دو مكتب در اسلام
جلد اول : ديدگاههاي مكتب خلافت و مكتب اهل البيت درباره صحابه و امامت

سيد مرتضى عسگرى

- ۱۲ -


شهرت اميرالمومنين (ع ) به وصى پيغمبر و انتشار اين لقب در اشعارصحابه و تابيعين
در آغاز اسلام  
لقب على (ع ) از همان صدر اسلام به وصى پيغمبر سخت معروف و مشهور بوده و در كتابهاى لغت نيز آمده است . در كتاب تاج العروس زير واژه الوصى آمده است : الوصى كغنى ، لقب على رضى الله تعالى عنه . يعنى وصى بروزن غنى لقب على - رضى الله عنه - بوده است . و در كتاب لسان العرب آمده است : به على ، وصى مى گفتند. (482)
و نيز از همان ابتداى عصر صبحانه ، اين لقب با همين مفهوم در سروده شاعرانى مانند حسان بن ثابت ، شاعر انصارى رسول خدا(ص )، آمده كه طى قصيده اى بعد از وفات پيامبر چنين سروده است :
خداوند ابوالحسن را از ما جزاى خير دهاد كه پاداش همه در دست اوست و چه كسى چون ابوالحسن است . تو رسول خدا را در ميان ما نگاهبان بودى و او هم ولايتش را به تو داد، و چه كسى سزاوارتر از تو به چنين مقامى مى باشد؟ مگر نه اينكه تو در راه هدايت و ارشاد، شريك و وصى او بودى ، و از همه مردم به قرآن و سنن داناتر بودى ؟ (483)
زبيربن بكار در كتاب الموفقيات خود شعرى را از يكى از شعراى قريش در مدح عبدالله بن عباس آورده كه شاعر در ضمن آن گفته است :
به خدا سوگند كه هيچ فردى از تيره هاى مختلف بعد از وصى ، يعنى على ، با مردم چون ابن عباس سخن نگفته است . (484)
همچنين وليد بن عقبه ، نوه ابومعيط، در ضمن اشعارى در سوگ عثمان گفته است :
بدانيد كه بهترين مردم پس از آن سه بزرگوار، كسى بوده است كه به دست آن تجيبى كه از مصر آمده بود (كنايه از ابن عديس ) از پاى درآمده است .
كه فضل بن عباس (485) در پاسخ او گفت :
بدانيد كه بهترين مردم نزد خداوند بعد از محمد(ص )، وصى پيامبر برگزيده است . نخستين نمازگزارى كه همانند پيامبر بود، و اولين كشنده سران كفر و گمراهى در جنگ بدر. (486)
همچنين نعمان بن عجلان ، (487) شاعر انصار، ضمن قصيده اى پس از رحلت پيامبر اسلام (ص ) چنين سروده است :
اى عمرو، ما هواخواه على هستيم و از آنجا كه نمى دانى ، او شايستگى اين دوستى را دارد؛ او، وصى پيغمبر برگزيده خداست و پسر عموى او، و كشنده گردنكشان كفر و گمراهى .
نعمان اين قصيده را در پاسخ عمرو بن عاص و هنگامى سروده بود كه او در جريان سقيفه بر انصار پرخاش كرد و زبان به ملامت ايشان گشود و آنها را به خشم آورده بود و على هم در مقابل مهاجران ، از انصار پشتيبانى كرده بود.(488)
ابن ابى الحديد مى گويد از اشعارى كه در صدر اسلام سروده شده و متضمن اين است كه على ، وصى پيغمبر بوده است ، سخن عبدالله بن ابى سفيان ،
نوه حرث بن عبدالمطلب است كه مى گويد:
على ، نام آور جنگ خيبر، از ماست . و نيز جنگ بدر، روزى كه سپاهيان از هر سو به خروش آمدند. وصى پيامبر و پسرعموى او، چه كسى در اين امتياز مى تواند با او برابرى كند؟
عبدالرحمان بن جعيل نيز سروده است :
به جان خودم سوگند كه با كسى بيعت كرده ايد كه نگهبان دين ، و شهره به پاكى و پيروزى است . على ، وصى پيغمبر خدا(ص )، پسر عموى او، و نخستين نمازگزارى است كه برادر و ياور پيغمبر و مردى پرهيزگار مى باشد.
لفظ وصيت در سروده هاى جنگجمل (489)
ابن ابى الحديد مى نويسد ابوالهيثم بن تيهان كه بدرى بود، در جنگ جمل اين اشعار را بر لب داشت :
به طلحه و زبير بگو كه ما همانهايى هستيم كه به انصار شهره مى باشيم و قريش هنر ما را در روز جنگ بدر، آن جنگ چاه كذائى ديده است . شعار پيامبرمان ، نام ما بود، و ما نگاهبان او، و روح و چشم خودمان را فداى او مى كرديم . وصى پيغمبر، امام ولى ماست . اكنون حقايق آشكار شده و رازها از پرده بيرون افتاده است .
عمر بن حارثه انصارى درباره محمد بن حنيفه ، فرزند اميرالمومنين (ع )، اشعارى در جنگ جمل سرود كه در آن آمده بود:
او، همنام رسول خداست و شبيه وصى او مى باشد و پرچمش رنگ خون دارد.
