برگزيده تفسير نمونه جلد اول
تفسير سوره هاى :
فاتحة الكتاب (حمد)، بقره، آل عمران، نسا، مائده، انعام

زير نظر: آية اللّه مكارم شيرازى
تحقيق و تنظيم :احمد على بابائى

- ۱۶ -


(آيه 47)ـ باز در اين آيه داستان مريم ادامه مى يابد, او هنگامى كه بشارت تولد عيسى (ع ) را شنيد, چـنـيـن ((گفت : پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهدبود, در حالى كه هيچ انسانى با من تماس نگرفته )) و هرگز همسرى نداشته ام (قالت رب انى يكون لى ولد ولم يمسسنى بشر).
ولـى خـداونـد بـه ايـن شگفتى حضرت مريم پايان داد و ((فرمود: اين گونه خداهر چه را بخواهد مى آفريند)) (قال كذلك اللّه يخلق ما يشا).
سـپـس بـراى تكميل اين سخن مى فرمايد: ((هنگامى كه چيزى را مقرر كند (وفرمان وجود آن را صـادر نـمايد) تنها به آن مى گويد: موجود باش , آن نيز فورا موجودمى شود)) (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
(آيـه 48)ـ بـه دنـبال صفات چهارگانه اى كه در آيات قبل براى حضرت مسيح (ع ) بيان شده بود (آبـرومند در دنيا و آخرت بودن , از مقربان بودن , و سخن گفتن در گاهواره و از صالحان بودن ) به دو وصف ديگر آن پيامبر بزرگ اشاره مى كند.
نـخـسـت مـى فرمايد: ((خداوند به او كتاب و دانش و تورات و انجيل مى آموزد))(ويعلمه الكتاب والحكمة والتورية والا نجيل ).
جـمـله فوق نخست به تعليم كتاب و حكمت بطوركلى اشاره مى كند و بعد دومصداق روشن اين كتاب و حكمت , يعنى تورات و انجيل را بيان مى نمايد.
(آيه 49)ـ در اين آيه به معجزات حضرت مسيح اشاره كرده مى فرمايد: ((و(خداوند) او را رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل قرار مى دهد)) (ورسولا الى بنى اسرائيل ).
سـپـس مـى افـزايـد: او مـامـور بود به آنها بگويد: ((من نشانه اى از سوى پروردگارتان براى شما آورده ام )) (انى قد جئتكم بية من ربكم ).
نه يك نشانه بلكه نشانه هاى متعدد!.
((مـن از گـل چـيـزى بـه شـكـل پرنده مى سازم , سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا پرنده اى مى گردد)) (انى اخلق لكم من الطين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيراباذن اللّه ).
سـپس به بيان دومين معجزه يعنى درمان بيماريهاى صعب العلاج يا غيرقابل علاج از طريق عادى پـرداخته مى گويد: ((من كور مادرزاد و مبتلا به برص (پيسى ) رابهبودى مى بخشم )) (وابرئ الا كمه والا برص ).
شـك نـيـسـت كه اين موضوعات مخصوصا براى پزشكان و دانشمندان آن زمان معجزات غيرقابل انكارى بوده است .
در سـومـين مرحله , اشاره به معجزه ديگرى مى كند و آن اين كه : ((من مردگان را به فرمان خدا زنده مى كنم )) (واحى الموتى باذن اللّه ).
چيزى كه در هر عصر و زمانى جز معجزات و كارهاى خارق العاده است .
و در مرحله چهارم موضوعات خبردادن از اسرار نهانى مردم را مطرح مى كند, زيرا هركس معمولا در زنـدگـى فردى و شخصى خود, اسرارى دارد كه ديگران از آن آگاه نيستند;Š مسيح مى گويد: ((من شما را از آنچه مى خوريد و درخانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (وانبئكم بما تاكلون وما تـدخـرون فـى بـيـوتـكم )و در پايان به تمام اين چهار معجزه اشاره كرده مى گويد: ((مسلما در اينهانشانه اى است براى شما اگر ايمان داشته باشيد)) و در جستجوى حقيقت باشيد (ان فى ذلك لا ية لكم ان كنتم مؤمنين ).
از مفاد آيه فوق و آيات مشابه آن استفاده مى شود كه فرستادگان و اولياى خدا به اذن او مى توانند بـه هنگام لزوم در جهان تكوين و آفرينش تصرف كنند و برخلاف عادت و جريان طبيعى حوادثى بـه وجـود آورنـد و ايـن چيزى است بالاتر ازولايت تشريعى يعنى سرپرستى مردم كه نام آن ولايت تكوينى است .
(آيـه 50)ـ ايـن آيـه نيز ادامه سخنان حضرت مسيح است , و در واقع بخشى ازاهداف بعثت خود را شرح مى دهد مى گويد: ((من آمده ام تورات را تصديق كنم ومبانى و اصول آن را تحكيم بخشم )) (ومصدقا لما بين يدى من التورية ).
و نـيـز آمـده ام تا پاره اى از چيزهايى كه (بر اثر ظلم و گناه ) بر شما تحريم شده بود (مانند ممنوع بـودن گـوشـت شـتر و پاره اى از چربيهاى حيوانات و بعضى ازپرندگان و ماهيها) بر شما حلال كنم )) (ولا حل لكم بعض الذى حرم عليكم ).
سپس مى افزايد: ((من نشانه اى از سوى پروردگارتان براى شما آورده ام ))(وجئتكم بية من ربكم ) .
و در پـايان آيه چنين نتيجه گيرى مى كند: ((بنابراين , از (مخالفت ) خداوندبترسيد و مرا اطاعت كنيد)) (فاتقوا اللّه واطيعون ).
