سفر به عالم برزخ

على رضا اسداللهى فرد

- ۱ -


سخنى با خوانندگان
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين سيما بقيه الله الاعظم حجت بن الحسن العسكرى ارواحنا لتراب مقدمه الفداء

يكى از موضوع هايى كه انسان را از طغيان و ظلم و حتى گناهان كوچك باز مى دارد اين است كه انسان يقين داشته باشد كه هر كارى را كه انجام مى دهد ضبط و ثبت شده و براى آن كردار، جزا خواهد ديد.(1)
اگر ما در اين دنيا اعمال ناشايست را ملاحظه مى كنيم ، و اگر ما در جهان پهناور انواع و اقسام انسانها، با خصلتهاى متفاوت را مى بينيم .
همه و همه براى اين است كه سطح باورها به اين موضوع متفاوت است .
براى اينكه انسان به اين موضوع يقين پيدا نمايد يا بايد خود را ديده باشد و يا اينكه به آورنده خبر، اطمينان داشته باشد.
و تا انسان به باور نرسد امكان مواظبت و مراقبت به حداقل نخواهد رسيد.
اگر انسانها در رفتارهاى اجتماعى و برخوردهاى نوعى ، از ديدگاه محاسبه بهرمنده باشند يعنى بدانند هيچ عملى از آنها سر نمى زند مگر اينكه حسابگرى او را به حسابرسى فرا خواهد خواست (2)، ناهنجارهاى اجتماعى رخ نخواهد داد.
ما مدينه فاضله را آرزو مى كنيم اما هيچگاه نخواستيم در ايجاد آن تلاش ‍ كنيم ، مدينه فاضله در صورتى ساخته مى شود كه من از خودم شروع كنم و تو از خود و در نهايت دست به دست هم بدهيم و به رفع موانع و معايب در مزين كردن اين شهر سهيم باشيم و اين نخواهد شد مگر اينكه حد و مرز خود را از آزادى انسانى بدانيم .
- اگر به ما مى گويند آزاديد، يعنى در حدى كه از آزادى من ، لطمه و ضرر به ديگران نرسد.
چطور مى شود من آزادى را بر خود بخواهم و اسيرى و ذلت را براى ديگرى و از طرف ديگر، آرزوى مدينه فاضله را نمايم !
آرى ! بايد تلاش نمود و مدينه فاضله را ايجاد كرد و براى اين كار چند چيز لازم است :
1- بدانيم كه ما انسانها براى خوردن و خوابيدن خلق نشده ايم بلكه در وراى اين زندگى وظايفى داريم كه شاءن و منزلت ما را از ساير موجودات ممتاز مى كند و آن تكامل انسانى است .
انسان از آن جهت كه انسان است نمى تواند با دنبال كردن سراب به منبع اصلى و سرچشمه زلال ابدى برسد، اگر ما انسانها بخواهيم به سرچشمه واقعى برسيم بايد راهنما داشته باشيم و بدون راه رفتن مثل حركت كردن در تاريكى مطلق و بدون چراغ خواهد بود.
راهنما، بايد كسى باشد كه مسيرهاى تند و سخت را پيموده و بداند كجا صخره و كجا هموار است و بالاخره از كجا بايد عبور كرد تا در مسير حركت نايستيد و چه بايد كرد كه مانع را برطرف كند و چه نبايد كرد كه ترك آن خود رافع موانع است و به عبارت ديگر بايدها و نبايدها را، و حوادث ناگوار پيش رو را به ما هشدار دهد و ما صحت رفتار او را از دلائلى كه به ما ارائه مى دهد از طريق تدبر و تعقل در سخنان و ادعاهاى او پذيرفته باشيم ، در اين صورت يعنى هنگامى كه عقل و وجدان ما شهادت داد اين راهنماى ، حقيقى است و اينها انسانهاى پاك سرشتى هستند كه تاريخ به صداقت آنها صحه گذاشته و از اين سخنان به مردم خود مى گفته اند و مردم را از اعمال سوء اعمال زشت برحذر مى داشتند، و ثمره كردار نيكو و عواقب خوشايند اعمال خوب را به مردم بشارت مى دادند، آنگاه با ايمانى استوار بدون تزلزل به گفته هاى راهنما گوش ‍ مى داديم و عمل مى كرديم .
2- همان طور كه عرض شد اگر ما از دلايل عقلى پى به درستى گفتار شخصى برديم ديگر درنگ جايز نيست و بايد گوى سبقت گرفت و در اين راه قدم برداشت و اولين گام اين است كه از راهنما بپرسيم چه بايد كرد تا رستگار شد و چه نبايد كرد تا گمراه نشد.
براى اينكه اين مطلب خوب تفهيم بشود مثالى مى زنم ؛ شما در صورتى از يك كودك ((حتى غير مميز)) خبرى از وقوع حادثه اى مى شنويد، اگر چه به آن خبر اطمينان نداشته باشيد اما صرف احتمال اينكه شايد راست گفته باشد شما را در برخورد با مساله به احتياط مجبور خواهد كرد و عقل سليم نيز همين راه يعنى احتياط را پيشنهاد خواهد كرد.
