بازداشت والدین شهید

دسته: اجتماعی , ایثار و شهادت , داستان کوتاه
دیدگاه
دوشنبه - ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
بازداشت والدین شهید

مش مرتضی، جوراب هایش را که برای چندمین بار روی حباب یک لامپ سوخته وصله کرده بود، از روی میز کنار آشپرخانه برداشت و لنگ لنگان رفت به سمت کلید وانت کنار قاب عکس پسراش.

فاطمه همین جور که سوپ جو به دهان بی دندان مادر می ریخت، گفت: بابا راستی امشب از بنیاد میاند.واسه پذیرایی یه چیزی جور کنید.

مشدی یه نگاه به پاکت خالی شده «ایزی لایف»ها انداخت و گفت:

خودتم میای واسه کمک؟ اگه شد بهشون بگیم عکسای حسن رو بعد از هفت هشت سال که بردند کامپیوتری کنند، برگردونند. نکنه مثل عکسای ابراهیم گم و گورشون کرده باشند!

فاطمه که بلافاصله بعد از تمام کردن صبحانه مادر، مشغول ریختن لباس های کثیف داخل ماشین لباسشویی شده بود، گفت:  نه واسه شب به زهرا یا زهره میگم بیاند. خودم جلسه خونوادگی داریم.

بابا همین جور که پیراهن باغی و رنگ و رو رفته اش را روی شلوار کردی اش مرتب می کرد، جواب داد: باشه. من اول برم شهرک آزمایش ببینم بعد از دو ماه بیکاری و وازلین گذاشتن، میتونند اثر انگشت بگیرند یا نه. بعدش هم یه سر میرم باغ. اگه چیزی گذاشته بودند و زورم رسید، چند تا صنداق گلابی ها بذارم دم بنگاه و یه چیزهایی برا شب جور کنم.

– راستی بابا! داریم جهیزیه برای یک دختر یتیم جور می کنیم، می تونید کمک بدید؟

– قربتونت بشم! حقوق بچه ها را تا سه ماه دیگه برای مدرسه سر کوچه کنار گذاشتم، واسه بعدش رو من حساب کنید.

– دستت درد نکونه بابا! راستی درو قفل می کنم تا ننه  نره تو کوچه. کلید دارید که؟

مش مرتضی وسط راه پله، چشمش که به جا کفشی خاک گرفته طبقه پایین افتاد، گفت: کلید دارم. راستی یه آبی هم به گل های اسماعیل بده تا ببینیم این عروس و پسر کی سر عقل میاند و بر می گردند سر خونه و زندگی شون.

هنوز پله ها تمام نشده بود که یکی زنگ زد.

پلیس ها چشمشان که به عکس رنگ و رو رفته طاقچه پارکینگ افتاد، چند دقیقه ای پچ پچ کردند و آ‌خر بار یکی که از همه جوان تر بود، به زور و با خجالت گفت: حاج آقا شرمنده! شما  و حاج خانم باید بیایید اجرای احکام دادگستری. بابت ندادن قباله از شما شکایت شده.

*داستانی واقعی بر اساس زندگی چند خانواده شهید


بازدید: ۱۸۱
برچسب ها:
دیدگاه ها

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.