(آيـه 51)ـ در ايـن آيه , از زبان حضرت مسيح براى رفع هرگونه ابهام و اشتباه و براى اين كه تولد اسـتـثـنـايـى او را دسـتـاويـزى براى الوهيت او قرار ندهند چنين نقل مى كند: ((مسلما خداوند پـروردگـار مـن و پـروردگار شماست , پس او را پرستش كنيد(نه من و نه چيز ديگر را) اين راه مـسـتـقيم است )) راه توحيد و يكتاپرستى نه راه شرك و دوگانه و چندگانه پرستى (ان اللّه ربى وربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ).
در آيـات ديگر قرآن نيز كرارا مى خوانيم كه حضرت مسيح (ع ) روى مساله عبوديت و بندگى خود در پـيـشـگـاه خـدا, تـكيه مى فرمود, و بر خلاف آنچه درانجيلهاى تحريف يافته كنونى كه از زبان مـسـيـح (ع ) نقل شده كه او غالبا كلمه پدر رادر باره خدا به كار مى برد قرآن مجيد كلمه ((رب )) (پـروردگـار) و مـانند آن را از او نقل مى كند كه دليلى است بر نهايت توجه او نسبت به مبارزه با شـرك , و يـا دعـوى الـوهـيـت حـضرت مسيح و لذا تا زمانى كه حضرت مسيح (ع ) در ميان مردم بـودهـيـچ كـس جرات پيدا نكرد او را يكى از خدايان معرفى كند بلكه به اعتراف محققان مسيحى مساله تثليث و اعتقاد به خدايان سه گانه از قرن سوم ميلادى پيدا شد.
(آيـه 52)ـ مـطـابـق پـيشگويى و بشارت موسى (ع ), جمعيت يهود قبل ازآمدن عيسى (ع ) منتظر ظـهـور او بـودند اما هنگامى كه ظاهر گشت و منافع نامشروع جمعى از منحرفان بنى اسرائيل به خـطـر افـتـاد, تـنـهـا گـروه محدودى گرد مسيح (ع ) راگرفتند آيه مى گويد: ((هنگامى كه عـيـسـى (ع ) احـساس كفر (و مخالفت ) از آنها كرد,گفت : چه كسانى ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) خواهند بود؟)) (فلمااحس عيسى منهم الكفر قال من انصارى الى اللّه ).
در اينجا تنها گروه اندكى به اين دعوت پاسخ مثبت دادند, قرآن از اين افرادپاك به عنوان .

((حواريون )).

نـام بـرده اسـت ((حـواريون (شاگردان ويژه مسيح ) گفتند: ما ياوران (آيين ) خداهستيم , به او ايـمان آورديم و تو گواه باش كه ما اسلام آورده و تسليم آيين حق شده ايم )) (قال الحواريون نحن انصار اللّه آمنا باللّه واشهد بانا مسلمون ).
حـواريون براى اثبات اخلاص خود در پاسخ گفتند: ما ياوران خداييم و آيين او را يارى مى كنيم و نگفتند ما ياور توايم !.
(آيه 53)ـ در اين آيه جمله هايى نقل شده كه بيانگر نهايت توحيد واخلاص حواريون است آنها ايمان خويش را به پيشگاه خداوند چنين عرضه داشتند و گفتند: ((پروردگارا ! ما به آنچه نازل كرده اى ايمان آورديم و از فرستاده (توحضرت مسيح ) پيروى نموديم , پس ما را در زمره گواهان بنويس )) (ربنا آمنا بماانزلت واتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين ).
(آيه 54)ـ پس از شرح ايمان حواريون , در اين آيه اشاره به نقشه هاى شيطانى يهودكرده مى گويد: ((آنـها (يهود و ساير دشمنان مسيح براى نابودى او و آئينش ) نقشه كشيدند و خداوند (براى حفظ او و آئيـنـش ) چـاره جـويـى كـرد, و خـداونـد بـهترين چاره جويان است )) (ومكروا ومكراللّه واللّه خيرالماكرين ).
بديهى است نقشه هاى خدا بر نقشه هاى همه پيشى مى گيرد, چرا كه آنهامعلوماتى اندك و قدرتى محدود دارند و علم و قدرت خداوند بى پايان است .
(آيـه 55)ـ اين آيه همچنان ادامه آيات مربوط به زندگى حضرت مسيح (ع )است معروف در ميان مفسران اسلام , به استناد آيه 157 سوره نسا, اين است كه مسيح (ع ) هرگز كشته نشد و خداوند او را به آسمان برد;Š آيه مورد بحث ناظر به همين معنى است , مى فرمايد: به ياد آوريد! ((هنگامى را كه خـدا بـه عـيسى گفت من تو را بر مى گيرم و به سوى خود بالا مى برم )) (اذ قال اللّه يا عيسى انى مـتـوفـيـك ورافـعـك الـى ) سـپـس مـى افـزايـد: ((و تـو را از كـسـانـى كـه كـافـر شـدند پاك مى سازم ))(ومطهرك من الذين كفروا).
مـنـظـور از ايـن پاكيزگى , يا نجات او از چنگال افراد پليد و بى ايمان است و يا ازتهمتهاى ناروا و توطئه هاى ناجوانمردانه , كه در سايه پيروزى آيين او حاصل شد.
سـپـس مـى افـزايـد: ((ما پيروان تو را تا روز رستاخيز بر كافران برترى مى دهيم ))(وجاعل الذين اتبعوك فوق الذين كفروا الى يوم القيمة ).
ايـن آيه يكى از آيات اعجازآميز و از پيشگوييها و اخبار غيبى قرآن است كه مى گويد پيروان مسيح همواره بر يهود كه مخالف مسيح بودند برترى خواهندداشت .
