تفسير نمونه جلد ۲۳

جمعي از فضلا

- ۱ -



سوره عبس


مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است
محتواى سوره عبس
سـوره (عـبـس ) در عـيـن كـوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله (معاد) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد:
1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت .
2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد.
3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند.
4 - بـيـان گـوشـه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر.
5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ .
نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است .
فضيلت تلاوت اين سوره
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده است : من قراء سورة (عـبس ) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: (كسى كه سوره (عبس ) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش ‍ است ).
آيه و ترجمه


بسم الله الرحمن الرحيم


عبس و تولى (1)
اءن جاءه الا عمى (2)
و ما يدريك لعله يزكى (3)
اءو يذكر فتنفعه الذكرى (4)
اءما من استغنى (5)
فاءنت له تصدى (6)
و ما عليك اءلا يزكى (7)
و اءما من جاءك يسعى (8)
و هو يخشى (9)
فاءنت عنه تلهى (10)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - چهره درهم كشيد و روى برتافت !
2 - از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود.
3 - تو چه مى دانى شايد او پاكى و تقوى پيشه كند؟
4 - يا متذكر گردد و اين تذكر به حال او مفيد باشد.
5 - اما آن كس كه مستغنى است
6 - تو به او روى مى آورى !
7 - در حالى كه اگر او خود را پاك نسازد چيزى بر تو نيست .
8 - اما كسى كه به سراغ تو مى آيد و كوشش مى كند،
9 - و از خدا ترسان است ،
10 - تو از او غافل مى شوى .
شاءن نزول :
ايـن آيـات اجـمـالا نـشـان مـى دهـد كه خداوند كسى را در آنها مورد عتاب قرار داده به خاطر ايـنـكـه فـرد يا افراد غنى و ثروتمندى را بر نابيناى حقطلبى مقدم داشته است ، اما اين شخص مورد عتاب كيست ؟ در آن اختلاف نظر است :
مشهور در ميان مفسران عامه و خاصه اين است كه :
عـده اى از سـران قـريـش مـانـنـد عـتـبـة بـن ربـيـعـه ، ابوجهل ، عباس بن عبد المطلب ، و جمعى ديگر، خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بـودنـد و پـيـامـبـر مـشـغول تبليغ و دعوت آنها به سوى اسلام بود و اميد داشت كه اين سخنان در دل آنها مؤ ثر شود (و مسلما اگر اينگونه افراد اسلام را مى پذيرفتند گروه ديگرى را به اسلام مى كشاندند و هم كارشكنيهاى آنها از ميان مى رفت و از هر دو جهت به نـفـع اسلام بود) در اين ميان (عبد الله بن ام مكتوم ) كه مرد نابينا و ظاهرا فقيرى بود وارد مجلس شد،
و از پـيـغـمـبـر (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) تـقاضا كرد آياتى از قرآن را براى او بـخـواند و به او تعليم دهد، و پيوسته سخن خود را تكرار مى كرد و آرام نمى گرفت ، زيـرا دقـيـقـا مـتـوجـه نـبـود كـه پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله و سلم ) با چه كسانى مشغول صحبت است .
او آنقدر كلام پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را قطع كرد كه حضرت (صلى الله عـليـه و آله و سـلم ) نـاراحـت شـد، و آثـار نـاخـشـنـودى در چـهره مباركش نمايان گشت و در دل گـفت : اين سران عرب پيش خود مى گويند پيروان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) نـابـيـنـايـان و بردگانند، و لذا رو از (عبدالله ) برگرداند، و به سخنانش با آن گروه ادامه داد.