و مردى از قبيله ازد در آن جنگ چنين سرود:
اين على ، وصى پيغمبر است و در آن روز كه بين مهاجرين و انصار پيمان برادرى بست ، او را برادر خود خواند و فرمود: او پس از من فرمانرواست ، كه نيكبختان هوشيار آن را پذيرفتند و بدبختها به دست فراموشى سپردند.
و نيز در آن جنگ جوانى از قبيله بنوضبه پرچم به دست از سپاه عايشه بيرون آمد و خطاب به سپاه امام بانگ برداشت كه :
ما بنوضبه از دانشمندان على مى باشيم ؛ همان كسى كه از دير باز به وصى پيغمبر معروف بوده است ، پهلوان و رزم آور زمان پيغمبر، و من به اين همه فصل و برترى او كور نيستم ، اما من سوگوار فرزند عفان پرهيزگار مى باشم ، و اين دوستدار اوست كه در مقام گرفتن انتقام سرورش مى باشد.
سعيد بن قيس همدانى ، كه در جنگ جمل در سپاه امام مى جنگيد، چنين سرود:
به وصى پيغمبر خبر ده كه قحطان آمد، قبيله اى كه تو را از كمك افراد قبيله همدان بى نياز مى كند.
و حجر بن عدى كندى نيز در آن جنگ اين اشعار را سرود:
خداوندا، على را براى ما نگهدار، آن مبارك سيماى پسنديده را براى ما نگهدار باش . آن مومن يكتاپرست پرهيزگار را كه راى صائب دارد و گمراه نمى باشد، و راه يافته و راهنماست . خداى من ! او را پيامبر را در او نگهدار باش . او مورد علاقه پيامبر بوده كه وى را بركشيده و وصى خود گردانيده است .
خزيمه بن ثابت ذو شهادتين ، كه بدرى بود، در جنگ جمل در كنار امام شركت جست و اين اشعار را بسرود:
اى وصى پيغمبر! جنگ ، دشمنان را از ميان برداشت ، و هودج نشينان را از پاى درآمدند. كارها بر تو راست آمد و از منطقه شام نيز علامت تسليم و شكست آشكار گرديد. آنها را ديده اند بر ايشان كافى است ، و تو را بس كه ما همچنان كه بوديم باشيم و آنها نيز همان گونه كه بوده اند.
خزيمه در آن جنگ ام المومنين عايشه را مخاطب ساخت و ضمن ابياتى به وى گفت :
او از ميان خانواده اش وصى رسول خداست و تو هم گواه بر اين موضوع بوده اى .
عبدالله بن زبير در آن جنگ به سخنرانى برخاست و پس از او حسن بن على (ع ) سخنرانى كرد و عمر بن احيحه در ستايش حسن چنين سرود:
اى حسن نيكو واى هم قيافه على ! تو در ميان ما بخوبى سخنرانى كردى و در ميان ما آن چنان سخنى گفتى كه خداوند به وسيله تو ياوه گويان پدرت را رسوا كرد. تو عيبجويان پدرت را درهم شكستى و پرده را به يكسو زدى ، حقيقت را آشكار نمودى و پليديها را از دلها زدودى . تو چون فرزند زبير، ياوه گو و داد و فرياد كن نيستى كه سرگشته به هر در مى زند. خداوند هم روا نمى بيند كه او در جايى قرار بگيرد كه فرزند وصى نجيبزاده قرار گرفته باشد. اى كه خدايت خير دهاد! شخصيتى چون تو كه بين پيغمبر و وصى او قرار گرفته است ، مجهول و ناشناخته نيست .
ابن ابى الحديد بعد از نقل اين قبيل اشعار، كه ما اندكى از آنها را در اينجا نقل كرديم ، مى گويد:
اين ابيات و حماسه ها را ابو مخنف بن يحيى در كتاب وقعه جمل خود آورده است . او از محدثين و كسانى است كه گزينش امام از راه انتخاب درست مى داند و شيعه هم نمى باشد و از رجال شيعه هم به حساب نمى آيد. اشعارى را كه ما در جنگ صفين آورديم و شامل لقب وصى براى اميرالمومنين مى باشد، از اشعارى است كه نصر بن مزاحم ، نوه يسار منقرى ، در كتاب صفين خود آورده و خودش هم از رجال حديث است .
وصيت در اشعار و حماسه هاى جنگ صفين  
هنگامى كه نامه اميرالمومنين (ع ) به جرير بن عبدالله بجلى و اشعث بن قيس كندى ، كه هر دو از فرمانداران منصوب از جانب عثمان در شهرهاى ايران بودند، رسيد، جرير طى اشعارى پاسخ آن حضرت را داد و از جمله گفت :
نامه على به ما رسيد، و ما هم دستور او را در سرزمين ايران ناديده نگرفتيم . ما از آنچه در آن نامه آمده بود، سرپيچى نكرديم و سرزنش و ملامت هم ننموديم .
