نخستين معصوم پيامبر اءعظم (صلى الله عليه وآله )

جواد فاضل

- ۲ -


2- عبدالمطلب در نتيجه كند و كاوى كه خود و پسر بزرگش حارث در مكه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو بازيافت و آب سرشارش را پس از سال ها پنهانى ، آشكار ساخت تا مردم مكه و طوايفى كه به خاطر زيارت كعبه از دور و نزديك به مكه مى آيند تشنه نمانند و طلاهايى را كه در اين كند و كاو به دست آورده بود، همه را يك جا به خانه كعبه هديه كرد.
3- عبدالمطلب مردى بود كه نذر كرده بود اگر خدا ده پسر به وى عنايت كند، زيباترين و عزيزترين پسرانش را همچون گوسفند در صحراى ((منا)) قربانى كند و تنها مردى بود كه وقتى به آرزويش رسيد، عهد خود را با خداى خود فراموش نكرد و كوچك ترين پسرانش عبدالله را در حريم حرم الهى به روى زمين خوابانيد. اگر تقدير خدا صورت ديگرى به خود نمى گرفت و قرعه ها به نام شتر اصابت نمى كرد آنچه مسلم است اين است كه عبدالله پدر بزرگوار رسول اكرم در زير دست و پاى پدر خود به خون غلتيده بود.
تا سه بار قرعه كشيدند و وقتى در هر سه بار قرعه به نام شتر اصابت كرد، دست فرزندش را به دست گرفت و از مال خويش صد شتر در راه پروردگار قربانى كرد.
عبدالمطلب پس از ابراهيم خليل الله انسانى تاريخى بود كه جگرگوشه اش ‍ را بر ريگزار مكه خوابانيد تا به خاطر رضاى حق و وفاى به نذر سر ببرد.
4- عبدالمطلب علاوه بر اين همه مفاخر و مآثر به خدمت پرافتخارى نايل آمد كه نه تنها افتخارات درخشان خويش ، شايد هر چه در جهان مباهات و فخريه است ، همه را تحت الشعاع قرار داد و آن مقام خدمتگزارى نسبت به سيدالبشر و الشفيع المشفع فى المحشر محمد بن عبدالله رسول الله (صلى الله عليه وآله ) است .
فرزندش تازه عروسى كرده بود كه به قصد تجارت از مكه رو به يثرب نهاد و در شهر يثرب در جوانى زندگانى را بدرود گفت .
در اين هنگام همسر جوانش ((آمنه بنت وهب )) حامله بود و اين حمل همان امانت مقدس بود و همان نور الهى بود كه مقدر بود ((ظلمتكده )) جهان را روشن سازد.
آمنه ، آن عروس ناكام ، دور از شوهر و دور از مزار شوهر فرزندش را به دنيا آورد و مقام پدرى و خدمتگزارى رسول اكرم به عهده عبدالمطلب كه جد گرانمايه اش بود افتاد.
عبدالمطلب تا زنده بود، نواده نازنينش را همچون جان شيرين به آغوش ‍ داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمد نامى به زبان نمى آورد و جز سفارش و وصيت در حق محمد وصيتى به فرزندانش نكرده بود.
5- مردم مكه خواه قريش و خواه ثقيف و هوازن و خواه بطون ديگر از اعراب ، بيش تر بت پرست بودند. احيانا در ميانشان مسيحى و يهودى هم ديده مى شد. تنها خاندان هاشم ، به ويژه عبدالمطلب ، بود كه به دين ابراهيم خليل مى زيست . عقيده اش توحيد و عبادتش اطاعت در راه پروردگار يكتا و يگانه بود و اين خود افتخار عظيمى است ؛ زيرا خدا پرستيدن در ميان خداپرستان چيزى و خدا پرستيدن در ميان بت پرستان چيزى ديگر است .
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) هرگز مرد مفاخره و مباهات نبود. دين اسلام ، دينى كه محمد به جهان آورده و آن را خاتم اديان و پايان مذاهب توحيد به جهانيان اعلام داشته است ، دين مفاخره و مباهات نيست .
ايران ساسانيان
گفته مى شود كه رسول اكرم فرمود:
((ولدت فى زمن الملك العادل ؛ در روزگار پادشاه عادل - يعنى انوشيروان كسرى - به دنيا آمده ام .))
