سيد محمد كاظم يزدى فقيه دورانديش

مرتضى بذرافشان

- ۱۰ -


بخش هشتم: غروب خورشيد

اوصيا

آية‏الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى با حضور رؤسا، بزرگان نجف‏و اولاد و بستگان خود چهار وصى معين كرد كه عبارتنداز:

1. علامه شيخ احمد كاشف الغطاء;.

2. علامه شيخ محمد حسين كاشف الغطاء;.

3. علامه آقا ميرزا محمود تبريزى;.

4. علامه آقا شيخ على مازندرانى.

بر اساس وصيت‏سيد، اين چهار تن موظف شدند كه تمام موجودى‏وجوهات شرعيه اعم از سهم امام‏عليه السلام، سادات، كفارات و مظالم را كه هركدام جداگانه در دفترى ضبط شده بود، به مرجع تقليد بعدى تحويل‏دهند.

گفتنى است كه در جلسه تعيين وصى، يكى از نوادگان آيت‏الله سيدمحمد كاظم، در خواستى را مطرح كرد و ايشان به آن جواب رد داد. اين‏جواب، نشان دهنده تقوا، درستى و امانتدارى آن مرد بزرگ است. اين‏نواده سيد كه حاج آقا رضا مؤلف كتاب بزم ايران بود، در آن جلسه به سيدمحمد كاظم عرض كرد: بعضى از نوادگان شما يتيم هستند و تحت‏سرپرستى شما بوده‏اند، خوب است چيزى براى آنها هم تعيين كنيد. سيد باآن كسالت جسمى و با صداى ضعيف و رنجور كه حكايت از عروجى‏نزديك داشت، فرمود:

احفاد (1) من اگر متدين هستند، خدا روزى آنها را مى‏رساند و اگر نه،چگونه از مالى كه از آن من نيست، به آنان كمك كنم. (2) .

اين در حالى بود كه نوادگان سيد، يتيم بودند و ايشان مى‏توانست ازباب حاكم شرعى و مرجع تقليد شيعيان به آنها كمك كند، اما چون ازنزديكان وى بودند، ايشان كمك نكرد تا مبادا كمترين شائبه و شبهه‏اى درمصرف بيت المال پديد آيد و بيشترين احتياط را در مصرف وجوهات‏شرعيه به عمل آورده باشد و اين همان سيره خلف صالح مراجع تقليداست كه نسل به نسل تا امروز ادامه يافته و خواهد يافت.

رو به كوى دوست

دوران فراق رو به پايان بود. ديگر اين سرا گنجايش روح بلند سيد رانداشت. سيد كه عمرى را در مظلوميت‏به سر برده و مورد تهمتهاى فراوان‏قرار گرفته بود، در بستر افتاده و با همگان وداع مى‏كرد. او قصد هجرت‏داشت، هجرت به كوى دوست. او مى‏خواست پرواز كند، پرواز از ناسوت‏به لاهوت، كوچيدن از خاك به افلاك، گويى خورشيد به سوى مغرب‏حركت مى‏كرد و مى‏خواست در پشت كوههاى بلند پنهان گردد و جهانى‏را به تاريكى بكشاند. با رفتن او بر اسلام مصيبتى وارد مى‏شد كه هيچ چيزنمى‏توانست آن را جبران نمايد.

ماه رجب فرا رسيد. سيد حال و هواى ديگرى به خود گرفته بود،حركاتش گوياى هجرتى عظيم بود، آثار ضعف در پيكر خسته‏اش به‏چشم مى‏خورد. آن روزها راز و نياز سيد جلوه ديگرى داشت وزمزمه‏هاى نيمه شبش عطر پرواز را در فضاى لايتناهى مى‏پراكند.

سيد آن روزها قرآن بيشتر تلاوت مى‏كرد وهمواره ذكر مى‏گفت; توگويى با خود چنين زمزمه مى‏كرد:

كاظما تا كى به خواب غفلتى.

