضوان الله عليه چنين مى‏نويسد : «سَيّد سَنَد و ركن معتمَد ، مولاى ما سيّد مهدىّ ، فرزند سيّد مرتَضى ، فرزند سيّد محمّد حسنىّ حسينىّ طباطبائىّ نجفىّ ـ كه خداوند طولانى كند عمر او را ، و پيوسته گرداند عُلوّ منزلت و بركت و نعمتهاى مُتَرشّحه از وجود او را ـ پيشوا و إمامى است كه روزگار نتوانسته است مانند او را بجهان بسپارد ؛ سلطان عظيمُ الهِمّه و بلندپروازى است كه مادرِ دهر ، ساليان دراز از زائيدن همانند او عقيم بوده است ؛ بزرگِ علماى أعلام و مولاى فضلاى إسلام ، علّامه دهر و زمانِ خود ، و يگانه عصر و أوانِ خود بوده است .

اگر در بحث معقول زبان گشايد ، تو گوئى شيخ الرّئيس است ! بقراط و أرسطو و أفلاطون كيست ؟! و اگر در منقول بحث كند ، تو گوئى اين علّامه محقّقِ در فروع و اُصول است ! و در فنّ كلام با كسى مناظره نكرده است ، مگر اينكه تو گوئى سوگند به خدا اين عَلَمُ الهُدَى است ! و اگر گوش فرا دهى به آنچه در هنگام تفسير قرآن كريم به زبان آرد ، فراموش مى‏كنى آنچه در ذهن دارى ، و چنين مى‏پندارى كه گويا اين همان كسى است كه خداوند قرآن را بر او فرستاده است ! (ميدانيد چه مى‏گويد ؟ ميگويد : وقتى كه تفسير قرآن مى‏كند ، تو فراموش ميكنى كه قرآن بر پيغمبر فرود آمده است ؛ بلكه خيال ميكنى كه أصلاً قرآن بر او نازل شده است!) خانه مَيمون و مبارك او در اين زمان فعلاً محلّ فرود آمدن و بارانداز علماى أعلام ، و مَلْجأ و مَفزَع اُستادان فنون ، از فضلاى عظام است .

بحرالعلوم بعد از اُستاد علّامه وحيد ، دامَ عَلاهُما ، پيشوا و سالار پيشوايان عراق ، و بزرگ و سرپرست فضلاء بطور إطلاق است . علماى عراق همگى به سوى او رو آورده و او را ملجأ خود قرار داده‏اند . و عُظماى از عُلماء أعلام از او أخذ علوم مى‏كنند .

بحرالعلوم همانند كعبه‏اى براى عراق است ، كه براى استفاده از صحبتش طىّ مراحل و قطع منازل مى‏نمايند . اقيانوس موّاجى است كه كرانه‏اى براى آن يافت نميشود . بعلاوه كرامات باهره و آثار و آيات ظاهره‏اى كه از او به ظهور پيوسته است ، بر كسى پوشيده نيست» (2) .

اين مطالب را بوعلىّ كه معاصر بحرالعلوم بوده‏است در «منتهى المقال» به نقل صاحب «روضات» ذكر ميكند . حال آيا جا دارد كه ما بگوئيم : اين مرد هنوز به كمال نرسيده است ؟! پس إسلام براى چه آمده است ؟! آيا درست است كه بگوئيم : إسلام آمده است براى اينكه همه را هَمَجٌ رَعَاعٌ تربيت كند ؟! يا بگوئيم : همه أفرادى كه مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ هستند ، بايد ناقص بميرند ؟!

ما در اينجا به مجلسى رَحمةُ اللَه عليهِ رَحمةً واسعَه ـ با اينكه ايشان جدّ خود ماست ـ اعتراض داريم ؛ زيرا إنسان نبايد در عبارات از آنچه مَمْشاى خود أئمّه عليهم السّلام بوده است تجاوز كند . شما اگر بخواهيد در مسأله‏اى مبالغه كنيد و بواسطه آن مبالغه يك ستون دين را بشكنيد ، قطعاً اين كار مورد إمضاى أميرالمؤمنين و أئمّه عليهم السّلام نيست .

