تفسير نمونه جلد ۱۳

جمعي از فضلا

- ۲ -


آيه و ترجمه


فحملته فانتبذت به مكانا قصيا (22)
فـأ جـاءهـا المـخـاض إ لى جـذع النـخـلة قـالت يـليـتـنـى مـت قبل هذا و كنت نسيا منسيا (23)
فنادئها من تحتها اءلا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا (24)
و هزى إ ليك بجذع النخلة تسقط عليك رطبا جنيا (25)
فـكـلى و اشـربـى و قـرى عـيـنـا فإ ما ترين من البشر اءحدا فقولى إ نى نذرت للرحمن صوما فلن اءكلم اليوم إ نسيا (26)


ترجمه :

22 ـ سرانجام (مريم ) باردار شد و او را به نقطه دوردستى برد.
23 - درد وضـع حـمل او را به كنار تنه درخت خرمائى كشاند، (آنقدر ناراحت شد كه ) گفت اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش
24 - نـاگهان از طرف پائين پايش او را صدا زد كه غمگين مباش پروردگارت زير پاى تو چشمه آب (گوارائى ) قرار داده است .
25 - و تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد.
26 - از (ايـن غـذاى لذيـذ) بـخـور، و از (آن آب گـوارا) بنوش ، و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار، و هر گاه كسى از انسانها را ديدى با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گـرفـتـه ام و بـا احدى امروز سخن نمى گويم (اين نوزاد خودش از تو دفاع خواهد كرد).
تفسير:
مريم در كشاكش سختترين طوفانهاى زندگى
(سرانجام مريم باردار شد) و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت (فحملته ).
در ايـنـكـه چـگـونـه ايـن فـرزنـد بـه وجـود آمـد آيـا جـبـرئيـل در پـيـراهن او دميد يا در دهان او، در قرآن سخنى از آن به ميان نيامده است چرا كه نيازى به آن نبوده ، هر چند كلمات مفسرين در اين باره مختلف است .
به هر حال (اين امر سبب شد كه او از بيت المقدس به مكان دور دستى برود) (فانتبذت به مكانا قصيا).
او در ايـن حـالت در مـيـان يـك بـيـم و اميد، يك حالت نگرانى تواءم با سرور به سر مى بـرد، گـاهـى به اين مى انديشيد كه اين حمل سرانجام فاش خواهد شد، گيرم چند روز يا چـنـد مـاهـى از آنـهـا كـه مـرا مـى شـنـاسند دور بمانم و در اين نقطه به صورت ناشناس ‍ زندگى كنم آخر چه خواهد شد؟!
چـه كـسـى از مـن قـبـول مـى كـند زنى بدون داشتن همسر باردار شود مگر اينكه آلوده دامان بـاشـد، مـن بـا ايـن اتـهـام چـه كـنـم ؟ و راسـتـى بـراى دخـتـرى كـه سـالهـا سنبل پاكى و عفت و تقوا و پرهيزگارى ، و نمونه اى در عبادت و بندگى خدا
بـوده ، زاهـدان و عـابـدان بنى اسرائيل به كفالت او از طفوليت افتخار مى كردند و زير نـظـر پيامبر بزرگى پرورش يافته ، و خلاصه سجاياى اخلاقى و آوازه قداست او همه جـا پـيـچيده است ، بسيار دردناك است كه يك روز احساس كند همه اين سرمايه معنويش ‍ به خـطـر افـتـاده اسـت ، و در گرداب اتهامى قرار گرفته كه بدترين اتهامات محسوب مى شود، و اين سومين لرزه اى بود كه بر پيكر او افتاد.
اما از سوى ديگر، احساس مى كرد كه اين فرزند پيامبر موعود الهى است يك تحفه بزرگ آسـمـانـى مـى باشد، خداوندى كه مرا به چنين فرزندى بشارت داده و با چنين كيفيت معجز آسـائى او را آفـريده چگونه تنهايم خواهد گذاشت ؟ آيا ممكن است در برابر چنين اتهامى از من دفاع نكند؟ من كه لطف او را هميشه آزموده ام ، و دست رحمتش بر سر خود ديده ام .
در ايـنـكـه دوران حـمل مريم چه اندازه بود، در ميان مفسران گفتگو است هر چند در قرآن به صورت سربسته بيان شده است ، بعضى آن را يك ساعت و بعضى 9 ساعت و بعضى شش ماه و بعضى هفت ماه و بعضى هشت ماه و بعضى 9 ماه مانند ساير زنان دانسته اند، ولى اين موضوع تاثير چندانى در هدف اين داستان ندارد. و روايات در اين زمينه نيز مختلف است .
در ايـنـكـه ايـن مـكان (قصى ) (دوردست ) كجا بوده بسيارى معتقدند شهر (ناصره ) بوده است و شايد در آن شهر نيز پيوسته در خانه مى ماند و كمتر قدم بيرون مى گذاشت .
هـر چـه بود دوران حمل پايان گرفت ، و لحظات طوفانى زندگى مريم شروع شد، درد سـخـت زائيدن به او دست داد آنچنان كه او را از آبادى به بيابان كشاند بيابانى خالى از انسانها، و خشك و بى آب و بى پناه !
گرچه در اين حالت زنان به آشنايان و دوستان خود پناه مى برند تا براى
تولد فرزند به آنها كمك كنند، ولى چون وضع مريم يك وضع استثنائى بود و هرگز نمى خواست كسى وضع حمل او را ببيند، با آغاز درد زائيدن ، راه بيابان را پيش گرفت .
قـرآن در ايـن زمـيـنـه مـى گـويـد: (درد وضـع حـمـل ، او را به كنار درخت خرمائى كشاند) (فاجائها المخاض الى جذع النخلة ).
تعبير به جذع النخلة با توجه به اينكه (جذع ) به معنى تنه درخت است نشان مى دهد كه تنها بدنه اى از آن درخت باقى مانده بود يعنى درختى خشكيده بود.
در ايـن حـالت ، طـوفـانـى از غم و اندوه ، سراسر وجود پاك مريم را فرا گرفت احساس كرد لحظه اى را كه از آن مى ترسيد فرا رسيده است ، لحظه اى كه هر چه پنهان است در آن آشكار مى شود و رگبار تيرهاى تهمت مردم بى ايمان متوجه او خواهد شد.
بـه قـدرى ايـن طـوفـان سـخـت بـود و اين بار بر دوشش سنگينى مى كرد كه بى اختيار (گفت : اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش مى شدم )!.
(قالت يا ليتنى مت قبل هذا و كنت نسيا منسيا).
بـديـهـى اسـت تـنـهـا تـرس تهمتهاى آينده نبود كه قلب مريم را مى فشرد، هر چند مشغله فـكـرى مـريـم بـيـش از هـمـه هـمـيـن موضوع بود، ولى مشكلات و مصائب ديگر مانند وضع حـمـل بـدون قابله و دوست و ياور، در بيابانى تنهاى تنها، نبودن محلى براى استراحت ، آبـى براى نوشيدن و غذا براى خوردن ، وسيله براى نگاهدارى مولود جديد، اينها امورى بود كه سخت او را تكان مى داد.
و آنها كه مى گويند چگونه مريم با ايمان و داراى شناخت توحيدى كه
آن هـمـه لطـف و احسان الهى را ديده بود چنين جمله اى را بر زبان راند كه (اى كاش مرده بـودم و فـرامـوش شـده بـودم ) هـرگـز تـرسـيـمـى از حـال مـريـم در آن سـاعـت در ذهـن خـود نكرده اند، و اگر خود به جزء كوچكى از اين مشكلات گرفتار شوند چنان دست پاچه مى شوند كه خود را نيز فراموش خواهند كرد.
امـا ايـن حـالت زيـاد بـه طـول نيانجاميد و همان نقطه روشن اميد كه همواره در اعماق قلبش وجود داشت درخشيدن گرفت ، (ناگهان صدائى به گوشش رسيد كه از طرف پائين پا بـلنـد اسـت و آشـكـار مـى گويد غمگين مباش درست بنگر پروردگارت از پائين پاى تو چـشـمـه آب گـوارائى را جـارى سـاخـتـه اسـت ) (فـنـاديـهـا مـن تـحـتـها ان لا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا).
و نـظـرى بـه بـالاى سـرت بـيـفـكـن بـنـگـر چـگـونـه سـاقـه خـشـكـيـده بـه درخـت نـخـل بـارورى تـبـديـل شده كه ميوه ها، شاخه هايش را زينت بخشيده اند (تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد) (و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا).
(از اين غذاى لذيذ و نيرو بخش بخور، و از آن آب گوارا بنوش ) (فكلى و اشربى ).
(و چشمت را به اين مولود جديد روشن دار) (و قرى عينا).
(و اگـر از آينده نگرانى آسوده خاطر باش ، هر گاه بشرى ديدى و از تو در اين زمينه تـوضـيح خواست با اشاره بگو من براى خداى رحمان روزه گرفته ام روزه سكوت و به هـمـيـن دليـل امـروز بـا احـدى سخن نمى گويم ) (فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا).
خلاصه نيازى به اين نيست كه تو از خود دفاع كنى ، آن كس كه اين مولود را به تو داده وظيفه دفاع را هم نيز به خود او سپرده است .
بنابراين از هر نظر آسوده خاطر باش و غم و اندوه به خاطرت راه نيابد.
ايـن حـوادث پـى در پى كه همچون جرقه هاى روشنى در يك فضاى فوق العاده تاريك و ظـلمـانـى درخـشيدن گرفت ، سراسر قلب او را روشن كرد و حالت آرامش گوارائى به او دست داد.
نكته ها:
1 - مريم در لابلاى مشكلات ورزيده شد - حوادثى كه در اين مدت كوتاه بر مريم گذشت و صحنه هاى اعجاب انگيزى كه از لطف خدا براى او پيش آمد مسلما او را براى پرورش يك پيامبر اولوا العزم آماده مى ساخت تا بتواند وظيفه مادرى خود را در انجام اين امر خطير به خوبى اداء كند.
مـسير حوادث او را تا آخرين مرحله مشكلات پيش برد آنچنان كه ميان خود و پايان زندگى يك گام بيشتر نمى ديد، اما ناگهان ورق بر مى گشت ، همه چيز به كمك او مى شتافتند، و در محيطى آرام و مطمئن از هر نظر گام مى نهاد.
جـمـله (هزى اليك بجذع النخلة ) كه به مريم دستور مى دهد درخت خرما را تكان دهد تا از مـيـوه آن بـهـره گيرد اين درس ‍ آموزنده را به او و به همه انسانها داد كه حتى در سخت ترين لحظات زندگى دست از تلاش و كوشش نبايد برداشت .
ايـن سـخن پاسخى است به آنها كه فكر مى كنند چه نيازى داشت كه مريم با اينكه تازه وضع حمل كرده بود برخيزد و درخت خرما را بتكاند؟ آيا بهتر نبود خدائى كه به فرمان او چـشـمـه آب گـوارا در نـزديـكى مريم جوشيدن گرفت و نيز به فرمان او درخت خشكيده بارور شد نسيمى بفرستد تا شاخه درخت را
تكان دهد و خرما را در اطراف مريم بريزد؟ چه شد آنگاه كه مريم سالم بود ميوه بهشتى در كـنـار مـحرابش حاضر مى شد اما الان كه در اين طوفان شديد گرفتار است خود بايد مـيـوه بـچيند؟! آرى اين دستور الهى به مريم نشان مى دهد تا حركتى از ما نباشد بركتى نـخـواهـد بـود، و بـه تعبير ديگر هر كس هنگام بروز مشكلات بايد حداكثر كوشش خود را به كار گيرد و ماوراء آنرا كه از قدرت او بيرون است از خدا بخواهد و به گفته شاعر.