ما فرمانداران او در مرزها مى باشيم كه عزيزان را يارى و ذميان را حمايت مى كنيم . و شرنگ مرگ را به هنگام نبرد با پياله مرگ آور به كام دشمنان مى ريزيم و دلها را شفا مى بخشيم . و در هم مى كوبيم ايشان را با ضربت شمشيرها، و سرها را از تنها مى رباييم . با اطمينان بر ايمان و دين پيامبر ظلمت شكافمان ، قدم برداشتيم . پيامبرى كه امين خدا و دادگستر و پشتيبان مردم بود.
او پيامبر خداست و پس از او خليفه ماست كه بر امور مسلط مى باشد. منظورم على است كه وصى پيغمبر است و ما با همه گردنكشان مخالف او، از هر ملتى كه باشند، مى جنگيم .
و گوينده (490) از زبان اشعث در پاسخ امام چنين سرود:
رسولى از راه رسيد كه فرستاده على بود و مسلمانان با آمدنش شادمان شدند. فرستاده وصى پيغمبر، كه او را در ميان مومنان فضيلت و سابقه پيشقدمى در اسلام است . كسى كه در راه خدا و رسولش مصطفى ، پيامبر امين ما، اخلاص ورزيده و در راه خدا جنگيد و از پاى ننشست و با كفار و سركشان پيكار نمود.
او، ياور پيغمبر و داماد اوست و مانند شمشير مرگ است بر فرق ستمگران . (491)
و نيز از زبان چنين سروده اند:
ما را پيكى از راه رسيد كه پيك على بود، على پاكيزه سرشت از فرزندان هاشم . پيك وصى پيغمبر، و بهترين مردم از زمره پيشوايان . ياور پيامبر و داماد او، و برترين مردم جهان .
او را فضل و برترى است در كارهاى خيرى كه پيامبرش نموده و به آن روى آورده است . محمد را مى گويم كه پيامبر خداست و ابر رحمت و خاتم پيامبران .
ما به خاطر فضل و اطاعت و عبادت و اخلاصى كه على هميشه دارد، او را فرمان مى بريم .
او فقيهى است بردبار و باهيبت و با صولتى چون شيرژيان . (492)
و پس از اينكه معاويه كشور مصر را لقمه عمروبن عاص گردانيد تا او را در جنگ با امام يارى دهد، اميرالمومنين شعرى سرود كه در آن آمده است :
شگفت چيز ناخوشايندى را شنيده ام . دروغ بستن به خدا، موى را سفيد مى كند. گوش را كر و چشم را كور مى نمايد و اگر پيامبر خدا از آن آگاه گردد، شادمان نمى شود، و آن اينكه وصى او را با ابتر، ملعون كج چشمى كه به پيغمبر سركوفت زده است ، همسنگ و برابر نمايند.
زمانى كه در ميان سپاهيان اميرالمومنين در جنگ صفين بر سر عزل اشعث از فرماندهى بر قبيله اش و تعيين شخصى ديگر به جاى او اختلاف افتاد، نجاشى شاعر چنين سرود:
ما با آن كس موافقيم كه على براى ما صلاح بداند؛ اگر چه انتخاب او ما را خوشايند نباشد. زيرا او تنها وصى پيغمبر در ميان خانواده اش بود و از ميان عموهاى سالمندش ، تنها وارث پيغمبر است . (493)
از اشعارى كه در جنگ صفين سروده شد، نضربن عجلان انصارى است كه گفته است :
به جان خودم سوگند كه در آنچه در صفين و در ميان سپاهيان آن مى گذشت ، پاك بى خبر و غافل بودم . حق اين بود كه از جنگ كناره نمى گرفتم و بايد كه به حق اعتراف كنم كه نادان بودم . با وجودى كه وصى پيشواى ماست ، چند دستگى و اختلاف چرا؟ اختلاف و چند دستگى بجز خوارى و سرگردانى براى ما حاصلى ندارد.
معاويه گمراه و سركش را رها، دين را پيروى كنيد و با شتاب با معاويه به پيكار برخيزيد (494)
حجر بن عدى نيز در آن جنگ چنين سرود:
خداوند! على را براى ما نگهدار. آن پاكيزه سرشت خالص را براى ما نگهدار باش . و آن مومن راه يافته پسنديده را راهبر و راهنماى اين امت قرار ده .
آن كس كه گزافه نمى گويد و ابله و نادان هم نمى باشد.