و در پايان آيه مى فرمايد: ((سپس بازگشت همه شما به سوى من است , و من در ميان شما در آنچه اختلاف داشتيد داورى مى كنم )) (ثم الى مرجعكم فاحكم بينكم فيـما كنتم فيه تختلفون ).
يعنى آنچه از پيروزيها گفته شد مربوط به اين جهان است محاكمه نهايى وگرفتن نتيجه اعمال چيزى است كه در آخرت خواهد آمد.
(آيه 56)ـ اين آيه و آيه بعد خطاب به حضرت مسيح (ع ) است مى فرمايد:بعد از آن كه مردم به سوى خـدا بـازگـشـتند و او در ميان آنان داورى كرد, صفوف از هم جدا مى شود ((اما كسانى كه كافر شـدنـد (و حـق را شـناختند و انكار كردند) آنها رامجازات شديدى در دنيا و آخرت خواهم كرد و ياورانى ندارند)) (فاما الذين كفروافاعذبهم عذابا شديدا فى الدنيا والا خرة وما لهم من ناصرين ).
(آيه 57)ـ سپس به گروه دوم اشاره كرده مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انـجـام دادنـد, خـداونـد پاداش آنها را بطوركامل خواهد داد))(واما الذين آمنوا وعملوا الصالحات فـيـوفيهم اجورهم ) و باز تاكيد مى كند((خداوند هرگز ستمگران را دوست ندارد)) (واللّه لايحب الظالمين ).
بنابراين , خدايى كه ظالمان را دوست ندارد هرگز در حق بندگان ستم نخواهد كرد و اجر آنها را بطوركامل خواهد داد.
(آيـه 58)ـ پـس از شـرح داسـتـان مـسيح (ع ), در اين آيه روى سخن را به پيامبراسلام (ص ) كرده مـى گـويـد: ((ايـنها را كه بر تو مى خوانيم از نشانه هاى حقانيت تو و يادآورى حكيمانه است )) كه به صورت آيات قرآن بر تو نازل گرديده و خالى ازهرگونه باطل و خرافه است (ذلك نتلوه عليك من الا يات والذكر الحكيم ).
ايـن در حـالـى اسـت كـه ديگران سرگذشت اين پيامبر بزرگ را به هزار گونه افسانه دروغين و خرافات و بدعتها آلوده اند.
آيـه 59ـ شـان نـزول : قبلا گفتيم مقدار زيادى از آيات اين سوره در پاسخ ‌گفتگوهاى مسيحيان نـجـران نـازل شده است , آنها در يك هيات شصت نفرى براى گفتگو با پيامبر(ص ) به مدينه وارد شـده بـودنـد از جـمـله مسائلى كه در اين گفتگومطرح شد اين بود كه آنها از پيامبراسلام (ص ) پرسيدند ما را به چه چيز دعوت مى كنى , پيامبر(ص ) فرمود: به سوى خداوند يگانه و اين كه مسيح بـنـده اى از بـنـدگـان اوسـت و حـالات بـشـرى داشت , آنها اين سخن را نپذيرفتند و به ولادت عيسى (ع )بدون پدر اشاره كرده و آن را دليل بر الوهيت او خواندند آيه نازل شد و به آنها پاسخ ‌داد و چون حاضر به قبول پاسخ نشدند آنها را دعوت به مباهله كرد.
تـفـسـيـر: آيه ناظر به كسانى است كه ولادت حضرت مسيح (ع ) را بدون پدر,دليل بر فرزندى او نـسـبت به خدا, و يا الوهيتش مى گرفتند, آيه مى گويد: ((مثل عيسى نزد خدا همچون مثل آدم است كه او را از خاك آفريد, سپس به او فرمود:موجود باش , او نيز بلافاصله موجود شد)) (ان مثل عيسى عنداللّه كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ).
بـنـابـرايـن , اگـر مسيح بدون پدر به دنيا آمد, جاى تعجب نيست , زيرا موضوع آدم (ع ) از اين هم شگفت انگيزتر بود, او بدون پدر و مادر به دنيا آمد, سپس به غافلان مى فهماند كه هر كارى در برابر اراده حق , سهل و آسان است تنها كافى است بفرمايد: موجود باش آن هم موجود مى شود!.
(آيـه 60)ـ در ايـن آيه براى تاكيد آنچه در آيات قبل آمد, مى فرمايد: ((اينها را(كه در باره حضرت مـسـيـح (ع ) و چگونگى ولادت او و مقاماتش ) بر تو مى خوانيم حقى است از سوى پروردگارت , و چون حق است , هرگز از ترديدكنندگان در آن مباش )) (الحق من ربك فلاتكن من الممترين ).
آيـه 61ـ شـان نـزول : ايـن آيه و دو آيه قبل از آن در باره هيات نجرانى نازل شده است آنها خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و عرض كرند: آيا هرگز ديده اى فرزندى بدون پدر متولد شود؟ در اين هنگام آيـه ان مـثل عيسى عنداللّه نازل شد و هنگامى كه پيامبر(ص ) آنها را به مباهله ((25)) دعوت كرد آنـهـا تـا فرداى آن روز از حضرتش مهلت خواستند فردا كه شد پيامبر(ص ) آمد در حالى كه دست على بن ابيطالب (ع )را گرفته بود و حسن و حسين (ع ) در پيش روى او راه مى رفتند و فاطمه (ع ) پشت سرش بود.
در روايتى آمده است اسقف مسيحيان به آنها گفت : ((من صورتهايى رامى بينم كه اگر از خداوند تـقـاضا كنند كوهها را از جا بر كند چنين خواهد كرد;Š هرگز باآنها مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد, و يك نصرانى تا روز قيامت بر صفحه زمين نخواهد ماند.