علاوه بر اين كه سند حديث معلوم نيست تا به صحت و سقم روايت پرداخته شود و علاوه بر اين كه سياق اين عبارت :
ولدت فى زمن الملك العادل
از نظر ادبيات عرب ، از نظر فصاحت و بلاغت ، از نظر لطف و سلامت كلام ، به منتها درجه ضعيف است و بسيار بسيار حيف است كه چنين جمله به گوينده انا افصح العرب و العجم و به القاكننده آن همه خطابه ها و حكم نسبت داده شود، بايد دانست كه مذهب اسلام مفاخره و مباهات را تحريم فرموده و بر ضد خودستايى ها و خودنمايى ها جهاد كرده و تشخيص افراد را به شخصيت معنوى و به تقوا و زهد و پرهيزكارى انحصار داده و بازار ((من آنم كه پدرم فلان و جدم بهمان بود)) همه را مطلقا تخته كرده است .
بنابراين ، انتساب يك چنين سخن ضعيف ، ضعيف هم از نظر تركيب لفظ و هم از نظر ترتيب معنى به پيشواى عظيم الشاءن اسلام جايز نيست .
((نگارنده ان شاء الله در همين كتاب به مقتضاى مبحث ، روى اين بحث بيش تر سخن خواهد گفت و موقعيت انوشيروان كسرى را در نظر پيامبر اكرم و مذهب اسلام تا حد كفاف تجزيه و تحليل خواهد كرد.))
فقط عبدالمطلب و شخصيت گرانمايه و كريم و عزيز عبدالمطلب بود كه لايق بود رسول اعظم الهى از وى ياد فرمايد.
احيانا به هنگام ارجوزه در جنگ ها مى فرمود:
 

انا نبى لا كذب   انا بن عبدالمطلب
مع هذا پيداست كه اين يادآورى جنبه مفاخره و مباهات ندارد. تنها يادى است كه رسول پروردگار از جد اكرم خود مى فرمايد.
اين عبدالمطلب بود. اين مرد بزرگ خاندان هاشم و سيد طايفه قريش و محترم ترين مرد عرب در شبه جزيره عربستان بود.
مقام سيادت و پيشوايى قريش به اين مرد پايان يافت . با مرگ وى كه در هشتاد سالگى صورت گرفت به حرف برترى خانوادگى و عنوان هاى ارثى يك باره خاتمه داده شد؛ زيرا آهسته ، آهسته خورشيد اسلام از افق تيره و تاريك جامعه بشريت طلوع كرد و همه چيز را، در زندگى آدميزادگان عوض ‍ كرد.
در دل زمين زلزله افتاد، سينه خوش رنگ دريا به جوشش در آمد، دشت ها تكان خوردند، كوه ها به خود لرزيدند. طاق مداين شكاف برداشت و تخت كسرى در هم شكست . آتشكده فارس خاموش شد و بت هايى كه در خانه كعبه از سقف و ديوارها آويخته بودند، از آويزه هاى خود فروريختند.
يك انقلاب عظيم ، يك تحول محسوس ، يك سر و صداى شورانگيز در جهان پديدار گشت كه مقدمه مهم ترين و جاويدان ترين حوادث تاريخى بود. يك حادثه تاريخى .
در سرزمين بطحا از بانويى كه تازه شوهر جوانش را از دست داده بود، كودكى به دنيا آمد. كودكى سيه چشم و سيه گيسو، روشن چهره و گشاده پيشانى ، زيبا لب و زيبا دهن . موهاى فراوانش سيه و درشت و مجعد بود و اين موها تا بناگوش سپيدش فروريخته بود.
دو طاق ابروى وى به باريكى دو نقش هلال بر پلك هاى قشنگش سايه مى افكند و اين دو خط كمانى در ميان پيشانى به هم پيوسته مى شدند.
در ملتقاى ابروهاى زيبايش يك رشته رگ كه هنگام عادى نامحسوس بود و در حالت خشم محسوس مى شد به خط عمودى كشيده شده بود. بينى وى اندكى برآمدگى داشت ، اما اين برآمدگى سيماى جذابش را از اعتدال فرونمى انداخت .