حال در مورد مساله خطيرى ، همچون مساله ((برزخ و معاد)) آيا انسان مى تواند آنرا ناديده بگيرد و از كنار آن به سهولت بگذرد؟
ما در اين كتاب سعى كرده ايم از اخبار برزخ افرادى راستگو و صديق (كه دوست و دشمن به عظمت شخصيتى آنان اقرار كرده اند و آنان را صادق مى دانند) به ما انسانها بيان فرموده اند، به صورت داستان بازگو كنيم و در پى نويس ، روايات آن را آورده تا به واقعيت داستان پى برده و چون مى دانيم آنچه از دل بر آيد، لاجرم بر دل نشيند و نور هركجا روزانه اى بيابد از آن وارد مى شود و اثر مى گذارد. اميدوارم هم براى خودم و هم برا خوانندگان ، محترم تاثير معنوى گذاشته و در مسير تكامل معنوى مفيد واقع گردد.
- در عصر ما همانطور كه رهبر معظم انقلاب فرمودند؛ دشمنان دين ، اعم از دشمنان داخلى و خارجى با تهاجم فرهنگى مى خواهند انسانيت و هويت انسانى را كه در سايه دين مبين اسلامى متجلى گشته نابود سازند و جوانان ما را با سقوط در منجلاب فساد، از كمال انسانى باز دارند و ما در صورتى كه جوانانمان را به سلاح تقوا، مجهز نسازيم به يقين شكست خواهيم خورد. در اين خصوص يعنى در مورد تقويت ايمان و تقواى جوانان عزيزمان مى توانم با اين مختصر، وظيفه خود را تا اندازه اى ايفاء نمايم و چون سخن ، از كلام خدا ائمه معصومين (عليه السلام ) است اميدوارم ان شاء الله در قلوب خوانندگان عزيز اثر گذاشته ، تا گامى در مبارزه با تهاجم فرهنگ مبتذل بيگانه برداشته شود.
اين كتاب در دو قسمت ، كه قسمت اول تحت پيش گفتار در رابطه با ((برزخ )) بوده و از سه بخش تشكيل شده است . و در قسمت دوم كه ((سفر به عالم )) برزخ مى باشد از دو بخش كه بخش اول ، ((ديدار از اهل جهنم )) و در بخش دوم ، ((ديدار از اهل بهشت )) مى باشد، نگاشته شده است .
در ((سفر برزخى ))، سعى شده از ((جهنم و بهشت برزخى و اهل آنها)) و از چگونگى احوال آنان با استفاده از قرآن و روايات به صورت داستان ، ساده و شيرين بيان شود.
در خاتمه ضمن التماس دعا از شما خوانندگان گرامى ، خواهشمنديم ما را از پيشنهادات و انتقادات خود بى نصيب نفرماييد تا در قدمهاى بعدى ، بهتر قلم فرساى نموده و بيشتر مثمر ثمر واقع گردد.

قم        
عليرضا اسداللهى فرد

قسمت اول : پيش گفتار در رابطه با برزخ
در اين قسمت از كتاب مساله ((برزخ از نظر اسلام )) پرداخته و ادله اى كه در خصوص اين امر مهم آمده است از ديدگاه عقل و قرآن و سنت و سخنان گهربار ائمه معصومين (عليه السلام ) در سه بخش به استحضار مى رسانيم :
1- برزخ از ديدگاه عقل
2- برزخ از ديدگاه قرآن
3- برزخ از ديدگاه معصومين (عليهم السلام )
بخش اول : برزخ از ديدگاه عقل
انسان وقتى در رابطه با مرگ فكر مى كند دو سوال از مغز او خطور مى كند. اول اينكه ، انسان بعد از مرگ آيا زندگى خواهد داشت يا نه ؟
دوم اينكه ، آيا قبل از اينكه قيامت به پا شود (چون مى دانيم قيامت با وقوع حوادثى به پا خواهد شد و ما به عيان مى بينيم هنوز از آن حوادث چيزى اتفاق نيافتاده ) در حالى كه عده اى از دنيا رفته اند و در ميان ما نيستند اين انسانها بعد از مرگ چه نوع زندگى را دارند؟
از روزگار قديم انسان در مواجهه با مرگ اين سوال را از خود مى پرسيده كه آيا در وراى اين زندگى كوتاه ، حيات جاويدى وجود دارد يا نه ؟
او براى پاسخ به اين سوال اساسى ، در بعضى مواقع درمانده مى ماند و چون نحوه خلقت خود را فراموش مى كرد، راه فكر را كه بايد بيانديشد و بگويد آن قادر و توانايى كه او را خلق كرده در حالى كه نبوده ، مى تواند او را دوباره زندگى ببخشد و حيات جاويد دهد، مى بست .
در اين ميان عده اى بيراهه رفتند و منكر معاد و زندگى جاويد شدند و گفتند: انسان غير از اين ديگر حيات ندارد و لذا براى رسيدن به دنيا از هيچ گونه جنايتى بر همنوعان خود دريغ نكردند. و عده اى ديگر راه صواب پيش گرفتند و قوه تعقل را بكار بستند و با ديدن آيات ديگر راه مرگ و بعث از قبيل تغيير فصلها و رشد و نمو گياهان و سپس از بين رفت آنها و باز به وجود آمدن آنها و ساير نشانه هاى مرگ و حيات ، به اين نتيجه رسيدند كه انسان با اين عظمت و امتيازى كه از ساير موجودات دارد، ممكن نيست براى مدتى كه بعد از آن فنا و نابودى است خلق شده باشد و اصولا امكان تصادف و اتفاق را به طور كلى ، غير قابل قبول مى دانند چرا كه وجود نظم يا وجود اتفاقى بودن خلقت محال است البته بحث را رابطه با اثبات صانع و معاد در كتب فلسفى به طور مفصل آمده و اين از حوصله بحث ما خارج است اما اشاره اى در اينجا نموديم تا يادآورى آن ما را در فهم صحيح مطالب ، يارى نمايد.