تـفـسير: اين آيه به دنبال آيات قبل و استدلالى كه در آنها بر نفى خدا بودن مسيح (ع ) شده بود, به پـيامبر(ص ) دستور مى دهد: ((هرگاه بعد از علم و دانشى كه (در باره مسيح ) براى تو آمده (باز) كـسـانـى بـا تـو در آن بـه مـحاجه و ستيز برخاستند, به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مى كنيم و شما هم فرزندان خود را, مازنان خويش را دعوت مى نماييم , شما هم زنان خود را, ما از نـفـوس خـود (كسانى كه به منزله جان ما هستند) دعوت مى كنيم , شما هم از نفوس خود دعوت كـنـيد, سپس مباهله مى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مى دهيم )) ((26)) (فمن حاجك فيه من بعد ما جاك من العلم فقل تعالوا ندع ابنانا وابناكم ونسانا ونساكم وانفسنا وانفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين ).
(آيـه 62)ـ پـس از شـرح زندگى مسيح در اين آيه به عنوان تاكيد هرچه بيشترمى فرمايد: ((اينها سـرگـذشت واقعى (مسيح ) است )) نه ادعاهايى همچون الوهيت مسيح يا فرزند خدا بودنش (ان هذا لهو القصص الحق ).
نه مدعيان خدايى او سخن حقى مى گفتند و نه آنهايى كه العياذباللّه فرزندنامشروعش مى خوانند حـق آن اسـت كـه تـو آوردى و تو گفتى او بنده خدا و پيامبربود كه با يك معجزه الهى از مادرى پاك , بدون پدر تولد يافت .
باز براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و هيچ معبودى جز خداوند يگانه نيست ))(وما من اله الا اللّه ).
((و خـداوند يگانه قدرتمند و توانا و حكيم است )) و تولد فرزندى بدون پدر دربرابر قدرتش مساله مهمى نيست (وان اللّه لهو العزيز الحكيم ).
آرى ! چنين كسى سزاوار پرستش است نه غير او.
(آيـه 63)ـ در ايـن آيـه كـسـانـى را كه از پذيرش اين حقايق سر باز مى زنند موردتهديد قرار داده مى فرمايد: ((اگر (با اين همه دلايل و شواهد روشن باز هم ) روى بگردانند (بدان كه در جستجوى حـق نـيـسـتـند و فاسد و مفسدند) زيرا خداوند ازمفسدان آگاه است )) (فان تولوا فان اللّه عليم بالمفسدين ).
(آيه 64) ـ.

دعوت به سوى وحدت !.

در آيـات گذشته دعوت به سوى اسلام با تمام خصوصيات بود ولى در اين آيه دعوت به نقطه هاى مـشترك ميان اسلام و آيينهاى اهل كتاب است روى سخن رابه پيامبر كرده مى فرمايد: ((بگو: اى اهل كتاب ! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما وشما مشترك است كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چـيزى را شريك او قرار ندهيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير از خداوند يگانه به خدايى نپذيرد)) (قـل يـا اهـل الـكـتاب تعالوا الى كلمة سوا بيننا وبينكم الا نعبد الا اللّه ولا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه ).
بـا ايـن طـرز اسـتـدلال بـه مـا مى آموزد اگر كسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما هـمـكـارى كـنند بكوشيد لااقل در اهداف مهم مشترك همكارى آنها راجلب كنيد و آن را پايه اى براى پيشبرد اهداف مقدستان قرار دهيد.
سـپـس درپـايان آيه مى فرمايد: ((اگر آنها (بعد ازاين دعوت منطقى به سوى نقطه مشترك توحيد باز) سر تابند و روى گردان شوند بگوييد گواه باشيد كه مامسلمانيم ))و تسليم حق هستيم و شما نيستيد (فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ).
بـنابراين دورى شما از حق در روح ما كمترين اثرى نمى گذارد و ما همچون به راه خود يعنى راه اسـلام ادامـه خـواهـيـم داد تـنـها خدا را مى پرستيم و تنها قوانين او رابه رسميت مى شناسيم و بشرپرستى به هر شكل و صورت درميان ما نخواهد بود.
آيـه 65ـ شـان نـزول : در اخـبـار اسـلامـى آمـده اسـت كه دانشمندان يهود ونصاراى نجران نزد پـيـامبر(ص ) به گفتگو و نزاع در باره حضرت ابراهيم برخاستند,يهود مى گفتند: او تنها يهودى بود و نصارى مى گفتند: او فقط نصرانى بود (به اين ترتيب هر كدام مدعى بودند كه او از ما است ) اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد وآنها را در اين ادعاهاى بى اساس تكذيب كرد.
تـفـسـيـر: در ادامه بحثهاى مربوط به اهل كتاب در اين آيه روى سخن را به آنهاكرده مى فرمايد: ((اى اهـل كتاب چرا در باره ابراهيم به گفتگو و نزاع مى پردازيد (وهركدام او را از خود مى دانيد) در حـالـى كه تورات و انجيل بعد از او نازل شده (ودوران او قبل از موسى و مسيح بود) آيا انديشه نـمـى كـنيد؟)) (يا اهل الكتاب لم تحاجون فى ابرهيم وما انزلت التورية والا نجيل الا من بعده افلا تعقلون ).
(آيـه 66)ـ در ايـن آيـه از طـريـق ديگرى آنها را مورد سرزنش قرار داده مى فرمايد: ((شما كسانى هـستيد كه در باره آنچه نسبت به آن آگاهى داشتيد بحث وگفتگو كرديد ولى چرا در باره آنچه بـه آن آگـاهـى نـداريد, بحث و گفتگو مى كنيد))؟ (هاانتم هؤلا حاججتم فيـما لكم به علم فلم تحاجون فيـما ليس لكم به علم ).