خداى من ، او را آن چنان كه پيامبرت را نگهدار بودى ، نگهدار باش . زيرا كه او ولى پيامبر است كه وى را به ميل و رغبت خويش به وصايت بعد از خود برگزيده است . (495)
عبدالرحمان بن ذوئب اسلمى نيز گفته است :
معاويه فرزند حرب را بگو كه چرا تو به راه راست درست بر نمى گردى . اين را بدان كه اگر يك روز از عمر جهان باقى بماند و تو زنده باشى ، با سپاهى انبوه بر سرت هجوم خواهيم آورد؛ با سپاهى كه فرماندهى آن را وصى بر عهده خواهد داشت ، تا تو را از گمراهى و سركشى بازدارد. (496)
مغيره بن الحارث ، نوه عبدالمطلب را نيز اشعارى در اين جنگ است كه از آن جمله ابيات زير مى باشد كه مى گويد:
اى پيشتازان و پيام آوران مرگ براى دشمن ! شكيبا باشيد و نيرنگ معاويه شما را از جاى نبرد كه حق آشكار شد. با هر كس كه با شما سرجنگ دارد پيكار كنيد و شمشير خود را بر اندام او فرود آوريد و بهره آن را از خداوند، ثواب و پيروزى در جنگ آرزو كنيد. و يقين داشته باشيد كه هر كس به مخالفت با شما برخيزد، بدبخت خواهد شد و به خود زيان خواهد رسانيد. در ميان شما، وصى پيامبر خدا فرماندهى شما را بر عهده دارد و نيز خانواده اش و كتاب خدا در دسترس شماست . (497)
فضل بن عباس هم چنين سروده است :
تنها كسى كه از ميان خانواده اش وصى پيغمبر است ، گردى سترگ كه اگر مبارزى بخواهند، او قدم به جلو مى گذارد. (498)
و منذر بن ابى حميصه و داعى گفته است : اى صاحب ولايت و مقام وصايت ! از زمره ما نيست كسى كه تو را براى خدا، ولى بر خود نشناسد. (499)
وصيت در نامه ابن عباس  
ابن عباس در جنگ صفين در پاسخ نامه معاويه نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
اما بعد
نامه ات به دستم رسيد و از مضمون آن اطلاع حاصل شد. اما اينكه شگفت زده شدى كه چرا ما از ياران عثمان بريديم و حكومت بنى اميه را تاييد نكرديم ، به جان خودم گفتم كه تو همان هنگام كه عثمان از تو يارى خواست موقعيتت را دريافتى و ياريش نكردى تا به آنچه كه مى خواستى رسيدى . و بين تو و عثمان ، وليد بن عقبه ، برادر مادرى عثمان ، شاهد بر مدعاست .
و اما اينكه تيم وعدى را به رخ ما مى كشى ، بايد بدانى كه ابوبكر و عمر از عثمان بهتر بودند؛ همچنان كه عثمان از تو بهتر بود. و اما اين سخنت كه از سران قريش از شش تن باقى نمانده اند، چه بسيارند و چه نيكويند بازماندگانش كه نيكان و برگزيدگان آنها با تو جنگيدند و آنها كه تو را وانهادند، از يارى ما نيز بازماندند. و اما يادآوريت از جنگ ، مثل اين است كه چيزى از ما در خاطرت مانده و بيشتر آنها را به دست فراموشى سپرده اى و از پايانش هم بيمناكى .
و اما سخنت در اين مورد كه اگر مردم با من بيعت نمايند تو هم شتابان سر بر خط فرمانم خواهى نهاد، بايد بدانى كه مردم با على بيعت كرده اند كه برادر رسول خداست و پسر عمو و وصى و وزير او و او بهتر است .
و اما تو را در حكومت حقى نيست ؛ زيرا كه تو آزاد شده و فرزند آزاد شده ، و سردسته احزاب ، و پسر هند جگرخوار مى باشى . والسلام .
چون نامه ابن عباس به دست معاويه رسيد و آن را بخواند، گفت : تقصير از خود من است و خود، به خود كردم ، قسم به خدا كه تا يك سال برايش نامه نخواهم نوشت . آنگاه اين اشعار را انشاء كرد:
فرزند عباس را به در پيش گرفتن راهى فراخواندم و نامه هاى من حكومت را به او هديه مى داد. در پيش بينيم اشتباه كردم و رويدادها بسيار و ابن عباس ‍ مرا در شدايد كمك نمى داد. در آنچه ارائه داد سزاوار نبود؛ و نتيجه اى جز به جوش آوردن ديگ خشمم نداشت . به ابن عباس بگو كه مى دانم تو مى خواهى با اين كارهايت ميزان خشم مرا دريابى ؛ پس بخروش و خودنمايى كن ، هر قدر كه بتوانى ، كه من در برابر كارهاى مورد علاقه ات دست گشاده هستم . تا جان در بدن دارم ، صفين خانه من است و آنچه را كه تو مرا از آن مى ترسانى ، مرا نمى كشد.
فضل بن عباس در پاسخ معاويه چنين سرود:
اى پسر هند! من مردى غافل نيستم و تو آنچه را كه در سردارى به آن نمى رسى . آيا اكنون كه آتش جنگ فرونشسته و چون شترى سينه بر زمين نهاده و همه رزمندگان شامى به خاك هلاك افتاده و كشته ها روى زمين را پوشانيده اند، دريافتى كه ما پيروان حق هستيم و تو چيزى را كه ناروا و باطل است ادعا مى كنى ؟!
تو به حيله و نيرنگ ابن عباس را به آشتى مى خوانى ، چيزى كه تا دم مرگ او بر زبان نخواهد راند. آشتى روى نخواهد نمود، مگر هنگامى كه نيزه داران ، سواران را برانند و گردن گردنكشان بريده شده باشد. تو تصميم گرفتى كه تا يك سال تمام براى او نامه اى نفرستى . تو خواستى تا پاسخى نداده باشى ، اما تيرت به سنگ خورده است .