درست است كه إمام در رأس همه موجودات است . اين بجاى خود محفوظ ؛ أمّا سخن در اين است كه : اين روايت چه چيز را ميخواهد بيان كند ؟ شما چرا اين روايت را از إطلاق مى‏اندازيد و آن را مقيّد مى‏كنيد ؟!

البتّه عرض كردم كه اين احتمال هم هست كه «كَأَميرِالْمُؤْمِنين» يا «كَالْقآئِمِ فى زَمانِنا» بعنوان تشبيه باشد . و ليكن اين احتمال بعيد است . و قوّت اين احتمال (كه از باب اختصاص باشد نه تمثيل) بيشتر است . پس كلام مرحوم مجلسى تمام نيست ؛ و روايت إطلاق دارد و ميرساند كه : علماى بالله و بأمرالله ـ در هر زمان و مكان ـ كه داراى اين خصوصيّات هستند ، آنها داراى مقام خليفةُ اللَهى و ولايت مى‏باشند .

و معلوم است : در هر زمانى عدّه‏اى از فقهاى عدول و پاكيزه هستند كه دين پروردگار را تأييد مى‏كنند ، و نَهْجِ قَويمِ إلهىّ را تَشْيِيد مى‏نمايند ، و تحريف غَالِين و بِدَعِ ضَالّين را از شريعت دور مى‏سازند . رَبّانىّ ، بهر يك از اين معانى كه ذكر كرديم ، بر آنها صادق است . زيرا دلهاى آنها مُعَلّق است به أسرار إلهيّه ؛ و آنها علماى ربّانىّ و متمسّك به دين خدا و مُرَبّى اُمور مردم هستند ؛ بِتَدبيرِهِمْ وَ إصْلاحِهِمْ إيّاهُمْ .

و علاوه ، در اين خبر شريف آمده است : يَحْفَظُ اللَهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيّنَاتِهِ حَتّى يُوْدِعُوهَا نُظَرَآءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ .

آيا إمام ، آن أسرار إلهىّ را بوديعت در دلِ أفرادى نظير خود مى‏گذارد ؟! نه ، بلكه حُجَجِ إلهيّه و علماى ربّانىّ ، اين أسرار و حُجَجِ إلهيّه را در ميان دلهاى أمثال خود مى‏گذارند ، و در دلهاى نُظَراء و أمثال خود مى‏كارند . إمام معصوم در ميان اُمّت شبيه و نظير ندارد ، تا اينكه بگوئيم : آن حُجَج و بيّنات را در قلوب نُظراء و أمثال خود مى‏كارد ؛ يا اينكه بوديعت مى‏گذارد ! پس معلوم ميشود : مراد از نُظَراء و أشباه ، جماعتى از علماء ربّانيّينِ عاملين هستند كه به تدريس و تَدَرّس و تعليم و تعلّم مشغول بوده ؛ در مكتب علماء ربّانيّين و در تحت رعايت آنها و حفظ و كِلائَتِ آنها ، در دو مرحله علم و عمل ، از نردبان ترقّى به أقْصَى مَدارج كمال صعود نموده‏اند ؛ وَ بَلَغوا مِنْ مَدارِجِ الْيَقينِ وَ التّفْويضِ وَ التّسْليمِ أعْلَى مَعارِجِه . و اينها ، همان نُظَراء و أمثال علماء رَبّانيّين (كه زارِعين و موُدِعينند) مى‏باشند . و همانند أساتيد و علمائى كه اينها را تدريس و تربيت كرده و پرورش داده‏اند ، تا اينكه آنها را به معارف إلهيّه و به مقام ولايت رسانده‏اند ، شده‏اند .