و اما در مورد حيات بعد از مرگ ، شواهدى زنده و قابل قبول بدست آوردند كه همگى ، حاكى از وجود زندگى بعد از مرگ مى باشد مثلا خواب ديدن عده اى از اشخاصى را كه از دنيا رفته اند و صحبت با آنها در رابطه با زندگى آنان در عالم برزخ (3) و اتفاق افتادن وقايعى كه از سوى آن اشخاص به زنده ها بازگو شده و موارد بسيارى كه همگى اثبات وجود دنيائى است كه آن را ((برزخ )) مى ناميم .
قرآن مجيد در سوره نباء براى اينكه راه عقل منكرين معاد را باز كند، آنها را دعوت به تعقل در رابطه با نظام آفرينش مى كند.
مرحوم علامه طباطبايى مفسر كبير در ذيل آيات شريفه ((عم يتسائلون عن النباء العظيم ...)) مى گويد در اين آيات از طريق فكر در نظام آفرينش ‍ مشركين را به زندگى پس از مرگ رهنمون مى سازد.(4)
بخش دوم : برزخ از ديدگاه قرآن
از نظر قرآن مجيد ((عالم برزخ )) وجود دارد و انسانها بعد از مرگ تا قيامت در آنجا خواهند بود و هر كس در قبال اعمال دنيوى اش در آنجا از نعمتهاى الهى يا از عذاب الهى برخوردار خواهد بود.
مرحوم علامه طباطبائى ، مفسر بزرگ اسلام ، در ذيل آيه شريفه 99 و 100 سوره مؤ منون (5) در تفسير شريف الميزان مى فرمايد:
((مراد از برزخ طبق آنچه كه سياق آيات مى رساند عالم قبر است و عالم قبر همان ((عالم مثالى )) است كه انسان در آن بعد از مرگش تا روز قيامت زندگى مى كند و بر اين واقعيت آيات ديگرى نيز دلالت مى كند)).(6)
مرحوم ((علامه شهيد مطهرى )) در كتاب ((زندگى جاويد يا حيات اخروى )) مى فرمايد:
((آيا انسان پس از مرگ يكباره وارد عالم قيامت مى شود و كارش يكسره مى گردد، و يا انسان در فاصله مرگ و قيامت يك علل حاصل را طى مى كند و هنگامى كه قيامت كبرى به پا شد وارد عالم قيامت مى گردد؟
مطابق آنچه از نصوص قرآن كريم و اخبار و روايات متواتر و غير قابل انكارى كه از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) و ائمه اطهار (عليهم السلام ) رسيده است استفاده مى شود هيچ كس بلافاصله پس از مرگ وارد عالم قيامت كبرى نمى شود، زيرا قيامت كبرى مقارن است با يك سلسله انقلابها و دگرگونيهاى كلى در همه موجودات زمينى و آسمانى كه ما سراغ داريم يعنى كوهها و درياها، ماه ، خورشيد، ستارگان و كهكشانها.
هنگام قيامت كبرى هيچ چيزى در وضع موجود باقى نمى ماند.
- بعلاوه در قيامت كبرى اولين و آخرين جمع مى شوند، و ما مى بينيم كه هنوز نظام جهان برقرار است و شايد ميليونها و بلكه ميلياردها سال ديگر نيز برقرار باشد و ميلياردها، ميليارد انسان ديگر بعد از اين بيايند.
همچنين از نظر قرآن كريم همانطور كه از آيات استفاده مى شود هيچكس ‍ در فاصله مرگ و قيامت كبرى در خاموشى و بى حسى فرو نمى رود يعنى چنين نيست كه انسان پس از مردن در حالى شبيه بيهوشى فرو رود و هيچ چيزى را احساس نكند، نه لذتى داشته باشد، نه درد و رنجى ، نه سرورى داشته باشد و نه اندوهى ، بلكه انسان بلافاصله پس از مرگ وارد مرحله اى ديگر از حيات مى گردد كه همه چيز را حس مى كند...
اين مرحله ادامه دارد آنگاه كه قيامت كبرى به پا شود.