برخيز و فشان درخت خرما

تا سير شوى رسى ببارش !

كان مريم تا درخت نفشاند

خرما نفتاد در كنارش !

2 - چرا مريم تقاضاى مرگ از خدا كرد - بدون شك تقاضاى مرگ از خدا كار درستى نيست ، ولى گـاه در زنـدگـى انـسـان حـوادث سـخـتـى روى مـى دهـد كـه طعم حيات كاملا تلخ و نـاگـوار مى شود مخصوصا در آنجا كه انسان هدفهاى مقدس و يا شرف و حيثيت خود را در خطر مى بيند و توانائى دفاع در برابر آن ندارد در اينگونه موارد گاهى براى رهائى از شكنجه هاى روحى تقاضاى مرگ مى كند.
مريم نيز چون در لحظات نخستين در فكرش اين تصور پديد آمد كه تمام آبرو و حيثيت او در بـرابـر مـردم بـيـخـرد با تولد اين فرزند بخطر خواهد افتاد، اينجا بود كه آرزوى مـرگ و فـرامـوش شـدن كـرد، و ايـن خود دليل بر آن است كه او عفت و پاكدامنى را حتى از جـانـش بـيـشـتـر دوسـت مـى داشـت و بـراى آبـروى خـود ارزشـى بـيـش از حـيـات خـود قائل بود،.
اما اينگونه افكار كه شايد در لحظات بسيار كوتاهى صورت گرفت ديرى نپائيد و با ديدن دو اعجاز الهى (جوشيدن چشمه آب و بارور شدن درخت خشكيده
خـرمـا) تـمام اين افكار از روحش به كنار رفت و نور اطمينان و آرامش تمام قلبش را فرا گرفت .
3 - پـاسـخ بـه يك سؤ ال - بعضى ميپرسند اگر معجزه مخصوص انبياء و امامان است پس ظـهـور ايـنـگـونـه مـعـجـزات بـراى مـريـم چـگـونـه بـود؟ بـعـضـى از مـفـسـران بـراى حـل ايـن مشكل آنرا جزء معجزات عيسى گرفته اند كه مقدمه تحقق يافت ، و از آن تعبير به (ارهاص ) مى كنند.
(ارهاص به معنى معجزه مقدماتى است ).
ولى هـيـچ نـيـازى بـه ايـنـگـونـه پـاسـخـهـا نـيست ، چرا كه ظهور خارق عادات براى غير پـيـامـبـران و امـامـان هـيـچگونه مانعى ندارد اين همان چيزى است كه نامش را (كرامت ) مى گذاريم .
مـعجزه آن است كه تواءم با (تحدى ) (دعوت به مبارزه ) و تواءم با دعوى نبوت و يا امامت بوده باشد).
4 - روزه سكوت
ظاهر آيات فوق نشان مى دهد كه مريم به خاطر مصلحتى مامور به سكوت بود و بفرمان خـدا از سـخـن گـفـتـن در اين مدت خاص ‍ خوددارى مى كرد تا نوزادش عيسى ، لب به سخن بگشايد و از پاكى او دفاع كند كه اين از هر جهت مؤ ثرتر و گيراتر بود.
امـا از تـعبير آيه چنين بر مى آيد كه نذر سكوت براى آن قوم و جمعيت ، كار شناخته شده اى بود، به همين دليل اين كار را بر او ايراد نگرفتند.
ولى اين نوع روزه در شرع اسلام ، مشروع نيست .
از امـام عـلى بـن الحـسـيـن (عـليـهـمـاالسـلام ) در حـديـثـى چـنـيـن نـقـل شـده : صـوم السـكـوت حـرام : (روزه سـكـوت حـرام اسـت ) و اين به خاطر تفاوت شرائط در آن زمان با زمان ظهور اسلام است .
ولى البته يكى از آداب صوم كامل در اسلام آنست كه انسان به هنگام روزه گرفتن زبان خـود را از آلودگـى بـه گـنـاه و مـكـروهـات حـفـظ كـنـد، و همچنين چشم خود را از هر گونه آلودگـى بـرگـيرد، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم ان الصوم ليـس مـن الطـعـام و الشـراب وحـده ، ان مـريـم قالت انى نذرت للرحمن صوما، اى صمتا، فـاحفظوا السنتكم و غضوا ابصاركم و لا تحاسدوا و لا تنازعوا: (روزه تنها از خوردنى و نـوشـيدنى نيست ، مريم گفت : من براى خداوند رحمان روزه اى نذر كرده ام يعنى سكوت را، بـنـابـرايـن (هـنـگامى كه روزه هستيد ) زبان خود را حفظ كنيد، ديدگان خود را از آنچه گناه است بربنديد، نسبت به يكديگر حسد نداشته باشيد، و نزاع نكنيد).
5 - يك غذاى نيرو بخش - از اينكه در آيات بالا صريحا آمده است كه خداوند غذاى مريم را به هنگام تولد نوزاد رطب قرار داد، مفسران چنين استفاده كرده اند كه يكى از بهترين غذاها براى زنان بعد از وضع حمل ، رطب (خرماى تازه ) مى باشد.
در احاديث اسلامى نيز صريحا به اين مطلب اشاره شده است :
از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى خوانيم كه از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سـلّم ) نـقـل مـى فـرمـايـد: ليـكـن اول مـا تـاكـل النـفـسـاء الرطـب ، فـان الله عـز و جل قال لمريم (عليهاالسلام ):
و هزى اليك بجزع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا: بايد اولين چيزى كه زن پس از وضع حـمـل مى خورد رطب باشد زيرا خداوند بزرگ به مريم (عليهاالسلام ) فرمود: درخت خرما را تكان ده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد).
از ذيـل هـمـين حديث استفاده مى شود كه خوردن اين غذا نه تنها براى مادر مؤ ثر است بلكه در شير او نيز اثر خواهد گذاشت .
حـتـى از پـاره اى از روايـات اسـتفاده مى شود كه بهترين غذاى زن باردار و داروى او رطب اسـت (مـا تـاكـل الحـامـل مـن شـى ء و لا تـتـداوى بـه افضل من الرطب ).
ولى مـسـلما اعتدال در همه چيز و حتى در اين موضوع بايد رعايت شود چنانكه از بعضى از روايات كه در همين مورد وارد شده استفاده مى شود.
و نيز استفاده مى شود اگر رطب پيدا نشود از خرماى معمولى مى توان استفاده كرد.
دانشمندان غذاشناس مى گويند: قند فراوانى كه در خرما وجود دارد از سالمترين قندها است كه حتى در بسيارى از موارد، مبتلايان به بيمارى قند نيز مى توانند از آن استفاده كنند.
هـمين دانشمندان مى گويند: در خرما 13 ماده حياتى و پنج نوع ويتامين را كشف كرده اند كه مجموع آنها خرما را به صورت يك منبع غذائى غنى در آورده است .
و ايـن را مـى دانـيـم كـه زنان در چنين حالى نياز شديدى به غذاى نيروبخش و پر ويتامين دارند.
بـا پـيـشـرفـت دانـش پـزشـكـى اهـمـيـت داروئى خـرما نيز به ثبوت رسيده است ، در خرما (كـلسـيـوم ) وجود دارد كه عامل اصلى استحكام استخوانها است ، و نيز (فسفر) وجود دارد كـه از عـنـاصـر اصـلى تـشـكـيـل دهـنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگى است ، و نيز (پتاسيوم ) موجود است كه فقدان آن را در بدن علت حقيقى زخم معده مى دانند
آيه و ترجمه