يـعـنى شما در مسائل مربوط به مذهب خودتان كه از آن آگاهى داشتيد بحث و گفتگو كرديد و ديـديـد كه حتى در اين مباحث گرفتار چه اشتباهات بزرگى شده ايدو چه اندازه از حقيقت دور افتاده ايد (و در واقع علم شما جهل مركب بود) با اين حال چگونه در چيزى كه از آن اطلاع نداريد بحث و گفتگو مى كنيد!.
سپس براى تاكيد مطالب گذشته و آماده ساختن براى بحث آينده مى گويد:((خدا مى داند و شما نمى دانيد)) (واللّه يعلم وانتم لاتعلمون ).
آرى , او مى داند كه در چه تاريخى آيين خود را بر ابراهيم نازل كرده !.
(آيـه 67)ـ سـپس با صراحت تمام به اين مدعيان پاسخ مى گويد كه : ((ابراهيم نه يهودى بود و نه نـصرانى , بلكه موحد خالص و مسلمان (پاك نهادى ) بود)) (ما كان ابراهيم يهوديا ولا نصرانيا ولكن كان حنيفا مسلما).
خـداونـد پـس از تـوصيف ابراهيم (ع ) به عنوان حنيف و مسلم , مى فرمايد: ((اوهرگز از مشركان نبود)) (وما كان من المشركين ).
تا هرگونه ارتباطى ميان ابراهيم و بت پرستان عرب را نفى كند.
(آيـه 68)ـ بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه ابراهيم پيرو هيچ يك از اين آيينها نبوده , تنها چيزى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه چگونه مى توان خودرا پيرو اين پيامبر بزرگ كه همه پيروان اديـان الـهـى بـراى او عـظـمـت قـائل هستنددانست ! در آيه مورد بحث به اين معنى پرداخته و مـى گـويـد: ((سـزاوارتـريـن مـردم بـه ابـراهـيم آنها هستند كه از او پيروى كردند و اين پيامبر (پـيـامبراسلام ) و كسانى كه به اوايمان آورده اند مى باشند)) (ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه وهذا النبى والذين آمنوا).
اهـل كـتـاب بـا عقايد شرك آميز خود كه اساسى ترين اصل دعوت ابراهيم (ع )يعنى توحيد را زير پا گذارده اند, و يا بت پرستان عرب كه درست در نقطه مقابل آيين ابراهيم (ع ) قرار گرفته اند چگونه مى توانند خود را پيرو ابراهيم و در خط او بدانند!.
و در پايان آيه به آنها كه پيرو واقعى مكتب پيامبران بزرگ خدا بودند بشارت مى دهد كه ((خداوند ولى و سرپرست مؤمنان است )) (واللّه ولى المؤمنين ).
آيـه 69ـ شـان نـزول : جمعى از يهود كوشش داشتند افراد سرشناس و مبارزى از مسلمانان پاكدل چون ((معاذ)) و ((عمار)) و بعضى ديگر را به سوى آيين خوددعوت كنند و با وسوسه هاى شيطانى از اسلام بازگردانند آيه نازل شد و به همه مسلمانان در اين زمينه اخطار كرد!.
تفسير: اين آيه ضمن افشاى نقشه دشمنان اسلام براى دور ساختن تازه مسلمانان از اسلام , به آنها يـادآور مى شود كه دست از كوشش بيهوده خود بردارند,مى فرمايد: ((جمعى از اهل كتاب دوست داشتند شما را گمراه كنند)) (ودت طائفة من اهل الكتاب لو يضلونكم ).
غـافـل از اين كه تربيت مسلمانان در مكتب پيامبر(ص ) به اندازه اى حساب شده و آگاهانه بود كه احـتـمال بازگشت وجود نداشت , آنها اسلام را با تمام هستى خود دريافته بودند بنابراين دشمنان نـمـى تـوانـستند آنها را گمراه سازند, بلكه به گفته قرآن در ادامه اين آيه ((آنها تنها خودشان را گمراه مى كنند و نمى فهمند)) (وما يضلون الا انفسهم وما يشعرون ).
زيـرا آنـهـا بـا القا شبهات و نسبت دادن خلافها به اسلام و پيامبر(ص ) روح بدبينى را در روح خود پرورش مى دادند.
(آيه 70)ـ در ادامه گفتگو در باره فعاليتهاى تخريبى اهل كتاب در اين آيه وآيه بعد روى سخن را بـه آنـهـا كـرده , و بـه خاطر كتمان حق و عدم تسليم در برابر آن ,آنها را شديدا مورد سرزنش قرار مى دهد, مى فرمايد: ((اى اهل كتاب چرا به آيات خدا كافر مى شويد در حالى كه (به صحت و صدق آن ) گواهى مى دهيد)) (يا اهل الكتاب لم تكفرون بيات اللّه وانتم تشهدون ).
شـما نشانه هاى پيامبراسلام (ص ) را در تورات و انجيل خوانده ايد و نسبت به آن آگاهى داريد, چرا راه انكار را در پيش مى گيريد؟.
(آيه 71)ـ در اين آيه بار ديگر آنها را مخاطب ساخته مى گويد: ((اى اهل كتاب ! چرا حق را با باطل مـى آمـيزيد و مشتبه مى كنيد (تا مردم را به گمراهى بكشانيدو خودتان نيز گمراه شويد) و چرا حـق را پنهان مى داريد در حالى كه مى دانيد))! (يااهل الكتاب لم تلبسون الحق بالباطل وتكتمون الحق وانتم تعلمون ).