وليكن إمام معصوم شبيه و نظير ندارد . إمام معصوم مقامش از اينها أعلى و أجَلّ است . پس مقصود از علماء ربّانىّ كه در اين روايت بيان شده است همين كسانى هستند كه بر مسند تعليم نشسته‏اند و زمام هدايت مردم را بدست گرفته و مردم را به سوى مصالحشان سوق مى‏دهند . زيرا آنان زمامدار مصلحت واقعيّه مردم هستند . و بيّنات و حُجَجِ خدا را در روى زمين حفظ مى‏كنند . وَ هَكَذا كُلّ خَلَفٍ عَنْ سَلَف ، دسته‏اى مى‏آيند و دسته‏اى ديگر مى‏روند ؛ سَلَف از بين مى‏رود و خَلَف به جاى او مى‏نشيند .

و نيز مؤيّد ديگر بر اين مطلب ، اين است كه : در «تحف العقول» آمده است : لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ وَ رُوَاةُ كِتَابِهِ . رُواةُ الْكِتاب ، چه كسانى هستند ؟ آيا ميشود گفت : رُواةُ الْكِتاب ، خود أئمّه هستند ؟ بله ، در : حُجَجُ اللَهِ وَ بَيّنَاتُهُ ، مى‏توان گفت كه : درجه أعلاى آن ، از آنِ إمام است . أمّا إمام كه راوى كتاب نيست . زيرا معلوم است كه مقصود از : رُواةُ الْكتاب ، همين علماء مشتغلينى هستند كه به تربيت ربانيّين ـ در هر زمان و مكان ـ تربيت مى‏شوند . و اينها راوى كتاب خدا و سنّت رسول خدا هستند .

و اين روايت ، صريح است در ولايت علماء فقهاء . يعنى هم بايد عالم باشند ، و هم به درجه أعلاى از فقه رسيده باشند . چون حضرت ، ولايت را در اينها حَصْر مى‏كند بِقَوْلِهِ : أُولَئِكَ أُمَنَآءُ اللَهِ فِى خَلْقِهِ ، وَ خُلَفَآؤُهُ فِى أَرْضِهِ ، وَ سُرُجُهُ فِى بِلاَدِهِ ، وَ الدّعَاةُ إلَى دِينِهِ .

عنوان : أُمَناء ، خُلَفاء ، سُرُج ، دُعَاة ، «أمينان پروردگار ، جانشينان خدا در روى زمين ، چراغهاى درخشان هدايت ، داعيان به سوى تربيت و سعادت مردم» مستلزم ولايت و خلافت إلهيّه در جميع شُؤُون عباديّه و اجتماعيّه و سياسيّه است از : إفْتاء و قَضاء و حكومت ، بِمَراحِلِها و أنْواعِها .

وَ لَعَمْرى ! اين روايت عاليه غاليه (كه مجلسى در باره آن تصريح كرده است كه آن : كَثيرَةُ الْجَدْوَى مى‏باشد ، و سزاوار است كه طلّاب و أهل علم ، هر روز آنرا مطالعه نموده ، به نظر اعتبار و يقين ، به آن نگاه نمايند) مِنْ أدَلّ الرّواياتِ الْوارِدَةِ عَلَى وِلايَةِ الْفَقيهِ الْعادِلِ الْجامِعِ لِلشّرآئِط است . وليكن ما نميدانيم به چه جهت أعلام و بزرگان ، در كتاب قَضاء و حكومت ، اين روايت را از أدلّه ولايت فقيه نگرفته‏اند ! شيخ أنصارى در «مكاسب» نياورده است ؛ نراقى در «مستند» و در «عوآئِدُ الْأيّام» ذكر نكرده و از جمله أدلّه ولايت نشمرده است ؛ با اينكه : مِنْ أدَلّها وَ أصْرَحِها وَ أقْواها سَنَدًا وَ مَتْنًا ميباشد .

حال اگر در اينجا كسى إشكال كند كه : در اين روايت بعضى از آثار و خواصّ ذكر شده است ، مثل اينكه حضرت فرموده است : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ . يا اينكه مى‏فرمايد : وَ صَحِبُوا الدّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالْمَحَلّ الْأَعْلَى . و چون اين معانى ، بسيار عالى و راقى و بالا و والا مى‏باشد ، با أفرادى كه أهل تعليم و تَعلّم و تدريس و تدَرّس و مباحَثه مى‏باشند ، مناسبت ندارد ؛ بلكه بايد اين روايت را بر جماعتى از أهل يقين كه به دنبال سير و سلوك و رياضت‏هاى شرعيّه و تهذيب نفس و عرفان و أسرار إلهيّه رفته‏اند ، حمل نمود ؛ زيرا اين صفات در باره آنان صادق است .