اين كودك پسر بود. پسر عبدالله بن عبدالمطلب بود. اسم مقدسش محمد بود. آرى اين پسر پر سر و صدا كه هنوز به دنيا نيامده و به گهواره نخوابيده ، دنيا را گهواره صفت جنبانيده بود، محمد (صلى الله عليه وآله ) بود. اين همان نور بود كه مقدر بود در ظلمت زندگى بشر ديدار بنمايد و دنياى خراب و فاسد و آشفته و پريشان عصر خود را به سوى آبادى راهبرى كند.
گفته ايم كه طاق مداين ، يعنى بزرگ ترين و مجلل ترين بارگاه هاى سلطنتى جهان ، در شب ميلاد رسول اكرم در هم شكست و در آن لحظه كه اين چراغ آسمانى بر دامن آمنه بنت وهب روشن مى شد، شعله هاى جاويدان ((آذرگشسب )) ناگهانى فرومرد.
اين ((گفته )) كه روايتى مشهور است ، از لحاظ يك حادثه تاريخى ، چندان مهم نيست و شايد اساسا شايسته آن نباشد كه بر صفحه تاريخ جاى بگيرد.
طاق شكاف برداشته ، خواه در مداين و خواه در روم ، با چند پاره سنگ و چند دامن گچ مرمت خواهد شد و آتشكده فارس را هم از نو شعله ور خواهند ساخت ، ولى آنچه مهم است ، تعبير تاريخى اوست .
اين حادثه اگرچه خودش تاريخى نيست ، ولى تعبيرش تاريخى است .
طاق مداين تنها سقف مقرنس و مذهبى نيست كه بر كاخ سلطنتى ساسانيان سايه بيفكند و با نقش و نگارهاى مرصع خود شب ها به انوشيروان كسرى ، ماه و ستاره نشان بدهد.
اين طاق ، طاق حكومت ساسانيان بود كه در هم شكست و آن آتش هم آتش قدرت مؤ بدان و پيشوايان دين زرتشت بود كه براى ابد خاموش ‍ شد.
نور محمد (صلى الله عليه وآله ) نورى بود كه با دست خدا روشن شد و در برابر اين نور، نار آتشكده ها ديگر نمى توانستند فر و فروزى از خود نشان بدهند.
مرام محمد مرام عدل و داد بود و مسلم است كه كارش ظلم شكنى و ستم سوزى است و مسلم است كه كانون ستم بايد به هم بريزد و آتش ستم خاموش شود.
اوضاع كشور ايران در زمان ساسانيان دم به دم به آشفتگى و انحطاط مى گراييد. طاق كسرى همچون بام فرسوده اى كه تيرهاى موريانه خورده اش ، آهسته ، آهسته ناله مى كنند و با ناله هاى خود خبر از يك شكست قطعى مى دهند، در حقيقت ، داشت از هم مى شكافت و در هم مى شكست ، منتها رجال و امرا و شاهزادگان و مؤ بدان چنان تاج و تخت را محاصره كرده بودند، چنان چشم و گوش پادشاهان را بسته بودند كه نمى گذاشتند اين مردهاى تاج بر سر و ايران خواه به درد دل ايران برسند.
انوشيروان كسرى به عدالت مشهور است ، ولى اگر نگاهى بى طرفانه به اوضاع اجتماعى ايران در زمان سلطنت وى بيفكنيم ، خواه و ناخواه ، ناچاريم اين عدالت را يك ((غلط مشهور)) بناميم ؛ زيرا در زمان سلطنت انوشيروان ، عدالت اجتماعى بر مردم حكومت نمى كرد. در اجتماع از مساوات و برابرى خبرى نبود. ملت ايران در آن تاريخ با يك اجتماع چهار طبقه اى به سر مى بردند كه محال بود بتواند از عدالت و انصاف حكومت بهره ور باشد.
درست مثل آن بود كه ملت ايران را در چهار اتاق مجزا و مستقل جا بدهند و هر يك از اين چهار اتاق را با ديوارى محكم تر از آهن و روى ، از اتاق ديگر سوا و جدا بسازند.
گذشته از شاه و خاندان سلطنتى كه در راءس كشور قرار داشتند، نخستين صف ، صف ((ويسپهران )) بود كه از صفوف ديگر ملت به دربار نزديك تر و از قدرت دربار بهره ورتر بود. طبقه ويسپهران از اميرزادگان و ((گاه پور))ها تشكيل مى يافت .