آيـه 72ـ شان نزول : نقل شده كه : دوازده نفر از يهود با يكديگر تبانى كردندكه صبحگاهان خدمت پـيـامـبـراكـرم (ص ) بـرسـند و ظاهرا ايمان بياورند و مسلمان شوند, ولى در آخر روز از اين آيين بـرگـردنـد و هنگامى كه از آنها سؤال شود چراچنين كرده اند بگويند: ما صفات محمد(ص ) را از نـزديـك مـشاهده كرديم و ديديم صفات و روش او با آنچه در كتب ما است تطبيق نمى كند و لذا برگشتيم , و به اين وسيله بعضى از مؤمنان متزلزل مى گردند.
تـفـسـيـر: يـهـود براى متزلزل ساختن ايمان مسلمانان از هر وسيله اى استفاده مى كردند, تهاجم نـظـامـى , سـيـاسـى و اقـتـصادى اين آيه اشاره به بخشى از تهاجم فرهنگى آنها دارد مى فرمايد: ((گـروهـى از اهل كتاب گفتند: (برويد و ظاهرا) به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ايمان بياوريد و در پايان روز كافر شويد (و كفر خودرا آشكار سازيد) شايد آنها (مؤمنان ) نيز متزلزل شده بـازگـردنـد)) (وقالت طائفة من اهل الكتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا وجه النهار واكفروا آخره لعلهم يرجعون ).
ايـن توطئه در افراد ضعيف النفس اثر قابل ملاحظه اى خواهد داشت به خصوص اين كه عده مزبور از دانـشـمـندان يهود بودند, و همه مى دانستند كه آنهانسبت به كتب آسمانى و نشانه هاى آخرين پيامبر, آشنايى كامل دارند و اين امرلااقل پايه هاى ايمان تازه مسلمانان را متزلزل مى سازد.
(آيه 73)ـ ولى براى اين كه پيروان خود را از دست ندهند تاكيد كردند كه ايمان شما بايد تنها جنبه صـورى داشته و كاملا محرمانه باشد ((شما جز به كسى كه ازآيينتان پيروى مى كند (واقعا) ايمان نياوريد)) (ولا تؤمنوا الا لمن تبع دينكم ).
سپس در يك جمله معترضه كه از كلام خداوند است , مى فرمايد: ((به آنهابگو: هدايت تنها هدايت الهى است )) و اين توطئه هاى شما در برابر آن بى اثر است (قل ان الهدى هدى اللّه ).
بار ديگر به ادامه سخنان يهود باز مى گردد, و مى فرمايد: آنها گفتند ((هرگز باورنكنيد به كسى هـمـانند شما (كتاب آسمانى ) داده شود, (بلكه نبوت مخصوص شماست ) و همچنين تصور نكنيد آنـها مى توانند در پيشگاه پروردگارتان با شمابحث و گفتگو كنند)) (ان يؤتى احد مثل ما اوتيتم او يحاجوكم عند ربكم ).
بـه اين ترتيب روشن مى شود كه آنها گرفتار خود برتربينى عجيبى بودند;Š خودرا بهترين نژادهاى جهان مى پنداشتند و هميشه در اين فكر بودند كه براى خودمزيتى بر ديگران قائل شوند.
در پـايـان آيـه خـداونـد جـواب مـحـكـمى به آنها مى دهد و با بى اعتنايى به آنهاروى سخن را به پيامبر(ص ) كرده مى فرمايد: ((بگو: فضل و موهبت به دست خداست و به هركس بخواهد و شايسته ببيند مى دهد و خداوند واسع (داراى مواهب گسترده ) و آگاه (از موارد شايسته ) مى باشد)) (قل ان الفضل بيداللّه يؤتيه من يشا واللّه واسع عليم ).
يـعنى بگو مواهب الهى اعم از مقام والاى نبوت و همچنين موهبت عقل ومنطق و افتخارات ديگر همه از ناحيه اوست , و به شايستگان مى بخشد.
(آيـه 74)ـ در ايـن آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((خدا هركس را بخواهد (وشايسته بداند) ويژه رحمت خود مى كند و خداوند داراى فضل عظيم است )) وهيچ كس نمى تواند مواهب او را محدود سازد (يختص برحمته من يشا واللّه ذوالفضل العظيم ).
بنابراين , اگر فضل و موهبت الهى شامل بعضى مى شود نه بعضى ديگر, به خاطر محدود بودن آن نيست بلكه به خاطر تفاوت شايستگيهاست .

توطئه هاى كهن !.

آيـات فوق كه از آيات اعجازآميز قرآن بوده و پرده از روى اسرار يهود ودشمنان اسلام برمى داشت امـروز هـم بـه مـسـلمانان در برابر اين جريان هشدارمى دهد, زيرا در عصر ما نيز وسايل تبليغاتى دشـمـن كـه از مجهزترين وسايل تبليغاتى جهان است در اين جهت به كار گرفته شده كه عقايد اسلامى را در افكار مسلمين مخصوصا نسل جوان ويران سازند آنها در اين راه از هر وسيله و هركس در لـبـاسـهـاى ((دانـشـمـنـد, خـاورشـنـاس , مـورخ و روزنامه نگار و حتى بازيگران سينما و )) اسـتـفاده مى كنند و اين حقيقت را مكتوم نمى دارند كه هدفشان اين نيست كه مسلمانان به آيين مسيح يا يهود درآيند;Š بلكه هدف آنها ويرانى افكار و بى علاقه ساختن جوانان نسبت به مفاخر آيين و سنتشان است !.