به او گفته بودى كه اگر مردم با تو بيعت كنند، تو نيز او را فرمانبردار خواهى بود، در صورتى كه اين على است كه از هر كس برتر مى باشد: وصى پيامبر خدا در ميان خانواده اش و رزمنده اى كه در ميدان جنگ هماورد مى طلبد. مواظب باش كه تو با كسى مى جنگى كه در ميان مهاجران ، او تنها شمشيرزنى است كه از برابر دشمن نمى گريزد. (500)
مالك اشتر نيز چنين سرود:
هر چيزى ، بجز شخص امام ، حقير و بى مقدار است و كشتن امام ، گناهى است سخت بزرگ .
كشته داديم ، و امروز از ميان ما گروهى از پاى درآمدند كه دلاور و رزمنده بودند و يكى از ايشان برابر هزار مرد بود و به همين جهت ثوابش نزد خدا بسيار است . گروه ما همواره بر راه خير و نيكى است ؛ راهى كه نعمت و شادمانى فراوان در پى دارد.
هر كس كه خواهان عزت على ، وصى پيغمبر، مى باشد، او چراغى است در ميان دل ظلمت . او، به كعبه سوگند، چراغى است كه در دل ظلمت براى مردم نورافشانى مى كند. آن كس كه امامش از او راضى باشد، گناهش ‍ بخشوده مى شود و به بهشت مى رود. البته پس از آنكه اوامر خدا را انجام داده و در راه هدايت خود سرى نكرده باشد. (501)
مسعودى در كتاب مروج الذهب آورده است : از كسانى كه پس از شهادت امام (ع ) شعرى در سوگ او سروده ، يكى از شيعيان اوست كه مى گويد:
بر اين مصيبت شكيبا باش كه تو را چه چيزى مايه تسلى است كه اندوه را برطرف مى كند. به مرگ پيامبر و شهادت وصى و كشته شدن حسين و مسموم گرديدن حسن . (502)
همچنين مسعودى در آنجا كه از كشته شدن حجر بن عدى سخن مى گويد، مى نويسد: كشنده حجر، در آن لحظه كه مى رفت تا با شمشير سر او را برگيرد، به حجر گفت : اميرالمومنين معاويه مرا فرمان داده تا تو را كه سردسته گمراهان و كان كفر و تباهى و دوستدار ابوتراب هستى گردن زنم ، مگر اينكه از كفر بازگردى ، رفيقتان را دشنام دهى و از او بيزارى جويى . حجر پاسخ داد:
شكيبايى بر لبه تيز شمشير براى ما آسانتر از آن چيزى است كه از ما مى خواهيد. و رسيدن به خدا و درك محضر وصى پيغمبر را از داخل شدن در آتش دوزخ دوست تر داريم . (503)
على بن محمد بن جعفر علوى درباره كسانى كه خود را از نسل سامه بن لوى بن غالب معرفى مى كردند، چنين سروده است :
سامه از ماست ، اما وضع فرزندانش براى ما مبهم است . مردانى هستند كه به انسابشان مى بالند كه خرافه و يا خوابى پريشان بيش نيست . ما به ايشان همان سخن وصى پيغمبر را مى گوييم كه كلامش محكم و متين است : اگر از تو چيزى را پرسيدند و تو ندانستى كه مطلب از چه قرار است ، بگو خدا مى داند (504)
وصيت در شعر ماءمون ، خليفه عباسى  
سياست نزديكى به علويين ، مامون ، خليفه عباسى ، را بر آن داشت تا حضرت رضا(ع ) را به ولايتعهدى خويش برگزيند. او ضمن اشعارى در اين مورد چنين سروده و از وصى پيغمبر ياد كرده است :
آيا از اينكه من دوستدار ابوالحسن ، وصى پيغمبر، هستم ، مورد ملامت مى باشم ، اين از شگفتيهاى زمان است ! (505)
و نيز گفته است :
از زمره گمراهان مى باشد كسى كه كينه توزانه هنگامى بر من خشمگين شود كه من به فرزند وصى پيغمبر نزديك شده باشم . (506)
شهرت لقب وصى براى على (ع ) در طول قرون
مبرد در كتاب الكامل خود آورده است كه كميت شاعر چنين سروده است :
وصى همان كس است كه تحوبى (507) با كشتن او، كاخ آمال امت را درهم كوبيد.
آنگاه مبرد (508) اضافه كرده كه لفظ وصى را كه كميت (509) شاعر در شعر خود آورده است ، مردم آن روزگار با آن آشنا بودند و بسيار بر زبان مى آورند.
بنابراين اميرالمومنين (ع ) به وصى پيغمبر(ص ) شهرت داشته ، تا جايى كه همان لقب از ويژگيهاى او به حساب مى آمده ؛ همان گونه كه به ابوتراب معروف بوده است .
مبرد در اين سخن خود كه على (ع ) به لقب وصى معروف بوده ، شعر ابوالاسواد دوئلى (510) را شاهد آورده كه نام وصى را همراه نام حمزه و عباس آورده ، بدون اينكه از هيچيك آنها تعريفى ويژه كرده باشد. ابوالاسود مى گويد:
من ، محمد را بسيار دوست مى دارم ، همين طور عباس و حمزه و وصى را.