در پاسخ مى‏گوئيم : اين توجيه ، أبداً صحيح نمى‏باشد . زيرا كه حضرت در اين روايت ، خلافت و جانشينى خدا را در روى زمين و دعوت به دين او را ، منحصر در اين أفراد مى‏داند و مى‏گويد : فقط آن كسانى مى‏توانند مردم را به دينِ خدا دعوت كنند ، و خليفه پروردگار در روى زمين باشند ، كه داراى اين صفات باشند و بس ! و آن چهار طائفه را جدا نموده كنار زدند . اينها هستند كه دُعاةِ دين خدا ، و خليفه پروردگار هستند در روى زمين . پس ما نمى‏توانيم اين روايت را نسبت به أفرادى كه آنها از تدريس و تدرّس خارج ، و به كارهاى اختصاصى و رياضت هاى شخصىّ و به سير و سلوك مشغول باشند ، حمل نمائيم . و مَناصى نيست از اينكه داعى ربّانىّ و خليفه إلهيّه ، علماء و فقهائى باشند كه به تعليم و تعلّم و تدريس و تدرّس مشغول ؛ و در عقل ، وافى و كافى ؛ و در سياست و مردم‏دارى و أوضاع زمان ، خبير و بصير ؛ و در عين حال متّصف به همين صفاتى باشند كه در اينجا حضرت بيان مى‏فرمايد ؛ وَ إلاّ لايَكونُ خَليفَةَ اللَه . فاقد اين صفات ، خليفه خدا و داعى به سوى خدا نيست . بلكه غاصب اين منصب عظيم بوده ، و از زُمره عباد صالحين ، مطرود و از جمله أولياى مقرّبين نخواهد بود .

فقيهى كه منصوب از قِبَل إمام ، و صاحب ولايت كلّيّه إلهيّه و قائم به اُمور و حاكم بر نفوس و أعراض و أموال ، و مربّى بشر است نيابةً عَنِ الإمام ، حتماً بايد داراى اين صفات باشد .

كما اينكه أخبار كثيره مُستَفيضه و مُتَواتره وارد شده است به تقارن علم و عمل . و بهر مقدارى كه إنسان عامل باشد ، به همان مقدار عالم بوده و از علمش إمضاء شده است . و به آن مقدار كه عامل نيست ، عالم هم نيست ؛ بلكه خيال است . نهى أكيد وارد شده است كه كسى غير از عالم ربّانىّ كه خارج از إطاعت هواى خود و مطيع أمر مولَى است ، اُمور عامّه ، از قضاء و حكومت و مرجعيّت را تصدّى نمايد . و روايات بسيار زيادى داريم كه همه آنها ناظر به اين معنى است . أفرادى كه اُمور مردم را تصدّى ميكنند ، بايد أمين پروردگار باشند ، در دو مرحله علم و عمل ؛ و به درجه أعلاى از تقوى رسيده و داراى أسرار و حُجَج إلهيّه باشند . اين أفراد هستند كه : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ ، بر آنها منطبق است ؛ وَ صَحِبُوا الدّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالْمَلاَِ الْأَعْلَى يا بِالْمَحَلّ الْأَعْلَى بر آنان انطباق دارد .

اللَهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ ءَالِ مُحَمّد

پى‏نوشتها:‌


1) بحار الأنوار» طبع كمپانى ، ج 1 ، ص 61 ؛ و طبع حروفى آخوندى ، ج 1 ، صفحه 193 ، حديث 7

2) روضات الجنّات» طبع سنگى ، ج 2 ، ص 138 ؛ و از طبع حروفى ، ج 7 ، ص 203