آيه 75ـ شان نزول : اين آيه در باره دو نفر از يهود نازل گرديده كه يكى امين ودرستكار و ديگرى خائن و پست بود نفر اول ((عبداللّه بن سلام )) بود كه مردثروتمندى 1200 اوقيه ((27)) طلا نزد او به امانت گذارد, عبداللّه همه آن را به موقع به صاحبش رد كرد و به واسطه امانت دارى خداوند او را در آيـه مورد بحث مى ستايدنفر دوم ((فنحاص )) است كه مردى از قريش يك دينار به او امانت سپرد ((فنحاص ))در آن خيانت كرد خداوند او را بواسطه خيانت در امانت نكوهش مى كند تفسير: .

خائنان و امينان ـ.

جـمـعى از يهود عقيده داشتند كه مسؤول حفظ امانتهاى ديگران نيستند,منطق آنها اين بود كه مـى گـفـتند ما اهل كتابيم ! و پيامبرالهى و كتاب آسمانى او درميان ما بوده است , ولى در مقابل اينها گروهى از آنان خود را موظف به پرداخت حقوق ديگران مى دانستند.
در ايـن آيه قرآن به هر دو گروه اشاره كرده حق هركدام را ادا مى كند,مى فرمايد: ((در ميان اهل كـتاب كسانى هستند كه اگر ثروت زيادى به رسم امانت به آنها بسپارى به تو باز مى گردانند (و بـه عـكس ) كسانى هستند كه اگر يك دينار به عنوان امانت به آنها بسپارى به تو باز نمى گردانند مـگـر تـا زمـانى كه بالاى سر آنهاايستاده (و بر آنها مسلط) باشى )) (ومن اهل الكتاب من ان تامنه بقنطار يؤده اليك ومنهم من ان تامنه بدينار لا يؤده اليك الا مادمت عليه قائما).
به اين ترتيب قرآن مجيد به خاطر غلط كارى گروهى از آنها, همه آنها رامحكوم نمى كند و اين يك درس مهم اخلاقى به همه مسلمين است .
ضـمـنـا نـشـان مـى دهـد آن گروهى كه خود را در تصرف و غصب اموال ديگران مجاز و ماذون مـى دانستند هيچ منطقى جز منطق زور و سلطه را پذيرا نيستند ونمونه آن را بطور گسترده در دنـيـاى امـروز در صـهـيونيستها مشاهده مى كنيم و اين درحقيقت از مسائل جالبى است كه در قرآن مجيد در آيه فوق پيشگويى شده , و به همين دليل مسلمانان براى استيفاى حقوق خود از آنان هيچ راهى جز كسب قدرت ندارند.
سپس در ادامه آيه منطق اين گروه را در مورد غصب اموال ديگران بيان مى كند, مى فرمايد: ((اين بـه خـاطـر آن اسـت كـه آنها مى گويند ما در برابر ((اميين )) (غيراهل كتاب ) مسؤول نيستيم )) (ذلك بانهم قالوا ليس علينا فى الا ميين سبيل ).
آرى ! آنها با اين خود برتربينى و امتياز دروغين به خود حق مى دادند كه اموال ديگران را به هر اسم و عنوان تملك كنند, و اين منطق از اصل خيانت آنها در امانت ,به مراتب بدتر و خطرناكتر بود.
قـرآن مجيد در پاسخ آنها در پايان همين آيه با صراحت مى گويد: ((آنها به خدادروغ مى بندند در حالى كه مى دانند)) (ويقولون على اللّه الكذب وهم يعلمون ).
آنـها به خوبى مى دانستند كه در كتب آسمانيشان به هيچ وجه اجازه خيانت درامانتهاى ديگران به آنان داده نشده , در حالى كه آنها براى توجيه اعمال ننگين خويش چنين دروغهايى را مى ساختند و به خدا نسبت مى دادند.
(آيـه 76)ـ اين آيه ضمن نفى كلام اهل كتاب كه مى گفتند: خوردن اموال غيراهل كتاب براى ما حـرام نـيـسـت ! و بـه همين دليل براى خود آزادى عمل قائل بودندهمان آزادى كه امروز هم در اعـمـال بـسـيارى از آنها مى بينيم كه هرگونه تعدى و تجاوزبه حقوق ديگران را براى خود مجاز مـى دانـند, مى فرمايد: ((آرى , كسى كه به پيمان خود وفا كند و پرهيزكارى پيشه نمايد (خدا او را دوسـت دارد زيـرا) خـداونـدپرهيزكاران را دوست مى دارد)) (بلى من اوفى بعهده واتقى فان اللّه يحب المتقين ).
يعنى معيار برترى انسان و مقياس شخصيت و ارزش آدمى , وفاى به عهد وعدم خيانت در امانت و تقوا و پرهيزكارى به طور عام است .
آيـه 77ـ شـان نزول : جمعى از دانشمندان يهود به هنگامى كه موقعيت اجتماعى خود را در ميان يهود در خطر ديدند كوشش كردند كه نشانه هايى كه درتورات در باره آخرين پيامبر وجود داشت و شخصا در نسخى از تورات با دست خود نگاشته بودند تحريف نمايند و حتى سوگند ياد كنند كه آن جمله هاى تحريف شده از ناحيه خداست ! آيه نازل شد و شديدا به آنها اخطار كرد.
تـفـسـيـر: در ايـن آيـه بـه بخش ديگرى از خلافكاريهاى يهود و اهل كتاب اشاره شده مى فرمايد: ((كـسـانـى كه پيمان الهى و سوگندهاى خود را (به نام مقدس او) بابهاى كمى معامله مى كنند بهره اى در آخرت نخواهند داشت )) (ان الذين يشترون بعهداللّه وايمانهم ثمنا قليلا اولئك لا خلاق لهم فى الا خرة ).
البته آيه به صورت كلى ذكر شده هر چند شان نزول آن گروهى از علماى اهل كتاب است و قرآن در ايـن آيـه , پـنـج مجازات براى آنها ذكر مى كند;Š نخست اين كه آنهااز مواهب بى پايان عالم ديگر بهره اى نخواهند داشت ـچنانكه در بالا ذكر شد.