و سخن حميرى كه گفته است :
من پيرو همان دينى هستم كه وصى به آن معتقد است ، و من با همان باور در جنگ نخيله پيكار كرده ام .
و نيز گفته است :
خداوند به وجود محمد بر آنها منت نهاد و هدايتشان فرمود: و خوراك و پوشاكشان بداد. اما چون وصى او بر سر كار آمد، با او برخوردى ناخوشايند داشتند و شرنگ ناراحتى را به كامش فرو ريختند. (511)
همچنين محمد بن ادريس شافعى ، پيشواى شافعيان (م 204) سروده است :
ان كان حب الوصى رفضا فاننى ارفض العباد. اگر دوستى وصى وفض به حساب آيد، پس من از همه بندگان رافضى ترم . (512)
ابن دريد نيز در همين زمينه مى گويد:
من هواخواه محمد و وصى او و دو فرزندش و دختر پاكيزه او مى باشم . (513)
و در ديوان متنبى آمده است كه از او پرسيدند كه چرا اميرالمومنين على بن ابى طالب (ع ) را ستايش نمى كنى ؟ او در پاسخ گفت :
و ترك مدحى للوصى تعمدا
اذ كان نورا مستطيلا شاملا
و اذا استقل الشى ء قام بذاته
و كذا ضياء الشمس يذهب باطلا
معروفيش ، تعريفى ، تعريفى ماند كه از نور خورشيد به عمل آيد. (514)
كه بيت دوم آن با اين تغيير به صورت ضرب المثل درآمده است :
واذا استطال الشى ء قام بنفسه
و صفات ضوء الشمس تذهب باطلا(515)
همچنين متنبى در ستايش ابوالقاسم ، طاهر بن حسين علوى ، چنين سروده است :
او پسر رسول خدا(ص ) و فرزند وصى اوست و شبيه به ايشان مى باشد و اين آزموده شده است . (516)
و شيخ الاسلام جوينى (م 722) مى گويد:
برادر احمد مختار كه برگزيده خاندان هاشم است ، سرآمد آقايى و سرورى ، و شرافت و بركت و بزرگوارى است على ، ابوالحسن ، وصى محمد، پيشواى پيامبران مى باشد. (517)
و نيز گفته است :
برادر محمد(ص )، آخرين پيامبر بزرگوار، پيامبر پاك خداى عالميان است . على ، وصى پيغمبر و ياور او، و سرآمد شرافت و بزرگوراى و حيدر است . (518)
و نيز آقاى محمد حبيب العبيدى ، مفتى شهر موصل (م 1383 ق ) به هنگام انقلاب اسلامى مردم عراق در سال 1920 كه عراق به اشتغال قواى انگليس در آمده بود و آنها خود را قيم عراق و عراقيها مى دانستند، اشعارى زير نام فى صرخته الاولى سروده و ادعاى واهى آنان را مردود دانست . در آن اشعار آمده بود:
اى غرب ! تو ادعايى عجيبى دارى ، مگر ما بجز وصى پيغمبر، ولى و صاحب اختيار ديگرى هم داريم . سوگند به انجيل و قرآن كه ما هر قيم و سرپرستى را نمى پذيريم ، هر چند كه از خون ما سيلاب خروشان برخيزد. مگر ما پس از وصى ، همسر زهرا (ع )، به سرپرستى انگليس سرفرود مى آوريم ؟
در سرزمين عراق به خاطر ابى عبدالله (ع )، فرزند زهرا، خونهاى نيكان ريخته شده است ، اكنون آيا بعد از حسين (ع )، سبط پيغمبر، ما به سرپرستى انگليسيها سرفرود مى آوريم ؟!
ساكنان زمين و آسمان بدانند كه پيروان وصى پيغمبر، هيچ سرپرست و صاحب اختيار ديگرى را به رسميت نمى شناسند.
ما پيمان خود را با پيغمبر شكسته و عار را به جان خود خريده ايم ، اگر سرپرستى ديگران را قبول كنيم . آيا وصى پيغمبر بر ما خشم نمى گيرد آنگاه كه به سرپرستى انگليسيها سرفرود مى آوريم ؟
ساكنان زمين و آسمان بدانند كه پيروان وصى پيغمبر، هيچ سرپرست و صاحب اختيار ديگرى را به رسميت نمى شناسند.