فأ تت به قومها تحمله قالوا يمريم لقد جئت شيا فريا (27)
يأ خت هرون ما كان اءبوك امراء سوء و ما كانت اءمك بغيا (28)
فأ شارت إ ليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا (29)
قال إ نى عبد الله ءاتئنى الكتب و جعلنى نبيا (30)
و جعلنى مباركا اءين ما كنت و اءوصنى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا (31)
و برا بولدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا (32)
و السلام على يوم ولدت و يوم اءموت و يوم اءبعث حيا (33)


ترجمه :

27 - (مـريـم ) او را در آغـوش گـرفـته به سوى قومش آمد، گفتند: اى مريم ! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى !
28 - اى خواهر هارون ! نه پدر تو مرد بدى بود، و نه مادرت زن بدكاره اى !
29 - (مـريـم ) اشـاره بـه او كـرد، گـفـتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم ؟!
30 - (نـاگـهـان عـيسى زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدايم به من كتاب (آسمانى ) داده و مرا پيامبر قرار داده است .
31 - و مرا وجودى پر بركت قرار داده در هر كجا باشم ، و مرا توصيه به نماز و زكات مادام كه زنده ام كرده است .
32 - و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده ، و جبار و شقى قرار نداده است .
33 - و سـلام (خـدا) بـر مـن آن روز كـه مـتـولد شـدم و آنروز كه مى ميرم و آنروز كه زنده برانگيخته مى شوم .
تفسير:
مسيح در گاهواره سخن مى گويد:
(سـرانجام مريم در حالى كه كودكش را در آغوش داشت از بيابان به آبادى بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد) (فاتت به قومها تحمله ).
هـنـگـامـى كـه آنها كودكى نوزاد را در آغوش او ديدند، دهانشان از تعجب باز ماند، آنها كه سـابـقـه پـاكـدامـنـى مـريم را داشتند و آوازه تقوا و كرامت او را شنيده بودند سخت نگران شدند، تا آنجا كه بعضى به شك و ترديد افتادند، و بعضى ديگر هم كه در قضاوت و داورى ، عـجـول بـودنـد زبـان به ملامت و سرزنش او گشودند، و گفتند: حيف از آن سابقه درخشان ، با اين آلودگى ! و صد حيف از آن دودمان پاكى كه اين گونه بدنام شد.
(گـفتند: اى مريم ! تو مسلما كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى !) (قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا).
بـعـضـى بـه او رو كـردنـد و گـفتند اى خواهر هارون ! پدر تو آدم بدى نبود، مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت (يا اخت هارون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا).
با وجود چنين پدر و مادر پاكى اين چه وضعى است كه در تو مى بينيم ؟ چه
بدى در طريقه پدر و روش مادر ديدى كه از آن روى برگرداندى ؟!
ايـنـكه آنها به مريم گفتند: (اى خواهر هارون ) موجب تفسيرهاى مختلفى در ميان مفسران شـده اسـت ، امـا آنـچـه صـحـيحتر به نظر مى رسد اين است كه هارون مرد پاك و صالحى بـود، آنـچـنـان كـه در مـيـان بـنـى اسـرائيـل ضـرب المـثـل شـده بـود، هـر كـس را مـى خـواسـتند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است - مرحوم طبرسى در مجمع البيان اين معنى را در حديث كوتاهى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده است .
در حـديـث ديـگـرى كه در كتاب (سعد السعود) آمده چنين مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) (مغيره ) را به نجران (براى دعوت مسيحيان به اسلام ) فرستاد، جـمـعـى از مـسـيـحيان به عنوان (خرده گيرى بر قرآن ) گفتند مگر شما در كتاب خود نمى خـوانيد (يا اخت هارون ) در حالى كه مى دانيم اگر منظور هارون برادر موسى است ميان مريم و هارون فاصله زيادى بود؟
مـغـيـره چـون نتوانست پاسخى بدهد مطلب را از پيامبر (صلى للّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كـرد، پـيـامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: چرا در پاسخ آنها نگفتى كه در ميان بنى اسرائيل معمول بوده كه افراد نيك را به پيامبران و صالحان نسبت مى دادند.
در اين هنگام ، مريم به فرمان خدا سكوت كرد، تنها كارى كه انجام داد اين بود كه اشاره به نوزادش عيسى كرد) (فاشارت اليه ).
امـا ايـن كـار بـيـشـتـر تـعـجـب آنـهـا را بـرانـگـيـخـت و شـايـد جـمـعـى آن را حـمـل بـر سخريه كردند و خشمناك شدند گفتند: مريم با چنين كارى كه انجام داده اى قوم خود را مسخره نيز مى كنى .
بـه هـر حال به (او گفتند ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوئيم )؟! (قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا).
مفسران در مورد كلمه (كان ) كه دلالت بر ماضى دارد.
در ايـنـجـا گفتگو بسيار كرده اند ولى ظاهر اين است اين كلمه در اينجا اشاره به ثبوت و لزوم وصـف مـوجـود است ، و به تعبير روشن تر آنها به مريم گفتند: ما چگونه با بچه اى كه در گهواره بوده و هست سخن بگوئيم .
شـاهـد ايـن مـعـنى آيات ديگر قرآن است مانند: كنتم خير امة اخرجت للناس : (شما بهترين امـتـى بـوديـد كـه بـه سـود جـامـعـه انـسـانـى بـه وجـود آمـديـد) (سـوره آل عمران - 110).
مسلما جمله (كنتم ) (بوديد) در اينجا به معنى ماضى نيست بلكه بيان استمرار و ثبوت اين صفات براى جامعه اسلامى است .
و نـيز در باره (مهد) (گهواره ) بحث كرده اند كه عيسى هنوز به گهواره نرسيده بود بلكه ظاهر آيات اين است به محض ورود مريم در ميان جمعيت ، در حالى كه عيسى در آغوشش بود، اين سخن در ميان او و مردم رد و بدل شد.
ولى بـا تـوجـه بـه مـعـنـى كـلمـه (مـهـد) در لغـت عـرب ، پـاسـخ ايـن سـؤ ال روشن مى شود.
واژه مـهـد - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - به معنى جايگاهى است كه براى كودك آماده مـى كـنـند، خواه گهواره باشد يا دامان مادر و يا بستر، و مهد و مهاد هر دو در لغت به معنى المكان الممهد الموطا: (محل آماده شده و گسترده ) (براى استراحت و خواب ) آمده است .