و بعد طبقه ((اسواران )) كه بايد از نجبا و اشراف ملت تشكيل بگيرد. امراى نظام و سواركاران كشور از اين طبقه برمى خاسته اند.
طبقه سوم ، طبقه دهگانان بود كه كار كتابت و دبيرى و بازرگانى و رسيدگى به امور كشاورزى و املاك را به عهده داشت .
طبقه چهارم ، كه از اكثريت مردم ايران تشكيل مى شد، پيشه وران و روستاييان بودند. سنگينى اين سه طبقه زورمند و از خودراضى بر دوش ‍ طبقه چهارم ، يعنى پيشه وران و روستاييان ، فشار مى آورد.
ماليات را اين طبقه ادا مى كرد. كشت و كار به عهده اين طبقه بود. رنج ها و زحمت هاى زندگى را اين طبقه مى كشيد و آن سه طبقه ديگر كه از دهگانان و اسواران و ويسپهران تشكيل مى يافت ، به ترتيب از كيف ها و لذت هاى زندگى ، يعنى دسترنج طبقه چهارم ، استفاده مى كرد.
ميان اين چهار طبقه ، ديوارى از آهن و پولاد برپا بود كه مقدور نبود، بتوانند با هم بياميزند، اصلا زبان يكديگر را نمى فهميدند.
اگر از طبقه ويسپهران پسرى دل به يك دختر دهگانى يا دخترى از دختران اسواران مى بست ، ازدواجشان صورت پذير نبود.
انگار اين چهار طبقه ، چهار ملت از چهار نژاد جداگانه بود كه در يك حكومت زندگى مى كردند.
تازه ، طبقه ممتاز ديگرى هم وجود داشت كه دوش با دوش حكومت بر مردم فرمان مى راند. اين طبقه خود را مطلقا فوق طبقات مى شمرد؛ زيرا بر مسند روحانيت تكيه زده بود و اسمش ((مؤ بد)) بود. فكر كنيد، آن كدام عدالت است كه مى تواند بر اين ملت چهار اشكوبه به يكسان حكومت كند.
اين طبقه بندى در نفس خود بزرگ ترين ظلم است . اين خود نخستين سد در برابر جريان عدالت است . تا اين سد شكسته نشود و تا عموم طبقات به يك روش و يك ترتيب به شمار نيايند، تا ويسپهران و پيشه وران دست برادرى به هم نسپارند و پنجه دوستى همديگر را فشار ندهند، محال است از عدالت اجتماعى و برابرى در حقوق عمومى به يك ميزان استفاده كنند.
در حكومت ساسانيان حيات اجتماعى بر پايه ((مالكيت )) و ((فاميل )) قرار داشت . ملاك امتياز در خانواده ها لباس شيك و قصر مجلل و زن هاى متعدد و خدمتكاران كمر بسته بود.
((خسروانى كلاه و زرينه كفش علامت بزرگى بود)) طبقات ممتاز، يعنى مؤ بدان و ويسپهران در زمان ساسانيان از پرداخت ماليات و خدمت در نظام مطلقا معاف بودند.
پيشه وران زحمت مى كشيدند. پيشه وران به جنگ مى رفتند. پيشه وران كشته مى شدند و در عين حال نه از اين همه رنج و فداكارى تقدير مى شدند و نه در زندگى خود روى آسايش و آرامش مى ديدند.
تحصيل علم و معارف ، ويژه مؤ بدان و نجبا بوده ، بر طبقه چهارم حرام بود كه دانش بياموزد و خود را جهت مشاغل عاليه مملكت آماده بدارد.