در اين هنگام آيات فوق نازل شد (و در اين باره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مورد عتاب قرار داد) رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از اين ماجرا (عبدالله ) را پـيـوسـتـه گـرامـى مى داشت ، و هنگامى كه او را مى ديد مى فرمود: مرحبا بمن عاتبنى فـيـه ربـى : (مـرحبا به كسى كه پروردگارم به خاطر او مرا مورد عتاب قرار داد) و سپس به او مى فرمود: (آيا حاجتى دارى آنرا انجام دهم ؟) و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دو بار او را در غزوات اسلامى در مدينه جانشين خويش قرار داد.
شـاءن نـزول دومـى كـه بـراى آيـات فـوق نقل شده اين است كه اين آيات درباره مردى از (بـنـى امـيـه ) نـازل شـده كـه نـزد پـيـامـبـر نـشـسـتـه بـود، در هـمـان حـال (عـبـدالله بن ام مكتوم ) وارد شد، هنگامى كه چشمش به (عبدالله ) افتاد خود را جـمـع كـرد، مـثـل ايـنـكـه مـى تـرسـيـد آلوده شـود و قـيـافـه درهـم كشيده و صورت خود را بـرگـردانـيـد، خـداوند در آيات فوق عمل او را نقل كرده ، و مورد ملامت و سرزنش قرار داده اسـت ، ايـن شـاءن نـزول در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نقل شده است .
مـحـقـق بـزرگ شـيـعـه مـرحـوم سـيـد مـرتـضـى ايـن شـاءن نزول را پذيرفته است .
البـتـه در آيـه چيزى كه صريحا دلالت كند كه منظور شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سـلم ) اسـت وجـود نـدارد تـنـهـا چـيـزى كـه مـى تواند قرينه اى بر اين معنى باشد خـطـابـهايى است كه از آيات 8 تا 10 اين سوره آمده كه مى گويد: (كسى كه پيوسته (بـراى شـنـيـدن آيـات خـدا) بـه سـرعـت سـراغ تـو مى آيد، و از خدا مى ترسد، تو از او غافل مى شوى !)
ايـن چـيـزى اسـت كـه بـهـتـر از هـر كـس در مورد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى تواند صادق باشد.
ولى به گفته مرحوم (سيد مرتضى ) قرائنى نيز در اين آيات وجود دارد كه نشان مى دهد منظور شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيست از جمله اينكه :
(عـبـوس بـودن ) از صـفـات پـيامبران مخصوصا پيغمبر اسلام نيست ، او حتى نسبت به دشمنان خود با چهره گشاده سخن مى گفت ، تا چه رسد به مؤ منان حقيقت جو.
ديـگـر ايـنكه پرداختن به اغنيا و غافل شدن از فقراى حق طلب با اخلاق آن حضرت كه در آيـه 4 سـوره (ن ) بـه آن اشـاره شـده و انـك لعـلى خـلق عـظـيـم : (تو اخلاق عظيم و بـرجـسـتـه اى ) دارى هـرگـز نـمـى سازد، (بخصوص اينكه معروف است سوره (ن ) قبل از سوره عبس نازل شده است ).
ولى بـه فـرض كـه شـاءن نـزول اول واقـعيت داشته باشد اين مطلب در حد ترك اولايى بيش نيست : و كارى كه منافات با مقام عصمت داشته باشد در آن مشاهده نمى شود.
زيـرا (اولا) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هدفى جز نفوذ در سران قريش ، و گسترش دعوت اسلام از اين طريق ، و درهم شكستن مقاومت آنها، نداشت .
(ثـانـيـا) چـهـره درهـم كشيدن در برابر يك مرد نابينا مشكلى ايجاد نمى كند چرا كه او نـمـى بـيـنـد، بـه علاوه عبد الله بن ام مكتوم نيز رعايت آداب مجلس را نكرده بود زيرا كه هـنـگـامـى كـه مـى شـنـود پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) بـا گـروهـى مشغول صحبت است نبايد سخن او را قطع كند.
ولى از آنـجـا كـه خـداونـد اهـميت فوق العاده اى به محبت و ملاطفت كردن با مؤ منان مستضعف حـقـيـقـت طلب مى دهد همين مقدار بى اعتنايى را در برابر اين مرد مؤ من براى پيامبرش نمى پسندد و او را مورد عتاب قرار مى دهد، اينها همه از يك سو.
از سوى ديگر، اگر به اين آيات از زاويه حقانيت و عظمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سـلم ) نـگاه كنيم ، مى بينيم در سرحد يك معجزه است ، چرا كه رهبر بزرگ اسلام در كتاب آسـمـانـى خـود آنـچـنـان مسؤ وليت براى خود ذكر مى كند كه حتى كوچكترين ترك اولى ، يـعـنـى بـى اعتنايى مختصرى نسبت به يك مرد نابيناى حق طلب ، را مورد عتاب خداوند مى بـيـنـد، ايـن دليـل زنـده اى اسـت بـر اينكه اين كتاب آسمانى از سوى خدا است و او پيامبر صادق است ، مسلما اگر اين كتاب از سوى خداوند نبود چنين محتوايى نداشت .