بـه هـر حـال ، جـمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتى شايد عصبانى شدند آنچنان كه طبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره و استهزاء او،
از انحرافش از جاده عفت ، بر ما سختتر و سنگينتر است !.
ولى ايـن حـالت چـندان به طول نيانجاميد چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و (گفت : من بنده خدايم ) (قال انى عبد الله ).
(او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده ) (آتانى الكتاب ).
(و مرا پيامبر قرار داده است ) (و جعلنى نبيا).
(و خـداونـد مـرا وجودى پر بركت (وجودى مفيد از هر نظر براى بندگان در هر جا باشم قرار داده است ) (و جعلنى مباركا اينما كنت ).
(و مرا تا زندهام توصيه به نماز و زكات كرده است ) (و اوصانى بالصلوة و الزكاة ما دمت حيا).
و نـيـز (مـرا نـيـكـوكـار و قـدردان و خـيـرخـواه ، نـسبت به مادرم قرار داده است ) (و برا بوالدتى ).
(و مرا جبار و شقى قرار نداده است ) (و لم يجعلنى جبارا شقيا).
(جـبـار) بـه كـسـى مـى گـويـنـد كـه بـراى خـود هـر گـونـه حـقـوق بـر مـردم قـائل اسـت ، ولى هـيـچ حـقـى بـراى كـسـى نـسـبـت بـه خـود قائل نيست !
و نـيـز (جبار) به كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب ، افراد را مى زند و نابود مـى كـنـد و پـيـرو فـرمـان عـقـل نيست ، و يا مى خواهد نقص و كمبود خود را با ادعاى عظمت و تكبر، برطرف سازد كه همه اينها صفات بارز طاغوتيان
مستكبران در هر زمان است .
(شـقـى ) بـه كـسـى گـفـته مى شود كه اسباب گرفتارى و بلا و مجازات براى خود فـراهـم مـى سـازد، و بـعـضـى آن را بـه كـسـى كـه قبول نصيحت نمى كند تفسير كرده اند، و پيدا است كه اين دو معنى از هم جدا نيست .
در روايـتى مى خوانيم كه حضرت عيسى (عليهالسلام ) مى گويد: (قلب من نرم است و من خـود را نـزد خـود كـوچـك مـى دانـم ) (اشـاره بـه ايـنـكـه نـقـطـه مقابل جبار و شقى اين دو وصف است ).
و سرانجام اين نوزاد (حضرت مسيح ) مى گويد: (سلام و درود خدا بر من باد آن روز كه مـتـولد شـدم ، و آن روز كه مى ميرم ، و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم ) (و السلام على يوم ولدت يوم اموت و يوم ابعث حيا) .
هـمـانـگـونـه كـه در شرح آيات مربوط به يحيى (عليهالسلام ) گفتيم ، اين سه روز در زندگى انسان ، سه روز سرنوشت ساز و خطرناك است كه سلامت در آنها جز به لطف خدا مـيـسـر نمى شود و لذا هم در مورد يحيى (عليهالسلام ) اين جمله آمده ، و هم در مورد حضرت مـسـيـح (عـليـهـالسـلام )، بـا ايـن تـفـاوت كـه در مـورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح (عليهالسلام ) اين تقاضا را دارد.
نكته ها:
1 - روشـنـتـريـن تـصـويـر از تـولد عـيـسـى (عـليـهـالسـلام ) - فصاحت و بلاغت قرآن را مخصوصا در اينگونه مسائل مهم مى توان درك كرد كه چگونه مساله مهمى را كه
بـا آنهمه خرافات آميخته شده در عباراتى كوتاه ، عميق ، زنده ، پرمحتوا، و كاملا گويا، مطرح مى كند، بطورى كه هر گونه خرافه اى را از آن جدا و طرد مى نمايد.
جـالب ايـنـكه در آيات فوق ، هفت صفت از صفات برجسته و دو برنامه و يك دعا ذكر شده است .
هـفـت صـفـت عـبارتند از: بنده خدا بودن كه ذكر آن در آغاز همه اوصاف ، اشاره اى است به اينكه بزرگترين مقام آدمى همان مقام عبوديت است .
و بـه دنـبـال آن صـاحـب كتاب آسمانى بودن و سپس مقام نبوت (البته مى دانيم هميشه مقام نبوت تواءم با داشتن كتاب آسمانى نيست ).
سـپـس بـه دنـبـال مـقـام عـبـوديـت و رهـبـرى ، مـبـارك بـودن يـعـنـى مـفـيـد بـه حال جامعه بودن مطرح شده است .
در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليهالسلام ) مى خوانيم : معنى مبارك ، (نفاع ) است (يعنى بسيار پر منفعت ).
و بعد از آن ، نيكوكارى نسبت به مادر مطرح شده و سرانجام ، جبار و شقى نبودن و بجاى آن متواضع ، حقشناس ، و سعادتمند بودن است .
از مـيـان تـمـام بـرنامه ها روى توصيه پروردگار به نماز و زكات تكيه مى كند و اين بـخاطر اهميت فوق العاده اين دو برنامه است كه اين دو رمز ارتباط با خالق و خلق است و از يـك نـظـر مى توان همه برنامه هاى مذهبى را در آن خلاصه كرد چرا كه بخشى از آنها پيوند انسان را با خلق و بخشى با خالق مشخص مى كند.
و امـا دعـائى كـه بـه خـود مـى كـند و تقاضائى كه در آغاز عمرش از خدا دارد اين است كه خدايا اين سه روز را بر من سلامت دار، روز تولد، روز مرگ و روزى كه در رستاخيز زنده مى شوم ، و به من در اين سه مرحله حساس امنيت
مرحمت فرما!.
2 - مـقـام مـادر - گـر چه حضرت مسيح (عليهالسلام ) به فرمان نافذ پروردگار از مادر بـدون پدر تولد يافت ولى همين اندازه كه در آيه فوق از زبان او مى خوانيم كه در مقام بـر شـمـردن افـتـخـارات خـود نـيـكـوكـارى نـسـبـت بـه مـادر را ذكـر مـى كـنـد دليـل روشـنـى بـر اهـميت مقام مادر است ، ضمنا نشان مى دهد كه اين كودك نوزاد كه طبق يك اعجاز به سخن در آمد از اين واقعيت آگاه بود كه او يك فرزند نمونه در ميان انسانها است كه تنها از مادر بدون دخالت پدر تولد يافته است .
به هر حال گرچه در جهان امروز در باره مقام مادر سخن بسيار گفته مى شود و حتى روزى را بـنـام (روز مـادر) اخـتصاص ‍ داده اند، اما متاسفانه وضع تمدن ماشينى چنان است كه رابـطـه پـدران و مـادران را از فـرزنـدان خـيـلى زود قطع مى كند آنچنان كه كمتر روابط عاطفى بعد از بزرگ شدن در ميان آنها ديده مى شود.