ما پيمان خود را با پيغمبر شكسته و عار را به جان خود خريده ايم ، اگر سرپرستى ديگران را قبول كنيم . آيا وصى پيغمبر بر ما خشم نمى گيرد آنگاه كه به سرپرستى انگليسيها سرفرود آوريم ؟
ما در روز قيامت به پيامبر رحمت و پدر زهراى اطهر و شهيد كربلا و امام در سامرا چه داريم بگوييم اگر سرپرستى انگليسيها سرفرود آوريم ؟
نه تو را با ما نسبتى است و نه ما را با تو. پس سرپرستى تو بر ما چه معنايى دارد؟
اى زاده لندن ، تو نه علوى هستى و نه هاشمى و نه قريشى . و مسلمان و عرب هم نيستى ، نه از بستگان مايى و نه از مردم مشرق زمين . پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟
از مذاهب مختلف (جعفرى و حنفى و شافعى و زيدى ) سخن مگو كه ما را شريعت واحد محمدى به گرد يكديگر فراهم كرده است . دينى كه ما را از قبول سرپرستى ديگران باز مى دارد. پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟
ما از سياست تفرقه برانگيز شما به ستوه آمده ايم ، و اينك راه راست خود را باز يافته ايم . اى دشمنى كه با لباس دوست در آمده اى ، تو در برابر وصى و ابوبكر، بجز فردى رياكار بيگانه نمى باشى . پس چرا تو سرپرست ما باشى ؟ (519)
آنچه را درباره وصى و وصيت آورديم ، از همان ابتداى قرن اول هجرى تا قرن چهاردهم در نزد پيروان مذهب خلفا امرى مسلم و مشهور بوده است . مگر نه اينكه در جنگ جمل آن مرد ضبى از سپاه عايشه بانگ برداشت كه : ما افراد قبيله بنى ضبه از دشمنان على مى باشيم ، همان كسى كه از ديرباز به وصى معروف بوده است !
بارى ، على را وصى لقب داده بودند و او و يازده فرزند امامان را اوصياء مى خواندند؛ همان گونه كه هارون الرشيد، خليفه عباسى ، وقوع جنگ و خونريزى بين دو فرزندش (امين و مامون ) را از قول وصى پيغمبر خبر داده بود.
على را وصى ، و او و يازده فرزندش را اوصياء مى گفتند در حالى كه از معنا و مفهوم چنين لقبى غافل بودند. اما زمانى كه به مفهوم آن مى انديشيدند و اهميت آن را در مى يافتند، گاهى آن را از اصل منكر مى شدند و زمانى هم آن را كتمان مى كردند، و گاهى نيز آن را تحريف مى كردند كه همه اين موارد را در مباحثى كه در پيش داريم ، به خواست خدا، مورد بحث و بررسى قرار خواهيم داد.
كوشش پيگير پيروان مذهب خلفا در كتمان وتاويل اخبار وصيت
نخستين كسى كه در كتمان اخبار وصيت اقدام برداشته ام المومنين عايشه بوده است . اما همين انكار وصيت توسط او، خودگواهى است قاطع بر اشتهار اميرالمومنين (ع ) به لقب وصى در زمان حيات آن بانو.
حديث عايشه ، دليلى بر وصايت على (ع )  
از مواردى كه دلالت مى كند اميرالمومنين (ع ) بين صحابه پيغمبر به وصى معروف و مشهور بوده ، روايتى است از ام المومنين عايشه كه در صحيح مسلم آمده است :
نزد عايشه سخن از اين به ميان آمد كه على ، وصى رسول خدا(ص ) بوده است . عايشه گفت : اين وصيت چه وقت صورت گرفته كه من نمى دانم ؟! آن وقت اضافه كرد: من پيغمبر را بر سينه خود يا كنار خود تكيه داده بودم كه طشتى خواست . و همچنان در كنارم به آرامى چشم از جهان فرو بست ، به طورى كه من نفهميدم چه وقت مرده است . با اين حال چه وقت پيغمبر به او وصيت كرده است ؟! (520)
ام المومنين عايشه در آن ايام سخت نيازمند اين بود كه مردم را عليه امام و شركتشان در جنگى كه سرانجام در تاريخ به جنگ جمل ناميده شد، بسيج كند. از اين روست كه مى بينيم اين گفتگو به صورت عادى برگزار نشده ، بكله شبيه به نوعى دليل عليه شهرت امام به وصى پيغمبر صورت گرفته است .
اين جبهه گيرى او با اين رويداد تاريخى متناسب بود و با جبهه گيريهاى ديگرش در همان ايام در برابر امام (ع ) كاملا هماهنگى داشت . به اين روايت كه ابن سعد از عايشه و در بيمارى رسول خدا(ص ) در كتاب طبقات خود آورده است توجه كنيد:
پيغمبر به يارى دو مرد از خانه بيرون آمد. فضل بن عباس و مردى ديگر! پاهاى حضرتش به زمين كشيده مى شد و...
عبيدالله گفت من سخن عايشه را براى ابن عباس بازگو كردم .
ابن عباس گفت :
دانستى آن مرد ديگر چه كسى بوده كه عايشه نامش را نبرده است ؟ گفتم : نه ! گفت : او، على بن ابى طالب بود. عايشه نمى خواهد حتى يك كلمه خير درباره او از دهانش بيرون آيد. (521)
احمد بن حنبل در مسند خود مى نويسد:
مردى نزد عايشه آمد و زبان به بدگويى از على و عمار گشود.
عايشه به او گفت : در مورد على چيزى به تو نمى گويم ، اما عمار، من از رسول خدا شنيدم كه درباره اش مى فرمود: عمار بين دو امر قرار نمى گيرد مگر اينكه درست ترين آن را برمى گزيند. (522)
آرى ، اين كونه ام المومنين عايشه از عمار دفاع مى كرد از بدگويى به او مى شد، اما در برابر ياوه گويى به على (ع ) سكوت اختيار مى نمود!