و عـجـبـتـر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) طبق روايتى كه در بالا آورديم هر وقـت (عـبـد الله بن ام مكتوم ) را مى ديد به ياد اين ماجرا مى افتاد و او را بسيار احترام مى كرد.
و از سـوى ديـگـر ايـن آيـات مى تواند بيانگر فرهنگ اسلام در بر خورد با مستضعفان و مستكبران باشد، كه چگونه مرد فقير نابيناى مؤ منى را بر آن همه اغنيا و سران قدرتمند مـشـرك عـرب مقدم مى شمرد، اين به خوبى نشان مى دهد كه اسلام حامى مستضعفان و دشمن مستكبران است .
در پـايـان ايـن سـخـن بـار ديـگـر تـكرار مى كنيم كه مشهور در ميان مفسران گرچه شاءن نـزول اول اسـت ولى بـايـد اعـتـراف كـرد كـه در خـود آيـه چـيـزى كـه صـريـحـا دليـل بـر ايـن مـعـنـى بـاشـد كـه منظور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است وجود ندارد.
تفسير:
عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب
با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم .
نخست مى فرمايد:
(چهره درهم كشيد، و روى برتافت ) (عبس و تولى ).
(از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود) (ان جاءه الاعمى ).
(تـو چـه مـى دانـى شـايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!) (و ما يدريك لعله يزكى ).
(يـا از شـنـيـدن سـخـنـان حـق مـتـذكـر شـود و ايـن تـذكـر بـه حال او مفيد باشد) (او يذكر فتنفعه الذكرى ).
و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد.
سـپـس ايـن عـتـاب را ادامـه داده ، مـى افـزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ).
(تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !) (فانت له تصدى ).
و اصـرار بـه هـدايـت او دارى در حـالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غـرورى كـه مـنشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى (انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند).
(در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست ) (و ما عليك الا يزكى ).
وظـيـفـه تـو تـنـهـا ابـلاغ رسـالت اسـت ، خـواه از آن پـنـد گـيـرنـد يـا مـلال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد.
بـار ديـگـر تـاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: (امـا كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش ‍ براى هدايت و پاكى دارد) (و اما من جاءك يسعى ).
(و از خدا ترسان است ) (و هو يخشى ).
و هـمـيـن انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند.
(تـو از او غـافـل مـى شـوى و بـه ديگرى مى پردازى ) (فانت عنه تلهى ) تعبير به (انـت ) (تـو) در حـقـيـقـت اشـاره بـه ايـن اسـت كـه مـثـل تـويـى سـزاوار نـيـسـت از چـنـيـن انـسـان حـقـطـلبـى لحـظـه اى غـافـل شـوى و بـه ديـگـرى بـپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها بـاشـد، چـرا كـه در مـحـاسـبـه اولويـتـهـا، اولويـت از آن ايـن گـروه مـسـتـضـعـف پاكدل است .
به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) باشد يـا غـيـر او بـيـانـگـر ايـن واقـعـيـت مـهـم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پـويـنـدگـان راه حـق مـخـصـوصـا از طـبـقـات مـسـتـضـعـف قائل است .
و بـه عـكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود.
دليـل آن نـيـز روشـن اسـت ، زيـرا هـمـيـشـه ايـن گـروه پـشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كـه امـير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الديـن و جـمـاع المـسـلمـيـن و العـدة للاعـداء العـامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : (سـتـون ديـن ، و سـرمـايـه اجـتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين تـوده مـردمـنـد، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى ).
آيه و ترجمه