پس از نظر قرآن كريم عالم پس از مرگ در دو مرحله صورت مى گيرد: عالمى كه مانند عالم دنيا پايان مى پذيرد و عالم برزخ ناميده مى شود، ديگر عالم قيامت كبرى كه به هيچ وجه پايان نمى پذيرد.(7)))
در كتاب شريف ((تفسير قمى )) در ذيل آيه شريفه و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (8) مى فرمايد:
اين مساله (برزخ ) امرى است بين دو امر و آن ، ثواب و عقاب بين دنيا و آخرت است ، و همين آيه ، منكرين عذاب قبر و ثواب و عقاب قبل از قيامت را مردود مى شمارد.(9)
بخش سوم : برزخ از ديدگاه معصومين (عليه السلام )
در مورد برزخ از نظر ائمه معصومين (عليه السلام ) اكتفا مى كنيم به چند روايت :
اول روايتى است كه در خطبه 83 نهج البلاغه آمده و آن عبارت است از اينكه حضرت در يادآورى مرگ و مصيبتهايى كه در راه است مى فرمايند: آيا كسى كه باقى است جز فنا را منتظر است ؟ با اينكه هنگام فراق و جدايى و لرزه اضطراب و ناراحتى مصيبت نزديك شده كه حتى فرو بردن آب دهان براى او مشكل شود و از فرزندان و بستگان يارى جويد، آيا مى توانند مرگ را از او دفع كنند و يا ناله هاى آنان و فريادشان براى او سودى دارد، نه او به سرزمين مردگان سپرده مى شود و در تنگناى قبر مى ماند، حشرات پوستش را از هم مى شكافند و سختيهاى گور او را مى پوساند و از پاى در مى آورد، تند بادهاى سخت اثر او را نابود مى كند و گذشت شب و روز نشانه هاى او را از ميان مى برد، اجساد پس از طراوت و تازگى تغيير مى پذيرند و استخوانها بعد از تواناى پوسيده مى گردند، ارواح گروگان اعمال مسئوليت خويشند و در آنجا به اسرار نهانى يقين حاصل مى كنند نه بر اعمال صالحشان چيزى افزوده مى شود(10) و نه از اعمال زشتشان مى توانند توبه كنند.(11)
همان گونه كه در خطبه شريفه ملاحظه مى فرماييد، حضرت اشتغال ارواح را به جزا ديدن به خاطر اعمالى كه در دنيا مرتكب شدند يادآورى مى فرمايند و اينكه بلافاصله بعد از مرگ مصيبتها، براى بدكاران و رفاه و آسايش و متنعم شدن از نعمتهاى الهى براى صالحان در انتظار روح است .
دوم روايت كه تصريح دارد بهشت و جهنم خلق شده پيامبر اكرم ، به بهشت رفته و از جهنم ديدن كرده و اين بهشت و جهنم ، همان بهشت و برزخى است و اگر وجود بهشت و جهنم را قبول كنيم كه حق نيز همين است بايد بپذيريم كه بعد از رحلت از اين جهان در عالم برزخ در يكى از دو مكان يعنى بهشت و يا جهنم بر اساس اعتقاد و عمل مقيم خواهند شد و آن روايت ، روايت هروى از امام رضا (عليه السلام ) است كه از امام پرسيد آيا بهشت و جهنم را خدا خلق فرموده ؟
حضرت در پاسخ فرمودند: بله ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى به معراج رفتند به داخل بهشت رفته و از جهنم ديدن كردند.(12)
سوم روايتى كه در تفسير قمّى در ذيل آيه شريفه ((و من ورائهم برزخ )) آورده و آن فرمايش اين است :
- به خدا قسم من نمى ترسم براى شما مگر از بابت برزخ پس آنگاه كه امور به دست ما سپرده شد، ما اولى هستيم بر شما (يعنى اينكه پيروان را از لرز و ترس قيامت نجات دهيم ).(13)
در اين روايت حضرت صادق (عليه السلام )، وجود برزخ و خطراتى كه در آن وجود دارد را تصريح مى فرمايد.
و همچنين رواياتى كه در طول داستان اين كتاب بدان استناد كرديم ، همه حاكى از وجود حيات و زندگى بعد از مرگ است و روايات نورانى ديگرى داريم كه ذكر آنها را به علت انگيزه ديگرى كه از نوشتن اين كتاب داريم نمى آوريم ، لذا خوانندگان گرامى را به كتب روايى و همچنين كتب استدلالى در رابطه با برزخ و معاد ارجاع مى دهيم .(14)
قسمت دوم : سفر به عالم برزخ
((از سالها پيش موضوع مرگ و بعد از مرگ و عوالم بعد از مرگ ، فكر مرا به خود مشغول ساخته بود و در اين رابطه هر وقت براى زيارت اهل قبور مى رفتم نسبت به مرگ و بعد از مرگ بيشتر به فكر مى افتادم .(15)))
- حقيقت مطالب اين است كه مردن ، حق است و اين كاروان ، لاينقطع به پيش مى رود و مرا و امثال مرا با خود خواهد برد همانطور كه پيشينيان را با خود برده است تا جايى كه وجود مرگ را همه انسانها مثل ضرورت آب و هوا، پذيرفته اند و تنها فرق اين دو اين است كه ما آب و هوا را جهت نياز حيات مادى مى طلبيم ولى مرگ مى طلبد ما را تا عظمت وجودى را از هر حيث به اثبات برساند.
روزى براى زيارت اهل قبور به گورستان محله رفته بودم و در آنجا قبرهايى را كه كنده و آماده نموده بودند از دور و براى ديدن قبرها، كنار آن قبور رفتم و نشستم و بى اختيار خانه آخرتم را مجسم كردم و با خود گفتم :
اگر من الان مى مردم ، جايگاه من اينجا بود، آغوش خاك ، تنهاى تنها اما توى اين قبرها چه خبر است ؟ ايكاش مى دانستم در آنجا براى ساكنانش ‍ چه مى گذرد؟
دوست همسفر
آن قدر در اين رابطه ذهنم مشغول بود كه خواب مرا گرفت و به خواب سنگينى رفتم در اين اثنا شخصى را ديدم كه از پشت سر مرا صدا مى زد و با اسم به من گفت فلانى ! فلانى ! و متوجه او نبودم تا اينكه دستهايش را روى دوشم گذاشت و گفت :
على آقا! سلام عليكم .