در اسـلام روايـات شـگـفـت انـگيزى در اين زمينه داريم كه اهميت فوق العاده مقام مادر را به مـسـلمانان توصيه مى كند، تا در عمل ، نه تنها در سخن ، در اين باره بكوشند در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم : مردى نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمـد و عـرض كـرد: يـا رسـول الله مـن ابـر؟ قـال امـك ، قـال ثـم مـن ؟ قـال امـك ! قـال ثـم مـن قـال امـك ! قـال ثـم مـن قال اباك !: (اى پيامبر به چه كسى نيكوئى كنم ؟ فرمود: به مادرت ، عرض كرد بعد از او بـه چـه كـسـى ؟ فـرمود: به مادرت ، بار سوم عرض كرد بعد از او به چه كسى ؟ فـرمـود: بـه مـادرت ، در چـهـارمـيـن بـار كـه ايـن سـؤ ال را تكرار كرد، فرمود: به پدرت .
در حـديـث ديـگـرى مـى خـوانـيم : جوانى نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى شركت
در جهاد (آنجا كه جهاد واجب عينى نبود) آمد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: ا لك والدة قـال نعم قال فالزمها فان الجنة تحت قدمها: (آيا مادرى دارى عرض كرد آرى ، فرمود: در خدمت مادر باش كه بهشت زير پاى مادران است .)
بـدون شـك اگـر زحـمـات فـراوانـى را كـه مـادر از هـنـگـام حـمـل تـا وضـع حـمـل و دوران شـيـرخـوارى و تـا زمـان بـزرگ شـدن او تحمل مى كند، رنجها و تعبها و بيداريها و بيماريها و پرستاريها را كه او با آغوش باز در راه فرزند خود پذيرا مى گردد در نظر بگيريم ، خواهيم ديد كه هر قدر انسان در اين راه بكوشد باز هم در برابر حقوق مادر بدهكار است .
جـالب ايـنـكـه در حـديثى مى خوانيم : ام سلمه خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رسـيـد و عـرض كـرد: هـمـه افـتـخـارات نـصـيب مردان شده ، زنان بيچاره چه سهمى از اين افتخارات دارند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: بلى اذا حملت المرئة كانت بـمـنـزلة الصـائم القـائم المـجـاهـد بـنـفـسـه و مـاله فـى سـبـيـل الله فاذا وضعت كان لها من الاجر ما لا يدرى احد ما هو لعظمة ، فاذا ارضعت كان لها بكل مصة كعدل عتق محرر من ولد اسماعيل ، فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملك كريم على جنبها و قـال اسـتانفى العمل فقد غفر لك !: آرى (زنان هم افتخارات فراوانى دارند) هنگامى كه زن بـاردار مـى شود در تمام طول مدت حمل به منزله روزهدار و شب زنده دار و مجاهد در راه خـدا با جان و مال است ، و هنگامى كه وضع حمل مى كند آنقدر خدا به او پاداش ‍ مى دهد كه هـيـچـكـس حـد آن را از عـظمت نمى داند، و هنگامى كه فرزندش را شير مى دهد در برابر هر مـكـيـدنـى از سـوى كـودك خـداونـد پـاداش آزاد كـردن بـرده اى از فـرزنـدان اسـمـاعـيـل را بـه او مـى دهـد، و هـنـگـامـى كـه دوران شـيرخوارگى كودك تمام شد يكى از فـرشـتـگـان بـزرگـوار خـداونـد بـر پـهـلوى او مـى زنـد و مـى گـويـد: بـرنـامـه اعمال خود را از نو آغاز كن چرا كه خداوند همه
گناهان تو را بخشيده ! (گوئى نامه عملت از نو آغاز مى شود).
در جلد دوازدهم تفسير نمونه ذيل آيه 23 سوره اسراء بحثهاى ديگرى در اين زمينه داشتيم .
3 - بكر زائى - از جمله سؤ الاتى كه آيات فوق بر مى انگيزد اين است آيا از نظر علمى امـكـان تـولد فـرزند بدون پدر وجود دارد؟ آيا مساله تولد عيسى (عليهالسلام ) تنها از مـادر مـخـالف تـحـقـيـقات دانشمندان در اين زمينه نيست ؟ بدون شك اين مساله از طريق اعجاز صـورت گـرفـتـه ، ولى علم امروز نيز امكان چنين امرى را نفى نكرده بلكه تصريح به ممكن بودن آن نموده است .
مخصوصا موضوع بكرزائى در ميان بسيارى از حيوانات ديده شده و با توجه به اينكه مـسـاله انـعـقاد نطفه اختصاصى به انسانها ندارد امكان اين امر را به طور عموم اثبات مى كند.
(دكتر الكسيس كارل ) فيزيولوژيست و زيست شناس معروف فرانسوى در كتاب انسان مـوجـود نـاشـنـاخته ) چنين مى نويسد: (هنگامى كه به ميزان سهمى كه هر يك از پدر و مـادر در تـوليـد مـثل دارند فكر مى كنيم بايد آزمايشهاى (لوب ) و (باتايون ) را بـه خـاطـر بـيـاوريـم كـه از يـك تـخـمـك بـارور نـشـده قـوربـاغـه بـدون دخـالت (اسپرماتوزوئيد) بوسيله تكنيكهاى خاصى قورباغه جديدى مى توان به وجود آورد.
بـه ايـن تـرتـيـب كـه مـمـكـن اسـت يـك عـامـل شـيـمـيـائى يـا فـيـزيـكـى را جـانـشـيـن (سـلول نـر) كـرد ولى در هـر حـال هـمـيـشـه وجـود يـك عامل ماده ضرورى است ).
بـنـابـرايـن آنـچـه از نـظـر عـلمـى بـراى تـولد فـرزنـد قـطـعـيـت دارد وجـود نـطـفه مادر (اوول ) مـى بـاشـد و گـرنـه در مـورد نـطـفـه نـر (اسـپـرمـاتـوزوئيـد) عامل ديگرى مى تواند
جـانـشـيـن آن گـردد، بـه هـمـيـن دليل مساله بكرزائى واقعيتى است كه در جهان امروز مورد قبول پزشكان قرار گرفته .
هر چند بسيار نادر اتفاق مى افتد.
از اين گذشته اين مساله در برابر قوانين آفرينش و قدرت خداوند آنگونه است كه قرآن مـى گـويـد: ان مـثـل عـيـسـى عـنـد الله كـمـثـل آدم خـلقـه مـن تـراب ثـم قال له كن فيكون : (مثل عيسى در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد سپس به او فـرمـان داد مـوجـود شـو او هـم مـوجـود (كـامـلى ) شـد) (آل عمران - 59).
يعنى اين خارق عادت از آن خارق عادت مهمتر نيست .
4 - چـگـونـه نـوزاد سـخـن مـى گـويـد نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه طـبـق روال عـادى هـيـچ نوزادى در ساعات يا روزهاى نخستين تولد سخن نمى گويد، سخن گفتن نـيـاز به نمو كافى مغز و سپس ورزيدگى عضلات زبان و حنجره و هماهنگى دستگاه هاى مـخـتـلف بدن با يكديگر دارد، و اين امور عادتا بايد ماهها بگذرد تا تدريجا در كودكان فراهم گردد.
ولى هـيـچ دليـل علمى هم بر محال بودن اين امر نداريم تنها اين يك خارق عادت است و همه مـعـجـزات چـنـيـن هـسـتـنـد يـعـنـى هـمـه خـارق عـادتـنـد نـه محال عقلى ، شرح اين موضوع را در بحث معجزات پيامبران آورده ايم .
آيه و ترجمه