كلا إ نها تذكرة (11)
فمن شاء ذكره (12)
فى صحف مكرمة (13)
مرفوعة مطهرة (14)
باءيدى سفرة (15)
كرام بررة (16)
قتل الانسن ما اءكفره (17)
من اءى شى ء خلقه (18)
من نطفة خلقه فقدره (19)
ثم السبيل يسره (20)
ثم اءماته فاءقبره (21)
ثم إ ذا شاء اءنشره (22)
كلا لما يقض ما امره (23)


ترجمه :

11 - هرگز چنين مكن ، اين (قرآن ) يك تذكر و ياد آورى است .
12 - و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد.
13 - در الواح پرارزشى ثبت است .
14 - الواحى والاقدر و پاكيزه .
15 - به دست سفيرانى است ،
16 - والامقام و فرمانبردار و نيكوكار.
17 - مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!
18 - (خداوند) او را از چه چيز آفريد؟
19 - از نطفه ناچيزى او را آفريد، سپس اندازه گيرى كرد و موزون ساخت .
20 - سپس راه را براى او آسان ساخت .
21 - بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود.
22 - سپس هر زمان بخواهد او را زنده مى كند.
23 - چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را اطاعت نكرده است .
تفسير:
تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد
در تـعـقـيـب آيـات گـذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حـقـطـلبـى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد:
(هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما) (كلا).
(چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا) (انها تذكرة ).
نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى .
اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله (كلا انها تذكرة ) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مـشـركـان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى اسـت بـراى بـيـدارى و يـادآورى و آگـاهـى و ايـمـان و دليـل آن در خـودش نـهـفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند.
سپس مى افزايد: (هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد) (فمن شاء ذكره ).
ايـن تـعـبـير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انـسـان كـه تـا نـخـواهـد و تـصـمـيـم بـر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد.
(سـپـس مـى افـزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است ) (فى صحف مكرمة ).
(صـحـف ) جمع (صحيفه ) به معنى (لوح ) يا (ورقه ) و يا چيز ديگرى است كـه در آن مـطـلبـى را مـى نـويـسـنـد، و ايـن تـعـبـيـر نـشـان مـى دهـد كـه آيـات قـرآنـى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش .
و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين (صحف ) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قـبـل و بـعـد سـازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن (لوح محفوظ) است آن نـيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا (صحف ) به صورت صيغه جمع در مورد (لوح محفوظ) به كار نرفته است .
(بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است ) (مرفوعة مطهرة )
بـالاتـر از آن اسـت كـه دسـت نـااهـلان بـه سـوى آن دراز شـود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه .
از اين گذشته (اين آيات الهى در دست سفيرانى است ) (بايدى سفرة ).
(سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار) (كرام بررة ).
(سـفـرة ) (بـر وزن طـلبـه ) جـمـع (سـافـر) از مـاده (سـفـر) (بر وزن قمر) در اصـل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تـا مـشـكـلات آنـهـا را حـل كـنـند و از مبهمات پرده بردارند (سفير) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد.
بنابراين منظور از (سفره ) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند.
بـعـضـى گـفـته اند: منظور از (سفرة ) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند.
ولى ايـن تـفـسـيـر بـعـيـد بـه نـظـر مـى رسـد چـرا كـه در ايـن آيـات سـخـن از زمـان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است نه از آينده .
ولى در حـديـثـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العـامـل بـه مـع السـفـرة الكـرام البـررة : (كـسـى كـه حـافـظ قـرآن بـاشـد و بـه آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود).
ايـن تـعـبـيـر به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سـفـره و هـمگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند.
بـه هـر حـال از مـجـموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان (كرام برره ) دارند.
(كـرام ) جـمـع (كـريـم ) به معنى (عزيز و بزرگوار) است ، و اشاره به عظمت فـرشـتـگـان وحـى در پـيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشـاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انـبـيـاء در تـوصـيـف فـرشـتـگـان آمـده اسـت : بـل عـبـاد مـكـرمـون لا يـسـبـقـونـه بـالقول و هم بامره يعملون : (آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند).
(بـررة ) جـمـع (بـار) (مـثـل طـالب و طـلبـه ) از مـاده (بـر) در اصـل بـه مـعنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع (بر) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها (بار) گفته شده .
البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد.
و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سـفـيـران و حـامـلان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است .
سـپـس مـى افـزايـد: (بـا وجـود ايـنـهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فـرشـتـگـان مـقـرب خـداونـد، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و نـاسـپـاس تـسـليـم حـق نـمـى شـود مـرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!) (قتل الانسان ما اكفره ).
(كـفـر) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا بـه مـعـنـى هـر گـونـه سـتر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيـات قـبـل سـخـن از اسـبـاب هـدايـت و ايـمـان بـود، و در آيـات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است .
به هر حال منظور از تعبير (مرگ بر اين افراد) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس است .
و از آنـجـا كـه سـرچـشـمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غـرور در آيـه بـعـد مـى فـرمـايـد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ).
او را از نـطـفـه اى نـاچـيـز و بـيـارزش آفـريـد، و سـپـس او را مـوزون سـاخـت و در تـمـام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ).
چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مـى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پـيـكـرش ، اسـتـعـدادهـايـش و نـيـازهـايـش خـود بـهـتـريـن دليل براى خداشناسى و معرفة الله است .
جـمله (قدره ) از ماده (تقدير) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانـيـم در سـاخـتـمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كـدام از نـظـر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انـسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنـهـا بـا يـكـديـگـر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند.
خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش انجام داد، نطفه اى كـه بـه قـدرى كـوچـك اسـت كـه اگـر بـه تـعـداد تـمـام افـراد انـسـانـهـا از سـلول اصـلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند.
آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد.
بعضى نيز (تقدير) را به معنى (آماده ساختن ) معنى كرده اند.
ايـن احـتـمال نيز وجود دارد كه منظور از (تقدير) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چـه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تـوانـد آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد.
جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است .
در ادامـه هـمـيـن سـخـن مـى افـزايـد: (سـپـس راه را بـراى او آسـان سـاخـت ) (ثـم السبيل يسره ).
راه تـكـامـل پـرورش جـنـيـن در شـكـم مـادر، و سـپـس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود.
از عـجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سـر او بـه طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هـنـگـامـى كـه فـرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پـايـيـن مـى آيـد، و هـمـيـن مـوضـوع امـر تـولد را بـراى او و مـادرش سـهـل و آسـان مـى كـنـد، البـته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند.
بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بـعـد از آن رشـد در مـسـيـر هـدايـت مـعـنـوى و ايـمـان ، هـمـه را از طـريـق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است .
چـه جـمـله جـامـع و جـالبـى اسـت كـه در عـيـن فـشـردگـى بـه هـمـه ايـن مسائل اشاره مى كند (ثم السبيل يسره ).
اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: (راه را براى انسان آسان ساخت ) و نمى فرمايد: (او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است ).
سـپـس بـه مـرحـله پـايـانـى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: (بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود) (ثم اماته فاقبره ).
مسلما (اماته ) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انـسـان اسـت ، امـا از آنـجـا كـه عـقـل و هـوش ‍ لازم بـراى ايـن كـار، و هـمـچـنـيـن وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است .
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قـبـرى آفـريـده و آن دل خـاك اسـت ، و بـعـضـى نـيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند.
و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شـد، ذلت و خـوارى عـجـيـبـى بـود، بـنـابـرايـن الطـاف الهـى نـه تـنـهـا شـامـل حـال انـسـان در حـيـات دنـيـا اسـت كـه بـعـد از مـرگ نـيـز مشمول الطاف او است .
از ايـن گـذشـتـه دسـتـور بـه دفـن كـردن بـدن مـردگـان (بـعـد از غـسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها!
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شـده ، و اگـر دقـت شـود مـطـلب هـمـيـن گـونـه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسـودگـى از رنـجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تـر، و ثـانـيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نـوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود.
جـالب ايـنـكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنـجـا كـه مـى فـرمـايـد: كـل مـن عـليـهـا فـان و يـبـقـى وجـه ربـك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : (تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مـى مـيرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)
مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است .
آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين
دنـيـا آزاد شـدن از ايـن زنـدان اسـت ، و از ايـن گـذشـتـه نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گـروهـى مـايـه غـفـلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نـظـر نـيـز نـعـمـتـى اسـت و هـشـدارى ، از هـمه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است .
بـعـد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: (سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند) (ثم اذا شاء انشره ).
(انـشـره ) از مـاده (انـشـار) بـه معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش مى يابد.
قـابـل تـوجـه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به (مشيت الهى ) شده اسـت ، ولى در ايـنـجـا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير مـمـكـن اسـت بـه خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگـاه نـيـسـت ، و تـنـهـا او اسـت كـه مـى دانـد، ولى در مـورد مـرگ بـه طـور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد.
در آخـريـن آيـه مـورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه بـه صـورت نـطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صـحـيـح خـود را پـيـدا نـمى كند (چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است ) (كلا لما يقض ما امره ).
تـعـبـيـر به (لما) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كـه بـا اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كـه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده .
در اينكه منظور از (انسان ) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد:
نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بـر مـى دارنـد، بـه قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار (انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس است ).
تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس (اعم از مؤ من و كافر) حـق عـبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند:
بنده همان به كه ز تقصير خويش
عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداونديش
كس نتواند كه بجا آورد!