فكر خود كن تا كه دارى مهلتى.

كاظما عمرت هدر شد در خيال.

شرم بادت از خداى لايزال.

كاظما برخيز و فكر راه كن.

توشه‏اى از بهر خود همراه كن.

كاظما از بى خودى سوى خود آى.

خرده خرده روى كن سوى خداى.

الهى كاظم به كرم تو چنگ زده و رو به توبه آورده و از همه جا رسته ودل به تو بسته، منظورش دار،مسرورش كن، مراعاتش فرما، اجابتش كن.اوكسى را ندارد، حقير و بى تدبير است.

هرچه از ماه رجب مى‏گذشت، حال سيد نيز رو به وخامت مى‏گذاشت‏و رنگ رخسارش زردتر مى‏شد، گويى اين ماه، غبار غم همه جا پاشيده‏بود، غمى كه مى‏رفت تا عالمگير شود. دهه سوم ماه رجب فرا رسيد. حال‏سيد بسيار وخيم و نفسش به شماره افتاده بود. تنگى نفس سيد گاه گاهى اورا بى‏هوش مى‏كرد و صداى ناله و استغاثه شاگردان و اولاد و اقوام كه بربالين آن مرد بزرگ زانوزده بودند، بلند مى‏شد، اما با به هوش آمدن سيد،دوباره آرامش حكمفرما مى‏گشت. اين وضع تا شب سه‏شنبه 28 ماه رجب‏سال 1337 ه . ق. ادامه داشت.

اولاد واقوام سيد، همگى در منزل آن فقيه فرزانه گرد آمده بودند تا ازنزديك، مراقب آن عزيز باشند و مردم نيز تا پاسى از شب در اطراف خانه‏مرجع خود به سر مى‏بردند تا از وضعيت ايشان، خبر تازه‏اى پيدا كنند.

آن شب چه غم انگيز بود، هاله‏اى از اندوه و حسرت، فضاى نجف رافرا گرفته بود، گويى ستارگان در حسرت خورشيد مى‏گريستند و مهتاب‏بود كه در آسمان معرفت، عزادارى مى‏كرد. از همه جا صداى تضرع وناله، دعا و ندبه به گوش مى‏رسيد. مردم يكپارچه براى شفاى مرجع تقليدخود دعا مى‏كردند. نزديك اذان صبح بود و وقت نماز شب سيد، اما اوديگر به شكل قبلى خدا را نمى‏خواند، بلكه خود به سوى خدا مى‏رفت.آرى نزديك طلوع فجر، خورشيد فقاهت، ايثار، زهد، مردانگى، رشادت‏و مجاهدت غروب كرد و به ملكوت اعلى پيوست.

آن روز گويا خورشيد قصد طلوع كردن نداشت، چه صبح غمبارى‏بود، صبحى كه ديگر از ناله‏هاى آن مرد مشتاق وصال محبوب، خبرى‏نبود، صبحى كه ديگر پيرمردى خسته به سوى مسجد نمى‏رفت; صحن‏مطهر اميرالمؤمنين‏عليه السلام بدون امام جماعت‏خود، چه غم افزا مى‏نمود، تو گويى درفراق دوست، غمگنانه با سكوتى حيرت آور سر در گريبان اندوه نهاده بود.