ذلك عيسى ابن مريم قول الحق الذى فيه يمترون (34)
مـا كـان لله اءن يـتـخـذ مـن ولد سـبـحـنـه إ ذا قـضـى اءمـرا فـإ نـمـا يقول له كن فيكون (35)


ترجمه :

34 - اينست عيسى بن مريم ، گفتار حقى كه در آن ترديد مى كنند.
35 - هـرگـز براى خدا شايسته نبود فرزندى انتخاب كند، منزه است او، هر گاه چيزى را فرمان دهد مى گويد: موجود باش ! آن هم موجود مى شود.
تفسير:
مگر فرزند براى خدا ممكن است ؟!
بـعـد از آنـكه قرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى از ماجراى تولد حـضـرت مـسـيـح (عـليـهـالسـلام ) كرد به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه در باره عيسى گفته اند پرداخته چنين مى گويد: (اين است عيسى بن مريم (ذلك عيسى بن مريم ).
مـخـصـوصـا در ايـن عـبـارت روى فـرزنـد مريم بودن او تاكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا.
و بـعـد اضـافه مى نمايد: (اين قول حقى است كه آنها در آن شك و ترديد كرده اند) و هر يك در جاده اى انحرافى گام نهاده (قول الحق الذى فى
يمترون ).
ايـن عـبـارت در حـقـيـقـت تـاكيدى است بر صحت تمام مطالب گذشته در مورد حضرت مسيح (عليه السلام ) و اينكه كمترين خلافى در آن وجود ندارد.
امـا ايـنـكـه قـرآن مـى گـويـد: آنـهـا در اين زمينه در شك و ترديد هستند، گويا اشاره به دوسـتـان و دشـمـنـان مـسيح (عليهالسلام ) يا به تعبير ديگر مسيحيان و يهوديان است ، از يـكسو گروهى گمراه در پاكى مادر او شك و ترديد كردند، و از سوى ديگر گروهى در ايـنـكـه او يـك انـسـان بـاشـد اظهار شك نمودند، حتى همين گروه نيز به شعبه هاى مختلف تقسيم شدند بعضى او را صريحا فرزند خدا دانستند (فرزند روحانى و جسمانى ، حقيقى نه مجازى !!) و به دنبال آن مساله تثليث و خدايان سه گانه را به وجود آوردند.
بـعـضـى مـسـاله تـثـليـث را از نـظـر عـقـل نـامـفـهـوم خـوانـدنـد و مـعتقد شدند كه بايد تعبدا آن را پذيرفت و بعضى براى توجيه مـنـطـقى آن به سخنان بياساسى دست زدند، خلاصه همه آنها چون نديدند حقيقت - يا چون نـخـواسـتـنـد حقيقت - ره افسانه زدند! در آيه بعد با صراحت مى گويد: هرگز براى خدا شـايـسـتـه نـبـود فـرزندى انتخاب كند او منزه و پاك از چنين چيزى است ) (ما كان لله ان يتخذ من ولد
سبحانه ).
بـلكـه او هـر گـاه چـيـزى را اراده كـنـد و فرمان دهد به آن مى گويد: موجود باش آن نيز موجود مى شود) (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
اشـاره بـه ايـنـكـه : دارا بـودن فرزند - آنچنان كه مسيحيان در مورد خدا مى پندارند - با قـداسـت مـقـام پـروردگـار سـازگـار نيست ، از يكسو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر مـحـدوديـت ، و از سوى سوم نياز، و خلاصه خدا را از مقام قدسش زير چتر قوانين عالم ماده كشيدن و او را در سرحد يك موجود ضعيف و محدود مادى قرار دادن است .
خـداونـدى كـه آنـقدر قدرت و توانائى دارد كه اگر اراده كند هزاران عالم همانند اين عالم پهناورى كه در آن وجود داريم با يك فرمان و اشاره اش تحقق خواهد يافت ، آيا اين شرك و انـحـراف از اصـول تـوحيد و خداشناسى نيست كه ما او را همانند يك انسان داراى فرزند بدانيم آن هم فرزندى كه در رتبه پدر است و همطراز او!
تـعـبـيـر كن فيكون كه در هشت مورد از آيات قرآن آمده است ترسيم بسيار زندهاى از وسعت قـدرت خـدا و تـسـلط و حـاكميت او در امر خلقت است ، تعبيرى از فرمان كن كوتاهتر تصور نـمى شود و نتيجهاى از فيكون وسيعتر و جامعتر به نظر نمى رسد، مخصوصا با توجه بـه فاء تفريع كه فوريت را در اينجا مى رساند، حتى فاء تفريع در اينجا به تعبير فـلاسـفـه دليـل بـر تـاخـر زمـانـى نـيـسـت ، بـلكـه هـمـان تـاخـر رتـبـى يـعـنـى تـرتب معلول بر علت را بيان مى كند (دقت كنيد).
نفى فرزند يعنى نفى هر گونه نياز از خدا.
اصولا چرا موجودات زنده نياز به فرزند دارند؟ جز اين است كه عمرشان
مـحـدود اسـت و بـراى آنـكـه نـسـل آنـهـا مـنـقـرض نشود و حيات نوعى آنها ادامه يابد بايد فرزندانى از آنها متولد گردد؟
و از نـظـر اجـتـمـاعـى ، نياز كارهاى دستجمعى به نيروى انسانى بيشتر سبب مى شود كه انسان علاقه به فرزند داشته باشد.
بـه علاوه نيازهاى عاطفى و روانى و از بين بردن ، وحشت تنهائى او را به اين كار دعوت مى نمايد.
ولى آيا در مورد خداوندى كه ازلى و ابدى است و قدرتش بينهايت است و مساله نياز عاطفى و غير آن در ذات پاكش اصلا راه ندارد اين امور تصور مى شوند؟
آيـا جـز ايـن اسـت كـسـانـى كـه بـراى خـدا فـرزنـدى قـائل شـدند او را با مقياس وجود خود سنجيده اند و در او همان ديده اند كه در خود ديده اند در حالى كه هيچ چيز ما همانند خدا نيست (ليس كمثله شى ء).
يك نكته مهم تاريخى پيرامون نخستين هجرت
نـخـسـتـيـن هـجـرتـى كـه در اسـلام واقـع شـد هـجـرت گـروه قـابـل مـلاحـظه اى از مسلمانان اعم از زن و مرد به سرزمين حبشه بود آنها براى رهائى از چنگال مشركان قريش و تشكل و آمادگى هر چه بيشتر براى برنامه هاى آينده اسلامى مكه را بـه قـصـد حبشه ترك گفتند، و همانگونه كه پيشبينى مى كردند در آنجا توانستند در آرامش زندگى كنند و به برنامه هاى اسلامى و خودسازى بپردازند.
ايـن خـبـر بـه گـوش سـران قـريش در مكه رسيد، آنها اين مساله را زنگ خطرى براى خود دانستند و احساس كردند كه حبشه پناهگاهى خواهد
بـود بـراى مـسلمانان و شايد پس از قوت و قدرت به مكه باز گردند و مشكلات عظيمى براى آنها فراهم سازند.
پـس از مـشـورت قـرارشـان بـر ايـن شـد كـه دو نـفـر از مـردان فـعال قريش را انتخاب كرده به سوى نجاشى بفرستند، تا خطرات وجود مسلمانان را در آنجا براى نجاشى تشريح كنند، و آنها را از اين سرزمين مطمئن و آرام بيرون نمايند.