آيه و ترجمه


فلينظر الانسن إ لى طعامه (24)
اءنا صببنا الماء صبا (25)
ثم شققنا الا رض شقا (26)
فاءنبتنا فيها حبا (27)
و عنبا و قضبا (28)
و زيتونا و نخلا (29)
و حدائق غلبا (30)
و فكهة و اءبا (31)
متاعا لكم و لا نعمكم (32)


ترجمه :

24 - انسان بايد به غذاى خويش بنگرد.
25 - ما آب فراوانى از آسمان فروريختيم !
26 - سپس زمين را از هم شكافتيم .
27 - و در آن دانه هاى فراوانى رويانديم .
28 - و انگور و سبزى بسيار،
29 - و زيتون و نخل فراوان ،
30 - و باغهايى پر درخت ،
31 - و ميوه و چراگاه ،
32 - تا وسيله اى براى بهره گيرى و چهارپايانتان باشد.
تفسير:
انسان بايد به غذاى خود بنگرد!
از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از ايـن مـسـاءله سـخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده بـه وسـيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند.
در ضـمـن چـون ايـن آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سـخـن مـى گـويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند.
نـخست مى فرمايد: (انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟) (فلينظر الانسان الى طعامه ).
نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مـى شـود، و اگـر بـه او نـرسـد بـه زودى راه فـنـا را پـيـش مـى گـيـرد، و بـه هـمـيـن دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى
كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است .
روشـن اسـت كـه مـنـظـور از نـگـاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انـديـشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است .
و ايـنـكـه بـعـضـى احـتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بـزاقـى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيـرا آيـه بـه قـريـنـه آيـات قـبـل و بـعـد اصـلا در مـقـام بـيـان ايـنـگـونـه مـسـائل نـيـسـت ، مـنـتـهـا بـعـضـى از دانـشـمـندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند.
بـعـضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بـر سـر سـفـره مـى نـشـيـنـد دقـيـقـا بـنـگـرد كـه آنـهـا را از چـه راهـى تـهـيـه كـرده ؟ حـلال يـا حـرام ؟ مـشـروع يـا نـامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد.
در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از (طعام ) در اينجا (عـلم و دانـشـى ) اسـت كـه غـذاى روح انـسـان اسـت ، بـايد بنگرد كه آن را از چه كسى گـرفـتـه ؟ از جـمـله از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: (علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟).
نـظـيـر هـمـيـن مـعـنـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـيـز نقل شده است .
بـدون شـك مـعنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم
او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است .
و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش اسـت طـبـق آيـات بـعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق بـاران وحـى بـر سـر زمـيـن قـلب پـاك پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) نـازل مـى گـردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چـشـمـه هـاى جـوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد.
آرى انـسـان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كـجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند.
و نـيـز از طـريـق قـيـاس اولويـت مـى تـوان مـسـاءله (حـلال و حـرام ) و مشروع و نامشروع را به وسيله (دلالت التزامى ) از آيه استفاده كرد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه هم (طعام ) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم (نگاه كردن ) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد.
در ايـنـكه منظور از (انسان ) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شـامـل مـى شـود، اعـم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود.
و بـه راسـتـى هـر يـك از مـواد غـذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش مى دهد.
سـپـس بـه شـرح تـفـصـيـلى ايـن مـواد غـذايـى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: (ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم ) (انا صببنا الماء صبا).
(صـب ) بـه مـعـنـى (فـرو ريـخـتـن آب اسـت از طـرف بـالا) و در ايـنـجـا مـنـظـور نزول باران است ، و تعبير به (صبا) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد.
آرى آب كـه مـهـم تـريـن مـايـه حـيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسـمـان نـازل مـى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه (اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى ).
بـنـابـرايـن بـه هـنـگـام مـطـالعـه (مـواد غـذايـى ) قـبـل از هـر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سـطـح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سـپـس بـه خـاطـر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود.
بـعـد از ذكـر مـوضـوع آب كـه يـكـى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى (زمين ) مى رود، و مى افزايد: (سپس زمين را از هم شكافتيم ) (ثم شققنا الارض شقا).
بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانه هاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟!
بـعـضـى نـيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى بـه وسـيـله كـرمـهـايـى اسـت كـه نـوعـى عـمـل شـخـم زدن را تـواءم بـا اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند!
درسـت اسـت كـه شـخـم زدن كـار انـسـان اسـت ، ولى از آنـجـا كـه تـمـام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است .
تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است .
تـوضـيـح ايـنـكـه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سـيـلابـى پـى در پـى فـرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قـسـمـتـهـاى گـود زمـيـن گـسـتـردنـد، و بـه ايـن تـرتـيـب تـوده خـاك قـابـل زراعـت تـشـكـيـل شـد، و هـم اكـنـون نـيـز سـيـلابـهـا قـسـمـتـى از آنـهـا را در خـود حـل كـرده بـه دريـا مـى ريـزنـد، امـا خـاكـهـاى جـديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد!
بـه ايـن تـرتـيـب آيـه اشـاره بـه يـكـى از مـعـجـزات عـلمـى قـرآن اسـت كـه نـشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد.
ايـن تـفـسـيـر از آنـجـا كـه مـسـاءله (انبات ) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد.
جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست .
بـعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى (آب ) و (خاك ) به هشت قسمت از از روييدنيها كـه از اركـان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: (سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم ) (فانبتنا فيها حبا).