من يكهو از جام پريدم ، برگشتم ، پشت سرم را نگاه كردم و گفتم بله !
- بفرماييد! امرى داشتيد؟ مى بخشيد من شما را به جا نمى آورم !
گفت : من رفيقت هستم ، همسفرت در راهى كه پيش گرفتى و من در اين راه راهنماييت خواهد كرد.
گفتم : عذر مى خواهم چه راهى ؟
گفت : همان راهى كه همه رفتند و يا خواهند رفت .
عرض كردم : راستش بنده حوصله ندارم ، اگر ممكن است واضحتر بفرماييد، تا ما هم چيزى متوجه شويم .
گفت : اسم من ، هدايت است ! بنده سال هاست با تو رفاقت دارم ، حالا ديگر مرا نمى شناسى ! مى خواهى خودم را بيشتر معرفى كنم تا مرا خوب بجا بياورى ؟
گفتم : اين همان راه صواب است و من از آشنايى شما خوشحال خواهم شد.
گفت : من همان قرآن هستم كه تلاوت مى كردى ، مگر در سوره بقره نخواندى كه فرمود آن كتابى است كه متقين را هدايت مى كند.(16)
گفتم : مرا ببخشيد از اينكه نشناختم .
- از آشنايى شما خوشبختم اميدوارم مويد و منصور باشيد.
گفت : من براى راهنمايى تو آمدم و مى خواهم در رابطه با سوالاتى كه فكر تو را به خود مشغول كرده پاسخ بگويم و پيشنهاد مى كنم تا با من همراه شوى و به سفرى برويم كه در آن به سوالات پاسخ داده مى شود.
- من كه سالها در فكر مسائل متعدد و پاسخ آن بودم بسيار خوشحال شدم و بدون درنگ پيشنهادش را پذيرفتم .
گر ازين منزل ويران به سوى خانه روم  
  دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت بوطن باز رسم  
  نذر كردم كه هم از راه بميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم ازين سيد و سلوك  
  بدر صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند  
  ناكسم گر بشكايت سوى بيگانه روم
بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار  
  چند و چند از پى كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروى چو محراب باز  
  سجده شكر كنم و ز پى شكرانه روم (17)
و از رفيقم خواستم زمان سفر را برايم مشخص كند.
او در جوابم گفت : اين مسافرت مثل مسافرت هاى عادى نيست و به سرعت تو بستگى دارد.
گفتم : نمى فهمم ، چرا به خودم بستگى دارد؟
گفت : براى اينكه ابزار حركت ، نحوه حركت و بالاخره اسباب سفر به همراه تو است و من ، راهنما(18) خواهم بود و هر چه زودتر دست به كار شوى و وسائل سفرت را آماده كنى شما را به اين سفر خواهم برد.
گفتم : عذر مى خواهم ، چه سائلى بايد بردارم ؟
گفت : معمولا براى يك سفر چند روزه يك مسافر چه چيزهايى به همراه دارد؟
گفتم : لباس ، پول ، و يه خورده خرت و پرت .
گفت : البته سفرها با هم فرق مى كنند، مثلا كسى كه به كوه سفر مى كند بايد وسائل مربوط به آن سفر را تهيه كند و يا كسى كه به قطب سفر مى كند بايد وسائل مخصوص به قطب را حمل كند.
گفتم : خوب حالا ما ان شاء الله كجا مى خواهيم سفر كنيم .
گفت : تو را به جايى خواهم برد كه انسانها از اول بى صبرانه به دنبال اين سفر بودند ولى توانستند و رفتند و برگشتند و عده اى به اين سفر ناخواسته رفتند و هرگز برنگشتند و اگر خدا بخواهد من و تو به سفرى مى رويم كه راه برگشت وجود دارد و تنها در صورتى كه نتوانى به تعهداتت عمل كنى ناخودآگاه و معجل تو را خواهند برد و برگشتى نخواهد بود و تو در اين سفر به اسرار زندگى بعد از مرگ ، پى خواهى برد و آنجا جواب سوالهاى تو، داده خواهد شد.
- تو بايد بعد از برگشت از مسافرت هميشه خاطره هاى سفر را ياد كنى و خود را مثل سفر كرده هاى ابدى بدانى تا اينكه هر وقت خداوند متعال لقاء تو را خواست لبيك گفته و خداوند بزرگ را با كوله بارى پر از اعمال نيكو و صالح ملاقات كنى ، كه بهترين زاد و توشه تقوا است .(19)
گفتم : اگر فضولى نباشد مى توانم اسم سفر را از شما بپرسم .
گفت : بله ، درست مى فرماييد اين سفر نيز اسم دارد و سفر ما به عالم برزخ خواهد بود و از جاهاى مهم و به ياد ماندنى آن ديدن خواهيم داشت .
گفتم : راستش من نمى دانم در اين سفر چه چيزهايى لازم است اگر لطف كرده يادآورى فرماييد، متشكر مى شوم .
گفت : وداع با اهل و عيال و با همه كس و همه و چيز.
- عينك بصيرت .
- انصاف .
- و نهايتا، تعهد نامه كه اهميتش را به استحضار رساندم .