حكيم ابوالقاسم فردوسى در شاهنامه خود حكايتى از ((كفش گر)) و ((انوشيروان )) روايت مى كند كه خيلى شنيدنى است و ما اكنون عين روايت را از شاهنامه ، در اين جا به عنوان شاهد صادق نقل مى كنيم :
 
به شاه جهان گفت بوذرجمهر   كه اى شاه باداد و باراءى و مهر
سوى گنج ايران دراز است راه   تهى دست و بى كار مانده سپاه
بدين شهرها گرد ما، در كس است   كه صد يك زمالش سپه را بس ‍ است
ز بازارگانان و دهقان درم   اگر وام خواهى نگردد دژم
بدان كار شد شاه همداستان   كه داناى ايران بزد داستان
فرستاده اى جست بوذرجمهر   خردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت از ايدر دو اسبه برو   گزين كن يكى نام برادر گو
ز بازرگانان و دهقان شهر   كسى را كجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه اين درم وام خواه   به زودى بفرمايد از گنج شاه
فرستاده بزرگمهر در ميان دهقانان و بازرگانان شهر، مرد كفشگرى را پيدا كرد كه پول فراوان داشت :
 
يك كفشگر بود موزه فروش   به گفتار او پهن بگشاد گوش
درم چند بايد؟ بدو گفت مرد   دلاور شمار درم ياد كرد
چنين گفت : كى پر خرد مايه دار   چهل مر درم ، هر مرى صد هزار
بدو كفشگر گفت : كاين من دهم   سپاسى ز گنجور بر سر نهم
بياورد قپان و سنگ و درم   نبد هيچ دفتر به كار و قلم
كفشگر با خوش رويى و رغبت ، ثروت خود را در اختيار فرستاده بزرگمهر گذاشت :
 
بدو كفشگر گفت : كى خوب چهر   نرنجى بگويى به بوذرجمهر
كه اندر زمانه مرا كودكى است   كه آزار او بر دلم خوار نيست
بگويى مگر شهريان جهان   مرا شاد گرداند اندر نهان
كه او را سپارم به فرهنگيان   كه دارد سرمايه و هنگ آن
فرستاده گفت اين ندارم به رنج   كه كوتاه كردى مرا راه گنج
فرستاده به كفشگر وعده داد كه استدعاى او به وسيله بزرگمهر به عرض ‍ انوشيروان برسد و بزرگمهر هم با آب و تاب بسيار تقاضاى كفشگر را كه اين همه درهم و دينار به دولت تقديم داشته بود در پيشگاه شاه معروض ‍ داشت و حتى خودش هم خواهش كرد:
 
اگر شاه باشد بدين دستگير   كه اين پاك فرزند گردد دبير
ز يزدان بخواهد همى جان شاه   كه جاويد باد و سزاوار گاه
اما انوشيروان بى رحمانه اين تقاضا را رد كرد و حتى پول كفشگر را هم برايش پس فرستاد و در پاسخ چنين گفت :
 
بدو شاه گفت : اى خردمند مرد   چرا ديو، چشم تو را خيره كرد
برو همچنان بازگردان شتر   مبادا كزو سيم خواهيم و در
چو بازرگان بچه ، گردد دبير   هنرمند و با دانش و يادگير
چو فرزند ما برنشيند به تخت   دبيرى ببايدش پيروزبخت
هنر بايد از مرد موزه فروش   سپارد بدو چشم بينا و گوش
به دست خردمند مرد نژاد   نماند به جز حسرت و سرد باد
شود پيش او خوار مردم شناس   چو پاسخ دهد زو نيايد سپاس ‍
و دست آخر گفت : كه دولت ما نه از اين كفشگر وام مى خواهد و نه اجازه مى دهد كه پسرش به مدرسه برود و تحصيل كند؛ زيرا اين پسر، پسر موزه فروش است ، يعنى در طبقه چهارم اجتماع قرار دارد و ((پيروزبخت )) نيست ، در صورتى كه براى ولى عهد ما دبيرى ((پيروزبخت )) لازم است .
آرى بدين ترتيب پسر اين كفشگر و كفشگران ديگر و طبقاتى كه در صف نجبا و روحانيون قرار نداشتند، حق تحصيل علم و كسب فرهنگ هم نداشتند.
البته انوشيروان به نسبت پادشاهان ديگر از دودمان هاى ساسانى و غير ساسانى كه مردم را با شكنجه و عذاب هاى گوناگون مى كشتند، عادل است .
آنچه مسلم است اين است كه كسرى انوشيروان ، ديوان عدالتى به وجود آورده بود و تا حدودى كه مقتضيات اجتماعى اجازه مى داد به داد مردم مى رسيد، ولى اين هم مسلم است كه در يك چنين اجتماع ... در اجتماعى كه به پسر كفشگر، حق تحصيل علم ندهند و وى را از عادى ترين و طبيعى ترين حقوق اجتماعى و انسانى محروم سازند، عدالت اجتماعى برقرار نيست .