روايت زير در صحيح مسلم و بخارى و ديگر مصادر آمده است كه ما سخن مسلم را را مى آوريم .
از عايشه روايت كرده اند كه رسول خدا مردى را به سركردگى گروهى از اصحابش ، ماموريت جنگى در خارج از مدينه داد.
آن مرد در نمازهايى كه با گروهش به جاى مى آورد، هميشه بعد از حمد، به خواندن سوره توحيد بسنده مى كرد. وقتى كه آن گروه از ماموريت خود بازگشتند، آن موضوع را به پيامبر خدا(ص ) گزارش دادند. پيامبر فرمود: از خودش بپرسيد كه چرا چنين مى كند؟
آنها اين مطلب را از خود او پرسيدند. او گفت :
آن سوره ، سراسر صفات خداى رحمان است و از اين جهت دوست دارم كه آن را بخوانم . پيغمبر خدا(ص ) با شنيدن اين پاسخ فرمود: به او بگوييد كه خداوند هم تو را دوست مى دارد. (523)
اين مرد را كه خداوند او را دوست مى دارد و عايشه صلاح نمى بيند كه حتى نامش را ببرد چه كسى مى تواند باشد؟
راستى را اگر آن مرد ابوبكر، پدر عايشه بود و با عمر و يا يكى ديگر از نزديكان و بستگانش ، مثلا پسر عمويش طلحه و يا همانند وى ، باز هم اسمش را نمى برد؟!
ما هر قدر در مصادر مذهب خلفا جستجو كرديم ، نام اين مرد را نيافتيم ، ناگزير به مصادر مذهب اهل بيت روى آورديم و خبر مربوط به آن را تفسير سوره اخلاص در كتاب مجمع البيان و تفسير البرهان ، و باب معناى قل هو الله احد در كتاب توحيد شيخ صدوق (م 381) يافتيم كه چنين است : از صحابى ، عمران بن حصين ، آورده اند كه گفت :
رسول خدا(ص ) سريه اى را ماموريت داد و على را به فرماندهى آن برگماشت . چون اين گروه از ماموريت خود بازگشتند، پيغمبر خدا(ص ) از كارشان پرسيد. پاسخ دادند كه همه چيز بخوبى پيش مى رفت ، مگر اينكه على در هر نماز با ما سوره قل هو الله احد را مى خواند. رسول خدا(ص ) علت آن را از على جويا شد و على پاسخ داد: من قل هو الله احد را دوست دارم . و پيغمبر فرمود: به پاس اين محبت ، خدا هم تو را دوست دارد. (524)
در صحت اين حديث دو شاهد قوى و محكم است .
1- در صحيح بخارى و ديگر منابع آمده ام المومنين عايشه در حديث خود از امام (ع ) با لفظ رجل (مردى ) يادكرده است ؛ كما اينكه همين تعبير را در اين حديث نيز به كار برده است !
2- در صحيح بخارى و ديگر منابع آمده است كه رسول خدا(ص ) درباره على (ع ) فرمود كه خداوند او را دوست مى دارد؛ همان گونه كه در اين حديث هم آمده است كه خداوند تو را دوست مى دارد.
و به اين ترتيب عايشه در حديث خود نام على را نبرده و با كنايه از شخص ‍ او به مردى يادكرده است . به اين مقدار از كم لطفى در حق امام (ع ) بسنده نكرده ، بلكه از اين هم پاى خود را فراتر نهاده است كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم .
شادى عايشه از شنيدن خبر شهادت امام على (ع )  
ناگوارتر از همه مطالبى كه تاكنون آورديم ، خبرى است كه ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين خود در مورد شهادت اميرالمومنين على (ع ) و شادى عايشه از آن آورده است . او مى نويسد: هنگامى كه خبر شهادت امام على به عايشه رسيد، او به سجده افتاد. (525) يعنى به پاس اين مژده خداى را سپاس گفت !
طبرى و ابوالفرج اصفهانى و ابن سعد و ابن اثير آورده اند: هنگامى كه خبر شهادت على به عايشه رسيد، گفت :
فالقت عصاها و استقر بها النوى
كما قر عينا بالاياب المسافر
عصايش را بيفكند و آبها از آسياب بيفتاد و از خبر مرگش چنان شادمان شدم كه چشم منتظر به ديدار مسافر.
آنگاه پرسيد: چه كسى او را كشت ؟ گفتند: مردى از قبيله مراد. پس گفت :
فان يك نائيا فلقد نعاه
غلام ليس فى فيه التراب
اگر چه خود او دور است ، ولى خبر مرگش را جوانى آورد كه خاك بر دهانش ‍ مباد.
زينب ، دختر ام سلمه ، كه در آنجا حضور داشت ، روى به عايشه كرد و گفت : اينها را تو درباره على مى گويى ؟ عايشه پاسخ داد:
فراموشش كرده بودم . هر وقت فراموش كردم مرا يادآورى كنيد! آن وقت اين شعر را خواند: هماره بين ما چون دو دوست اشعار شيرين ردوبدل مى شد، تا اينكه من از او روگردان شدم و داستان ما در هر مجتمعى ، تو گويى طنين مگس را مى مانست . (526)