گفتم : مى توانم سوال ديگرى از شما داشته باشم ؟
گفت : بفرماييد.
گفتم : اين چيزهايى كه فرموديد، اصلا و ابدا خرج ندارد. ولى چرا اينها؟
گفت : اينطور هم كه تصور مى نيد، بى خرج هم نيست و به عكس ، خيلى هزينه دارد اما چون وسايل مورد نياز ما در اين سفر اين چيزهايى كه عرض شد بستگى دارد لذا براى درك بيشتر عرايضم ، پاسخ را محول به خود سفر مى نمايم ، ان شاء الله در ين سفر پى به موضوع ببريد.
گفتم : ان شاء الله .
- پس مى روم كه وسائل را آماده كنم و به زودى خدمت مى رسم و خداحافظى نمودم .
- براى اينكه هر چه زودتر آماده شوم ، آنچه كه گفته بود مو به مو انجام دادم .
همسر و فرزندانم را مهياى صبر، در فراقم نمودم و بدون اينكه اسمى از سفر ببرم به آنها مى گفتم :
- همه بايد به اين سفر برويم و من نيز مسافرم .
همسر كه خيلى متوجه حرف هاى من نبود، مى گفت :
چه سفرى ؟، كجا ان شاء الله ؟
اين چه سفرى است كه به تنهايى مى روى ؟، بدون ما كجا؟
(من كه از ماجراى سفرم كاملا با اطلاع بودم ) به اشاره گفتم :
((انا لله و انا اليه راجعون .(20)))
هر از چند گاهى از اين مسافرت يادآور مى شدم و با الفاظى از قبيل همه رفتنى اند، ما هم بايد برويم ، من هم به زودى خواهم رفت و...
اما اگر كاملا متوجه مى شدند كه شايد از غصه جلوتر از من براى هميشه رخت مى بستند و خدا را شكر كه كاملا متوجه منظورم نمى شدند گرچه بزودى با تمام وجود پى به حرفهايم مى بردند.
كار ديگرى كه داشتم رسيدگى به حساب و كتابهايم بود و من در اين مورد قرضهايم را دادم . هر كس را كه مى ديدم حلاليت مى خواستم و به آنها مى گفتم اگر غيبت شما را كردم ، اگر از من بدى ديديد، اگر از من رنجيده ايد و بالاخره هر چه بدى ديديد به بزرگوارى گذشت كنيد.
و آنها در پاسخ مى گفتند: حلال خوشيتان باشد! خواهش مى كنيم ! اين چه حرفيه ! شما ما را حلال كنيد!
- من كه مى دانستم و در كتب روايى خوانده بودم هر كس بر گردنش حق الناسى داشته باشد، خدا از او گذشت نخواهد كرد، رضايت او را بجا بياورد. و به ياد روايتى افتادم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) در روزهاى آخر عمرش هنگامى كه براى مردم از حساب و كتاب و قيامت صحبت مى فرمود و در خاتمه فرمايشاتش از مردم مى خواست هر كس از او ظلمى ديد يا حقى از او بر گردن دارد همين لحظه از حضرتش بخواهند و علت آنرا احوال سخت قيامت مى دانستند. و مى فرمودند: من تاب و توان آنجا را ندارم . آنگاه شخصى خواست تا او را قصاص كند و گفت يا رسول الله روزى چوبى در دستت بود و آن چوب به شكم من خورد، (حضرت فرمود آن چوب را آوردند) و حضرت خطاب به آن ، فرمود:
من آماده ام تا قصاص شوم .
شخص عرض كرد: هنگامى كه چوب به شكم من خورد بدنم برهنه بود.
حضرت پيراهن را بالا زد و در اين حال آن شخص لبها را روى شكم حضرت گذاشت و عرض كرد يا رسول الله ، من محتاج شفاعت تو هستم و اين امر را بهانه قرار دادم والا دستم بشكند اگر بخواهم به رسول الله بى ادبى كنم .
او اگر چه از نظر شرعى حق داشت قصاص كند و حق داشت از آن بگذرد. اما اين داستان حقيقى را به ما اثبات مى كند و آن اينكه همه ما انسانها اعم از پيامبران بزرگ و ساير مردم در مقابل اعمالمان مسئوليم و بايد پاسخگوى آن باشيم . (تا آخر روايت ).(21)
- و همچنين مى دانستم در آن جهان پولى ، مالى ، چيزى نيست تا با آن بتوان ديگران را راضى كرد. پس چه بهتر كه اينجا از خودشان حلاليت مى گرفتم و اگر خرجى هم داشت ، مى پرداختم . ولى خدا امواتشان را رحمت كند از روى كرامت و بزرگوارى از بديهاى من در مى گذشتند.
با عده اى كه قهر بودم ، به ديدن آنها رفتم و با دلجويى از آنها محبتشان را بدست آوردم .
- در اين مدت كه خودم را با تمام وجود مهياى مسافرت مى كردم ، مثل كسى بودم كه به او گفته باشند يك سفر بسيار دلپذير و مفرحى خواهى داشت و اين را باور داشته باشد، به همين خاطر هيچ غم و غصه اى براى من راه نمى يافت .
- سعى كردم اگر نمازى قضا شده به جا بياورم ؛ اگر روزه قضايى داشتم مى گرفتم ، بالاخره هر كارى كه بتواند مرا در رسيدن به كمال انسانى يارى كند انجام دهم .