گناه كفشگر به عقيده شاهنشاه ساسانى اين بود كه ((پيروزبخت )) نبود.
در اين جا بايد به عرض خسرو انوشيروان رسانيد كه آيا اين كفشگرزاده ((ناپيروزبخت )) ايرانى هم نبود؟
اين آشفتگى ها، همين آشفتگى ها، همين محروميت مردم ((ناپيروزبخت )) كه اكثر ملت ايران را تشكيل مى داده ، از تحصيل علم و كسب كمال و رشد معنوى ، ((مزدك )) را در زمان ((قباد)) برانگيخت . مزدك كه يك ايرانى ((رفورميست )) و اصلاح خواه بود، از استخر فارس به خاطر نجات وطن خود در زمان قباد قيام كرد و به پادشاه وقت گفت كه دين زرتشت به يك رفورم اساسى نيازمند است .
مزدك آشكارا گفت : كه اين روش اجتماعى ، ملك و ملت ايران را به سوى يك فناى حتمى با شتاب مى راند.
مزدك از حقوق پايمال شده زنان ايران ، از حرم سراهاى اشراف ، از كودكان ((خاتون زاده )) كه صاحب ميراث پدرند و از كودكان ((چاكرزاده )) همچون بردگان بايد به خاتون زادگان ، يعنى برادران پدرى خود، خدمت كنند و ذره اى از مال پدر به ارث نبرند. پيش قباد صحبت كرد و كارى كرد كه قباد به نام نجات ايران از خطر انحطاط و انقراض به مزدك ايمان آورد، ولى مؤ بدان و اشراف كه قيام مزدك را دشمن بى رحم خودخواهى و تشخص ‍ خويش مى شناختند، دور انوشيروان حلقه زدند و ديوار بلندى ميان او و اجتماع برافراشتند و تا توانستند بى جاترين و ناسزاوارترين تهمت ها را به آن ايرانى پشمينه پوش كه مزدك ناميده مى شد، نسبت دادند و بالاخره همين انوشيروان عادل فرمان داد كه مزدك و مزدكيان را از ميان برداشتند. طاق كسرى در همان وقت ها مى لرزيد، تق تق مى كرد، صداى شكست و شكاف مى داد. منتها بزرگان ايران يا آن قدر جاهل بودند كه نمى توانستند بوى خطر را احساس كنند و يا احساس مى كردند؛ اما نمى توانستند از غرقاب شهوت پرستى و هوس رانى به درآيند و دست حمايت و نجات به سوى ايران پيش بياورند.
تا آن شب كه نور محمد (صلى الله عليه وآله ) در جهان طلوع كرد و طاق كسرى ، يعنى اصول تبعيض و خودخواهى ، يعنى اصول فلاكت و بدبختى ايرانيان ، را در هم شكست . شكست سلطنت ساسانيان با بانگ مهيبى در سراسر ايران طنين انداخت . محمد (صلى الله عليه وآله ) به دنيا آمد و به روى دنياى غرق ظلمت و شقاوت ، دريچه اى از نور گشوده شد.
اين بود آن نور الهى كه در امواج ظلمت تيغه كشيده بود.
فصل دوم : عهد كودكى
آمنه بنت وهب ، آن بزرگوار زن كه صدف يك گوهرى بود مى گويد:
چند روزى بر من گذشت كه ناراحت بودم . مى دانستم كه ((پا به ماه )) هستم . نگران نبودم . در آن شب از غروب هنگام ، درد من افزون شد و من تك و تنها در اتاق خود به پشت افتاده بودم . به شوهر جوان مرگم عبدالله و به تنهايى و غربت خودم كه دور از سرزمين يثرب در بطحا افتاده ام فكر مى كردم . شايد آهسته ، آهسته اشك هم مى ريختم و مع هذا خيال داشتم برخيزم و دختران عبدالمطلب را به كنار بسترم بخوانم ، اما هنوز اين خيال به صورت تصميمى درنيامده بود؛ از كجا كه اين درد، درد حياض باشد؟
ناگهان به گوشم آوايى رسيد كه بسيار به دلم خوش آمد. صداى چند زن را شنيدم كه بر بالينم نشسته اند و با هم صحبت مى كنند، درباره من صحبت مى كردند. از صداى آرام و دلپذيرشان آن قدر خوشم آمد كه تقريبا درد خود را فراموش كردم .