دانـه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يـكـسـال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند.
تـعـبـيـر بـه (حـبـا) بـه صـورت (نـكـره ) در ايـنـجـا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خـصـوص (گـنـدم ) و (جـو) كـرده انـد دليـلى بـر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود.
و در مرحله بعد مى افزايد: (همچنين انگور و سبزى بسيار) (و عنبا و قضبا)
ذكر (عنب ) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در ايـن مـيـوه نـهـفـتـه شـده ، و آن را بـه صـورت يـك غـذاى كـامـل در آورده است (توجه داشته باشيد كه (عنب ) هم به (انگور) گفته مى شود و هـم بـه (درخت انگور) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ).
(قضب ) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مـى چـيـنـنـد، و در ايـنـجـا بـه مـعـنـى انـواع سـبـزيـهـاى خـوردنـى اسـت ، و ذكـر آن بـه دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است .
كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود.
گـاه كـلمـه (قـضـب ) بـه معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه (قضيب ) به معنى شاخه درخت آمده ، و (سيف قاضب ) به معنى شمشير قاطع است .
از ابن عباس نقل شده كه منظور از (قضب ) در اينجا (رطب ) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است .
بعضى نيز احتمال داده اند كه (قضب ) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ).
ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را.
سپس مى افزايد: (و زيتون و نخل فراوان ) (و زيتونا و نخلا).
تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم (زيتون ) و هم (خرما) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است .
و در مـرحـله بـعـد مـى افزايد: (و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ )) (و حدائق غلبا).
(حـدائق ) جـمـع (حديقة ) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از (حدقه ) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است .
و از آنـجـا كـه ايـنـگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد.
(غلب ) (بر وزن قفل ) جمع (اغلب ) و (غلباء) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است .
سپس مى افزايد: (و ميوه و چراگاه ) (و فاكهة و ابا).
(اب ) (بـا تـشـديـد بـاء) بـه مـعـنـى گـياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حـيـوانـات و يـا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى (آمادگى ) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن (اب ) گفته شده .
بـعـضـى نـيـز گـفـتـه انـد مـنـظـور از (اب ) مـيـوه هـايـى اسـت كـه قـابـل خـشـك كـردن و ذخـيـره نـمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است .
بـسـيـارى از مـفـسـران اهـل سـنـت و شـيـعـه در ذيـل ايـن آيـه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس ‍ گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما (اب ) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گـفـت : بـه خـدا سـوگـند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى (اب ) را نـدانـى ! شـمـا از چـيـزى از كـتـاب الله پـيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عـمـل نـمـايـيـد و آنـچـه را نـمـى دانـيـد و نـمـى فـهـمـيـد موكول به پروردگار كنيد!.
ايـن نـشـان مى دهد كه او مفهوم كلمه (اب ) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست .
و عـجـب ايـنـكـه در در المـنـثـور آمـده اسـت كـه هـمـيـن سـؤ ال را از ابوبكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟.
درسـت اسـت كـه بـسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نـبـايـد در مـورد مـسـائلى كـه آگـاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بـالاخـره جـاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مـى خـواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نـبـاشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد.
و لذا در ذيـل حـديـثـى كه مرحوم (مفيد) در (ارشاد) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هـو الكـلاء و المـرعـى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : (عـجـيـب است ، آيا او نمى دانست كه (اب ) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله (و فاكهة و ابا) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مـواد غـذايـى بـه آنـها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شـده بـود، و در ايـنـجـا مـيـوه بـه طـور كـلى مـطـرح شـده ، و از ايـن گـذشـتـه در آيـه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟
در پـاسـخ مـى گـويـيـم : امـا اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از (حدائق ) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است بـه خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هـواى سـالم و مـانـنـد آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديـگـر، جـزء مـواد خـوراكـى هـسـتـنـد (مـانـنـد چـاى و دارچـيـن و زنـجـبـيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات اسـت و مـى دانـيـم آنـچـه در آيـات فـوق آمـده ، هـم خـوراك انـسـان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را.
و لذا در آيـه بـعـد كـه آخـريـن آيه مورد بحث است ، مى افزايد: (تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد) (متاعا لكم و لانعامكم ).
(متاع ) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود.
نكته :
مواد غذايى سالم
آنچه در اين آيات آمده بود، هشت نوع از مواد غذايى براى انسان و چارپايان بود، و جالب اينكه همه آنها، غذاهاى گياهى و نباتى است ، اين به خاطر اهميتى است كه (گياهان ) و (حـبوبات ) و (ميوهها) در تغذيه انسان دارند، بلكه غذاى حقيقى انسان همينها است ، و غذاهاى حيوانى در درجه بعد قرار دارد و
به مقدار كمتر.
آنـچـه در ايـنـجا قابل توجه است اينكه : علم غذاشناسى امروز كه يكى از علوم گسترده و مـهـم اسـت و بـراى خود دنياى وسيعى با چشم اندازهاى وسيعترى را مجسم مى كند، در حقيقت شـرحـى اسـت بـر آنچه در اين آيات آمده ، و عظمت قرآن را منعكس ‍ مى كند، مخصوصا موادى كـه در آيـات بـالا روى آن تـكـيـه شده هر يك از ديدگاه علم غذاشناسى ، بسيار مهم و با ارزش است .
بـه هر حال دقت در اين امور، انسان را به عظمت خالق آنها، و الطاف و محبتهاى او نسبت به نوع بشر آشناتر مى سازد.
آرى دقـت در غـذاى جـسم ، و سپس در غذاى روح ، هم از نظر محتوى و ساختمان ، و هم از نظر طرق اكتساب ، مى تواند آدمى را در مسير معرفة الله و تهذيب نفس و خودسازى پيش برد، آرى (آدمى بايد در غذايش به دقت بنگرد) و چه پر معنى است همين يك جمله كوتاه .
آيه و ترجمه