(عـمـرو بـن عـاص ) و (عـبـد الله ابـن ابـى ربـيعه ) را با هداياى فراوانى براى نـجـاشـى و فـرمـانـدهـان بـزرگ لشـكـر او بـه آنـجـا گسيل داشتند.
(ام سـلمـه ) هـمسر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: هنگامى كه ما وارد سرزمين حبشه شديم با حسن رفتار نجاشى روبرو گشتيم ، هيچ محدوديت مذهبى نداشتيم ، كـسـى مـا را آزار نـمـى كـرد امـا قـريـش پس از آگاهى از اين مساله و فرستادن دو نفر با هـدايـاى فـراوان بـه آنـهـا دسـتـور داده بـودنـد كه پيش از ملاقات با شخص نجاشى با فـرمـانـدهان بزرگ ملاقات كرده و هداياى آنها را به آنها بدهند، سپس هداياى نجاشى را بـه او تـقـديـم دارند و تقاضا كنند كه مسلمين را بى آنكه سخنى با آنها گفته شود به آنان تسليم كنند!
آنـهـا ايـن بـرنـامـه را بـا دقـت اجـراء كـردنـد و بـه فـرماندهان نجاشى قبلا چنين گفتند: گـروهـى از جـوانـان ابـله بـه سـرزمين شما پناهنده شدند اينها از دين و آئين خود فاصله گـرفـته و در دين شما هم وارد نشده اند دين تازهاى بدعت گزارده اند كه براى ما و شما ناشناخته است .
اشراف قريش ما را به حضور شما فرستاده اند تا شر آنها را از اين كشور كوتاه كنيم و به سوى قوم خودشان باز گردانيم .
آنـها از فرماندهان قول گرفتند كه هر گاه نجاشى با آنها مشورت كند آنها اين نظريه را تاييد كنند و بگويند قوم آنها از وضع آنها آگاهترند.
سپس آنها به حضور نجاشى بار يافتند و كلمات فريبنده خود را گفتند.
ايـن بـرنـامه به خوبى پيش ميرفت و اين سخنان فريبنده با آن هداياى فراوان سبب شد كه اطرافيان نجاشى نيز آنها را تصديق كردند.
نـاگـهان ورق برگشت نجاشى سخت خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند من چنين كارى را نخواهم كرد، اينها جمعيتى هستند كه به من پناهنده شده اند و كشور مرا بر كشورهاى ديگر بـه خـاطـر امـنـيـتـش تـرجيح داده اند، تا از آنها دعوت نكنم و تحقيق ننمايم هرگز به اين پيشنهاد شما عمل نخواهم كرد.
اگر واقعا همانگونه است كه اينها مى گويند آنها را به اين دو مى سپارم و اخراجشان مى كنم و گرنه در پناه محبت من بايد به خوبى زندگى كنند.
(ام سـلمـه ) مـى گويد: نجاشى به سراغ مسلمانان فرستاد، آنها با يكديگر مشورت كـردند كه چه بگويند؟ تصميمشان بر اين شد، واقعيت امر را بگويند و دستورات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه اسلام را شرح دهند، هر آنچه باداباد!.
آنـروز كـه بـراى ايـن دعوت تعيين شده بود روز عجيبى بود بزرگان و علماى مسيحى در حالى كه كتب مقدس را در دست داشتند به اين مجلس دعوت شده بودند.
(نـجـاشـى ) رو بـه مـسـلمانان كرد، پرسيد: اين چه دينى است كه شما از قوم خود جدا شدهايد و در آئين ما نيز داخل نشدهايد؟
(جـعـفـر بـن ابـى طـالب ) زبـان به سخن گشود و گفت : اى ملك ! ما جمعى بوديم در جاهليت و بيخبرى به سر مى برديم بتها را مى پرستيديم ، از گوشت مردار مى خورديم ، كـارهـاى زشـت و نـنـگـيـن انـجـام مـى داديـم ، بـا خـويـشاوندان خود بدى مى كرديم و با همسايگان بدرفتارى ، زورمندان ضعيفان را مى خوردند، خلاصه بدبختى ما فراوان بود، تا اينكه خداوند پيامبرى از ميان ما برانگيخت كه نسب او را به خوبى مى شناختيم ، و به صدق و امانت و پاكى او ايمان داشتيم ، او ما را دعوت به خداوند يگانه كرد، و دستور داد كه پرستش سنگ و چوب را كه
نـيـاكـان مـا داشـتند كنار بگذاريم ، او ما را به راستگوئى ، اداى امانت ، صله رحم ، نيكى بـه هـمـسـايـگـان ، تـشـويـق كـرد و از مـحـرمـات ، خـونـريـزى و اعـمـال زشـت و نـنگين ، شهادت باطل و خوردن مال يتيم و نسبت ناپاكى به زنان پاك دادن نهى فرمود.
و نـيـز فرمان داد خداى يگانه را بپرستيم چيزى را شريك او قرار ندهيم ، نماز و روزه را بجا بياوريم و زكات را بپردازيم ..
. مـا بـه او ايـمـان آورديم و دستوراتش را مو به مو اجراء كرديم ، اما قوم ما به ما تعدى كردند، ما را اذيت و آزار نمودند و اصرار داشتند از آئين توحيد به شرك باز گرديم ، و به همان آلودگيهاى سابق تن در دهيم .
هـنـگـامـى كـه مـا را از هـر سـو تحت فشار قرار دادند به كشور شما آمديم و دوست داشتيم همسايه تو باشيم ، به اين اميد كه هيچكس ‍ در اينجا به ما ستم نخواهد كرد!.
نـجاشى سخت در فكر فرو رفت رو به جعفر كرد و گفت : آيا چيزى از كتاب آسمانى اين مـرد به خاطر دارى : جعفر گفت : آرى ، نجاشى گفت براى من بخوان ! جعفر كه از هوش و ذكـاوت و ايـمـان فـوق العادهاى بهرهمند بود مناسبترين فراز قرآن را كه همين آيات آغاز سوره مريم باشد انتخاب كرد و براى نجاشى و همه حاضران كه پيرو آئين مسيح بودند تلاوت كرد (كهيعص ذكر رحمة ربك عبده زكريا..
. و اذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا..).
هـنـگـامـى كـه جـعـفـر ايـن آيـات را بـا لحـن گـيـرا و از روى صـفـاى دل قرائت كرد چنان در روح نجاشى و علماى بزرگ مسيحى اثر گذاشت كه بياختيار قطره هاى اشك از چشمانشان سرازير و به روى گونه هايشان فرو غلطيد.
(نـجـاشـى ) رو بـه آنـهـا كـرد و گفت : به خدا سوگند آنچه عيسى مسيح آورده با اين آيات همه از يك منبع نور سرچشمه گرفته است ، برويد و راحت و آسوده
زندگى كنيد به خدا سوگند هرگز شما را به دست اين دو نفر نخواهم سپرد.
بـعـدا فـرسـتـادگـان قـريـش تـلاشـهـاى ديـگرى براى بدبين ساختن نجاشى نسبت به مسلمانان كردند اما در روح بيدار او مؤ ثر نيفتاد، مايوس و نوميد از آنجا باز گشتند.
هدايايشان را به آنها برگرداند و عذرشان را خواست .
آيه و ترجمه