ديگر اين كه ((خداوند در قيامت با آنها سخن نخواهد گفت )) (ولا يكلمهم اللّه ) و نيز ((نظر لطف خود را در آن روز از آنها بر مى گيرد و نگاهى به آنها نمى كند))(ولا ينظر اليهم يوم القيمة ).
روشن است كه منظور از سخن گفتن خداوند سخن گفتن با زبان نيست زيراخداوند از جسم و جـسمانيات پاك و منزه است بلكه منظور سخن گفتن از طريق الهام قلبى و يا ايجاد امواج صوتى در فـضا است همانند سخنانى كه موسى (ع ) ازشجره طور شنيد و همچنين نظر كردن خداوند به آنـان اشـاره بـه تـوجه و عنايت خاص اوست نه نگاه با چشم جسمانى ـنچنان كه بعضى ناآگاهان پـنـداشـتـه انـد وبـالاخـره مجازات چهارم و پنجم آنان اين است ((خداوند آنان را (از گناه ) پاك نمى كندو براى آنها عذاب دردناكى است )) (ولا يزكيهم ولهم عذاب اليم ).
و از اينجا روشن مى شود كه گناه پنهان ساختن آيات الهى و شكستن عهد وپيمان او و استفاده از سوگندهاى دروغين تا چه حد سنگين است كه تهديد به اين همه مجازاتهاى روحانى و جسمانى و محروميت كامل از الطاف و عنايات الهى شده است .
آيه 78ـ شان نزول : اين آيه نيز در باره گروهى از علما يهود نازل شده كه بادست خود چيزهايى بر خـلاف آنـچه در تورات آمده بود در باره صفات پيامبراسلام (ص ) مى نوشتند و آن را به خدا نسبت مى دادند (و با زبان خود حقايق تورات را تحريف مى كردند).
تـفـسـيـر: بـاز در اين آيه سخن از بخش ديگرى از خلافكاريهاى بعضى ازعلماى اهل كتاب است مـى فـرمـايـد: ((بـعضى از آنها زبان خود را به هنگام تلاوت كتاب خدا چنان مى پيچند و منحرف مـى كـنند كه گمان كنيد آنچه را مى خوانند ازكتاب خداست در حالى كه از كتاب الهى نيست )) (وان منهم لفريقا يلوون السنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب وما هو من الكتاب ).
آنها به اين كار نيز قناعت نمى كردند بلكه صريحا ((مى گفتند اين از سوى خدانازل شده در حالى كه از سوى خدا نبود)) (ويقولون هو من عنداللّه وما هو من عنداللّه ).
سپس قرآن بر اين امر تاكيد مى كند كه اين كار به خاطر اين نبود كه گرفتاراشتباهى شده باشند بـلـكـه ((بـه خـدا دروغ مـى بـندند در حالى كه عالم و آگاهند))(ويقولون على اللّه الكذب وهم يعلمون ).
ضـمـنـا از ايـن آيـه و آيات قبل خطر مهم علما و دانشمندان منحرف براى يك امت و ملت روشن مى شود.
آيـه 79ـ شـان نزول : در باره شان نزول اين آيه و آيه بعد نقل شده كه : كسى نزد پيامبر اسلام (ص ) آمد و اظهار داشت ما به تو همانند ديگران ((سلام )) مى كنيم درحالى كه به نظر ما چنين احترافى كافى نيست ;Š تقاضا داريم به ما اجازه دهى امتيازى برايت قائل شويم و تو را سجده كنيم !.
پيامبر فرمود: ((سجده براى غيرخدا جايز نيست , پيامبر خود را تنها به عنوان يك بشر احترام كنيد ولى حق او را بشناسيد و از او پيروى نماييد))!.
تـفـسـير: اين آيه همچنان افكار باطل گروهى از اهل كتاب را نفى و اصلاح مى كند, مخصوصا به مـسـيحيان گوشزد مى نمايد كه هرگز مسيح (ع ) ادعاى الوهيت نكرد و نيز به درخواست كسانى كـه مـى خـواستند اين گونه ادعاها را در باره پيامبراسلام (ص ) تكرار كنند صريحا پاسخ مى گويد مـى فـرمـايد: ((براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند كتاب آسمانى و حكم و نبوت به او دهد سـپـس او بـه مـردم بـگـويـد غـيـر از خـدا مرا پرستش كنيد)) (ما كان لبشر ان يؤتيه اللّه الكتاب والحكم والنبوة ثم يقول للناس كونوا عبادا لى من دون اللّه ).
نه پيامبراسلام و نه هيچ پيغمبر ديگرى حق ندارد چنين سخنى را بگويد واين گونه نسبتها كه به انبيا داده شده همه ساخته و پرداخته افراد ناآگاه و دور ازتعليمات آنهاست .
سـپـس مـى افزايد: ((بلكه (سزاوار مقام او اين است كه بگويد) افرادى باشيدالهى آنگونه كه تعليم كـتاب الهى به شما داده شده و درس خوانده ايد)) و هرگز غيرخدا را پرستش نكنيد (ولكن كونوا ربانيين بما كنتم تعلمون الكتاب وبما كنتم تدرسون ).
آرى ! فـرسـتـادگـان الهى هيچ گاه از مرحله بندگى و عبوديت تجاوز نكردند وهميشه بيش از هركس در برابر خداوند خاضع بودند.
از جـمـله مزبور استفاده مى شود كه هدف انبيا تنها پرورش افراد نبوده , بلكه هدف تربيت عالمان ربـانـى و مصلحان اجتماعى و افراد دانشمند بوده تا بتوانندمحيطى را با علم و ايمان خود روشن سازند.