بر بال ملائك

وقتى كه مردم براى نماز جماعت آمدند، از رحلت‏بزرگ مرجع‏اسلام با خبر شده و دسته دسته به سوى منزل ايشان كه در محله‏«حويش‏»قرار داشت، حركت كردند. نواى «واحسينا - واعليا و وامحمدا»در جاى جاى نجف به گوش مى‏رسيد. جمع سوگواران همچون سيلى‏خروشان، اطراف منزل آن خورشيد عالمتاب گرد آمده بودند و دسته‏هاى‏بزرگ عزادارى تشكيل داده و در سوگ مردى كه سالها او را پدرمى‏خواندند، ناله مى‏كردند. پس از چندى، پيكر مطهر اين عالم ربانى راپس از غسل در كنار نهر «سنية‏»براى تشييع به ميان جمعيت آوردند. چه‏جمعيت انبوهى! شايد هيچ‏گاه نجف چنين جمعيتى را به خود نديده بود!صداى ناله و شيون مردم با ديدن جنازه مرجع بزرگ بالا گرفت و قطرات‏اشك، چون دانه‏هاى مرواريد بر صورتهايشان جارى گشت. آرى پيكرپاك آية‏الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى بود كه بر بال فرشتگان تشييع‏مى‏شد و او چه راحت و سبكبار مى‏رفت! اين ملائك بودند كه با وقارى‏ملكوتى و هيبتى لاهوتى اين آيات را زمزمه مى‏كردند كه:

«يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى‏فى عبادى وادخلى جنتى‏». (3) .

جبروتيان صف كشيدند، لاهوتيان در نقارخانه افلاك به بوق و كرناپرداختند و جارچيان ملكوت، ورود اسطوره استقامت را به كوچه‏هاى‏دارالسلام عشق، جار زدند و اولياى خداوند گار براى استقبال حاضرشدند. او رفت و به لاهوت پيوست و در جمع آسمانيان آرام گرفت ومردمان غمگنانه سر به زانو نهادند و گريبان دريدند.

او رفت، اما انديشه بلندش هرگز نمى‏رود، چرا كه تا جهان باقى است،علما نيز باقى و پايدارند (4) . اين فقط، جسم آن رادمرد مجاهد بود كه در زيرخاك پنهان مى‏شد، اما انديشه استوارش، همچون مايه حيات در رگهاى‏جامعه اسلامى در گردش بوده و هرگز محو نخواهد شد.

جنازه، آرام و مطمئن به سوى بهشت روى زمين در حركت‏بود وسرانجام به مامن و ماوايش، حرم مطهر امير مؤمنان، على ابن ابى‏طالب‏عليه السلام رسيد. جمعيت زيادى از دور و نزديك جمع شده و منتظربودند ببينند چه كسى بر جنازه اقيانوس معرفت و درياى فضيلت نمازمى‏گزارد. پس از لحظاتى علما و بزرگان، فرزندش حضرت آية‏الله سيدعلى يزدى را بر خود مقدم داشتند و ايشان بر جنازه پدر نماز خواند.

بعد از اتمام نماز، آن بدن مبارك را به سوى صحن مطهر حضرت‏على‏عليه السلام حركت دادند و در ايوان كبير، صحن غروى، پشت جامع عمران ودر جنب درب طوسى پشت‏سر مبارك حضرت على‏عليه السلام در جوار قبر پسرمجاهد و شهيدش سيد محمد يزدى(عليه الرحمة) به خاك سپردند. زهى‏سعادت و اقبال كه در جوار مولايش به خاك سپرده شد.

خبر جانگداز رحلت آن بزرگ، در عراق، ايران، افغانستان، هند،شام، ليبى و ساير بلاد اسلامى پيچيد و جهان اسلام را عزاداركرد.گويند:تمام بازار نجف تعطيل شده بود و در جلو هر مغازه يك نفرقارى قرآن نشسته بود و قرآن مى‏خواند.

مراسم عزادارى در جاى جاى‏كشورهاى اسلامى بر پا شد.

مؤلف كتاب معارف الرجال دراين باره مى‏نويسد:

بكت عليه الفقراء و ذووا الحاجات عامة و اهل الدين خاصة (5) .