و إ ن الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صرط مستقيم (36)
فاختلف الا حزاب من بينهم فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم (37)
اءسـمـع بـهـم و اءبـصـر يـوم يـأ تـونـنـا لكـن الظـلمـون اليـوم فـى ضلل مبين (38)
و اءنذرهم يوم الحسرة إ ذ قضى الا مر و هم فى غفلة و هم لا يؤ منون (39)
إ نا نحن نرث الا رض و من عليها و إ لينا يرجعون (40)


ترجمه :

36 - و خداوند پروردگار من و شماست ، او را پرستش كنيد اينست راه راست .
37 - ولى (بـعـد از او) گـروهـهـا از مـيـان پـيـروان او اخـتـلاف كـردنـد، واى بـه حال كافران از مشاهده روز بزرگ (رستاخيز).
38 - چـه گوشهاى شنوا و چه چشمهاى بينائى (در آنروز) كه نزد ما مى آيند پيدا ميكنند؟ ولى اين ستمگران امروز در گمراهى آشكارند.
39 - آنـهـا را از روز حـسـرت (روز رسـتـاخـيز كه براى همه مايه تاسف است ) بترسان ، روزى كه همه چيز پايان مييابد در حالى كه آنها در غفلتند و ايمان نمى آورند.
40 - مـا زمـيـن و تمام كسانى را كه بر آن هستند به ارث ميبريم و همگى به سوى ما باز ميگردند.

تفسير:
رستاخيز روز حسرت تاسف
آخـريـن سخن عيسى بعد از معرفى خويش با صفاتى كه گفته شد اين است كه بر مساله تـوحيد مخصوصا در زمينه عبادت تاكيد كرده ، مى گويد: (خداوند پروردگار من و شما اسـت .او را پـرستش كنيد اين است راه راست ) (و ان الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ).
و بـه ايـن تـرتـيـب مـسيح (عليهالسلام ) از آغاز حيات خود با هر گونه شرك و پرستش خـدايـان دوگـانـه و چـنـد گـانه مبارزه كرد، و همه جا تاكيد بر توحيد داشت ، بنابراين آنـچـه بـه عـنـوان تـثليث (خدايان سه گانه ) در ميان مسيحيان امروز ديده مى شود بطور قـطـع بـدعـتـى اسـت كـه بـعـد از عـيـسـى گـذاشـتـه شـده و مـا شـرح آن را در ذيل آيات 171 سوره نساء بيان كرديم .
گـر چـه بـعـضى از مفسران احتمال داده اند كه اين جمله از زبان پيامبر اسلام (صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بوده باشد به اين معنى كه خداوند در اين آيه به او فرمان مى دهد كه مردم را دعوت به توحيد در عبادت كن و آن را به عنوان صراط مستقيم معرفى نما.
ولى آيات ديگر قرآن گواه بر اين است كه اين جمله گفتار حضرت مسيح (عليهالسلام ) و دنـبـاله سـخـنـان گـذشته است ، در سوره زخرف آيه 63 تا 64 ميخوانيم و لما جاء عيسى بالبينات قال قد جئتكم بالحكمة و لابين لكم بعض الذى
تختلفون فيه فاتقوا الله و اطيعون ان الله هو ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم : (هـنـگامى كه عيسى دلائل روشن براى آنها آورد گفت : من دانش و حكمت براى شما آوردهام ، آمـدهـام تـا پـاره اى از امـور را كـه در آن اخـتلاف داريد روشن سازم ، از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد، خداوند پروردگار من و شما است او را پرستش كنيد، اين است راه راست .)
در ايـنـجـا تـقـريـبـا عـيـن هـمـان جـمـله را مـيـبـيـنـيـم كـه از زبـان عـيـسـى نقل شده است (مانند همين مضمون در سوره آل عمران آيه 50 و 51 نيز آمده است ).
ولى با اين همه تاكيدى كه مسيح (عليهالسلام ) در زمينه توحيد و پرستش خداوند يگانه داشـت بـعـد از او گـروهـهـا از مـيـان پـيـروانش ‍ راه هاى مختلفى را پيش گرفتند (و عقائد گوناگونى مخصوصا در باره مسيح ابراز داشتند ) (فاختلف الاحزاب من بينهم ).
واى بـه حـال آنـهـا كـه راه كـفـر و شـرك را پـيـش گـرفتند، از مشاهده روز عظيم رستاخيز (فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم ).
تـاريـخ مـسيحيت نيز به خوبى گواهى مى دهد كه آنها تا چه اندازه بعد از حضرت مسيح (عـليـهـالسـلام ) در باره او و مساله توحيد اختلاف كردند اين اختلافات به اندازهاى بالا گـرفـت كـه (قـسـطـنـطـيـن ) امـپراطور روم مجمعى از اسقفها (دانشمندان بزرگ مسيحى ) تشكيل داد كه يكى از سه مجمع معروف تاريخى آنها است ، اعضاى اين مجمع به دو هزار و يـكصد و هفتاد عضو رسيد كه همه از بزرگان آنها بودند، هنگامى كه بحث در باره عيسى مـطـرح شـد علماى حاضر نظرات كاملا مختلفى درباره او اظهار داشتند و هر گروهى عقيده اى داشت .
بعضى گفتند: او خدا است كه به زمين نازل شده است ! عده اى را زنده كرده و عده اى را مى رانده سپس به آسمان صعود كرده است !.

بعضى ديگر گفتند او فرزند خدا است !.
و بـعـضـى ديگر گفتند: او يكى از اقانيم ثلاثه (سه ذات مقدس ) است ، اب و ابن و روح القدس (خداى پدر، خداى پسر و روح القدس )!.
و بعضى ديگر گفتند: او سومين آن سه نفر است : خداوند معبود است ، او هم معبود، و مادرش هم معبود!.
سرانجام بعضى گفتند او بنده خدا است و فرستاده او.
و فـرقـه هـاى ديـگر هر كدام سخنى گفتند بطورى كه اتفاق نظر بر هيچيك از اين عقائد حـاصـل نـشـد، بـزرگـترين رقم طرفداران يك عقيده 308 نفر بود كه امپراطور آن را به عـنوان يك اكثريت نسبى پذيرفت و به عنوان عقيده رسمى از آن دفاع كرد و بقيه را كنار گذاشت ، اما عقيده توحيد كه متاسفانه طرفداران كمترى داشت در اقليت قرار گرفت .
و از آنـجـا كـه انـحـراف از اصـل تـوحـيـد، بـزرگـتـريـن انـحـراف مـسـيـحـيـان مـحـسـوب مـى شـود در ذيل آيه فوق ديديم كه چگونه خداوند آنها را تهديد مى كند كه در روز عظيم رستاخيز در آن مـحـضـر عـام و در بـرابـر دادگاه عدالت پروردگار سرنوشت شوم و دردناكى خواهند داشت .
آيـه بـعـد وضـع آنـها را در صحنه رستاخيز بيان مى كند و مى گويد: آنها در آنروز كه نـزد مـا مـى آيـنـد چـه گـوشـهاى شنوا و چه چشمهائى بينا پيدا ميكنند؟ ولى اين ستمگران امروز كه در دنيا هستند در گمراهى آشكارند (اسمع بهم
و ابـصـر يـوم يـاتـونـنـا لكـن الظـالمـون اليـوم فـى ضلال مبين ).
روشـن اسـت كـه در نـشـاه آخرت پردهها از برابر چشمها كنار مى رود، و گوشها شنوا مى شـود، چـرا كـه آثـار حـق در آنـجـا به مراتب از عالم دنيا آشكارتر است ، اصولا مشاهده آن دادگـاه و آثـار اعـمال ، خواب غفلت را از چشم و گوش انسان ميبرد، و حتى كوردلان آگاه و دانـا مـيـشـونـد، ولى چـه سـود كـه ايـن بـيـدارى و آگـاهـى بـه حال آنها مفيد نيست .

next page

fehrest page

back page