- زبانم را از آزار و اذيت مردم باز مى داشتم و از حرفهايى كه بيانش ‍ سودى به حال دنيا و آخرتم نداشت نمى زدم ، كم حرف مى زدم و زياد فكر مى كردم .
- چهل روز مراقبت و مواظبت واقعا براى من گنهكار كه عمرى طولانى معصيت كرده بودم سخت بود اما شايد شيرينى اين مراقبتها و عبادات به من نيرو مى داد و من خوشحال از مرحمت الهى و آن را توفيق الهى بدانم .
چهل روز بعد
سخت مشغول رسيدگى به اعمال بوده و براى آمدن رفيقم لحظه شمارى مى كردم ، تا اينكه چهل روز گذشت بعد از چهل روز دوستم به سراغم آمد و به من گفت :
بسيار خوب ، حال شما همراه من مى توانى همراه من به سفر بيايى قبل از هر چيزى اجازه نامه را كه گرفتم از من تحويل بگير تا در اين سفر مانع رفتن تو نشوند.
- و ديگر اينكه عهدنامه ، به عنوان يكى از اسباب سفر را تجديد كن !
گفتم : من دوباره تعهد مى كنم .
گفت : يادآورى كنم كه اين تعهد را اگر عمل نكنى به نزول بلا بايد تن در دهيد.
گفتم : به حول و قوه الهى سعى مى كنم مو به مو تعهداتم را عمل نمايم .
سرانجام بعد از تعهد، هنگام سفر فرا رسيد و من با صد در صد آمادگى سفر را با دوستم آغاز كردم .
آغاز مسافرت
من براى اينكه وارد برزخ بشوم لازم بود از تن خاكى بيرون مى آمدم و اما خروج روح از بدن به اين سادگى كه تصور شود نيست ، به قول معروف جان كندن خود يكى از بلاهاى الهى است (22) اما اگر انسان اندكى ، هر چند كم ، خوب باشد، خداوند منان او را آسان ،(23) قبض روح مى كند، اما حقير يادم نمى آيد خوب بوده باشم و از وقتى كه خودم را شناختم در معصيت خدا بر سر بردم و از همه كس ترسيدم به جز خدا، از همه چيز حيا كردم جز از خدا، و از هيچ كس محبت كافى نديدم مگر خداوند كه با اين همه بديهايم ، به من خوبى نمود از اين جهت خيلى شرمسارم ، نه با دست پر و نه با روى سفيد اما از رحمت الهى نااميد نبوده و نيستم و اميد دارم خدا ما را از آن دسته انسانها كه رحمتش را شامل حال آنها مى كند قرار دهد.
در اين موقع شخصى با صورت زيبا و خوش برخورد خطاب به من فرمود: وظيفه من اين است كه تو را قبض روح كنم .
عرض كردم : آقاى من ، مرگ حق است و تو مامور الهى هستى ولى من طاقت سخت جان دادن را ندارم .
گفت : اگر سخت جان تو را بگيريم به نفع تو است چون بدين وسيله از گناههانت بخشيده مى شود و از اين دنيا سبك بال سفر مى كنى و در آن سراى راحت زندگى مى كنيد.
- تا خواستم يك كلمه بيشتر با او حرف بگويم احساس كردم تمام كوههاى ، كره زمين را بر دوشم گذاشته اند و از لا به لاى آنها جانم از گلويم به سختى بيرون مى آمد و من يك لحظه جان دادن را از سالها رنج و مشقت دنيوى بدتر ديدم .
- بعد از خروج روح از تن ، خود، را بالاى سر جسد بى جانم ، يافتم و زن و بچه ، دوستان ، آشنايان ، فاميل همه كنار جسدم با حالت گريه و زارى حلقه زده بودند(24) و من با تعجب به همسرم گفتم :
ولى انگار خانم بنده نمى شنيد.
به هر كسى حرفى زدم ، ((آنچه جايى نرسد فرياد است ))، نشنيدند. با خود گفتم شايد اين بى اعتنايى ، نوعى اعتراض به من است .
در حال تعجب و تحير بودم كه رفيقم پيدا شد و من با ناراحتى گفتم :
بى مهر رخت روز مرا نور نمانده ست  
  و زعمر مرا جز شب ديجور نمانده ست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم  
  دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست
مى رفت خيال تو ز چشم من و ميگفت  
  هيهات از اين گوشه كه معمور نمانده ست
وصل تو اجل را ز سرم دور همى داشت  
  از دولت هجر تو كنون دور نمانده ست
نزديك شد آندم كه رقيب تو بگويد  
  دور از رخت اين خسته رنجور نمانده ست
صبر است مرا چاره هجران تو ليكن  
  چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده ست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است  
  گو خون جگر ريز كه معذور نمانده ست (25)
رفيق ! اين رسم رفاقت است ! مرا در آن گرفتارى گذاشتى و رفتى ؟
گفت : دوست عزيزم ، همراه تو بودم ، چون تو سخت مشغول امتحان بودى مرا از ياد برده اى و زن و بچه ات متعرض نيستند بلكه خيال مى كنند شما مرده ايد.(26)
با گريه گفتم : رفيق ، من از تنهايى مى ترسم ؛ از تاريكى قبر از عذاب قبر، از فشار قبر مى ترسم .(27)
گفت : حق دارى ترسناك است فاطمه زهرا (عليها السلام ) دخت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) از عذاب قبر مى ترسيد چه رسد بقيه انسانها، اما تا آن جسدت را داخل قبر نكنند نمى توانيم وارد برزخ شويم در حقيقت عالم برزخ يك دروازه بيش ندارد و آن هم راه ورودش از قبر است .