سرم را از روى زمين برداشتم كه ببينم زنانى كه در كنارم نشسته اند كجايى هستند، از كجا آمده اند، با من چه آشنايى دارند.
به ! چقدر زيبا! چقدر خوش پوش و خوش بو و پاكيزه ، مثل اين كه به دور سيمايشان لمعان نور مى چرخد.
گمان كردم از سيدات قريش و خواتين مكه هستند. حيرتم اين بود كه چگونه بى خبر به اتاق من آمده اند و آن كس كه از حال من خبرشان كرده ، كيست ؟ به رسم عرب ها كه در برابر عزيزترين دوستانشان قربان و صدقه مى روند، با لحنى گرم و گيرنده گفتم : پدر و مادرم فداى شما باد! از كجا آمده ايد و چه كسانى هستيد؟
آن زن كه سمت راست من نشسته بود گفت :
- من مريم ، مادر مسيح و دختر عمرانم .
دومى خودش را اين طور معرفى كرد:
- من آسيه همسر خداپرست فرعون هستم .
دو زن ديگر هم دو فرشته بهشتى بودند كه به خانه من آمده بودند.
دستى كه از بال پرستو نرم تر بود به پهلويم كشيده شد، دردم آرام گرفت ، اما ابهامى همچون هواى مه گرفته صبحگاهان بهارى به فضاى اتاق افتاد كه ديگر نه چيزى مى ديدم و نه آوايى مى شنيدم .
اين حالت بيش از چند لحظه دوام نيافت كه آهسته ، آهسته آن ابهام محو شد و جاى خود را به نورى روحانى بخشيد.
در روشنايى اين نور ملكوتى ، پسرم را بر دامنم يافتم كه پيشانى عبوديت بر زمين گذاشته بود و نجوايى نامفهوم گوشم را نوازش مى داد، با اين كه نه گوينده را مى ديدم و نه از نجوايش مطلبى درمى يافتم ، باز هم خوشحال بودم .
سه موجود سپيدپوش ، پسرم را از دامانم برداشته بودند. نمى دانستم اين سه نفر كيستند. از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شايد آدميزاده هم نبودند، اما من نمى ترسيدم و در عين حال قدرتى كه دستم را پيش ببرد و كودك تازه به دنيا آمده ام را از دستشان بگيرد در وجود من نبود.
اين سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند. طاقه حريرى هم كه از ابر سفيدتر و لطيف تر بود در كنارشان ديدم .
پسرم را با آبى كه در آفتابه مى درخشيد، توى آن طشت شست وشو دادند و بعد در ميان دو شانه اش مهر زدند و بعد لاى آن حرير سفيدش پيچيدند و برداشتند و با خود به آسمان ها بردند.
تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلويم باز شد و فرياد كشيدم :
- ام عثمان ! ام عثمان !
خواستم بگويم كه نگذارند فرزندم را ببرند، ولى در همين هنگام چشمم به آغوش خودم افتاد. اى خدا اين پسر من است كه در آغوشم آرميده است .
در هفتمين روز اين ميلاد، عبدالمطلب ، بزرگان قريش را به وليمه اين ولادت دعوت كرد.
بنا به سنت جد كريم و عالى مقامش هاشم ، شترى هم به خاطر پرندگان و وحوش نحر كردند و بر سر كوه گذاشتند تا جانوران نيز از اين وليمه بهره ور شوند.
عبدالمطلب در انجمن اعيان و سادات قريش نواده گراميش را ((محمد)) ناميد.
حيرت زده از وى پرسيدند:
- اين چه اسمى است ؟ تا كنون عربى محمد نام نشناخته بوديم .
عبدالمطلب فرمود:
- پسرم را محمد ناميده ام ؛ زيرا مى دانم كه اين پسر در آسمان ها و زمين ، ((ستايش شده )) است . من اميدوارم كه محمدت و مكرمت دو جهان نصيب فرزندم باشد.