فإ ذا جاءت الصاخة (33)
يوم يفر المرء من اءخيه (34)
و اءمه و اءبيه (35)
و صحبته و بنيه (36)
لكل امرى منهم يومئذ شاءن يغنيه (37)
وجوه يومئذ مسفرة (38)
ضاحكة مستبشرة (39)
و وجوه يومئذ عليها غبرة (40)
ترهقها قترة (41)
اءولئك هم الكفر الفجرة (42)


ترجمه :

33 - هنگامى كه آن صداى مهيب (صيحه رستاخيز) بيايد (كافران در اندوه عميقى فرو مى روند)
34 - در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند،
35 - و از مادر و پدرش ،
36 - و زن و فرزندانش ،
37 - در آن روز هـر كـدام از آنـهـا وضـعـى دارد كـه او را كـامـلا بـه خـود مشغول ميسازد
38 - صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است ،
39 - خندان و مسرور است
40 - و صورتهايى در آن روز غبارآلود است ،
41 - و دود تاريكى آنها را پوشانده
42 - آنها همان كافران فاجرند
تفسير:
صيحه رستاخيز
بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حـوادث رسـتـاخـيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مـواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد.
مـى فرمايد: (هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند) (فاذا جائت الصاخة ).
(صـاخـه ) از مـاده (صـخ ) در اصـل بـه مـعـنـى صـوت شديدى است كه نزديك است گـوش انـسـان را كـر كـنـد، و يـا بـه راسـتى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به (نـفـخـه دوم صـور) اسـت ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند.
آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند.
و لذا بـلا فـاصـله بـعد از آن مى افزايد: (در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند) (يوم يفر المرء من اخيه ).
هـمـان بـرادرى كـه بـا جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود
و همچنين (از مادر و پدرش ) (و امه و ابيه ).
(و زن و فرزندانش ) و صاحبته و بنيه ).
و بـه ايـن ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هـسـتـنـد نـه فـقـط فـرامـوش مـى نـمـايـد بـلكـه از آنـها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و
علائقش جدا مى كند.
مادرى كه به او عشق مى ورزيد.
پدرى كه سخت مورد احترام او بود.
همسرى كه شديدا به او محبت داشت .

next page

fehrest page

back page