يعنى بر آن مرحوم، فقرا و حاجتمندان شيعه و سنى گريستند. «بيگانه‏سوخت تا چه رسد آشناى تو» چرا كه ابر مردى فرزانه، رخت‏بربسته وجهانى يتيم شده بود و آن روز مردى رفت كه خورشيد كراماتش هنوز نيزبر سر مسلمين، به خصوص حوزه‏هاى علميه مى‏تابد و يكى از بزرگترين‏افتخارات شيعه محسوب مى‏شود و تشيع، مفتخر است كه در دامن خودچنين افراد كم نظيرى را تقديم اسلام مى‏كند. آن‏روز معلمى بزرگ از دنيارفت كه كلاس درسش هنوز تعطيل نشده، معلمى كه هنوز صدهادانشجوى فقه آل محمد در پاى درس عروة الوثقايش مى‏نشينند واز وجودمباركش بهره‏ها مى‏گيرند و صلوات و سلام خود را به روح بلندش نثارمى‏كنند.

مرحوم شيخ عباس قمى نويسنده كتاب معروف مفاتيح‏الجنان در رثاى‏مرحوم سيد با اين ابيات ابراز احساسات كرده و خود و ديگران را تسلى‏بخشيده است. (6) .

اين شعر حافظ، زبان حال شاگردان و علاقه مندان آن استاد فرزانه وپرهيزكار بوده و يادش نور محفل شيفتگان آن فقيه اهل بيت مى‏باشد:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود.

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود.

از دماغ من سر گشته خيال دهنت.

به جفاى فلك و غصه دوران نرود.

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند.

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود.

هرچه جز بار غمت‏بر دل مسكين من است.

برود از دل من وز دل من آن نرود.

آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت.

كه اگر سر برود از دل و از جان نرود.

گر رود از پى خوبان دل من معذور است.

درد دارد چه كند كز پى درمان نرود.

هركه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان.

دل به خوبان ندهد وز پى ايشان نرود.

1- مؤذن مدرسه سيد. 2- خادم مدرسه سيد. رديف بالا از راست: 1- سيد حسين پسر سيدعلى طباطبائى.2- سيدكمال پسر سيد احمد طباطبائى. 3- سيد تقى پسر سيد محمد طباطبائى.4- سيد حسن پسرسيد حسن. رديف پايين از راست: 1- سيد جمال پسر سيد احمد طباطبائى. 2- سيد جواد طباطبائى‏نوه دخترى سيد و پدر مرحوم سيدعبدالعزيز طباطبائى. 3- سيد محسن پسر سيد احمد طباطبائى.4- ناشناخته. 5- سيدباقر پسر سيدمحمد. 6- سيد نظام پسر سيد احمد طباطبائى.


پى‏نوشتها:

1) احفاد: نوادگان.

2) مجله نور علم، دوره دوم، شماره 3، ص‏85.

3) فجر(89) آيه 27- 30.

4) العلماء باقون مابقي الدهر» (نهج البلاغه)، كلمات قصار، 147.

5) معارف الرجال، ص‏316 .

6) متن عربى آن بدين قرار است: و ينبغى لى ان اتمثل بهذه الابيات و اتسلى بها.

خطب كما شاء الاله جليل.

ذهلت لديه بصائر و عقول.

خطب الم بكل قطر نعيه.

كادت له شم الجبال تزول.

فعلى المعالى و العلوم محابة.

و على الحقايق ذلة و خمول.

ءامامنا يا اوحد العصر الذى.

ما ان له فيمن نراه عديل.

يا سيدا ملك القلوب فكلها.

عن حق طاعة امره مسئول.

من يبرد المهج الحرار و من لها.

ببلوغ آمال الوصال كفيل.

ام من يقول الحق لا متخوفا.

حيث النفوس على سيوف تسيل.

ام من يحل المشكلات بلفظه.

يرحين بها المنقول و المعقول.

حاش علاك من الممات وانما.

هى نقلة فيها المنى و السئول.

ناداك من احببه فاجبته.

و اتاك منه بالقبول رسول.

فهناك عرس للوصال مجدد.

وسعادة تبقى وليس تزول.

«فوائد الرضويه، ص‏569».