گفتم : پس بگذار من هم همراه اين جسدم بروم .
گفت : خوب است به هر كجا جسدت را مى برند برويد، كه سفر تو از همينجا شروع مى شود.
آمبولانس حمل جنازه (كه قبلا ديگران را كه مى مردند با آن حمل مى كردند در حالى كه قبلا احساس بدى نسبت به اين نوع ماشينها داشتم ) براى بردن نعشم وارد كوچه شد و اهالى جنازه مرا به دوش گرفته و گفتن لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، عليا ولى الله (28) داخل آمبولانس گذاشتند. همسرم و پسرم با يكى از بستگان ، كنار نعشم در ماشين نشستند.
- راننده با صداى بلند گفت : حركت كنم !
- و پسرم با زدن شيشه پشت سر راننده گفت : بگذار در ماشين را ببندم بعد برو.
- ديدم هنوز پياده هستم و در ماشين بسته نشده ، گفتم بهتر است با آنها سوار ماشين شوم ، با عجله داخل ماشين شدم و به سوى غسال خانه روانه شديم .
وارد غسل خانه شديم ابتدا لباسهايم را كندند.
- برهنه و لخت ، مادر زاد شدم تنها براى اينكه آبرويم نرود روى عورتم را پوشاندند.
- جناب غسال آماده براى غسل با تهيه كافور و آب ، مقدمات غسل را فراهم نمود و طبق دستور شرع ، شروع كرد به غسل دادن .
ابتدا سر و گردن و سپس طرف راست بدن و بعد طرف چپ بدنم را شست و غسل كه تمام شد آنگاه غسال گفت : كفن بياوريد!
- پسرم گفت :
پدرم كفنى را از مكه معظمه آورده كه بايد با آن كفن شود.
همه تحويل وارث ، حق يك كفن
(هر چه دارى بايد تحويل ورثه بدهى و يك كفن حق جسد فانى ).
- با ديدن اين صحنه (كه ساعت و انگشتر و لباس و حتى لباسهاى زير از قبيل زير پيراهن را از تنم كند)، به ياد فرمايش شاعر افتادم كه مى فرمود:
به گورستان گذر كردم كم و بيش بديدم حال دولتمند و درويش
نه درويشى به خاكى بى كفن ماند نه دولتمند برد از يك كفن بيش (29 )
- اين همه زحمت جمع آورى مال ، خانه ، ماشين و امكانات ديگر و...)
سرانجام همه را بايد به ورثه تحويل بدهى .
آرى ، اموال و ثروت دنيا به فرمايش خداوند تبارك و تعالى رفتنى است و اين اعمال است كه مى ماند.(30)
- راستى اين لباس سفيد (كفن ) را بزرگ و كوچك مال منال و بى چيز و گدا و هر كه را در اين دنيا تصور كنى حتى سلاطين و پادشاهان و پيامبران بزرگ الهى ، انسانهاى خوب و بد بايد همه به تن كنند و در روزى كه به آن محشر گفته مى شود حاضر شوند و كسى نمى تواند به لباسهايش افتخار كند و احدى نمى تواند ادعاء كند من پادشاه بودم و من ثروتمند بودم و اينجا هم بايد با من مثل دنيا برخورد كنند.
- هرگز! هرگز، لباس سفيد و بدون دوخت كه زن و مرد و به طور كلى تمام انسانها تن مى كنند، نشان از برابر بودن انسانها در مقابل خداوند بزرگ است و آن كسانى مى توانند امتياز داشته باشند كه مطيع خداوند بوده باشند و در دنيا جز از خدا نترسيده و جز خدا را نپرسيده باشند.(31)
نماز ميت و طواف
بعد از اتمام تغسيل ، مرا براى خواندن نماز ميت و طواف به حرم حضرت معصومه (عليها السلام ) بردند.
در اين هنگام عده اى مى گفتند: خدا فلانى را رحمت كند، ما از او بدى نديديم ، او آدم بى آزارى بود، از اين حرف خوشحال شدم و به خود باليدم و گفتم خدايا! ما كه آدم خوبى نبوديم و تو محبت ما را به دل اين مردم انداختى (32) و اين مردم لطف مى كنند.
خدايا اگر مردم مى گفتند: الحمد لله فلانى مرد و از دست او راحت شديم چه مى كردم .(33)
- بعد از نماز و طواف در حالى كه تشيع كنندگان با ذكر لا اله الا الله و محمد و رسول الله و عليا ولى الله مرا همراهى مى كردند نعشم را به سوى قبرستان محل بردن . زمينى را كندند و عده اى دور آن ايستاده بودند و شخصى هر از چند دقيقه اى فاتحه اى مى فرستاد و مردم با خواندن - حمد و سوره - مرا شاد مى كردند.
قبل از رسيدن به قبر، نعش مرا سه بار با فاصله زمانى ، زمين گذاشتند(34) و مى گفتند اين كار به خاطر اين است كه ميت يك دفعه و سريع داخل قبر نشود و قبلا با اين كار به منزل جديد عادت كند تا در قبر كمتر وحشت نمايد.